برای نوید افکاری که افکار آزاده اش، بشارت آزادیست - فتح الله کیاییها



آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی
( شاملو)

دلم می خواهد فریاد کنم
اما پرنده ها گرسنه اند
دانه می ریزم
می رقصند و عاشقانه
دانه در کام یکدگر می کارند.
آنان زنده اند و بارور خاگ.
دلم می خواهد به گِریم
ساحت رودخانه فرصتی است، اما
ماهیها گرسنه اند.
تکه نانی خرد می کنم
می رقصند و می جهند.
آنها زنده اند و زندگی را سیراب می کنند

دلم می خواهد ترانه بخوانم، اما
غُصه ها هزار دلِ پر قِصه دارند
گوش می کنم
خوابم می برد
و آفتاب
کَم کَمک بومم را
جاروب می کند
چونان فریاد طشتی
از بام فِتاده.
هیاهویی خالی از عشق
خالی از لبخند
و حتی خالی از فریاد.
ایکاش اَندُهانم
دانه ی ‌پرنده ها نشود
و یا نان ماهیها
و نه حتی غُصه ی قِصه ها.
دلم می خواهد
چنگ در زلف تار بیاویزم
دلم می خواهد
بنوازمت در ترانه ای
برقصانمت در شوری
و بخوانمت در فریادی.
دلم می خواهد
زهی باشم بر حنجره ات
تا نوید رهایی را
حلاج وار بشارتی شوم
بر سَکویِ قهرمانی تاریخ.
آه اسفندیار دلشکسته ی من
تو را آن به
که چشم فرو پوشیده باشی.

فتح الله کیاییها

منبع: نبردخلق شماره ۴۲۹، سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹ ـ ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۰