آیا هنوز طبقه کارگر در مرکز استراتژی انقلابی و سوسیالیست قرار دارد؟ - لیلا جدیدی

آیا هنوز طبقه کارگر در مرکز استراتژی انقلابی و سوسیالیست قرار دارد؟
لیلا جدیدی

بسیاری از تیوریسینهای پسا صنعتی شدن و پسا مدرنیسم دهه هشتاد، نقش طبقه کارگر صنعتی را در تاریخ از بین رفته اعلام می کردند. نمونه ای از اینان "پیتر دراکر" است که در نگارش دیدگاههای خود تاکید می کرد: "هیچ طبقه ای به اندازه طبقه کارگر یقه آبی در تاریخ به این سرعت ظهور پیدا نکرده و هیچ طبقه ای هم به همان اندازه سهمگین سقوط نکرده است."
برخی از روشنفکران "رادیکال" نیز وجود و یا اهمیت این طبقه را رد می کردند. آنها بر این باور بودند که تحلیل طبقاتی امری مربوط به گذشته است، چنین طبقه ای وجود ندارد و فقط رباتها، کارگر هستند. اگرچه برخی از آنها به طور مستقیم مارکس را خطاب قرار نمی دادند، اما به طور کلی این نظریه پردازان مطرح می کردند که نیروی کار سنتی تولید کالا کاهش پیدا کرده، کارخانه های تولیدی بزرگ، کوچک تر شده و تولیدات پیچیده متمرکز کنار رفته و جای خود را به مجتمعهای زنجیره ای تولید کنندگان کوچک تر داده است.
این مباحث و تیوریها در تضاد با اندیشه مارکس و تصویری قرار دارد که در مانیفست حزب کمونیست بدین گونه تشریح گردیده: "با توسعه صنعت، پرولتاریا نه تنها در شمار رشد خواهد کرد، بلکه در توده های عظیم تری تجمع خواهد داشت، نیروی آن رشد می کند و کارگر این نیرو را بیشتر حس خواهد کرد."
این نوشته نگاهی به تغییرات صورت گرفته در وضعیت کنونی طبقه کارگر جهانی و از سوی دیگر، رابطه آن با شکل کنونی امپریالیسم، یا بهتر گفته شود، "امپریالیسم مالی"، می پردازد.
بدیهی است که همچنانکه تغییراتی در سازمان دهی سرمایه داری هم در دولتهای توسعه یافته صنعتی و هم در ابعاد جهانی صورت گرفته، دگرگونیهایی نیز در طبقه کارگر به وجود آمده. از این رو، اکنون برای انقلابیون مارکسیست این سوال پیش می آید که آیا هنوز طبقه کارگر صنعتی در مرکز استراتژی انقلابی و سوسیالیستی قرار دارد یا خیر؟

چه کسانی در صف طبقه کارگر جا می گیرند؟
"کیم مودی" (kim mody)، از نویسندگان "انتشارات یادداشتهای کارگری" و چندین کتاب در باره جنبش کارگری در ایالات متحده آمریکا، به این سوال به طور مشروح پاسخ داده است. وی با اشاره به این امر که اکثریت جمعیت شاغل (شاید ۸۰درصد نیروی کار)، مزد بگیرانی هستند که ارزش اضافی تولید می کنند صرف نظر از اینکه تولید چه باشد (کالا یا خدمات)، می گوید: "به هر میزان که تغییرات عظیمی در بخش صنعتی به وجود آماده باشد، باز هم روشن است که طبقه کارگر از زمان نویسندگان کلاسیک مارکسیست مانند مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی، لوکزامبورگ، گرامشی و غیره، بزرگ تر شده است."
"هل دراپر" (Hal Draper)، سوسیالیست و فعال سیاسی آمریکایی که نقش برجسته ای در جنبش آزادی بیان داشت و در باره تفهیم تاریخ و افکار کارل مارکس آموزش می دهد، در این باره می گوید: "مارکسیستها سالهاست در این مورد که طبقه کارگر چیست گفتگو کرده و می کنند. در نظریه انقلاب کارل مارکس توضیح داده شده است که طبقه کارگر صنعتی تنها به کسانی محدود نمی شود که "در نقطه ای از تولید" قرار گرفته باشند و حتی "کالا تولید کنند". همچنانکه سرمایه داری همه امور زندگی را "کالایی" می کند، خدمات هم کالایی می شود و دقیق تر اینکه، صنعت "پرولتاریزه" کردن محدود به کارگران یدی نمی شود، همزمان، شامل همه کسانی که برای مزد کار می کنند هم نمی شود."
کیم مودی در مقاله ای با عنوان "چرا کارگران صنعتی جهان اهمیت دارند" تاکید می کند: "اهمیت کارگر صنعتی در این جا است که همچنان که سرمایه داری در حال زایش است، تغییرات رادیکالی نیز در طبقه کارگر جهانی صورت می گیرد. برای نمونه، این تغییرات با خود تعداد زیادی کارگر مهاجر به بازار کار می آورد، یک منطقه صنعتی می شود و منطقه دیگر به عکس. هر کدام از این تحولات، تغییرات عمیقی در ترکیب و ساختار اجتماعی طبقه به وجود می آورد. تحول در تکنولوژی، تحول در طبقه کارگر را در پی دارد. بنابراین می بینیم که نقش طبقه کارگر به لحاظ استراتژیک و عملی پر اهمیت می شود."
"امانویل نس" (Immanuel Ness)، پروفسور علوم سیاسی دانشگاه بروکلین در نیویورک و نویسنده "آینده طبقه کارگر"، نیز به طور مشروح بدین امر پرداخته است. وی ادعای "پایان عصر طبقه کارگر صنعتی" را رد کرده و معتقد است که برعکس، پرولتاریای صنعتی جهان از هر زمان دیگری بزرگ تر شده است و مبارزات صنفی و سیاسی بزرگتری از آنان در راه است.
پرفسور نس در باره چگونگی این رشد و تغییراتی که در دهه های اخیر رخ داده می گوید: "دو فاکتور اساسی وجود داشته است؛ نخست صنعت زدایی صنایع سنتی در آمریکای شمالی و اروپا مانند کارخانه های تولید پوشاک، وسایل الکترونیکی، اتوموبیل و دیگر صنایع سنگین و انتقال این صنایع به آفریقای جنوبی، آسیای جنوبی و جنوب شرقی آسیا و مقداری هم به آمریکای لاتین است. در نتیجه، این مناطق به مراکز تولید و صادرات تبدیل شده اند، در نتیجه این تحول بر شمار کارگران کارخانه ها افزوده شده است.
فاکتور دیگر این است که بین کشورهای در حال صنعتی شدن مانند هند. بنگلادش. چین و اندونزی، میزان شهرنشینی بالا رفته و این به دلیل پایان کشاورزی در روستاهاست. بسیاری از کارگران روستایی به شهرها، جایی که کارخانه های صنعتی تمرکز دارند، کوچ کرده اند. بنابراین، در حالی که در آمریکای شمالی گفته می شود عصر طبقه کارگر صنعتی تمام شده، من می گویم در واقع اکنون تعداد کارگر صنعتی در جهان بیشتر از آن است که تاکنون در تاریخ بشر وجود داشته است."
بنا بر آمارها، شمار طبقه کارگر صنعتی در ۵۰ سال اخیر در حدود ۲۰۰ میلیون تا یک میلیارد افزایش داشته است. نس خاطر نشان می کند که آمارها پیرامون افزایش تعداد کارگران شامل کارگرانی نمی شود که بیرون از کارخانه ها کار می کنند. "پروسه رشد کمی کارگران صنعتی جهانی بدون وقفه و بی امان پیش رفته و بحثهای مارکسیستها در باره جهانی شدن سرمایه را به اثبات رسانده".

شکل گیری امپریالیسم مالی
در باره اهمیت امپریالیسم مدرن، کاراکتر امروزی آن و رابطه آن با تحلیلهایی که پیرامون کارگران صنعتی می شود، نظریه های بسیار زیاد و گوناگونی وجود دارد که از سوی پژوهش گرانی مانند "امانویل والتراشتاین"، "جیودانی آریگی" (محقق ایتالیایی) و "ویلیام رابینسون" ارایه شده است.
برای نمونه، ویلیام رابینسون، پروفسور آمریکایی در دانشگاه کالیفرنیا، که تحقیقات جامعی پیرامون جامعه شناسی، اقتصاد سیاسی، جهانی سازی، آمریکای لاتین و ماتریالیسم تاریخی دارد، سیستم اقتصادی کنونی جهان را متمرکز بر گسترش سرمایه با حمایت از "قلمرو زدایی" دولت – ملت توصیف کرده است.
نس با ویلیام رابینسون موافق است که یکی از ویژگیهای عمده شرکتهای فراملیتی "قلمرو زدایی" است. بدین معنی که دیگر برای آنها اهمیت ندارد کجا سرمایه گذاری می کنند. آنها حاضرند بر پایه سود دهی در هر جایی سرمایه گذاری کنند یا از هر جایی سرمایه خود را خارج سازند."
امانویل مس استدلال می کند: "قدرت امپریالیستی هژمونیک وجود دارد و به ویژه آن را در ایالات متحده می توان یافت که برپایه منطق اقتصاد امپریالیستی گسترش پیدا کرده و اطمینان پیدا می کند که از طریق مداخله نظامی تحکیم و توسعه یابد. ماهیت این نوع امپریالیسم، "امپریالیسم مالی" است."
وی می افزاید: "من فکر می کنم این بسیار روشن است که یک پدیده بحرانی شکل گرفته و آن نفوذ نهادهای مالی در شرکتهای چند ملیتی است. آنها در گذشته خود در نقاط مختلف جهان زیر مجموعه و شعبه داشتند، اما اکنون در سطح جهانی در نهادهایی که به پیمانکارشان بدل شده اند. سرمایه گذاری می کنند."
"ناوومی کلاین"، نویسنده و فعال سیاسی سرشناس، در کتاب "نه به لوگو"ُ مکانیزم کار این نهادهای مالی را اینگونه شرح می دهد: "آنها چیز زیادی تولید نمی کنند، اما تعیین می کنند چه کالایی و چگونه تولید شود، بر پایه مزد بسیار کم".
می بینیم که برای درک امپریالیسم مدرن، توجه به این نمونه ها که در چارچوب سرمایه داری مالی عمل می کنند، اهمیت کلیدی دارد. این فرم از سرمایه گذاری مالی از اروپای قرن بیستم و وقتی که بانکهای آلمان در روسیه سرمایه گذاری کردند، آغاز شد و اکنون در سطح جهانی گسترش یافته است. هس می گوید این امر در واقع به سیاسی شدن طبقه کارگر سراسر جهان منجر شده است.
"دیوید هاروی"، پرفسور مردم شناس مارکسیست، مکانهایی که سرمایه در آن فعال و جاری است و در عین حال سودآور ترین هستند و سریع ترین انباشت را در کوتاه مدت ترین و در بالاترین نرخ ارایه می کنند، وال ستریت ، شهر لندن، توکیو، هنگ کنگ، و فرانکفورت معرفی می کند که بیشترین منابع خود را در نقاطی مانند پرل ریور دلتای چین، اطراف هنگ کنگ، مراکز مهم صنعتی در هند، افریقای جنوبی، مصر، ویتنام، و تا حدی برزیل و اندونزی به کار می اندازند. این نقاط، مراکز مهم و بزرگ توسعه صنعتی هستند.

مبارزات کارگری در سراسر جهان چگونه پیش می رود و در چه شرایطی؟
داده های موجود نشان از آن دارد که با وجود مراکز صنعتی بسیار، اما کارگران در یک شغل یا رشته باقی نمی مانند و پیوسته در حال تغییر محل کار و نوع آن هستند، زیرا به آنها مشاغل درازمدت داده نمی شود. بنابراین، اگر روند مبارزات کارگری را مورد توجه قرار دهیم، می بینیم که مبنای بیشترین اعتراضها همین بی ثباتی و بازتاب آن در مزد، ساعت کار، بیمه، مزایا و غیره بوده و در سطح جهانی افزایش پیدا کرده است.
"بولری سیلور"، جامعه شناس، آمار و اسناد اعتصابات از دهه نود تاکنون را در کتابی به نام "نیروهای کار، جنبشهای کارگری و جهانی سازی" انتشار داده است. وی نشان می دهد که چگونه جنبشهای کارگری با تحول در متغیرها در سیاست، اقتصاد و پروسه های اجتماعی، از اواخر قرن نوزدهم تحول پیدا کرده اند. در این کتاب می بینیم که اعتراضها با تغییر جغرافیایی تولید، از کشوری به کشور دیگر منتقل شده. وی به صورت مستند فرضیه پایان جنبشهای کارگری را رد کرده و نتیجه می گیرد: "در قرن بیست و یکم بر دامنه جنبشهای کارگری به شدت افزوده خواهد شد."
پرفسور نس نیز در همین زمینه از کارخانه های چین نمونه می آورد: "هزاران اعتصاب در سال در کارخانه های چین رخ می دهد. هیچ شکی نیست که تا کنون در این ابعاد در جهان اعتصابات کارگری وجود نداشته. این اعتصابات حتی از سوی کارگرانی که در اتحادیه های تحت کنترل دولت هستند نیز سازمان داده شده."

جایگاه کارگران خدماتی چیست؟
حال سوال بعدی این خواهد بود که اعتراضهای کارگری در مناطقی که کارخانه و کارگر صنعتی وجود ندارد یا بهتر بگوییم، مناطق خدماتی در نیم کره شمالی، به چه صورت است و از چه اهمیتی برخوردار است. از آن رو که طبق آمارها، 85 درصد حرکتهای کارگری در نیم کره جنوبی به وقوع می پیوندد.
نس در این زمینه می گوید: "شمال در واقع از استثمار کارگران جنوب بهره می برد، اما شکی نیست که اقتصاد جدید در شکل خدمات و تکنولوژی و غیره شکل گرفته است. البته شاغلان در این رشته ها نیز به شدت استثمار می شوند. شرکتهایی هم مانند "اوبر"، کارگران را به صاحب کار تبدیل می کند، اما در واقع آنها وادار می شوند برای این شرکتها بیشتر کار کنند."

راهکار و چشم انداز
نظریه پردازان در این زمینه در تحلیل نهایی معتقدند که اعتصابها و اعتراضات کارگران صنعتی و خدماتی باید سازماندهی شود. در شمال و جنوب اکنون کارگران در حال ساختن اتحادیه ها و سندیکاهای جدید هستند. این امر باید ادامه و رشد داشته باشد. کارگران باید از اتحادیه های گذشته که در مناسبات نسلهای گذشته درجا می زنند، خود را رها کنند.
اگرچه جنبشهای کارگری از زمان صنعتی شدن افت و خیزها و انحرافاتی داشته اند، اما برخلاف نظریه های بسیاری که حتی بخشی از چپ را شامل می شود و معتقد است سوسیالیسم دیگر جایگاهی ندارد، می بینم که اکنون جهان بیش از هر زمان دیگری برای پایان دادن به رنج و درد و نابرابری به سوسیالیسم نیاز دارد. این امر حتی برخی از اتحادیه ها را وادار به تغییرات سوسیالیستی در برنامه و چشم اندازهای خود کرده است. نمونه های بسیاری از این تحول وجود دارد، به ویژه در آفریقا که در این نوشته مجال پرداخت به آنها نیست.
همچنین، بیشترین تغییراتی که مناسبات اقتصادی تاکنون در زندگی کارگران داده، نشاندهنده این است که این طبقه مهمترین پتانسیل تحول در جامعه است و می تواند آلترناتیوی رادیکال در برابر سرمایه داری باشد. در واقع طبقه کارگر همچنانکه مارکس و انگلس ۱۶۰ سال پیش در مانیفست حزب کمونیست یادآور شده اند، "گورکن" بالقوه سرمایه داری است. مارکس، آیندهطبقهکارگر را برآمده از دو عامل می دانست؛ نخست در قدرت جمعی ای که صنعت مدرن بدان می بخشد و سپس، در تیرهروزی اجتماعی که سرمایه داری برای به دست آوردن سود بیشتر او را بدان سوق می دهد.

منبع: نبردخلق شماره 383، آدینه اول اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۲1 آوریل ۲۰۱۷