در فراسوی شب - م. وحیدی (م . صبح)



خیابان آوازه خوان
رفته است
با کولیان خاموش چشمانش و
سواران باد

صدایی می شکند
برگی می افتد
تا آن سوی جزیره ها
آسمانهای سبکخیز
به پا خیزند

میان سنگ و باد و مه
کاکلی می خواند
تا من بشنوم
صدای جوشش زلال
آبیها را
اینک
بهار آمده است
از دور آمده است
در می گشایم
تا ببنیم
خزانی را
که از ساقه شمشادها
رخت بربسته است
به کنارم می آیی و
نگاه می کنی
پرنده ای را
که از پرچین آمده و
کولیانی
که در چارراههای تنهایی
پای می کوبند و
بر یال اسبان افق
چراغ و آینه می افروزند





منبع: نبردخلق شماره ۴۰۸، چهار شنبه اول اسفند ۱۳۹۷ - ۲۰ فوریه ۲۰۱۹