سواران نور - م . وحیدی (م. صبح)



شب دریا
و موجهایش
مرا به ژرفای حضور
تو می برد
فصل ما
گره خوردگی
یادهای صبحی ست
که رسالت رسولان را
کمرنگ می کند
مشعل صدای تو
پرچمی ست
در دست سوارانی
که از دورترین راهها
می آیند
تردید را
ازچشم بشوی!
بر نیزه فولاد
پرنده ای ترسیم کن!
و از گرمای رگانت
جویباری
تا ارغوانهای پریشیده دشت
از دل برف جوانه زنند

راز نگاهت را
با شب پره ها درمیان بگذار!
تا از قله های تاریک
گذر کنند
خدایان نیز می میرند
و حضور تو
ابدیتی می شود
بر چشمه و سنگ
و نام دشتهایی
که گلبرگهاشان
شبستانهای سرد خانه ام را
گرما و روشنی می بخشند





منبع: نبرد خلق شماره ۴۱۵، آدینه اول شهریور ۱۳۹۸ - ۲۳ اوت ۲۰۱۹