بر مدار خالی سكوت - م . وحیدی



بر پنجره بخار گرفته اتاقم
دست می كِشَم
و نگاهت می كنم
ازمیان شاخه های تیره آغاز
و تو
در شتاب هولناك باران
دور می شوی

میان دریا
قایق غروب
با پاروی فكر من
چالاك تر ازموجها
می رود
تا گردابهای معلق پیر
تا گریزگاههای گمنام چراغی
كه در بیشه زار سكوتش
لجه همه فریاد هاست

چه خالی ست جهان
این كور زاد نشسته بر سفره استخوانی روزها
با گلویی از غیاب دشت و پرنده و ابر
و تصویری
از بعد ازظهرهای خاكستری جمعه های زمستانی
و هزار ستاره
كه آن سوی دیوار
طلوع نكرده است