مَهین - م . وحیدی

مَهین
م . وحیدی

سلام
اسم من مهین است. تازه ده سالم تمام شده و می روم تو یازده سـال. من تا کلاس چهارم درس خوانده ام و دیگر مدرسه نمی روم.
کار من واکس زدن است. ولی کفاشی بلد نیستم. راستش همین واکس زدن هم اول بلد نبودم، کم کم یاد گرفتم. در روزهای اول درست نمی دانستم چطور بایدکفش را واکس بزنم. یعنی نمی دانستم قبل از واکس زدن، اول باید کفش را از گرد و خاک تمیز کرد و بعد واکس زد که هم خوب واکس بگیرد و هم براق شود.
بار اول که بدون تمیز کردن کفش یک نفر را واکس زدم و خوب درنیامد، صاحب کفش که یک آقای جوان بود عصبانی شد و اخمهاش توهم رفت. مــن نمی دانستم چه بگویم و همین طوری نگاهش می کردم، داشتم از خجالت آب می شدم و کمی هم ترسیده بودم. بعد آقاهه همان طور که بالا سرم ایستاده بود، یکهو دستش را مشت کرد و کوبید تو سرم و گفت: «حیف نون! تو که بلد نیستی واکس بزنـی، چرا کفش مردم را خراب می کنی...؟!» و کفاشهایش را از دستم گرفت و پول هــم نداد.
من از ناراحتی بغـض کردم و نزدیک بود گریه ام بگیرد و دیگر نمی خواستم کفش واکس بزنم. شب که به بابام گفتم، او دستی برسرم کشید و مرا بوسید و گفت: «اشکالی نداره باباجون!... از این چیزها اتفاق می افته ... مهم نیست؛ مهم اینه که تو تجربه بدست آوردی...این باعث میشه که کارت را از این به بعد بهتر انجام بدی... وقتی کارت را بهتر انجام بدی، آدمهای بیشتری هم پیش تو می آیند و کاسبی ات هم بهتر میشه».
بابام راست می گفت. از آن روز تا حالا می دانم چطوری کفشها را واکس بزنم و آدمهای بیشتری هم پیش من می آیند.
ما خیابان مولوی زندگی می کنیم. تو یک کوچه باریک و کوچک. ولی بیشتر آدمهای این کوچه معتاد و بیکار هستند.
بابام تا پارسال در یک کارخانه لاستیک سازی کار می کرد اما وقتــی کارخانه شان ورشکسته و تعطیل شد او بیکــار شد و حالا سر چهار راهـها می ایستد و شیشه ماشینها را پاک می کند. درآمــدش کم است و همیشه عصبانی است و بیشتر شبها با مادرم دعوا می کند.
مادرم سرکوچه مان می نشیند و سیگار و کبریت و آدامس می فروشد. گاهی وقتها هم مربا و ترشی درست می کند و کنار بساطش می فروشد. خواهرم سودابه دو سال از من کوچکتر است و جلو مدرسه محل مان بادکنک می فروشد.


منبع: نبردخلق شماره 399، سه شنبه اول خرداد 1397 - 22 مه ۲۰۱8