نظم نه، یک بی نظمی جدید در خاورمیانه - منصور امان

نظم نه، یک بی نظمی جدید در خاورمیانه
منصور امان

دولت آمریکا به طور یکجانبه اورشلیم/قُدس را به عُنوان پایتخت اسراییل به رسمیت شناخته است. آقای ترامپ به این وسیله نظم پیشین را بر هم زده، بدون آنکه جایگُزنی برای آن ارایه کند. از این رو چنین می نماید که او بی نظمی جدیدی را به خاورمیانه پُرالتهاب و آشُفته افزوده باشد که اصلی ترین بهره برندگان از آن، بُحران سازترین بازیگران منطقه هستند.

نظم کُنونی
آنچه که آقای ترامپ با اقدام خود بی اعتبار خوانده، نظم شکل گرفته پس از جنگ دُوُم جهانی در فلسطین به اضافه تدبیرهای بین المللی است که در خلال سالهای پس از آن برای غلبه بر چالشهای پدید آمده گرد و از درون این نظم اندیشیده شده.
- قُدرتهای جهانی در سال ۱۹۴۷ طرحی تقسیمی را بر مبنای ایجاد یک کشور فلسطینی و یک کشور اسراییلی به تصویب خود رساندند که بر اساس آن اورشلیم/قُدس به عنوان منطقه بین المللی شناخته شد. آمریکا این توافُق را زیر پا گذاشته است.
- شورای امنیت سازمان ملل مُتحد در سال ۱۹۶۷ و در واکنش به جنگ توسعه طلبانه اسراییل مشهور به "جنگ شش روزه" در همان سال، یکبار دیگر بر طرح تقسیم تاکید کرد و با تدوین یک ساختار حُقوقی، مرزهای تعیین شده در آن را تنها مرزهای قانونی اسراییل شناخت. آقای ترامپ بر این ساختار قلم گرفته است.
- قوانین بین المللی الحاق مناطق اشغال شده در نتیجه درگیریهای نظامی را به رسمیت نمی شناسد. آمریکا این پرنسیب را زیر پا گذاشته است.
- در پیمان صُلح اُسلو بین اسراییل و فلسطین توافُق گردید که مساله اورشلیم/قُدس در کادر راه حل دو ملت - دو کشور حل و فصل گردد. ایالات مُتحده به این توافُق و تعهُدات اعلام شده خود در برابر آن پُشت کرده است.

استراتژی توییتری
کنار کشیدن آقای ترامپ از این رشته توافُقهای بین المللی، نُقطه اوج مُوقت سیاست یکجانبه گرایانه آمریکا در دوران ریاست جمهوری اوست که با شُعار "آمریکا نخُست" فُرمولیزه شده است. ایالات مُتحده در این دوران گام به گام توافُقها و قراردادهای دو یا چند جانبه خود در پهنه بین المللی یا با همپیمانان اش را لغو کرده است. پیمانها، قرارها و توافُقاتی با سویه های تجاری، اقلیمی، مهاجرتی و گُمرُکی زیر تیغ سیاست مزبور رفته اند.
تصمیم اخیر کاخ سفید پیرامون اورشلیم/قُدس که در همین راستا قرار دارد، فاصله گرفتن آمریکا از پلاتفُرم بین الملل و تریبونهای آن را با شفافیتی بیشتر و از سویی، صف بندی در برابر آن را به گونه فشُرده تری نمایان ساخته است. اتحادیه اُروپا و کشورهای عربی یا با اکثریت جمعیت مُسلمان به صورت رسمی و علنی تصمیم آقای ترامپ را بی اعتبار دانسته و توافُقهای پیشین را پابرجا شمرده اند.
همگی اقداماتی که واشنگتُن تاکنون در چارچوب سیاست "آمریکا نخُست" بدان دست زده، دارای یک ویژگی مُشترک هستند؛ هیچیک از آنها بر پایه یک استراتژی قابل دید و ارزیابی قرار ندارد و نفی هیچیک با اثبات یا دستکم پیشنهاد گُزینه ای همراهی نمی شود. دایره تاملات کاخ سفید از وسعت پیامهای توییتری آقای ترامپ فراتر نمی رود و تصمیمهای مُبتنی بر آن، بدون لنگر روی سطح رویدادها شناور است و بازتابی لحظه ای و ساده از واقعیتهایی دیرپا و پیچیده می باشد. آنها فقط زمانی می توانند مُوفق باشند که همه بازیگران و عوامل موثری که آقای ترامپ آنها را دور می زند یا نادیده می گیرد، داوطلبانه پُشت سر او حرکت کنند. چنین رویکردی اما تاکنون غایب مانده است و واکُنشهای اخیر به ابتکار اسراییلی آمریکا نیز چشم انداز مُبهم شکل گیری آن را تیره و تار تر ساخته است.
این امر به ویژه در باره رویکرد آقای ترامپ به مساله اورشلیم/قُدس صادق است. گام مزبور بر نقش ادعایی آمریکا به عُنوان میانجی که دهه هاست در نقش لکوموتیو سیاست خاورمیانه ای آن عمل می کند، قلم گرفته است و از این طریق یک امکان نُفوذ و تاثیرگذاری بر بخش فلسطینی بُحران و عوامل آن را دستکم برای یک دوره سوزانده است.

پایان نقش میانجی
اهمیت ایفای چنین نقشی برای آمریکا را باید در این واقعیت دید که ایالات مُتحده به گونه واقعی هرگز در درگیری اسراییل و فلسطینیها بیطرف نبوده است و در اصل بُحران مزبور را به سود حفظ وضع موجود مُدیریت کرده است. وضع موجود به معنای هیچ موقعیت دیگری جُز ادامه اشغال سرزمینهای فلسطینی، ادامه ساخت آبادیهای یهودی و تصفیه نژادی، تداوُم تحقیر روزانه، بی حُقوقی مُستمر و سرکوب همه گیر فلسطینیها در مناطق اشغال شده و ادامه آوارگی میلیونها فلسطینی بی سرزمین نیست. اسراییل، شریک استراتژیک آمریکا در خاورمیانه، هرگز با فشار جدی برای تن دادن به صُلح عادلانه با فلسطینیها و پایان دادن به اشغال سرزمینهای آنان روبرو نبوده است. از اینرو نیز مانورهای دیپلُماتیک کاخ سفید با ظاهر بیطرفی، به جای ارایه یک راه حل واقعی، دستیابی به آن را هر سال اندکی بیشتر به تاخیر انداخته و در عمل به منافع اسراییل و به ویژه راستهای ایدیولوژیک آن خدمت کرده است.
از سوی دیگر، دولتهای گوناگون ایالات مُتحده از هر جناح آن، پیگیرانه سیاستهای غیر مُفید تا مُخرب اسراییل در پروسه دیپلُماسی را تقویت کرده اند. ماشین جنگی اسراییل تا بُن دندان با جنگ افزارها و تجهیزات آمریکایی مُسلح شده است. تنها آقای اوباما در عرض ده سال، تسلیحاتی به ارزش ۳۸ میلیارد دُلار در اختیار دولتهای راست اسراییل گذاشت. افزوده بر این، نزدیک به یک سوم مجموع کُمکهای مالی آمریکا به کشورها و نهادهای بین المللی به اسراییل اختصاص یافته است.
این پُشتیبانی همه جانبه و عملی از یک طرف درگیری، خود به خود همه گُفتنیها را در باره رُل میانجیگرانه ای که آمریکا ادعا دارد در بُحران اسراییل – فلسطین ایفا می کند، باز می گوید. با این حال اگر تاکُنون ابهامی در این باره وجود داشت، آقای ترامپ به شیوه بازاری و غیردیپلُماتیک خود آن را به کُل از صفحه روزگار تارانده است.
او با شناسایی اورشلیم/قُدس به عُنوان پایتخت اسراییل، در یک مساله مورد مُناقشه به طور یکجانبه در سمت خواست و طمع اسراییل قرار گرفته و طرف فلسطینی را نادیده گرفته است. آقای ترامپ به سود اسراییل، توافُقهای بین المللی را زیر پا گذاشته و حق سیاسی، تاریخی و فرهنگی فلسطینیان بر اورشلیم/قُدس را نفی کرده است. هر یک از این مُداخلات به تنهایی برای سلب صلاحیت از آمریکا برای ایفای نقش وساطت و داوری کفایت می کند.

راه حل دو کشور
باید توجُه داشت که اقدام آقای ترامپ مفهومی بسیار فراتر از تعیین یک پایتخت برای اسراییل دارد. این اقدام نفی کشور فلسطین به پایتختی قُدس را در خود حمل می کند و ترجُمان سیاسی آن، کنارگذاشتن راه حل دو ملت – دو کشور و ایجاد کشور مُستقل فلسطین است. هر گاه توجُه گردد که طرح مزبور تنها راه حل مُسالمت آمیز برای بُحران اسراییل و فلسطین است و همزمان یگانه و واقعی ترین پایه ای است که دیپلُماسی و مُذاکره می تواند بر آن جریان یابد، آنگاه می توان دامنه و ژرفای بُحران آفرین و خطرناک اقدام آقای ترامپ را نیز دریافت. این خیمه آتشی است که دامن فلسطینیهای کرانه باختری و نوار غزه در یک طرف و شهروندان اسراییلی حیفا و تل آویو در طرف دیگر را با هم می گیرد. درگیریهای بیشتر امنیت هیچکس را تامین نمی کند و کمتر از همه دولتی را که زیر چتر نازُک اشغالگری و سرکوب پناه گرفته.
اقدام آقای ترامپ، نُقطه بُلوغ سیاستی است که دولتهای راست اسراییل بیش از دو دهه است با تمام توان علیه پیمان صُلح اسلو پیش می برند. از هنگام به دست گرفتن قُدرت توسط این جناح از دو دهه پیش، رویکرد اسراییل بر غیرمُمکن کردن سیاسی و اقتصادی ایجاد کشور فلسطین تمرکُز داشته است. آقایان "باراک"، "شارون"، "اولمرت" و "نتانیاهو" در پهنه دیپلُماتیک با درخواستهای زیاده طلبانه، شرط گذاریهای فانتزی و زیر پا گذاشتن مُکرر تعهُدات، مُذاکرات را در عمل به بُن بست و درجا زدن کشانده اند. همزمان، اسراییل در سرزمینهای اشغالی، جایی که قلمرو کشور فلسطینی خواهد بود، به گونه سیستماتیک و گُسترده دست به ایجاد آبادیها و شهرکهای یهودی نشین زده و گام به گام فضای سرزمینی فلسطینیها را تنگ تر و اشغال را توسعه داده است. شهرکهای اسراییلی به همراه مناطق حائل که با انبوه پُستهای ایست و بازرسی از منطقه های فلسطینی نشین جدا می شود، در عمل حوزه جُغرافیایی فلسطین را به جزیره هایی پراکنده و بدون ارتباط با یکدیگر بدل ساخته که به گونه فزاینده ای در مُحاصره شهروندان جدید اسراییل قرار می گیرند.
هرگاه به دُرُستی نگریسته شده و پروسه بُحران اسراییل و فلسطین در دو دهه اخیر در کُلیت خود ارزیابی شود، آنگاه می توان دید که کارشکنی و طفره روی سیاسی – دیپلُماتیک اسراییل بخشی از یک استراتژی است که پاره دیگر آن را ایجاد دو واقعیت مُوازی، دو شرایط اقتصادی و زیست مُتفاوت در مناطق اشغالی کرانه اُردن تشکیل می دهد. ناگُفته پیداست که هدف نهایی از ایجاد چنین شرایطی، غیرمُمکن کردن راه حل دو ملت – دو کشور و به کُرسی نشاندن اراده طرف قوی تر و فاکتهایی که ایجاد کرده به مثابه تنها امکان مُعتبر است؛ یک راه حل داروینیستی که از قانون جنگل الهام می گیرد.

جنگ صلیبی
حرکت اخیر کاخ سفید، در نُقطه ای دیگر نیز تیغ بُحران را تیزتر می کند. امروز بُنیادگراهای اسلامی و نیروهای ارتجاعی از ایران تا غزه و لُبنان و عراق برای آقای ترامپ کف می زنند، زیرا زمینی حاصلخیز برای کشت مسموم آنها در اختیارشان گذاشته است. بُحران اسراییل - فلسطین، همواره عزیمتگاهی برای سربازگیری و صف بندی سیاسی و ایدیولوژیک این طیف برای عملی ساختن هدفها و نقشه هایی بوده که ارتباطی با مساله فلسطین ندارد. از همین روست که بُنیادگرایان اسلامی در کنار بُنیادگرایان اسراییلی، در ردیف دُشمنان سوگند خورده پروسه صُلح و راه حل مسالمت آمیز دو ملت – دو کشور جای گرفته اند.
غُبار آلود شدن چنین چشم اندازی آنها را جانی تازه بخشیده است. رژیم مُلاها که سرزمینهای عربی را به کام توحُش فرقه ای خود کشانده، در پس بُحران شناسایی اورشلیم/قُدس سنگر گرفته و تمام تلاش خویش را برای تبدیل آن به یک جنگ صلیبی به کار بسته است. آنها همگام با نیروهای ارتجاعی که در سطح منطقه خاورمیانه پراکنده اند، کوشش می کنند بُحران سیاسی کنونی را به یک درگیری خونین و بی انتهای فرقه ای بدل سازند که در آن جنگ طلبان و مُروجان دُشمنی از هر دو سو، بازیگران اصلی هستند.
آقای ترامپ و رژیم جمهوری اسلامی یکدیگر را در این نُقطه به طور مُتقابل تقویت می کنند. به بیان دقیق تر، پیش شرط اقدام وی، سیاست توسعه طلبانه و فرقه گرایانه حاکمان ایران علیه همسایگان و کشورهای منطقه است. کشورهای مزبور در این کشمکش به کُمک آمریکا نیاز دارند و اورشلیم/قُدس بهایی است که آقای ترامپ برای پُشتیبانی ایالات مُتحده طلب می کند.

برآمد
آنچه که می تواند ثبات و آرامش به همراه داشته باشد، به رسمیت شناختن حُقوق خلقها است. از این رو هر طرح یا ایده ای برای برخورد با بُحران اسراییل و فلسطین، در گام اول باید به راه حل دو ملت – دو کشور و پیشرفت واقعی در این مسیر مُتعهد باشد. آمریکا شریک چنین راه حلی نیست و از این رو برای فلسطینیها و نمایندگان سیاسی آنها و نیز برای کشورهای عربی، هیچ دستور کار واقعی تری از پی ریزی سیاستی مُستقل و جُدا از آمریکا و ایجاد ابتکارهای سیاسی با جلب پُشتیبانی طرفهای بین المللی دیگر وجود ندارد.
در توازُن کُنونی خاورمیانه که به سود نیروها و پروژه های ارتجاعی سنگینی می کند، یک چشم انداز سیاسی عادلانه و مُسالمت آمیز برای غلبه بر اشغال، یگانه راه حل دموکراتیک و مُتمایل به منافع عام مردُم فلسطین است. نیروهای سکولار و مُترقی در سطح خاورمیانه، موتور تقویت و وضوح یافتن این چشم انداز در برنامه و سیاست دولتها هستند.


منبع: نبردخلق شماره 392، آدینه 1 دی ۱۳۹۶ - ۲2 دسامبر ۲۰۱۷