«درخلیج تاول و خون» - م. وحیدی (م. صبح)

«درخلیج تاول و خون»
م. وحیدی (م. صبح)

می پرسم
از خلیج تاول و زخم
از درون دلتنگی یک پگاه
این سرزمین تنهایی و حسرت
در غیاب خدا و پرنده
ـ چگونه آسمان کودکی تو
در این محنتگاه
نفسهای نقره ای خود را
با آهی طولانی و گرم
در طنین آوای نهنگان
پیوند می زند؟
و سایه آبی طلوع
بر غروب رمنده بی رنگ
سایه می افکند

تو
ای تاراج ژرف امید!
از کدامین منزلگاه خفته متروک
به جهان من آمدی
که نوعروس ماه
در آستانه حجله و لبخند
جامه سیاهش را
برتن کوچه و خیابان پوشاند
و شور چشمانش را
به موجهای سرکش سپرد

عطر گیسوان تو
ازپس ابرهای گناهکار
بر تارک خاموش ترین صاعقه ها
می درخشد

ای قطره روشن تشنگی!
راهزنان تهیدست
در شب علیل
کاروان قناریهای دست آموز را
رها کرده اند
تا از سرودشان
صراحت جنگل را
به تاراج برند
جویها
در زیر پای سنگواره ها
بادبادکانی هستند
با فانوسهای کوچک خرد
بر دنباله شان
که هر صبح زلال
در میانه میدان
چنگ می نوازند

آه!
زندانم
چنان سرنگون خواهد شد
که آهوان چشم من
در سرزمین آزادی
نام بی نشانه تو را
زمزمه خواهند کرد



منبع: نبرد خلق شماره ۴۰۴، سه شنبه اول آبان ۱۳۹۷- ۲۳ اکتبر ۲۰۱۸