دلنوشته ای از آرش صادقی به مناسب تولد همسر دربندش

دلنوشته ای از آرش صادقی به مناسب تولد همسر دربندش
هرانا - شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶


زادروز تو که مهربانیت گرمابخش وجود من است بهانه ای شد که با تمام وجود قلم به دست بگیرم و بنویسم، بنویسم از چیزی که شاید تنها گفتن از آن مرا در این روزها وادار به نوشتن می کند.
می خواهم از تجربه ای یگانه بگویم، از عشق پشت میله های زندان، از وصال و فراغ، می خواهم از عاشقانه هایم بگویم.
حالا سه سال از آخرین تجربه زندگیمان در آن بهشت کوچک گذشت، ۲۲ ماه فراغ.
هفت ماه بازداشتم در بازداشتگاه دو الف سپاه با تلخی بازداشت “جانم” همراه بود، تجربه ای تلخ، بازجوییهای هم زمان، آزار و اذیت تو و منی که به خاطر بازداشت تو تا مرز جنون رسیدم.
تمام دلخوشی من در آن روزها شنیدن صدای تو در هواخوری بند نسوان دو الف بود و گهگاه صدای خنده های تلخت در کنار یگانه صالحی (همسر جیسون رضایی) هم سلولی ات.
صدایم به هواخوری بند شما که درست روی سلولم بود نمی رسید، پس زیر لب زمزمه می کردم “هوا را از من بگیر خنده ات را نه.”
همین جمله را با قاشق پلاستیکی غذایم روی جای جای سلولم حک می کنم.
این شعر یادآور روزهای عاشقانه قبل بازداشتمان است.
تمام دلخوشیم ساعتهای هواخوری شماست و شنیدن صدای زیبایت.
معمولا هواخوری زنان و مردان همزمان است.
هر روز خودم را از هواخوری محروم می کنم تا بتوانم صدایت را بشنوم تا شاید مطمئن باشم هنوز زنده ای، هنوز هستی، هنوز سالمی.
بعد از گذشت مدتی صدایی از تو نمی شنوم.
از بازجو پرونده سوال می کنم و او در پاسخ می گوید با ما همکاری نکردی فرستادیمش بازجویی فنی تر.
بازجویی فنی تر در اصطلاح یعنی “بازحویی با فشار و خشونت بیشتر.”
دیگر از آن تاریخ شب و روز ندارم.
قرصهای ضد تشنج و ضد افسردگی و اعصابم که ماحصل روزهای پس از مرگ مادرم بود، بعد بازداشت به دستور بازجو قطع می شود.
شب و روز در گوشم می خوانند که تو اعدام خواهی شد به خاطر نگارش داستانی منتشر نشده در نقد سنگسار و اینکه سنگسار از مسلمات اسلام و قرآن است و منکران آن عقوبتی بهتر از مرگ ندارند.
در مورد میزان آزار و اذیت و ضرب و شتمهای دوران بازجویی تو خود نیک میدانی چه بر من گذشت پس در این نامه بیشتر از این ذهنت را مکدر نمی کنم.
بعد از انجام پروژه اعتراف گیری اولین ملاقاتمان شکل می گیرد.
تا قبل از لحظه دیدار نمی دانم با چه کسی ملاقات دارم، وقتی در اتاق ملاقات می بینمت دیگر نمی توانم احساساتم را مهار کنم.
در آغوشت می کشم و برای اینکه دوربین اتاق اشکهایم را ثبت نکند سرم را روی شانه هایت می گذارم و نم نم اشک می ریزم، عطر تنت، عطر نفسهایت را استشمام می کنم. چه قدر خوشحالم که زنده ای، تمام روزهای سخت را با امید ازادی نیمی از وجودم گذرانده ام و حالا تو را آزاد می بینم. دیگر از آن لحظه احساس در بند بودن نمی کنم.
در دادگاهی به ریاست قاضی صلواتی به صورت غیابی و در حالی که روز دادگاه زیر تیغ جراحی هستی محاکمه می شوی.
پرونده پزشکیت را به دادگاه ارائه می کنند ولی قاضی در جواب می گوید به من گفته شده باید زودتر حکمهای این پرونده را صادر کنم.
شش سال حبس برای تو، شش سال حبس بی پایان.
پنج سال آن به خاطر نگارش یک داستان منتشر نشده، ظلم تا کجا؟
حکم لازم الاجراست تا چند ماه بعد از قطعی شدن حکمت تنها کابوس من به بند کشیدن مجدد “یگانه عشقم” بود، کابوس خواب و بیداریم و انگار همیشه فاجعه پیش از انتظار تو در راه است.
همیشه به بچه های زندان می گفتم با آزادی عشقم انگار من آزادم و آوار سنگین این زندان را حس نمی کنم.
چه لحظه وحشتناک و سختی بود وقتی مادرت با بغض گفت آن بهشت کوچکمان خالی از تو شده.
روزهای یکی شدن زیر سقف بهشت کوچکمان زیاد نبود.
روز پیوندمان با هم عهد بستیم که برای خوشبختی آحاد مردم سرزمینمان در حد توان تلاش کنیم و در این مسیر از مخاطرات پروا نکنیم.
با هم عهد بستیم عشقمان را پیوند بزنیم به عشق به تمام زندانیان سیاسی، قلمه ای که ماحصل آن حق آزادی همه زندانیان سیاسی و هزاران خواست به حق تک تک کسانی هست که در این سالها شناخته و دیده ایم.
“عشق من” به فردایی بیاندیش که خوشبختی سهم تمام انسانهاست آن روز که خیلی هم دور نیست ما هم می توانیم تلخی امروز را از یاد ببریم و این زندان چه اندک است در برابر این رویای دستیافتنی که خوشبختی من و تو با خوشبختی تمام مردم و آزادی ما با آزادی تمام مردم پیوند می خورد.
زندانی عاشق صبور تر است.
“عشقم” هیچ پاییز و زمستانی ماندنی نیست.
من برای رسیدن به آرامش تنها به تکرار اسم تو بسنده می کنم.
گلرخ عزیزم زادروزت خجسته
آرش صادقی
مرداد ۹۶ – بند ۳۵۰ زندان اوین