میلاد - م . وحیدی ( م . صبح )



بر سکوی ناهنجار شب
من رشته طنابم را
با گل زنبق بافته ام
تا هر بهار
شاخه هایم
از آواز چلچله ها
سبز شود
می دانم
لحظه ها
ازحقیرترین واژه ها
زاده شده اند
و لاک پشتهای خاکستری
هنوز از دهان سرد مرداب
تغذیه می کنند
با من بخوان!
تا دریچه های مهربانی
رو به غوغای آفتاب و پاییز
گشوده شود

نام تو را
کرانه ها می شناسند
و شاخه های باران
رایحه چشمهانت را
دردشت می پراکنند

می ایستم
و قلبم زیر باران
توان سرودن می گیرد

مثل قاصدکی
در شادترین روزها
و عطر خوش ساقه هایم
اضطراب لغزان دشت را
می زداید



منبع: نبرد خلق شماره ۴۰۴، سه شنبه اول آبان ۱۳۹۷- ۲۳ اکتبر ۲۰۱۸