چند شعر کوتاه - م . وحیدی ( م . صبح )



صبح سخنور

از آنچه نگفته ای
دریافتم
سخنت چون ابری ست
در سکوت صُبحهای بارانی
که ریز و بی صدا می بارد و
عطر کاجهایش
چشمان خفته جنگل را
بیدار می کند
گونه های شبانه ات را می بوسم
با لبان داغ تازیانه ها
وقتی مرگ
در کوره ظلمت
بی امید رها شده است

***
بر زورق آب

از دقایق پریدن
تنها
پرهایش باقی مانده
میان بادها
و بی گناهی گیسوان دختری
که عروسکان چشمانش را
به مسافران خسته
ودیعه داده است
بر می خیزم
تا تابستان را از نوک رقصان برگها
بچینیم و
بر زروق آبها
رها کنم
***

رقص قوها

ناآمدگان
غریبه اند با من
و من
با خویشتن خویش
در سرزمینی
که پر از خاطره و رویاست
دریا و توفان
به شکل شب پره های سرگردان
در تلاطم موجها گرفتارند

مهتاب را نظاره کن!
در ترنم رقص قوها
با ناآمدگانی
که در رواق چشمان بنفشه زاران
پناه می گیرند

***
نیروانا

از برهوتی به برهوتی دیگر
تا رسالت بودا به نیروانا
هموار شود
و راهبان سحر خیز
سجده بر ضیافت خاک کنند
من از تبار صخره و رودم
با پرهای آغشته به باروت و
ستارگانی تشنه در سینه ام
حادثه تاریکی
سفرنامه من است و
میلادم
گذرگاه صاعقه هاست
بامن از طبلهای بی نشانه بگو!
شاید که فردا
خنده های سپیده
دیوارهای قطور ساحل را
فرو ریزد



منبع: نبرد خلق شماره 403، یکشنبه اول مهر 1397 ـ 23 س‍‍پتامبر ۲۰۱۸