پیر کفتار - م . وحیدی

داستان کوتاه
حـوض با آبی تیره رنگ و راکد و دیواره هـایی خزه بسته و لزج باچـند ماهـی مردنی سیاه و قرمز در داخلش، وسط حیاط خود نمایی می کرد. دو طرف حوض باغچه ها بودند با یک مشت گل و بوته خزان زده و یک درخت توت قدیمی که شاخه های تناورش تا لب پشت بام رسیده بود.
کنار حوض، کشورخانم با چـهره ای عـبوس و تلـخ نشسته و ظـرف می شست و زیرلب غرغر می کرد: «یه مهمونی دادیم...به اندازه یک لشکر ظرف کثیف شده.»
سوری خانم که کنارش پای شیر آب لباس می شست و صورتش از گرما گل انداخته بود و گاه دانه های ریز عرق را از رو پیشانی و نوک بینی اش می گرفت، گفت: «بزار من می شورم کشورخانم.»
کشورخانم رو پا جابجا شد و گفت: «راضی به زحمت شما نیستم...چیزی نیست خودم می شورم.»
گربه سیاهی از لب دیوار کوچه پرید تو حیاط و رفت به سمت درخت تـوت و ازشاخه های آن بالا کشید و لابلای برگهای آن به کمین گنجشکان نشست.
آسمان خاکستری بود و یک تکه ابر بزرگ به شکل روباهی دم پهن جلو آفتاب را گرفته بود و نمی گذاشت نورش به زمین بتابد. در همین موقع درحیاط باز شد و زنی چادری
با پسربچهِ مدرسه ای وارد شدند و رفتند تو اتاق شان. پشت سرشان پیرزنی با زنبـیلی در دست واردشد و با قدمهای شمرده از پله های اتاقش بالا رفت.
کشور خـانم همان طور که مشغول شستن ظروف بود، زیـرچشمی نگـاهی به اتاق صاحبخانه انداخت و رو به سوری خانم گفت: «نیگاه کن تو رو خدا! مرتیکه صبـح تا شب گوشه خانه اش نشسته ما را می پاد...بگو تو کار و زندگی نداری همش مراقب ما نشستی؟!»
سوری خانم گفت: «نه که نداره! کارش کجا بود؟ مفت می خوره، مفت می چرخه...بـه کسی هم پاسخگو نیست ... آدمی که تو بسیج و سپاه رفت و آمد کنه که کاری ازش در نمی آد ... فقـط بلده چپ بره، راست بیاد بگه چرا این قدر آب مصـرف می کنید؟...چرا اینجا لباس می شورید؟ چرا اینجا بلندحرف می زنید؟...چرا اینجا نفس می کشید؟!»
کشورخانم مایع ظرف شویی را قاطی آب کرد و با اسکاچ بهم زد و گفت: «دیروز آمده بود تو حیاط به من می گفت ... چرا چراغهای اتاقتون شبها این قدر زیاد روشــن می مونه؟ ... چرا این قدر مهمون دعوت می کنید؟ چرا بچه هاتون این قدر دیوارها را خط خطی می کنن؟... چرا اجاره اتاقتونو را دیر می دید؟»
سوری خانم دانه عرقی را که بر نوک بینی اش آویزان شده بود ، با پشت دست گرفت و گفت: «اینـجا را پاک کرده زندون ... دو شب پیش هم بندکرده بود به این یارو پسره دانشجوهه که تازه آمده اینجا نشسته ... بهش می گفت چرا شبها این قدر تــو حیاط راه می ری درس می خوانی؟ ... موزاییکها لق می شن! ... برو تو کوچـه زیرچــراغ بـرق درس بخوان و قدم بزن!...انگار نه انگار یارو داره اجاره خونه میده! ای برپدرت لعنت با این خانه ات! الهی شب بخوابی صبح بلند نشی مرتیکه! بگو بدبخت تـو که داری می میری چرا این قدر حرص مال دنیا را می زنی!...چه کسی مال دنیا را با خـودش برده تو گور که تو می خواهی ببری!»
کشورخانم گفت: « بعضیها که هرچه پیرتر می شن، خِرِف تر و حریص تر می شن.»
سوری خــانم تکه لباسی را که در دستهاش می چــلاند، آن را لب حوض گذاشت و گفت: «عین کفتار افتاده به جون ما ... من که خسته شدم ازدستش ... دیگه این خـــونه قابل تحمل نیست ... از فردا می رم دنبال یک اتاق خـالی می گردم ... جانمان را که از سرراه نیاورده ایم که بدیم به این مرتیکه از بین ببره.»
کشورخانم که شست و شویش تمام شده بود و داشت ظروفش را مرتب روی هم می چید، گفت: «الهی این پول اجاره ای که از ما می گیره تا قرون آخرش و خــــرج دوا و درمونش بشه و هیچیش از گلوش پایین نره! به خدا هیچکس به انـدازه این مرتیکه اجاره خونه از آدما نمی گیره...نزدیک ماه که می شه من و شوهرم عزا می گیریم که چیکار کنیم و چطوری اجاره خونه اش را جور کنیم ... شوهر بدبخت من صبح تا شب با دستفروشــی و دوره گردی باید دنبال یه لقمه نون تو خیابونا سگ دو بزنه تا بتونه سر ماه اجاره خونه این آقا را بده ... تازه دو قورت و نیمش هم باقیه ... یه دستفروش مگه چقدر درآمد داره که نصفش را هم باید بده برای اجاره خونه؟»
سوری خانم گفت: «من که فردا می رم دنبال یک اتاق خالی می گردم ... دیگه حاضر نیستم یک روز هم اینجا بمونم...اعصابی برام نمونده دیگه ... تو سرش بخوره با این خونه اش!»
کشورخــانم که ظروفش را زیر بغل گرفته و درحال رفتن به سمت اتاقش بود، گفت:
«منم فردا همرات میام خواهر ... با همدیگه می ریم، اتاق خالی که قحط نیست ... پیدا می شه ... آن قدر می گردیم تا یه جای خوب پیدا کنیم.»
گربه ای که بالای درخت توت کمین کــرده بود، با گنجشکی در دهان به حیاط برگشت و تو باغچه مشغول خوردن شد. چند پر گنجشک از لابلای شاخه های درختان رقص کنان به زمین می آمدند و آرام برسنگفرش حیاط می نشستند.

منبع: نبرد خلق شماره 417، چهارشنبه اول آبان ۱۳۹۸ ـ ۲۳ اکتبر ۲۰۱۹