چند شعر کوتاه - م . وحیدی ( م . صبح )



جویبار آینه

آفتاب می آید و
جویبارها
آینه ام می شوند
شهر می خندد و
نگاهم
هرکجا می لغزد
فرمان برخاستن می دهد

***

آرزو

حقیقت
اراده زنی است
که ارابه هایش را
از خطوط سبز رویاهای تو
عبور می دهد
پندارهایت را ورق بزن!
در زیر پلکهای تو
دشتهای الماس نفس می کشند
و حقیقت جویان
صبورانه
از کرانه دستهایت
می گذرند
***

قهرمانان

فاصله ها
رنگ بهار دارند
و رودها
دهکده های تشنه را
به جشن باران می برند
دستم را بگیر!
تا با گلدسته های فتح
از افقهای شاد بگذریم و
قصه قهرمانان را
بر سکه های شهر
نقش کنیم
***

گُلهای باروت

چندی ست گُلهای خانه ام
دانه باروت می دهند و
باغچه ام
درحسرت خواب پرواز
قلعه های دور را
فتح می کند
رزمجویان
یادهای مرا
بر شبگیرهای نوباوه
می نویسند
تا میکده های سحر
در شادی کوچه ها
آواز مستانه سر دهند
***

سفرکن!

سفر کن با اسبان آسمانی!
با خنیاگران شبگرد تنها
چمدان پرستاره ات را
بردار!
باتوشه ای
از نوشخواب ظهر ماهیها
و بهار نارنج کوچه ها
تاکبوتران آزادی
همپای اسبان تشنه
سایه های خسته ابرها را
در نوردند



منبع: نبرد خلق شماره 406، شنبه اول دی 1379 – 22 دسامبر 2018