به یاد فرزاد کمانگر - فرنگیس بایقره

به یاد فرزاد کمانگر
فرنگیس بایقره

۱۹ اردیبهشت روزی است با نام او: "فرزاد کمانگر". آری، این روز سالگرد سر به دار شدن این معلم دلاور است که جرمش روشنگری، آزادیخواهی و تلاش برای تغییر دادن بود. در نگاه رژیم دیکتاتوری و جلاد جمهوری اسلامی، هر مبارزه ای که با سلاح قلم رقم خورد، خود از جرمهای نابخشودنی به حساب می آید. در زمان حاضر مبارزه برای حقوق بشر از مبارزه با سلاح آتشین نیز برای دشمن بشر کابوس آفرین تر و وحشتناک و مهلک تر است. در دنیایی که همه در تلاش آفریدن جهانی بدون ستم و جنگ هستند، امپریالیسم و حامیان مزدورش در تلاش حفظ قوانین ضد انسانی خود هستند تا نظام شان را بقا بخشند.
آفتاب نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نشسته ای و گذر آب را می نگری... ؟ می دانی چه کسانی از لب این جو عبور کرده اند و گذشته اند؟ می دانی که رفته اند و بازنگشته اند؟ می دانی که کسی بود و کسانی که دیگر نیستند و می باید می بودند و می ماندند تا این آب زلال و زلال تر گردد؟ ببین خوب بنگر! آب را آلوده اند... خوب بنگر! قطره های خونی را که دیگر با آب نمی آمیزد خواهی دید. (تصویر1)
من ندیدم، نمی توانستم ببینم آیا؟ چشمانم پر از اشک شده بود. سر به آسمان بلند کردم تا شعاع آفتاب دیدگانم را روشن تر کند. اشک در چشمانم خشک شد. دیده ام از شوری اشکم به سوزش افتاد. ای اشک لعنتی تو هم دیگر نمی باری؟
گاهی دیده را باید شست، اما وقتی اشکی نمانده باشد، شعاع آفتاب نیز دیده ات را تار می کند... به آسمان خیره ماندم. ابری آمد و آهسته آهسته روی خورشید را گرفت. باز قلبم فشرد و بغضم گرفت. آهی از درونم برخاست و بیاد آوردم در این دشتها و کوهپایه ها که آب و جویباران در گذر است، معلمانی با فرزندان کار و کوشش و تلاش، دانش آموزان پا پتی و جامه دریده با وصله های رنگارنگ بر روی جامه های شان، با کودکان و حتی خردسال ره پیموده اند. آری، آنها به دنبال یافتن لاله ها و بوییدن عطر خوش گلهای زیبای کوهساران و دشت و دمنها، به دنبال یافتن حقیقتهای تلخ و زیبای زندگی پر آلام آلوده به رنج و درد و غم و هزاران بدبختی دیگر از نابرابریها و ستمها، در این فراز و نشیبها پیش رفته اند.
آنها با معلمانی همچون صمد، مرضیه، روح انگیز، بهروز، کاظم، غزال و صبا (مهین) و نیز فرزاد در این تپه ها و دره ها ره پیموده اند. آنها به خاک و آب و گل و گیاه و درخت به آفتاب و به حیات عشق ورزیده اند.
فرزندان و یا درست تر بگویم، دانش آموزان و نوباوگان فرزاد (که اکنون جوانانی کم و بیش آگاهند) "آ" را با آب جویبارهای جاری از کوههای سرزمین بی پشت و پناه کردستان آموخته اند. آنها درس "آ" را با آدمیت، از آذرخش و آفتاب سوزان و داغ سرزمین خویش و با آه های جانکاه مادران داغدیده شان فرا گرفته اند. "ب" را با بابا آیا؟ یا با باد و باران و باد و برف و بوران و بهمنهای کولبر کش منطقه شان آموخته اند.
آنها فرزندانی بوده اند کوچک که چند سال پیش با پاهای زخمی و با هزار مشقت این صخره ها را درنوردیده اند و چه شیرین بوده خاطره اینکه فرزاد برایشان کفشهایی از حقوق ناچیز معلمی اش تهیه می کرد و به آنها می بخشید. آری، این کودکان سرخوش و سرمست از هدایای گرانبهای معلم خود صخره ها و سنگلاخ ها را درنوردیده اند. از سنگسار رودخانه ها گذشته اند و با آتش و سوزش بی عدالتی در جامعه طبقاتی در آمیخته اند. شاگردان فرزاد. فرزادی که نامش آوازه روستاهای فقر زده کامیاران بود و هست. چه زیبا بود آن همراهیها و همدلیها. بی ریا، پاک و سرزنده.
یاد دادن کار فرزاد کمانگیر بود. او می دانست که باید آموخت و آموزش داد. باید پرورد و پرورش داد، انسانها را چون گلها و درخت و حتی حیوانات زیبای طبیعت رشد باید داد. او می دانست آزادگی را باید در دامان طبیعت جستجو کرد؛ طبیعتی که دیگر اکنون او نیز در دست حاکمان در زنجیر است و در نشیب نابودی و اضمحلال قرار گرفته است.
فرزاد معلمی بود آگاه و روشنگر از تبار خاک و خون و آتش و مبارزه کردستان. و این بود که حاکمان را بر می انگیخت و به هیچ رو به مزاج انسان خوار و خونخوار جلادان خوش نمی آمد.
او از تباری بود که همواره تحت ستمهای مختلف موجود در کشورمان بوده و هست؛ تباری که در سرزمین اش صدای آتشبار، خمپاره و گلوله در نقطه نقطه آن طنین افکن است و در کوه و تپه هایش، بر صخره های زخمی اش پژواک هر شلیک گلوله نه هفت که هفتصد می شود.
او از سرزمینی بود که در آن علم، دانش و آگاهی بس خطرناک است. معلم بودن در آنجا هم، به آن صورتی که ایده آل فرزاد بود، جرمی ست بس سنگین.
تلاشها و کوششهای معلم پر شور فرزاد کمانگیر، توانمندیهایش و روشهای آموزشی او و در کل فعالیتهای پیگیرانه اش در عرصه های گوناگون، جلادان را بر می انگیخت تا در پی اش باشند، تا شکارش کنند و یا بهتر بگویم، تا همچون ماهی سیاه کوچولو صیدش کنند. او مثل صمد بهرنگی بود و درست مثل صمد بهرنگی ۱۲ سال معلمی کرد.
فرزاد کمانگر آموزگار بود و همزمان به فعالیت مدنی و فرهنگی پرداخت و آگاهی و علم و حرفه اش را درهم آمیخت و به فرزندان روستایی درس چگونه زیستن را آموخت. فرزاد ۱۲ سال سابقه معلمی در شهرستان کامیاران را داشت و دبیر هنرستان کار و دانش این شهرستان بود. در ماهنامه فرهنگی آموزشی رویان با نام مستعار "سیامند" مقاله می نوشت و عضو انجمن صنفی فرهنگیان و انجمن زیست محیطی ئاسک (آهو) بود. فرزاد کمانگر در زمینه حقوق قومی و مسایل زنان نیز فعال بود. (۱)
پاسداران دست آموز حاکمان جلاد و خونخوار جمهوری اسلامی در کمین بودند و چون قدرت به دام انداختن او را در کامیاران نداشتند، او را در مرکز جولانگاه شان، در تهران به دام انداختند. فرزاد را در مرداد ۱۳۸۵ به اتهامهای واهی عضویت در پژاک و شرکت در عملیات خرابکارانه دستگیر می کنند.
"به راستی چه پلید و نفرت انگیزند آنها که برای نگهبانی نظام بنا شده بر مالکیت خصوصی، پیکار می کنند و خون می ریزند، حتی اگر بپذیریم که برای رسیدن نظام کمونیسم گذار از این دوره هم ضروری است." (۲)
فرزاد سالها نوشته بود و سالها از زندگی دفاع کرده بود، دشمن این را بر نمی تافت و چنان شد که هرگز نمی باید می شد. او را پس از دستگیری مدتها در بند ۲۰۹ اوین و بازداشتگاه اطلاعات سنندج مورد شکنجه قرار می دهند. فرزاد طی ۳۳ ماه حبس در زندانهای اوین، رجایی شهر و سنندج در سلولهای انفرادی، تحت بدترین شرایط مورد آزار و اذیت قرار گرفت.

هر بار که ماه اردیبهشت می آید، می نویسیم، می نویسیم و قلبمان از زخمهای مرهم نیافتنی شرحه شرحه می شود، آوخ!
اردیبهشت ماه خون است، ماه اعدام است، ماه تیربارانهای مکرر، ماه حلق آویز کردن لاله های سرخ وطن.
می دانیم که فرزاد را همراه چهار تن از عزیزان کرد دیگر، شیرین علم هولی، 29 ساله و زندانی سیاسی اهل ماکو، علی حیدریان و فرهاد وکیلی، فعالان سیاسی اهل سنندج و مهدی اسلامیان در زندان اوین اعدام کردند. فدایی شهید، مرضیه احمدی اسکویی در رثای رُفقای گروه "آرمان خلق" شعری سروده است که می تواند شرح حال شهیدان اردیبهشت باشد ... آنها هم پنج نفر بودند:
(تصویر2)

"آرمان خلق" ین بِئش شهیدی ئوچون
سحر سحر یوردوموزدان
قارانلیق گئجه قاچمامیش
هله گ.نش قیزیل ساچئن
اوجا داغلارا آچمامئش
بئش قهرمان یاد دا قالان
تاپشئرئلدی جلاد لارا
مین لر تمیز سئوه ن قلبه
ووردو جلاد؛ درین یارا
تازا قانلار قورومامئش
گئنه توکولدو؛ ناحاق قان بوردا
بوجور ایستی قئرمئز قانلار
بَزَک وئریر بیزیم یوردا
قانماز طوفان، بئله بیلمز
باهاردا لاله فصلینده
بیر گول چمندَ ن سولدورسا
مین لر تازا، لاله آچار
سونسوز دوشمن نئجه قانسئن
ائل لر آزادلئق، یولوندا
بیر قهرمان شهید اولسا
مین ئوره ک دَ ن قورخو قاچار

ترجمه فارسی:
در رثای پنج شهید "آرمان خلق"

بامدادان به هنگامی که هنوز
شب تیره از دیارمان نگریخته بود
و هنوز خورشید گیسوان زرینش را
بر کوهساران بلند نگشوده بود
پنج قهرمان به یاد ماندنی
به جلادان سپرده شدند
هزاران قلب عاشق و پاک را
جلاد زخم عمیقی زد
هنوز خونهای تازه ریخته، نخشکیده بود
که باز هم خون ناحق ریخته شد
خونهایی بدین سان گرم و سرخ
سرزمین ما را زینت می بخشند
توفان به نادانی در نمی یابد که
در بهاران هنگام شکفتن لاله
اگر یک گل در چمن پژمرد
هزاران لاله نو می شکفد
دشمن نا فرجام، چگونه دریابد؟!
که در راه توده ها و به راه آزادی
هرآینه قهرمانی شهید شود
هراس از هزاران دل می گریزد
پازییز ۵۰ (دالغا)


پانویس:
(۱) در این که فرزاد کمانگر به مسایل زنان می پرداخته است، شکی نیست. من به بخشی از نامه فرزاد به دانش آموزانش که در اسفند 1386 نوشته است اشاره می کنم. او در این نامه به دانش آموران دخترش چنین نوشته است:
"کاش می شد باز پای ثابت حلقه "عمو زنجیرباف" دختران کلاس اول می شدم، همان دخترانی که می دانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطرات تان دزدکی می نویسید کاش دختر به دنیا نمی آمدید.
می دانم بزرگ شده اید، شوهر می کنید، ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز "جای بوسه اهورا مزدا" بین چشمان زیبای تان دیده می شود. راستی چه کسی می داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمی کردید و یا اگر در این گوشه از "خاک فراموش شده خدا" به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت "زیر تور سفید زن شدن" برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و "قصه تلخ جنس دوم بودن" را با تمام وجود تجربه کنید .
دختران سرزمین اهورا! فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برای شان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکی تان یاد کنید."
(۲) رفیق مرضیه احمدی اسکویی، کتاب "خاطراتی از یک رفیق"




منبع: نبردخلق شماره 385، دوشنبه اول خرداد ۱۳۹۶ - 22 مه ۲۰۱۷