به بار نشستن جنگل جاری - امید برهانی


به بار نشستن جنگل جاری
امید برهانی

بازگویی یک حادثه
"پاسگاه سیاهکل 11 نظامی داشت. پاسگاه وضع امنیتی اش خوب نبود. اصول امنیتی اصلا رعایت نمی‌شد، حتی سربازی که در جلوی پاسگاه بود مجهز به اسلحه بود اما فشنگی نداشت و بیشتر برای نمایش بود!!
زمان حمله به پاسگاه ساعت ۴ بود، اما درگیری از پاسگاه آغاز نشد. ما نشسته بودیم که ناگهان به ما گفتند در روستای شبخوسلات یک غریبه ‌ای هست که محلیها او را بازداشت کرده ‌اند. گویا قبلاً ساواک به مردم محله خبر داده بودند که اگر فرد غریبه ‌ای دیدید حتما به ساواک خبر دهید. چون مورد خطرناکی بود با رئیس پاسگاه و یکی دو مامور رفتیم. وقتی به محله لیش در شبخوسلات رسیدیم دیدیم که محلیها به غریبه حمله کرده، با داس سرش را زخمی کرده و او را در یک طویله انداخته بودند.
ما او را دستگیر کردیم و به پاسگاه آوردیم. وقتی به پاسگاه رسیدیم، جیبهایش را گشتیم و یک شناسنامه عکسدار پیدا کردیم به نام محمدرضا خلعتبری. بعد در پاسگاه فهمیدیم که اسم واقعی او هادی بنده خدا لنگرودی است که با ایرج نیری عضو سپاه دانش ارتباط داشت. نیری در روستا‌ها تدریس می‌کرد، اما بخش دیگری از کارش این بود که اطلاعات به چریکها می‌رساند.
بالاخره صادقی ـ رئیس پاسگاه ـ برای اینکه نشان دهد یک کار بزرگی در منطقه انجام داده با یک درجه ‌دار و یک گروهبان، هادی بنده خدا را به لاهیجان بردند. وقتی رفتند من نشستم پشت صندلی خدمات روزانه. آقای اکبر وحدتی رئیس خانه انصاف لیش بالای سر من بود و آقای شفیعی کدخدای محل هم بود. در حال صحبت درباره جریان هادی بنده خدا بودیم که ناگهان دیدیم پایین پاسگاه شلوغ شده است. از بالا دیدیم که سرباز جلوی پاسگاه به نام کدخدایی با ضرباتی نقش بر زمین شد. بعد چریکها به بالای پاسگاه آمدند و با اکبر وحدتی مواجه شدند که او با صدای بلند به آنها گفت: «پدرسوخته‌ ها! کی به شما گفته که بیایید پاسگاه؟» همین جمله باعث شد که چریکها اولین تیر را به سوی او شلیک کنند. من وقتی صدای پای آنها را شنیدم در چوبی اتاقم را بستم و خودم را انداختم بغل دیوار. چریکها در همین گیر و دار یک گلوله به گروهبان یکم رحمت‌ پور شلیک کردند و او ‌همان جا کشته شد.
من و رحمت پور با هم دوست بودیم. او مسوول نظم وظیفه بود اما با مردم خوب رفتار نمی ‌کرد. من همیشه به او تذکر می‌ دادم که مردم این منطقه عموماً گرفتارند، شما سعی کنید که رفتار قانونی و دوستانه ‌ای داشته باشید، اما او گوش نمی‌داد. عمدتاً با مردم محل رفتار خیلی ظالمانه ‌ای داشت. البته ژاندارمها غالباً به نفع خودشان کار می ‌کردند به همین جهت وضع آنها خوب بود. در ژاندارمری یکی دو نفری پیدا می ‌شدند که زندگی ‌شان مثل من بد بود.
فشنگها در اتاق رحمت ‌پور بود، اسلحه ‌خانه هم پایین پاسگاه قرار داشت و من هم بدون اسلحه بودم. گلوله ها از بالای سر من گذشت. یکی هم به پهلوی من اصابت کرد که نسبتا زخم سطحی برداشت. یکی هم به کتف من شلیک شد که نسبتاً عمقی بود. سه گلوله هم به داخل بایگانی اصابت کرده بود.
من یک نفر را دیدم اما بیشتر بودند. چون ‌همان لحظه که تیر خوردم ضارب به من فریاد زد که «رفیق من کجاست؟» من در ‌همان حال به او گفتم که رئیس پاسگاه دوست شما را به لاهیجان برد. شاید برای همین توضیح بود که او تیر خلاص را به طرف من شلیک نکرد. چون درجه من روی پیراهنم نبود. آن روز درجه خودم را روی پیراهنم ندوخته بودم. اگر می‌دانستند من معاون پاسگاه هستم تیر خلاص را می‌ زدند. ضارب به من گفت: تو چه کاره پاسگاه هستی؟ من گفتم: سرباز!!!
چریکها بعد از آن رفتند پایین پاسگاه که سوار ماشین شوند. ماشین روشن نشد و محلیها به کمک آنها آمدند. محلیها ماشین را هول دادند که روشن شد و به دیلمان رفتند. این بزرگترین اشتباه آنها بود، چون اگر به جای دیلمان به لاهیجان می‌رفتند شاید راحت ‌تر از سیاهکل می ‌توانستند گروهان لاهیجان را خلع سلاح کنند، چون آنجا هم افراد نظامی اصلا آماده نبودند. ارباب رجوع بسیار زیاد بود که عملاً امکان جنگ با چریکها را می‌ گرفت. من معتقدم هنگ ژاندارمری رشت هم همین وضعیت را داشت. به جهت امنیتی اصلاً آماده چنین مقابله‌ ای نبودند.
در پاسگاه ستون عملیاتی تشکیل دادند. کل این ستون تقریبا ۲۰۰ نفر بودند که تیم تهران و رشت هم در همین ستون ادغام شده بود. ستون عملیاتی هم توسط فرمانده هنگ ژاندارمری سرهنگ بابایی پیروز مدیریت می ‌شد. ‌همان روز باران بسیار تندی در سیاهکل آمد که تبدیل به برف شد. برف کم و بیش به دو متر رسید. بنابراین پیدا کردن این چریکها خیلی خیلی ساده شده بود. فرمانده هنگ رفت به دنبال معتمدان محلی که آنها به این تیم عملیاتی کمک کنند. همین معتمدین به راحتی توانستند رد چریکها را پیدا کنند. تقریباً دو، سه نفر را در جنگل دستگیر کردند و دو، سه نفر دیگر هم در محل و در خانه روستاییها بازداشت شدند...."

اینها بخشهایی بود از خاطرات یعقوب تاجبخش گروهبان یکم از هنگ ژاندارمری گیلان و معاون وقت پاسگاه ژاندارمری سیاهکل - منطقه ای جنگلی واقع بین لنگرود و دیلمان – که در 19 بهمن 1349 مورد حمله ی گروهی از جوانان کمونیست انقلابی، برای آزاد سازی همرزم شان که به طور اتفاقی و پیش از هرگونه عملیات نظامی بازداشت شده بود، قرار گرفت.
درگیری مسلحانه میان چریکها و ژاندارمهای مستقر در پاسگاه آغاز شد. بعد از کشته و زخمی شدن دو یا سه نفر، چریکها به جنگلهای دیلمان گریختند.
رژیم شاه هم که به یکباره با پدیده ‌ای روبه رو شده بود که انتظار آن را در جزیره ثبات و آرامش خود نداشت، با انتشار عکس و نام تعدادی از چریکها و تعیین جایزه برای لو دادن آنها، ناخواسته به انعکاس مبارزه ‌ای که آغاز شده بود، کمک کرد.
با پخش و ارسال خبر به مرکز، گروه بزرگی از نیروهای ارتشی و امنیتی به منطقه اعزام شدند. مدت کوتاهی بعد، در زیر رگبار بارن و برف جنگل عریان شده ی دیلمان، چریکها به جز دو نفر که در درگیریها جان باختند (محمد رحیم سماعی و مهدی اسحاقی) به دست نیروهای دولتی گرفتار شدند....
غفور حسن پور اصیل، علی اکبر صفایی فراهانی، احمد فرهودی، جلیل انفرادی، محمدعلی محدث قندچی، ناصر سیف دلیل صفایی، هادی بنده خدا لنگرودی، شعاع الدین مشیدی، اسکندر رحیمی، محمدهادی فاضلی، عباس دانش بهزادی، اسماعیل معینی عراقی و هوشنگ نیری پس از تحمل بازجویی و شکنجه ی سخت، در 26 اسفند همان سال به جوخه ی اعدام سپرده شدند.

چرا پاسگاه ژاندارمری انتخاب شد؟
- ژاندارمها به اذیت و آزار و چپاول روستاییان و هم کاسه گی و رشوه گیری از کدخدای دهات شهره بودند. حرفهای یعقوب تاجبخش (آقا کوچکی) گروهبان یکم از هنگ ژاندارمری گیلان وقتی در میانه سال ۱۳۴۹ از آبادان به سیاهکل رفت، که در بالا ذکر شد.
- در حالی که وظیفه شان حفاظت و تامین امنیت راهها و نواحی دور افتاده و مرزی بود و حمله به آنها نشانه ی ضعف و ناتوانی آنها در انجام وظیفه شان و در حقیقت نشانی از فرسودگی و انفعال بازوی نظامی رژیم شاه بود
- به دلیل دوری پاسگاهها از یکدیگر و از مرکز و قوای مرکزی امکان ارسال قوای کمکی به محل حمله به سادگی میسر نبود
- فعالیتهای چریکی و فرار و پنهان شدن در مناطق جنگلی برای چریکها بسیار محتمل و آسان تر بود و در عوض برای ژاندارمری و سایر نیروهاب کلاسیک جنگل هم مانند کوهستان نقطه ی ضعف محسوب می شد
چریکها به احتمال زیاد می دانستند که شکست می خورند و پیروزی نظامی یا فرار از معرکه برای شان متصور نیست گرچه رفیق مسعود احمد زاده بر این باور بود که این شکست، تصادفی و اجتناب پذیر بود چون رفقای کوه تصور نمی‌کردند که دشمن تا این حد حساسیت نشان دهد و تا این حد برای امحاء هسته چریکی نیرو بسیج کند. ما می‌دانیم که واقعه محاصره رفقای قهرمان ما در نزدیکیهای سیاهکل روی داد و دشمن نیروی عمده ‌اش را به طور عمده در آن حوالی بسیج کرده بود، در حالی که برای رفقای رزمنده ما بسیار آسان بود که در عرض چند روز دهها کیلومتر از منطقه دور شوند.

بستره ای جهانی
دکتر سیروس بینا می نویسد: "بعد از جنگ دوم جهانی، هژمونی نظام پاکس آمریکانا، در خدمت بازسازی خرابیهای جنگ در کشورهای اروپایی و ژاپن، ایجاد بازار مشترک اروپا و کمک به رشد سرمایه در کشورهای صنعتی دیگر، برنامه مارشال را ایجاد و در نهایت به تکامل مدار اجتماعی سرمایه در کّل انجامید. نهادهای اقتصادی نظام شامل بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و دیگر سازمانهای بین المللی و منطقه ای بوده است.
بخشی از مناسبات سرمایه داری در کشورهای معروف به جهان سوم خود بر محور رفرمهای ارضی آمریکایی در اغلب این کشورها بنا شده بود. در ایران نیز این رفرم با فشار سیاسی به شاه از جانب دولت جان اف کندی و انتصاب کابینه ی جدید به نخست وزیری علی امینی در اوایل دهه 1960 میلادی به اجراء گذاشته شد. دوران تاریخی پاکس آمریکانا از یکسو با استعمار کهن (مثلا با امپراتوری انگلیس) در تضاد بود، و از سوی دیگر تضادهای نو استعماری را با یک سلسله کودتاهای سیاسی در بطن خویش تقویت می نمود. در این زمان ایران آئینه ی تمام نمای نظامی بین المللی است که اکنون به سراشیب اضمحلال افتاده بود.
اصلاحات ارضی، صرفنظر از چگونگی نحوه ی اجرای آن، تقریبا به کلی مجموعه ی مناسبات خودکفایی ماقبل سرمایه داری را در بخش کشاورزی در ایران مصادره کرد. این عمل در تحول سرمایه داری بسیار حائز اهمیت بوده و خود شامل عنوانی است که در اقتصاد سیاسی آن را با عبارت "انباشت اولیه" می شناسند .نتیجه ی این انباشت و رابطه ی ارگانیک آن با ایجاد ارتش عظیم ذخیره ی نیروی کار رها شده در بازار، که غالبا با مهاجرت یکسویه از روستا به شهر همراه بوده است، بازگوی برنامه ای بود که در اقتصاد توسعه به سیاست جانشینی واردات معروف شده است .همین سیاست، در حوزه ی پاکس آمریکانا، در کشورهای نسبتا بزرگ (مانند ایران، برزیل، مصر، تایوان) که به اندازه ی کافی از وسعت بازار داخلی برخوردار بوده اند با کمی اختلاف به اجراء درآمد.
سال ۱۳۴۱، بالاخره رژیم شاه به این نتیجه رسیده بود که تنها سرکوب و خفقان نمی تواند به پایداری حکومت بینجامد و باید دست به یک سلسله رفرمها بزند. در بهمن ماه، انقلاب سفید به راه افتاد که شامل یک سلسله رفرمهای ارضی و برخی رفرمهای اجتماعی از جمله در رابطه با زنان بود و سپس سپاه دانش، بهداشت و آبادانی برای ایجاد تحولاتی در روستاها در دستور کار قرار گرفت.

ریشه های نبرد
جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق و پیامدهای آن، تحولات شگرفی در جامعه ایران پدید آورد؛ به ویژه در دوران نخست وزیری دکتر مصدق فضای باز سیاسی منجر به رشد و گسترش فعالیتهای سیاسی و رشد احزاب سیاسی شد.
با کودتای 28 مرداد ۱۳۳۲ اما، و متعاقب آن اعلام حکومت نظامی و دستگیری مصدق و سران جبهه ملی که بعضاً در دولت او حضور داشتند و بسیاری دیگر از فعالان این جبهه و همچنین اعضای برجسته حزب توده و به ویژه شاخه نظامی آن، فضای خفقان، رعب و وحشت بر جامعه حاکم شد.
کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و عملکرد انفعالی حزب توده، شکست چشمگیری را بر نیروهای چپ ایران تحمیل کرد.
نسل جوان آرمانگرای دانشجو و روشنفکران رژیم شاه را رژیمی دیکتاتوری و وابسته به امپریالیسم می دانستند که برای حفظ منافع سرمایه جهانی، هرگونه صدای مخالفی را خفه می کند. شرایط به گونه ای بود که حتی اعتراضات صنفی دانشجویی نیز تحمل نمی شد و گاردهای ویژه مستقر در دانشگاهها، هرگونه اعتراضی را سرکوب می کردند.
تلاشهای جبهه ملی و نهضت آزادی برای فعالیت در چهارچوب قانون اساسی نیز به دستگیری مجدد اعضای آن سازمانها منجر شد و سخن مهندس بازرگان در دادگاه نظامی که گفته بود "ما آخرین کسانی هستیم که در چهارچوب قانون اساسی سخن می گوییم." (نقل به مضمون) نتوانست رژیم شاه را وادار به تغییر شیوه ها و روشهای حکومتی و ایجاد برخی رفرمها در عرصه سیاسی کند.
در تهران و دیگر شهرستانها نیز محافل دانشجویی و روشنفکری به صورت مخفی در حال شکل گیری و گسترش بود و نسل جوان که حق هیچ گونه ابراز عقیده آزاد نداشت و از مطبوعات آزاد نیز بی بهره بود، (امکانات رادیو و تلویزیون نیز که دربست در اختیار حکومتگران بود)، راهی جز پیوستن به محافل کوچک و مخفی و رد و بدل کردن جزوات دست نویس و کتبی که از دید حکومت غیر قانونی بود، نداشت.
پس از کودتا و به ویژه با اعلام و اجراى "انقلاب سفید"، احزاب سیاسی اپوزیسیون ایران چون جبهه ملی یا حزب توده با سرگشتگی سیاسی روبه رو شدند اینکه در برابر طرحهای اصلاحى شاهانه، چه سیاستی برگزینند؟
گروهی بر آن بودند که باید صدا سر داد که "اصلاحات آری، دیکتاتوری نه"، و گروهی دیگر اصلاحات را به سود انکشاف سرمایه داری در ایران می پنداشتند که مآلاً به نفع تحولات جدی اجتماعی در جهت سوسیالیسم قلمداد مى‌شد. تورج اتابکی معتقد است جنبش مسلحانه ایران در آن زمان، مبلغ امید و پویایی بود.
آن زمان، این گفتمان غالب بین احزاب سیاسی بود. در زمان نخست وزیری علی امینی حتی گامهایی هم برای فعالیت علنی احزاب برداشته شد. حزب توده هم خیزکی برداشت.
گمان بر این بود که پرونده دوران سیاه پس از کودتا، گویا بسته شده است. شاه اما حکومت امینى را هم برنتافت و پس از سرکوب خیزش ۱۵ خرداد، شتابان به سوى یک دیکتاتورى ‌همه جانبه حرکت کرد و راههاى مبارزه قانونى را بست.
از اواخر سالهای دهه 1340 شاه با احداث حزب ایران نوین، حلقه ی کنترل سیاسی را حتا در حیطه ی کارگزاران حلقه بگوش و سرسپردگان معتمد خود نیز تنگ تر نمود و عضویت اجباری در آن نشانه ی آغاز این کنترل بود. اما خود این به اصطلاح حزب نیز پدیده ای صوری بود، زیرا، در این زمان، رل حزب سیاسی در آن رژیم عملاً به عُهده ی ساواک واگذار شده بود."
در چنین شرایطی، در بسیاری از محافل روشنفکری و دانشجویی با ایدئولوژیهای متفاوت اعم از مارکسیستی یا مذهبی، مساله مبارزه مسلحانه و یا به عبارت دیگر سخن گفتن به شیوه خود حکومت مطرح شد بدون آنکه این محافل جداگانه ارتباطی به یکدیگر داشته باشند.
بر چنین بستری از رفتار سیاسی بود که جنبش مسلحانه شکل گرفت و سطح رابطه حکومت و ملت را به چنان ارتفاعی کشاند که با نفع قاطع حکومت، اُپوزیسیون را بر سر دو راهی سیاسی قرار داد: یا با حکومت، یا بر حکومت.
گروه رفیق جزنی، اولین گروهی بود که ماهیت تغییرات را دریافت و مسیر دیگری برای آغاز مبارزه‌مسلحانه در پیش گرفت.
هسته جنگل در واقع بقایای گروه رفیق جزنی بود که در سال ۱۳۴۶ مورد هجوم ساواک قرار گرفته بود و بیشتر اعضای آن در زندان بودند.

از تقلید تا تئوری
جنبش چپ مسلحانه در ایران بر استقلالی پای می فشرد که پیشترها حزب توده با دنباله روی از اتحاد شوروی آن را زیر پا گذاشته بود.
رفتار حزب توده در بحران آذربایجان، در جنبش ملی شدن صنعت نفت (با طرح ملی شدن تنها نفت جنوب و با حمایت از خواست اخذ امتیاز نفت شمال ایران از سوی اتحاد شوروی)، توجیه حمایت شوروی از حکومت پهلوی در سالهای چهل و پنجاه خورشیدی، همه و همه جنبش چپ مسلحانه را به پرهیز از هر گونه دنباله روی از قطبهای کمونیستی آن زمان، یعنی اردوگاههای شوروی و چین کشاند.
این یکی از ویژگیهای جنبش چپ چریکى ایران بود که نه وابسته به اردوگاه شوروی شد و نه دلسپرده اردوگاه چین.
اکبر معصوم بیگی می گوید: " ...پس از سال 42 تمامی منافذ حیاتی فضای سیاسی جامعه بسته شده بود. جبهه‌ ی ملی سوم و نهضت آزادی ـ دو نیروی بسیار محافظه‌كار و غیرانقلابی ـ یكی شكل نگرفته از هم پاشید و كار دومی به زندان و سركوب كشید. سرنوشت «نیروی سوم» خلیل ملكی (چپ سوسیال دموكرات اصلاح ‌طلب) بهتر از این دو نبود. هیچ حزبی حق فعالیت سیاسی نداشت. جنگ سرد در اوج بود، دورِ سلطه ‌ی امپریالیسم بر ایران تكمیل شده بود؛ نیروهای اصلاح ‌طلب، ملی و مخالف حكومت دست ‌خوش پراكندگی، تشتت، فرقه‌ بازی، و پی‌آمدهای شكست و خواری پس از كودتای 28 مرداد 1332 بودند. هیچ راه‌ حل مسالمت ‌آمیزی برای بیرون ‌رفت از جو خفقان حاكم بر ایران، حتی در دورترین افُقها، به چشم نمی ‌آمد. البته گه ‌گاه، این ‌جا و آن ‌جا، گروههایی كشف، بازداشت و روانه ‌ی زندانها می ‌شدند، ولی مسلم آن‌ كه این گروهها كم‌ترین تاثیری در متن جامعه نداشتند و امید آن نبود كه هرگز از حاشیه به متن بیایند. دریایی از مشكلات تشكیلاتی، تئوریك و بینشی مبارزان را در محاصره ‌ی خود گرفته بود. بن ‌بست شیوه ‌های كهنه ‌ی مبارزاتی به اثبات رسیده بود. جّو انقلابی جهانی فقط بستری فراهم آورد تا مبارزان سیاهكل بتوانند بر پایه‌ ی آن استراتژی و برنامه ی عمل سیاسی خود را شكل دهند. لازم است همین ‌جا این نكته را روشن كنم كه اگرچه جنبش سیاهكل خود زمانِ آغاز مبارزه‌ ی مسلحانه را برنگزید و در واقع دستگیری یكی از اعضای گروه جنگل سبب شد كه گروه پیش از موعد دست به سلاح بَرَد، ولی مبانی نظری ضرورت پیكار قهرآمیز را بسیار پیش از این حركت پی ‌ریزی كرده بود. به خلافِ چپ مذهبی (اعم از مجاهدین خلق از یک سو و دیگر گروههای مسلح اسلامی، از سوی دیگر) كه هرگز نیازی به تدارك تئوریك مبارزه ‌ی مسلحانه نمی ‌دیدند، چهار نظریه‌ پرداز اصلی جنبش مسلحانه، امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده، بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان، به تفصیل پایه ‌های نظری ضرورت مبارزه‌ ی مسلحانه را برای مخاطبان چپ خود تشریح كرده بودند. اقبال گسترده و بی‌سابقه ‌ی مبارزان جوان به حركت سیاهكل بدون اقناع نظری هرگز در تصور نمی‌ گنجید.
نكته ‌یی كه هم از نظر روش شناسی (متدولوژی) و هم از لحاظ استقلال رای نظریه ‌پردازانِ جنبش سیاهكل بسیار در خور اهمیت است این كه در سراسر جزوه‌ ی كوتاه، فشرده و ابداعی امیرپرویز پویان حتی یك‌بار نامی از ماركس، لنین، استالین، مائو یا هیچ انقلابی دیگری به میان نمی ‌آید. این نكته به ویژه از آن ‌رو اهمیت دارد كه در آن دوره تقریبا هیچ انقلابی ماركسیستی بدون اتكا و استناد به رهبران فكری و معنوی ماركسیست برهان خود را به اثبات نمی ‌رساند. نظریه‌ ی «دو مطلق» پرویز پویان در جزوه‌ ی مبارزه ‌ی مسلحانه و رد تئوری بقا كه در واقع به «مطلقِ قدرت شكست ناپذیر رژیم شاه» و «ضعف مطلق توده» اشاره داشت و از انقلابیان می‌خواست كه این دو مطلق را با مبارزه‌ ی مسلحانه در هم شِكَنند، هیچ سابقه‌ یی در نوشته ‌ها و آثار بزرگان ماركسیسم نداشت؛ نكته‌ ی درخور توجه‌ دیگرآن‌كه پویان در این جزوه با اشاره به آلودگیهای كارگران ایران به فرهنگ بورژوایی و خرده ‌بورژوایی حاكم بر جامعه، از این طبقه‌ ی اجتماعی نزد چپ ایران تقدس ‌زادیی می ‌كرد. غرض از ذكر این نكته‌ ها رفع سوء تفاهم عامدانه ‌یی است كه در این سالیان، اصل را بر تاثیرپذیری جنبش مسلحانه از جّو جهانی و موفقیت الگوی مبارزه‌ ی قهرآمیز در كوبا، ویتنام و برخی از دیگر نقاط آمریكای لاتین می ‌گذارد و شرایط داخلی ایران و راه پُر سنگلاخ رسیدن به مبارزه‌ ی مسلحانه را یك‌ سر نادیده می‌ گیرد...."

تولد یک سازمان
اکنون، محافل متعددی شکل گرفته بودند که اساساً متشکل از دانشجویان دانشگاهها بودند. از درون این محافل است که گروه رفقا احمدزاده - پویان شکل می‌ گیرد که ارتباطات آن از تهران تا خراسان، تبریز و شمال گسترده است. این گروه، پویاترین جریان فکری درون محافل مارکسیستی بود. رفقا احمدزاده، پویان و صمد بهرنگی، شاخص ‌ترین چهره ‌های نظری این محافل ‌اند.
بحثهای پردامنه ‌ای پیرامون شرایط اقتصادی - اجتماعی حاکم بر ایران، شیوه تولید، موقعیت و جایگاه طبقات، نقش دیکتاتوری عریان، مساله حزب و طبقه کارگر، شکل و شیوه ‌های مبارزه در جریان بود. از درون این مباحث و تجارب عملی همزمان با آن است که اثر رفیق مسعود احمدزاده، "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک" و نوشته رفیق امیر پرویز پویان "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا" پدیدار می‌گردد.
برجسته ‌ترین ویژگی نوشته رفیق مسعود احمدزاده، تحلیل درخشان او از ساختار اقتصادی - اجتماعی جامعه ایران بود که به تمام سردرگمیها و ابهامات پیرامون این مساله پایان داد و بحث جامعه‌ نیمه فئودال - نیمه مستعمره خاتمه یافت.
این گروه نیز همانند گروه رفیق بیژن جزنی، تحت تأثیر تجربیات انقلاب کوبا قرار داشت، با این تفاوت که از تجربیات گروههای چریک شهری در آمریکای لاتین و نظرات کارلوس ماریگلا، مارکسیست برزیلی برای تبلیغ مسلحانه، بهره می‌گرفت.
به محض اینکه خبر آغاز مبارزه‌ مسلحانه به دانشجویان دانشگاه‌ها رسید، گروههایی از دانشجویان آماده ‌پیوستن به چریکهای جنگل بودند؛ اما کانون چریکی به سرعت سرکوب شده بود.
پس از ضربه سیاهکل، آن دسته از چریکها که جان سالم به در برده بودند، با جریان دیگری که در شهرهای تهران، مشهد و تبریز در حال سازمانیابی و تدارک جنگ چریک شهری بودند، تماس برقرار کرده و از ادغام این دو جریان در فروردین ۱۳۵۰ "چریکهای فدایی خلق ایران" متولد شد، که رفقا مسعود و مجید احمدزاده و مفتاحیها و پویان از بنیانگذاران آن بودند.
مهم ترین عملیات پس از اعلام موجودیت سازمان، ترور تیمسار فرسیو رئیس دادگاه نظامی بود که حکم اعدام پانزده چریک تیم جنگل را صادر کرده بود. پیش از آن حمله به کلانتری قلهک جهت تامین سلاح و حملاتی به بانکها جهت تامین مالی سازمان صورت گرفته بود که بیانگر ظهور شکل جدیدی از مبارزه علیه رژیم شاه بود.
با تدام مبارزه ‌سازمان توانست در میان کارگران و زحمتکشان شهری نفوذ معنوی کسب کند. به رغم اینکه در سال ۵۰ تقریباً تمام اصلی‌ ترین پایه‌گذاران سازمان در نبرد با دستگاه پلیسی و امنیتی رژیم شاه جان باختند و یا دسته دسته به جوخه اعدام سپرده شدند، اما نفوذ روزافزون سازمان در جامعه منجر به روی آوردن گروه گروه انقلابیون مارکسیست به سازمان گردید.
نفوذ روزافزون توده ‌ای و رشد محبوبیت سازمان، در این واقعیت نیز بازتاب می‌ یافت که زندانهای رژیم شاه انباشته از زندانیان سیاسی شده بود که در جانبداری از سازمان و ادامه مبارزات آن دستگیر می ‌شدند.
تا اوایل سال ۵۳ که سازمان مرحله ‌تثبیت را پشت سر نهاد، دیگر نام و نشان عمده ای از گروهها و سازمانهای مارکسیستی، به جز سازمان چریکهای فدایی خلق ایران باقی نماند.

یک تابلو – یک تاریخ
تابلوی سیاهکل را رفیق جزنی در سال ۱۳۵۰ در زندان عشرت آباد آفرید. این اثر را به دلیل جزئیات نمادین، رنگ پردازیهای دقیق و هوشمندانه، خلاقیت و ترکیب بندی درست و منسجم، می توان یکی از آثار ارزشمند نقاشی معاصر ایران قلمداد کرد. در خصوص این اثر باید پیش از هرگونه اظهار نظر در زمینه ی زیبایی شناسی، علاوه بر در نظر داشتن شرایط ویژه خالق اثر و موقعیتی که این اثر در آن خلق شده است _ یعنی شرایط زندان_ باید زمینه های تاریخی آن را بررسی کرد چرا که هنرمند و اثرش محصول شرایط ویژه دوران خویش است و تحولات اجتماعی هر دوران در آثار هنرمندان آن دوره نمود پیدا می کند. تاریخ هنر جهان همانا تاریخ تحولات اجتماعی جهان است. بنابرین آنچه حقیقت دارد، نه تاریخ هنر، بلکه تاریخ اجتماعی هنر است.
گوزن سمبل چریکهای فدایی بود، نمادی از زیبایی طبیعت و شور رهایی و آزادی که همواره در معرض تهدید شکارچی و حیوانات درنده قرار دارد. شاخهای گوزن در حین فرار از دست شکارچی همواره در میان انبوه شاخه های درختان گیر می کند و شاخه های درختان جنگل همچون بندهای اسارت، دامی برای گوزن محسوب می شود که باید با تلاش و تقلای فراوان از آن بگریزد. این اتفاق برای آهو هرگز رخ نمی دهد!!
در پس زمینه ی تابلو فضای تیره و مبهمی مشاهده می شود. دامون (جنگلى انبوه كه نور خورشید به درستى به زمین آن نمی رسد) با علفهایى هرز و خشك، یك لاشخور و یك گاو که در شمایل موجوداتی پلید و سمبل بدوی بودن، محو و بی ریخت ترسیم شده اند. لاشخور می تواند نمایشگر استبداد باشد و خفاشها به عنوان مزدوران آن باشند. و گاو كه در برابر گوزن و در پائین زمینه ى اثر كشیده شده است خشونت، استثمار و پوسیده گی را توامان منتقل می كند، از همین رو است كه نقش گاو از تمامى نقوش پس زمینه محوتر و بدوی تر ترسیم شده است. لکه سیاهی که ماه را پوشانده و سبب تاریکی جنگل شده اما هاله نور خفیفى در اطراف ماه دیده می شود و خفاشهایی که همچون مزدوران سیاهی در فضا جولان می دهند، تصویرگر فضایى رعب انگیزی ست که گوزن را احاطه کرده اند و او ناگزیر است که با اهریمنان پیرامونش برای آزادی خویش بجنگد.
گوزن طبیعت درنده ای ندارد _ یعنی فاقد خوی وحشی گری و چنگان و دندانهای درنده است اما شمشیری در دست چپ دارد و تیغه ى شمشیر از میان خفاشها عبور كرده و در دل تیرگى (جهل) فرود آمده است و بر کف دست راستش که بالا برده است چشمی نورانی (آگاهی) قرار دارد که با این نور راه تاریک پیش رو را روشن می سازد. حتی بر خلاف واقعیت طبیعی گوزن می بینیم که دندانهای برنده ای برایش ترسیم شده! این تعبیر همان ضرورت مبارزه مسلحانه نزد رفیق جزنی ست.
نقطه اتکای تابلو چشمان زیبای گوزن است که نگاه مخاطب را به مرکز اثر خیره می کند. چشم زیبا و اغراق شده ای که نقاش از طریق آن می خواهد زیبایی روح آرمان اش را نمایش دهد: چشمها دریچه های روح اند. این چشم که با رنگ پس زمینه ادغام شده است در تقابل و قرینه ی چشمی ست که در کف دست اوست و نور و روشنایی دارد. چشم زیبای گوزن که در زمینه ی تاریک و مبهم جنگل قرار دارد، چشم فیزیکی گوزن است، چشمی ست که واقعیتها را دیده و گوزن را آزرده کرده است. در مقابل چشمی قرار دارد که جزئی از اندام او محسوب نمی شود و واقعیت فیزیکی ندارد اما به عنوان حقیقت در دستانش پدیدار گشته. این همان چشمى ست که حقیقت را یافته و می خواهد با پرتوی دانش اش راه تیره و مه آلود جنگل سیاه را روشن کند.
دانش و آگاهی در یک دست و سلاحی در دست دیگر. آلترناتیو حقیقی تاریخ آنچنان که مارکس می گفت و آنچنان که لنین آن را نشان داد! این قرینه گی تئوری و عمل در فیگور گوزن به خوبی ترسیم شده و از نظر بصری هم موجب ایجاد توازن و ایستایى شده است و ساختار ترکیب بندی و جزئیات را با وجود تضادهای شان به یکدیگر پیوند داده و اثر را محکم کرده است. دستان باز گوزن شکلی از تصلیب را تداعی می کند، اما کاملاً در تضاد با آن قرار گرفته. دستان مسیح گوزن آزاد است و به جای آنکه روی صلیب در اسارت و سکوت جان دهد، نعره برداشته و به سوى سیاهی یورش می برد تا در راه آزادی اش بمیرد. و به جای خاربوته گل، دو شاخ عظیم بر سر دارد برای گسستن بندها و شاخه های اسارت و شکستن طلسم تاریکی.

آغاز...
از این رو، نوزدهم بهمن ۱۳۴۹ را روز تولد "سازمان چریک هایی فدایی خلق ایران" می شناسند. اما چرا نسل جوان و آگاه آن دوره که عمدتاً از نخبگان، دانشجویان و روشنفکران بودند، برای ایجاد تحولات بنیادی در جامعه خود، راه مبارزه مسلحانه با رژیم شاه را برگزیدند؟
پس از واقعه ی سیاهکل چندین برخورد مسلحانه بین چریکها و رژیم رخ داد که عملاً تا سال 1356 به درازا کشید. یعنی تنها یک سال پس از پایان این برخورد ها در حالی که هنوز مرکب اخبار آنها خشک نشده بود قیام 57 سر رسید و همین نکته، تاثیر به سزای نبرد مسلحانه و در پیشاپیش همه، رخداد سیاهکل را در آغاز این قیام نشان می دهد. ترقه بازی چند جوان چند سال بعد کاخ سلطنت خدایگان شاهنشاه را به اتش کشید..

از چاله ی کمونیسم به چاه ارتجاع
رخداد سیاهکل یک نتیجه ی زبانبار یزرگ داشت: شاه که بعد از خرداد 42 و قدرت گیری ساواک خیالش از بابت مخالفان مذهبی و ملی راخت شده بود و فکرش را هم نمی کرد که قلمرو اش مورد حمله ی جوانان مارکسیست واقع شود از ترس خطر گسترش چپ و توهم نفوذ شوروی در ایران، که همیشه از آن نفرت و واهمه داشت مدارا و سازش با نیروهای مذهبی را در پیش گرفت و با آسان گیری به آنها زمینه ی شکل گیری و سامان دهی شبکه های فعال مذهبی را از نجف در عراق تا بازار تهران و مساجد و تکایا در تمام شهرها فراهم کرد. او در سازش با ارتجاع تا جایی پیش رفت که انجام مناسک حج را به دنبال جشنهای 2500 ساله به نمایش در آورد.

منابع:
رفیق مسعود احمدزاده، مبارزه مسلحانه ،هم استراتژی، هم تاکتیک

اکبر معصوم بیگی، برای آنکه بدانی باد از کدام سو می وزد.. ( مجله نقد نو )
ناگفته هایی از واقعه سیاهکل- خاطرات یعقوب تاجبخش
از سیاهکل تا انقلاب: پیش زمینه ها و پیامدها – مستوره احمدزاده
رویداد سیاهکل و سه پهنه برای بازنگری آن – تورج اتابکی
نگاهی فشرده بر ریشه های اقتصادی سیاسی انقلاب ۵۷ – سیروس بینا


منبع: نبرد خلق شماره 394، ویژه حماسه سیاهکل، بهمن ۱۳۹۶ - فوریه 2018