بر ره شتاب کن: غفور - فتح الله کیاییها



برای رفیق غفور حسن پور
مادر رفقای شهید: فاطمه، مصطفی و غفور حسن پور، هنگامی که خبر تیرباران فرزنش را می شنود، می گوید: انقلاب ایران همچون درخت تناوری است که ریشه های قطورش در دل خاک وطن جای دارد. پسر من و نظایر پسر من، تنها شاخه های این درخت تناور هستند. من از مرگ فرزندم دلگیر نیستم، امیدم به شاخه های جدید است.

گیسو بدست بادِ پریشان
آراسته بباف
ای جنگل خموش.
از ره کنار
دارِ سَر راه
از شب نترس مادر دلتنگ
/ می خواند با خودش/

ای جویبارساکت و خاموش
آوازخوان بشو
نافه گشای آهوی وحشی
بر ره شتاب کن: غفور
غُران صدای رسایت
پر خشم سینه ات
بر قلب شب بزن
بشکن غرور زمستان.
بگذار تا نهال جوان شاخه بر کشد
خورشید را بکار
آتش فشان به یال دماوند.
/ آرام زیر لب
نجوای مادر بی تاب /

بیرون کومه اما
ابری نشسته سخت
بر شانه ی ستبر جنگل انبوه

در همسراییِ آوازِ شومِ شغالان
کفتارهای بیدلِ و ترسان
در خاکریز وحشت خود
مویه می کشند

مادر کمی شتاب
آنها چراغ انتظار به ره بر نشانده اند.

آرام باش توسن وحشی
یک لحظه ای درنگ
این کوک آخر است
دندانه می زنم

پیراهن من است مادر؟

نه، این پرچم شماست
با دانه های نار
در طول این شب یلدا
بر قامت جوان شما
رنگ کرده ام.
سرخ است مثل خون
گرم است مثل کوره ی خورشید.

مادر شتاب کن
در من قرار
چون اسب وحشی تندر
بی تاب و نا شکیب
سم ضربه های خشم
بر سنگفرش جاده می کوبد

آرام باش گوزن جوانِ من
بگذار تا ببافمت
بگذار تا ببویمت
این کوک آخر است تماشا کن
بر شانه ات بگیر
محکم گره بزن
آنگاه
مستان شتاب کن
بر قلب شب بزن.

آنسوی تر
داری کمر شکست
سُربی به خون نشست
جوشید از زمین
چندین نهالِ سرو

فانوس انتظار
در چشم مادرِ خسته
می خواند تا سحر
راهت پر از شکوفه غفور جوان من

هنگام صبحدم
اشک ازدو دیده شست
دندان به لب گزید و گفت
دندانه های خشم را
برچار گوش پرچم خونین
باید
نقشی دوباره بیاندازم.

وانگاه
دلخسته پر غرور
می خواند زیر لب
راهت پر از شکوفه
ای سرو قامتم لبخنده ات بهار...


منبع: نبرد خلق، شماره ۴۳4، بهمن 1399/ ویژه پنجاهمین سالگرد رستاخیز