فقط پاری وقتها می گریم - فتح الله کیاییها


گاهی می خواهم فریاد کنم
و گاهی دلم تنگ می شود
به پشت سر نگاه می کنم
مثل کسی که گم کرده ای دارد
آسمان را خاکستری می بینم و
خیابانها را سرشار از تو
که فشاریِ آب رو می چسبیدی و من
به کمکت می شتافتم.
گاهی پاشیدن آب بر سر و صورت
و خنده های معصومانه
که صورتمان را سرخ می کرد
و گاهی بغض ها و اشگها
و گاهی گستاخی اعتراض.
پاری وقتا به پشت سر نگاه می کنم
مثل یک اعدامی به لحظه ی آخر
و یا یک دمپایی پلاستیکی
که زیر هشت
صاحبش را می جوید .
گاهی نگاه معصومانه ات
و گاهی فریاد غریبانه ات
گاهی به پشت سر نگاه می کنم
گاهی با خودم فکر می کنم:
به سرزنش مادر
و زمانی به چشمهای معصومانه ی تو
باورم نمی شود که دیگر نیستی.
گاهی وقتا دلتنگ می شوم
و پاره ای اوقات غمگین
و البته گاهی عصبانی
این سرنوشت
این سرگذشت
روایت ما نبود.
گاهی وقتا
فقط گاهی وقتا گریه می کنم.
گاهی وقتا پرواز بادبادکها
و بوسه ی فانوسها
آسمان خاکستری
و بوی کاهگل پشت بام.
گاهی وقتا
فانوسم را کنار کوچه می افروزم
و صدای زنجره ها را
در گامهایت استنشاق می کنم
و با خودم می گویم: چه هوای نجیبی
و بوی باروت آزارم می دهد
و شماطت باد
فانوسم را به یغما می برد.
گاهی وقتا بادبادکی می شوم
در دستان کودکیت
که نخ را تاب می دهد و بیقراری باد را
شانه می کشد .
گاهی سرک کشیدن از درز پشه بند
و دمپایی بی رحم مادر بزرگ
گاهی وقتا
فقط گاهی وقتا
گریه می کنم.
دلتنگی هم درد غریبی است.
احساس می کنم
که دیگر کسی ما را نمی فهمد
و خنده ام می گیرد.
البته اوقاتی هم گریه می کنم.
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
برای مادر بزرگ
برای قلیان
برای فشاری آب
برای کوچه
برای خیابان
و برای تو.
کاش می شد که دوباره
باقالی پخته را در کوچه ها
فریاد کنیم.
کاش می شد با خط بامیه فال بگیریم
و نان کرمانشاهی را
لایه به لا
ناخنک زنیم
کاش می شد پشمک را دوباره
ریش و سبیل پدر بزرگ بیانگاریم.
دلم برای قناری ها تنگ است
و سبزه قباها
و کفترهای جلد سر بام.
گاهی وقتا
فقط گاهی وقتا
برای دلتنگی هایت
می گریم
فقط گاهی وقتا.