از پشت هزاره ها - م. صبح



ستاره ها که ببارند
شبانه های باستانی
رنگ می بازند
و سپیدارها
در آینه
تکثیر می شوند
از پشت افقهای شب زده
چر اغهای خاموش
مرثیه می خوانند
زمانه تلخی ست!
با طرح برکه های سکوت
در نیزارهای خونین
و تفنگی
که از دریچه کین
شلیک می شود
نگاه می کنم
به مهتاب کمرنگ
بر قاب پنجره ام
و اخگری
که در سینه باد
نمی سوزد
آه!
ای نیمروز کوتاه سربی
که از کرانه دور می چکی!
دانه های الماست را
بردامان شب ریز!
تا جهان
در حریر روشنی
پوست بیاندازد
کعبه ام کجاست؟
ای برآمده از تنگنای آفتاب!
عشق را نشانم بده!
دستهایم هنوز
خواب تو را می بینند
همراه من باش!
تا شعر خفته برکه ها را
بیدار کنیم
من ترانه ای می خوانم
در طراوت باران
روزی که تو
باز خواهی گشت
و درختان نقره ای
از سیاهی و مه
سر برون می آرند
و در قاب روشن فردا
بال می گشایند


منبع: نبرد خلق شماره ۴۲۸، شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹ ـ ۲۲ اوت ۲۰۲۰