جهان را چگونه می‌توان به نفع بشریت تغییر داد! - بهرام رحمانی

جهان را چگونه می‌توان به نفع بشریت تغییر داد!

«جهان را چگونه می‌توان به نفع بشریت تغییر داد!»، نام کتابی‌ست درباره اندیشه‌های کارل مارکس در جهان امروز. نوشتن این کتاب را از سال‌ها پیش با مطالعه آثار وی و نیروهایی که پس از مارکس، خود را ادامه‌دهنده راه وی معرفی کرده‌اند و طیفی وسیعی را در بر می‌گیرند آغاز کرده‌بودم تا در سال‌گرد دویست سالگی مارکس، آن را منتشر کنم. در حد توانم، تلاش کرده‌ام با اتکا به نظریه‌های مارکس، عملکرد سیاسی نیروهای مدافع مارکس را مورد نقد و بررسی قرار دهم. هر چند که این نیروها تفاوت‌های سیاسی و اجتماعی زیادی با همدیگر دارند. باید صادقانه بگویم که مطالعه آثار گران‌بها و بی‌شمار مارکس، کار چندان ساده‌ای نیست به‌خصوص مطالعه آثار مارکس، اگر به پراتیک سیاسی و اجتماعی منجر نگردد، کاری ناقص است. زیرا به‌گفته خود مارکس، تئوری و پراتیک لازم و ملزوم یکدیگر هستند.
در هر صورت تاکنون مشغله‌های فکری و پراتیکی روزمره‌ام، مانع از آن شده است که این برنامه‌ریزی‌ام برای انتشار دیدگاه‌هایم از مارکس را به مناسبت دویست سالگی این اندیشمند بزرگ تاریخ بشر، منتشر کنم. اما اکنون «سخن آغازین» این کتاب را امروز 5 ماه مه سال 2018، سال‌روز دویست سالگی مارکس منتشر می‌کنم. امیدوارم این کتاب به زودی در اختیار علاقه‌مندان، به ویژه نیروی جوان قرار گیرد.
بهرام رحمانی

سخن آغازین

نزدیک به 200 سال از تولد کارل هاینریش مارکس، بنیان‌گذار سوسیالیسم علمی می‌گذرد، اما تزها، تئوری‌ها، اندیشه‌ها و آموزه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وی، امروزه هم‌چنان موضوعیت دارند و معتبرند. بررسی و پژوهش‌های مختلف نشان می‌دهند که جایگاه علمی، سیاسی و اجتماعی مارکس، نه تنها هنوز هم معتبر است، بلکه روز‌به‌روز بر طرفدارانش در سطح جهان افزوده می‌شود. چرا که نگاه کارل مارکس به‌انسان و جامعه کاملا متفاوت و تحت تاثير انديشه کليدی او در پيکار طبقاتی‌بوده است. به‌همین ترتیب، نگرش مارکس به‌جامعه و نهادهای آن مانند دولت، جامعه مدنی، قرارداد اجتماعی و غيره نيز در اساس تحت تاثير نگرش طبقاتی او قرار دارد. اما پرسش مرکزی مارکس تضادی بود که ميان مناسبات توليدی سرمايه‌داری از يک‌سو و رشد نيروهای توليد از سوی ديگر می‌ديد. به‌باور وی، اين تضاد نه تنها محرک تاريخ، بلکه منجر به‌محو کامل جامعه سرمايه‌داری خواهد شد.
مارکس، علم و دانش و فلسفه سیاسی خود را بر چگونگی تحقق آزادی، برابری در جوامع بشری و انسانی زیستن بنا کرده است. اریش فروم فیلسوف و روانشناس برجسته آلمانی‌ـ‌آمریکایی، مارکس و اهداف آن را به خصوص از دید روان‌شناسی، به بهترین وجهی توصیف کرده است. وی در سال 1900، در شهر فرانکفورت متولد شد و با ‌قدرت‌گیری نازی‌ها در آلمان، روانه‌آمریکا شد و زندگی و تحقیقات خود را در آن‌جا ادامه داد. ظهور رایش سوم در آلمان و وقایع جنگ دوم جهانی، تاثیری جدی در اندیشه‌های او و مسیر آینده زندگی‌اش باقی گذاشت. در سال 1941، در دانشگاه بنینگتن به‌تدریس پرداخت و سپس تحقیقات خود را بر‌روی انسان، در دانشگاه‌های کلمبیا، تری، ییل و سرانجام در دانشگاه کالیفرنیا در سن‌دیه‌گو ـ‌مکانی که در سال 1980 در آن بد‌رود حیات گفت‌ـ ادامه داد. فروم اولین اثر خود ـ‌ کتاب معروف گریز از آزادی ـ را در سال 1941 منتشر کرد.
وی 6 سال بعد، کتاب «انسان برای خویشتن» و «هنر عشق‌ورزیدن» را به‌رشته تحریر درآورد و سپس «روانکاوی و دین»، «زبان از ‌یاد‌رفته»، «جامعه سالم»، «مفهوم انسان از نظر مارکس»، «دل آدمی و گرایشش به‌خیر و شر» و آثار ارزشمند دیگری را در بیان مفهوم و ماهیت انسان به‌جهان عرضه کرد. کتاب «مفهوم انسان از نطر مارکس»، از گران‌سنگترین اثر این دانشمند بزرگ قرن بیستم است.‌
مارکس می‌نویسد: «... کمونیسم به‌عنوان طبیعت‌گرایی کمال یافته، همان انسان‌گرایی است و به‌عنوان انسان‌گرایی کمال یافته همان طبیعت‌گرایی است. کمونیسم راه‌حل واقعی تخاصم میان انسان و طبیعت میان انسان با انسان است. کمونیسم راه‌حل واقعی تناقض میان وجود و ذات، میان واقعیت یافتن و اثبات وجود خود، میان آزادی و ضرورت و میان فرد و نوع است. کمونیسم راه‌حل معمای تاریخ است و خود را به‌عنوان این راه‌حل می‌شناسد.»‌(ص 49 کتاب انسان از دیدگاه مارکس اثر اریک فروم، ترجمه محمد راه رخشان)
«... سوسیالیسم مارکس اعتراضی است علیه این بی‌عاطفگی، علیه استثمار انسان توسط انسان و علیه موقعیت استثمار گرانه‌اش در برابر طبیعت، علیه به هرز بردن ثروت طبیعی و به قیمت تباهی قسمت اعظم انسان‌ها، و فراتر از این‌ها، به‌قیمت تباهی نسل‌های آینده. انسان غیربیگانه، انسانی است که بر طبیعت «حکومت نمی‌کند»، بلکه با آن یکی می‌گردد، انسانی که نسبت به اشیاء با طراوت و تاثیر پذیر است به‌گونه‌ای که اشیاء برایش زندگی می‌یابند.»‌(همان منبع، ص 80)
«فرایند تاریخ، فرایندی است که در آن انسان خصوصیات ناب انسانی خویش را، قوای عشق‌ورزی و فهم خود را، تکامل می‌بخشد. هنگامی که انسانیت مطلق خویش را به ‌کف آورد، می‌تواند به یگانگی از دست رفته‌اش با خود و با جهان بازگردد. ... این به‌معنی یکی‌شدن انسان با خویشتن، با طبیعت و با انسان‌های دیگر است و بر این حقیقت استوار است که انسان در فرایند تاریخ خویشتن را متحقق می‌سازد.»‌(همان منبع، ص 81)
می‌بینیم که در دیدگاه مارکس، انسان موجودی است مادی که نیازها و خواست‌هایش مادی و اقتصادی است. نیازها و خواست‌های مزبور نیز دارای دو جنبه ثابت و متغیر است، نیازهای بیولوژیکی از دسته نخست و نیازهای نوعی مانند همکاری با دیگران از سری نیازهای دسته دوم انسان هستند که کار و عمل از ابعاد مهم فعالیت‌های نوعی او را تشکیل می‌دهد.
در میان همه موجودات طبیعت نیز، تنها انسان است که با طبیعت پیوند برقرار کرده و با کار و عمل خویش به ‌دگرگونی آن‌ها می‌پردازد ولی در این راستا، خود نیز دگرگون می‌شود، چرا که روابط با ابزار تولیدی در هر دوره‌ای، شکل خاصی به‌خود گرفته، موجب دگرگونی طبیعت انسانی می‌شود؛ یعنی تاریخ در هر مرحله‌ای انسان خاص خود را می‌پروراند.
مارکس، دومين پسر از هشت فرزند يک حقوق‌دان در شهر ترير آلمان، واقع در پروس غربی در يک خانواده طبقه متوسط چشم به جهان گشود. پدر وی فردی آزادمنش و روشنفکر و مساوات‌طلب بود. شهر زادگاه مارکس نيز يکی از مراکز مهم رواج انديشه‌های دوران روشنگری به شمار می‌رفت. بنابراين، مارکس در دوره رشد خود، در محيطی روشنفکرانه و فضایی متفاوت زندگی کرد. این فضا تحت تاثير انديشه‌های متفکرانی نظير کانت، روسو و نيز نويسندگان دوران رمانتيک مانند گوته بود که مارکس را نیز تحت تاثیر قرار می‌داد.
مارکس پس از اتمام دوران دبيرستان از سال 1836، مدتی در رشته حقوق دانشگاه برلين تحصيل کرد، اما سپس تغيير رشته داد و فلسفه را برگزيد. وی پايان‌نامه تحصيلی خود را درباره بحران انديشه فلسفی پس از ارسطو و به‌ويژه ماتريالسيم در دوران باستان نوشت. پايان‌نامه تحصيلی مارکس، به‌خوبی نشان از تاثير عميق انديشه‌های هگل در افکار او دارد. چرا که مارکس در پايان‌نامه تحصيلی‌اش، ماترياليسم دوران باستان را به ‌دليل آن که از رويۀ ديالکتيکی هگل در توضيح تغييرات و حرکت عاری بود، مورد انتقاد جدی قرار داده است.
مارکس در دوران دانش‌جويی، تحت تاثیر افکار «هگليان چپ» قرار داشت و از آن پس، فلسفه و سياست، به‌دغدغه‌های عملی و تحقیقی مهم او تبدیل شدند.
مارکس پس از اتمام دانشگاه، به‌دليل افکار راديکالی که داشت مايل به ‌تدريس در دانشگاه بود اما اين اجازه را نيافت. البته برخی از مارکس‌شناسان محروميت او از استادی دانشگاه را يکی از عوامل رويکرد انقلابی و راديکال او می‌‌دانند. اما به ‌نظر می‌رسد چنین رویکردی واقعیت نداشته باشد. چرا که واقعیت‌های زندگی مارکس نشان می‌دهند وی از همان دوران جوانی و دانش‌جویی علاقه وافری به‌سیاست و نقد قلسفه داشت. بنابراین هدف و چشم‌انداز او به‌هرحال سمت و سوی ديگری داشت.
مارکس از همان دوران باور داشت که «وظيفه ما نه تفسير جهان بلکه تغيير آن است». همين باور عميق بود که توجه مارکس جوان را به‌عرصه روزنامه‌نگاری جلب کرد و انديشه «تغيير جهان» نیز به ‌رشتۀ افکار مرکزی او تبدیل شد.
مارکس در 24 سالگی از برلين به‌کلن نقل مکان کرد و سردبيری «نشريه راين» را به‌عهده گرفت. وی بلافاصله مقالات قابل توجهی درباره آزادی مطبوعات و جدايی سياست از الهيات و نيز چند مقاله رادیکال علیه سلطنت در آن نشریه نوشت. مقالات او از همان ابتدا مورد توجه افکار عمومی آگاه و رادیکال جامعه قرار گرفت و نام مارکس را بر سر زبان‌ها انداخت. به همین دلیل حاکمان وقت دچار هراس شدند و اين روزنامه را پس از چندی توقيف کردند.
مارکس در سال 1843، با نامزدش که از يک خانواده اشرافی بود ازدواج کرد. زندگی مشترک مارکس با همسر وفادارش «جنی فن وستفالن» تا پايان عمر با وجود فراز و نشیب‌ها زندگی آن‌ها به دلایل اقتصادی و فقر و مهم‌تر از همه سیاسی و امنیتی و تبعیدِ هميشگی و سرانجام مهاجرت و تبعید بدون بازگشت، ادامه يافت.
مارکس در همان سال، به‌اجبار از کلن به‌پاريس مهاجرت کرد و به‌مدت چهار تا پنج سال در پاريس و بروکسل زندگی کرد. وی دوران اقامتش در پاريس، با جمع‌های سوسياليستی و کارگری فرانسه آشنا شد. در پاريس، مارکس با این جمع‌های انقلابی و مهاجران آلمانی نيز همکاری ‌کرد.
مارکس، در همان ماه‌های اول اقامت در پاريس، تحلیل‌های نظری منظم و هدف‌مند خود را نیز آغاز کرد. نخستين اثر مارکس در فرانسه «در آمدی به ‌نقد فلسفه حق هگل» نام دارد.
در نظر مارکس، مذهب تبلور مبهم و وارونۀ بی‌عدالتی اقتصادی و واقعیات مادی است. بنابراین مسائل مذهب در غایت، رفتاری موهوم از همان مسائل موجود در جامعه است. از این‌رو، به‌وسیله ستم‌گرانی که خود موجب درد و رنج توده‌ها هستند مورد استفاده قرار می‌گیرد تا درد و رنج مردم را که در اثر تنگ‌دستی و استثمار گرفتار آن می¬شوند، تسکین دهد. همین اساس این گفته مارکس است که «مذهب تریاک توده هاست»!
برای مارکس، عامل اصلی تعیین‌کننده تاریخ بشریت، اقتصاد است. از دیدگاه او، بشر حتی از همان روزهای آغازین به ‌وسیله اندیشه‌های آسمانی به حرکت در نیامده، بلکه او همیشه نگران مسائل مادی بوده است، از قبیل نیاز به‌غذا و بقای خویش. این اساسی‌ترین بیان دیدگاه ماتریالیستی تاریخ است. در آغاز، مردم در کنارهم به‌صورت جمعی کار و زندگی می‌کردند. اما با گسترش کشاورزی و مالکیت خصوصی این تقسیم کار و جدایی طبقات بر اساس قدرت و ثروت شدت یافت و باعث افزایش بیش‌تر نابرابری بین بی¬چیزان و ثروتمندان شد. بنابراین وجود این تضادها اجتناب‌ناپذیرند. زیرا هر طبقه بنابر کنش و واکنش متقابل درونی جامعه به‌پیش می‌رود و سرمایه‌داری نیز تکنیک جدیدی برای «استثمار ارزش اضافی» ایجاد کرده است.
سود، نتیجه نهایی است که ارزش اضافی از طریق کار کارگران در کارخانه¬ها ایجاد می‌کند. یک کارگر ممکن است در عرض 2 ساعت کار آن‌قدر ارزش ایجاد کند که برای تغذیه خانواده‌اش کافی باشد، اما مجبور است یک روز کامل کار کند که در زمان مارکس بیش از 12 تا 14 ساعت بود. آن ساعت¬های اضافی نمایان‌گر ارزش اضافی است که توسط کار اضای کارگر به دست می¬آید. صاحب سرمایه برای ایجاد این ارزش، هیچ کاری نکرده است اما به‌هر حال او استثمار می‌کند و این اختلاف را به‌عنوان بهره تصاحب می‌کند.
در این زمینه مارکسیسم دو هدف را دنبال می¬کند: اول این که این وضعیت را برای مردمی که در بی‌خبری به ‌سر می‌برند توضیح دهد و دوم آنکه طبقه کارگر را برای مبارزه و دگرگونی اجتماعی فرابخواند. این تاکید بر عمل بر خلاف فلسفه محض بسیاری از متفکران، نکته مهم در برنامه مارکس است. چنان که او در تزهای معروف فوئر باخ نوشت: «فیلسوفان جهان را به‌روش‌های مختلف تفسیر می‌کنند. اما مسئله اصلی این است که آن را تغییر داد.»
فـويرباخ در يكی از سخنان خود چنين می‌گويد: «در انسان پرستش‌گر يك نوع حالت تعلق و وابستگی پديد می‌آيد، چه بهتر كه از اين حالت بيرون آئيم، زيرا وقتی بشر خدا را می‌پرستد و از او فرمان می‌برد، به صورت موجودی وابسته و بی‌شخصيت درمی‌آيد، كه ديگر به‌خود تعلق ندارد». اما ماركس می‌گويد: «انسان بايد گِرد خود بگردد، نه گِرد وجود ديگری.»
اقتصاد که زیربنای زندگی و تاریخ بشریت به‌شمار می‌رود، موجب تقسیم کار و مبارزه طبقاتی و برآمدن متمایز نهادهای اجتماعی است که موظف به حفظ وضع موجود است، آن نهادهای اجتماعی یک روبنایی هستند که بر پایه زندگی اقتصادی و اجتماعی ساخته شده‌اند. به‌طور کلی آن‌ها وابسته به‌شرایط مادی و اقتصادی هستند و نه چیز دیگر. همه نهادهایی که در زندگی روزانه ما برجسته هستند مانند «ازدواج»، «کلیسا»، «اوقاف»، «حکومت»، «هنر» و غیره فقط زمانی می‌توانند کاملا درک شوند که در چارچوب مناسبات نیروهای اقتصادی و اجتماعی بررسی شوند.
مردم در آن سیستم‌ها کار می‌کنند و هنر «مذهب» و فلسفه و غیره را توسعه می‌دهند. در نظر مارکس، مذهب هم شبیه دیگر نهادهای اجتماعی وابسته به‌شرایط عینی و واقعیات اقتصادی در یک جامعۀ مشخص است. تاریخ جداگانه‌ای ندارد، بلکه مخلوق نیروهای مولد است. چنان که مارکس نوشت: «جهان مذهبی انعکاسی از جهان واقعی است... این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بلکه به‌عکس این هستی آنان است که آگاهی‌شان را تعیین می‌نماید.»
به‌نظر مارکس، مذهب تنها می‌تواند در رابطه با دیگر سیستم‌های اجتماعی و بنیان‌های اقتصادی جامعه قابل درک باشد. در حقیقت، مذهب صرفا وابسته به‌وضعیت اقتصادی-اجتماعی است و نه چیز دیگر. آنچنان که دکترین‌های واقعی مذهبی تقریبا نامربوط هستند...
مارکس بر این باور است که مذهب یک توهم است که با دلیل¬ها و درست جلوه دادن¬هایی که می¬سازد، جامعه را دقیقا به‌همان وضعی که هست نگه می¬دارد. مذهب بر بالاترین ایده‌ها و آرزوهای انسان¬ چیرگی می‌یابد و او را با آن‌ها ‌بیگانه می‌کند، و در یک موجود ناشناخته و غریبه، شکل می¬دهد.
معروف‌ترین بیان مارکس در مورد ‌مذهب، در مقدمۀ نقد فلسفۀ حقِ هگل آمده است:
«اساس نقد مذهب این است که انسان مذهب را آفریده. خدا و مذهب انسان را خلق نکرده. مذهب در واقع خودآگاهی انسانی است که هنوز خود را باز نیافته، خود را باخته و از دست داده است.
اما انسان یک موجود انتزاعی فارغ از جهان اطراف خود نیست. انسان، انسان جهان دولت و جامعه است. این دولت و جامعه مذهب را تولید می‌کند. مذهب تئوری عمومی این جهان و منطقی در یک فرم و ظاهری همه پسندانه است. مذهب زمینۀ عمومی توجیه این جهان است. بازتاب ذات بشری در یک قالب شبح گونه...
از این‌رو مبارزه علیه مذهب، مبارزه‌ای غیرمستقیم علیه جهانی است که ستم مذهبی انعکاس و بیان ستم‌های واقعی و ملموس در آن است. جهانی که مذهب معنویات آن را ساخته است.»
آن زمان که مارکس در پاريس اقامت داشت، دورانی بود که رونق اقتصادی و روند صنعتی شدن فرانسه آغاز شده بود و ‌پیوسته بر نیروی کمی و کیفی کارگران اين کشور افزوده می‌شد. در همین فضا نیز تبليغ انديشه‌های سوسياليستی پيروان سن سميون و فوريه و لوئی بلانکی، گسترش زيادی داشت.
هنوز يک سال بیش‌تر از اقامت مارکس در پاريس نگذشته بود که به ‌نگارش يادداشت‌هايی پرداخت که به «دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی» و يا «دست‌نوشته‌های پاريس» معروف است. این یادداشت‌ها نخستين بار در سال 1932 در مسکو انتشار يافت. در اين يادداشت‌ها مفهومی انسان‌گرايانه از کمونيسم پيش کشيده شده است و به ‌طور کلی نشان از تاثير فوير باخ بر افکار مارکس دارد.
نتيجه‌گيری دستنوشته‌های پاريس، به‌اين ترتیب است که برای رهايی انسان از بهره‌کشی و از خود بیگانگی بايد «توليد تعاونی» صورت گيرد.
در اين کتاب، اثری از مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری نيست و انديشه اصلی مارکس انسان‌گرايی است. بنابراین، در مرکز اندیشه مارکس، رهایی انسانی، یعنی انسانی که نه به‌خاطر ملیت؛ جنسیت، دین و مذهب و طبقات، بلکه به‌خاطر انسان بودنش باید آزاد و طبیعی زندگی کند و نه به‌کسی زور بگوید و نه زور کسی را بپذیرد.
در همان پاريس بود که در پاييز سال 1844 با فريدريش انگلس که دو سال از او جوان‌تر بود، آشنا شد. اين دوستی و رفاقت آن‌ها، تا مرگ مارکس ادامه داشت.
انگلس در همان شهر زادگاه مارکس متولد شده بود و همچون وی در جوانی در تماس با «هگلي¬هان جوان» قرار گرفته بود. اما او به ‌جای فلسفه و سياست از 20 سالگی به‌کسب و کار روی آورده بود و در يک کارخانه پارچه‌بافی در منچستر انگستان به‌عنوان کارمند شروع به‌کار کرده بود. اين همان کارخانه‌ای بود که پدرش از سهام‌داران آن بود. چند سال بعد خود انگلس نيز يکی از سهام‌داران آن شد. بنابراين انگلس برخلاف مارکس، از وضعيت مالی بسيار خوبی برخوردار بود. آشنايی عميق انگلس با سیستم سرمايه‌داری و وضعيت طبقه کارگر که در کتاب معروف او به‌نام «وضعيت طبقه کارگر انگستان»‌(1845) به‌خوبی مشاهده می‌شود، در واقع محصول مشاهده¬های تجربی و شخصی او از جنبش کارگری آن دوره انگلستان است. کشوری که انقلاب صنعتی برای نخستین بار از آن‌جا آغاز شد و سپس به‌کشورهای دیگر اروپا و نقاط دیگر جهان کشیده شد. اين کتاب سند بسيار معتبری درباره زندگی کارگران انگلستان در دوران ويکتورياست که تاثير عميقی بر تحول فکری مارکس گذاشت. همين کتاب بود که توجه مارکس را به‌اهميت پژوهش‌های اقتصاد سياسی جلب کرد. انگلس تقريبا در سراسر عمر خود، نه فقط از نظر فکری، بلکه از نظر انسانی و مالی نيز يار و غم‌خوار مارکس بود. رفاقت و همراهی مارکس و انگلس در کار سياسی و اجتماعی و نيز در مواضع مشترک آن‌ها در مباحث درونی انترناسیونال و پشتيبانی آن‌ها از يکديگر و تاثير معنوی بزرگی که بر يکديگر داشتند رشک‌برانگیز و زیبا و فوق‌العاده است!
انگلس پيش زمينه مطالعاتی مارکس را نداشت و شاید به‌همین دلیل نیز نوشته‌های مشترک مارکس و انگلس، تنها بخش کوچکی از مجموعه آثار مارکس را تشکيل می‌دهند. مارکس و انگلس تنها سه کتاب مشترک نوشته‌اند که عبارتند از: «خانواده مقدس»، «ايدئولوژی آلمانی» و سرانجام «مانيفست کمونيست» که اين آخری البته مهم‌ترين متن تاريخ ادبيات سوسياليستی جهان به‌حساب می‌آيد. بنابراين مارکس و انگلس با وجود همراهی‌ها و اشتراکات بسيار، هريک شخصيت فردی و نيز شخصيت فکری مستقل خود را داشته‌اند.
کتاب «خانواده مقدس» نخستين ثمره همکاری مشترک مارکس و انگلس است که در سال 1844 در پاريس انجام گرفت. اين کتاب نقدی عليه هگلی‌های جوان است. مارکس و انگلس، در این کتاب نوشته‌اند: «تاريخ يک شخصيت جداگانه نيست که انسان را به مثابه ابزاری برای مقاصد خود به‌کار برد. تاريخ چيزی نيست جز فعاليت انسان که در پی مقاصد خود می‌کوشد.»
مارکس در سال 1845، به دليل فعاليت‌های سياسی و فشار دولت آلمان به‌دولت فرانسه که مارکس را به‌عنوان «انقلابی خطرناک» معرفی کرده بود، از فرانسه اخراج شد و به‌بروکسل مهاجرت کرد. وی سه سال در آن‌جا اقامت داشت. مارکس، در دوران اقامت در بروکسل «تزهايی درباره فوير باخ» را نوشت و در همين کتاب است که حکم معروف خود را پيش کشيد که: «فلاسفه تا کنون به‌روش¬های گوناگون جهان را تعبير کرده¬ا¬ند، ولی اکنون مسئله تغيير آن است.»
در سال‌های 1846-1845 در دوران اقامت اجباری در بروکسل، مارکس و انگلس دومين اثر مشترک خود «ايدئولوژی آلمانی» را نوشتند. اين کتاب نيز پس از مرگ نويسندگان آن انتشار يافت. جوهر اصلی اين کتاب، رويکردی ماترياليستی به‌تاريخ است که اهميتی پايه‌ای در مارکسيسم دارد. همچنين در آن انتقادهایی از هگلی‌های جوان شده و همچون ديگر آثار مارکس سبکی جدل‌آميز و عمیق دارد.
در این کتاب مارکس و انگلس، تاکيد می‌کنند که: «طبيعت انسان‌ها به «شرايط مادی» وابسته است و اين شرايط است که شيوه توليدشان را تعيين می‌کند.» آن‌ها، پس از بر شمردن شيوه‌های توليد مختلف به شيوه توليد سرمايه‌داری می‌رسند و سپس نويد براندازی اين شيوه به ‌وسيله شيوه توليد کمونيستی را می‌دهند.
مارکس در سال 1847، کتاب «فقر فلسفه» را نوشت که عمدتا جدل با پرودن فيلسوف فرانسوی است. در اين کتاب آمده است: «در هر دروه تاريخی، مالکيت به گونه‌ای متفاوت و در مجموعه‌ای از مناسبات اجتماعی يکسر متفاوتی تکامل می‌يابد. بدين‌سان تعريف مالکيت بورژوايی چيزی جز ارائه بيانی از تمامی مناسبات اجتماعی توليد بورژوايی نيست.» مارکس در همين اثر خود، می‌نويسد: «وظيفه اصلی نظريه‌پردازان پرولتاريا اين است که به‌پيکار پرولتاريا که در پيش چشمان‌شان جريان دارد، دقت کنند و بکوشند تا تبديل به‌سخن‌گويان آن شوند.»
سرانجام مارکس و انگلس به‌سال 1847، به‌عضويت سازمان «جامعه کمونيست‌ها» در آمدند. دفتر مرکزی اين سازمان در لندن بود. دومين کنگره اين اتحاديه به‌مارکس و انگلس ماموريت داد که اصول برنامه آن را تدوين کنند. «مانيفست کمونيست» که در پايان سال 1847 و اوايل سال 1848 تحرير شد، نتيجه اين تلاش بود. اين رساله تاریخی در آستانه انقلاب سال 1848 منتشر شد. نويسنده اصلی «مانيفست حزب کمونيست» مارکس 29 ساله بود. اين سند بدون ترديد مشهورترين اثر مارکسيستی و ادبيات سوسياليستی جهان است و تاریخ نیز همین واقعیت را اثبات کرده است.
در واقع «كارل ماركس» و «فردريش انگلس» در آلمان در سال 1848، با انتشار مانيفست كمونيست حركت تازه‌‏ای در جنبش كمونيسم جهانی به‌وجود آوردند. ماركس در آثار مختلف خود از «مانيفست» كمونيست گرفته تا كتاب «كاپيتال» تاريخ تحولات جهان را بر مبنای ماترياليسم تاريخی، يا فلسفه مادی ديالكتيكی بيان می‏كند. وی تكامل وسايل توليد و نحوه تملك و بهره‌‏برداری از اين وسايل را زير بنای تحولات اجتماعی ‏دانسته و تاريخ بشر را به‌صورت تاريخ جنگ‌های طبقاتی و جنگِ بين ظالم و مظلوم و استثمار‌كننده و استثمار‌شونده بررسی و تجزيه و تحليل می‌‏کند. از نظر او تاريخ را بايد بر اساس تفاوت ابزار توليد تقسيم‌بندی نمود كه به نظريه ماترياليسم ديالكتيك تاريخی مشهور است. اين نظريه بر این باور است كه انسان‌ها در دوره كمون آغارین هيچ‌گونه مالكيتی بر ابزار توليد نداشته و همه انسان‌ها به‌يك اندازه از موهبت¬های طبيعی برخوردار بوده‌اند. اما با اغاز مالكيت فردی، دوره نابرابری انسان‌ها آغاز گرديده است، كه در اين مرحله بر اساس نوع ابزار توليدی چهار دوره وجود دارد: 1ـ برده‌‏داری؛ 2ـ فئوداليه؛ 3ـ بورژوازي و سرمايه‏‌داری، 4ـ سوسياليسم. با برقراری سوسياليسم كه سرآغازی خواهد بود بر مالكيت عمومی ابزار توليد، دوره كمون دوباره¬ای آغاز می‌شود كه به‌اشتراكی بودن ابزار تولید منجر می‌گردد.
سال 1848، سالی بسیار پر جنب و جوش بود. چرا که انقلاب در کشورهای فرانسه، آلمان، اتريش، مجارستان و ايتاليا در این سال به‌وقوع پیوست. با این دگرگونی¬های انقلابی، مارکس هم از بروکسل به فرانسه بازگشت. انقلاب تصميم¬های دولت سابق فرانسه را دائر بر تبعيد او، خنثی کرده بود. اما مارکس پس از چند ماهی اقامت در پاريس که تمام وقت و مبارزه خود را به‌کوشش در راه برانگيختن کنش¬های انقلابی هم‌زمان در فرانسه و آلمان صرف می‌کرد، به‌کشور خود، یعنی آلمان بازگشت. وی به‌شهر کلن آمد. زيرا دولت آلمان از بيم انقلاب، امکان جلوگيری از ورود مارکس را نداشت. مارکس که در اين هنگام 30 سال داشت، جوانی پرشور و سرشناس و مولف چند کتاب بود و از جهت فکری نيز درباره مسايل اقتصادی، تاريخ و سرمايه‌داری و کمونيسم کار کرده و صاحب نظر بود. در کلن دور دوم روزنامه توقيف شده «روزنامه جديد راين» را اين بار با همراهی انگلس راه‌اندازی کرد. در اين دوران، تحليل مارکس اين بود که شرايط برای انقلاب سوسياليستی هنوز فراهم نيست و لذا مقالاتی درباره انقلاب بورژوايی نوشت. اما انقلاب آلمان شکست خورد. در چنین شرایطی، مارکس به‌طور غيابی محاکمه و در فوريه سال 1849 ناچار به‌مهاجرت دوباره به‌لندن گرديد. وی باقی زندگی خود را تا پايان عمر در انگستان گذراند و تنها چندبار به‌قصد چند مسافرت کوتاه از لندن خارج شد. خود او اين سال‌های سخت مهاجرت و تبعید، که حدود 34 سال طول کشيد، «شب طولانی و تاريک مهاجرت» ناميده است.
مارکس بخش عمده اين سال‌های پرتلاش و طاقت‌فرسا را همواره در فقر و نداری و با دشواری‌های کمرشکن اقتصادی گذراند. بيماری، گرسنگی و مرگ دو دخترش و حتی نداشتن لباس مناسب برای بيرون آمدن از خانه و همه و همه نتوانست اراده قوی و محکم مارکس را در پيگيری کار نظری و پژوهشی و هم‌چنین پراتیکی متزلزل کند. مارکس با خانواده خود، سال‌ها در يک محله فقيرنشين لندن زندگی کرد و سه فرزند خود را نيز به‌دليل شيوع بيماری وبا در اين محل، از دست داد. اما با وجود این همه فشارهای کمرشکن اقتصادی، امنیتی و روحی، مارکس همه وقت خود را صرف مطالعه و نوشتن در راه رهایی انسان کرد. همان‌گونه که خودش گفته بود هدف نويسندگی‌اش با هدف زندگی و عمل و نظرش در راستای «نه تفسير که تغيير جهان» و تحقق انقلاب پرولتری، هم‌جهت بود. وی با هدف تغییر جهان به‌نفع انسان و انسانیت، برای چند روزنامه مقالات سياسی تحليلی می‌نوشت و نيز با جنبش‌های کارگری و سياسی در بسياری از کشورهای اروپا در تماس همیشگی بود. و هم در نشست¬های فعالان جنبش کارگری انگلستان و کمونیست‌های مهاجر شرکت می‌کرد. مارکس، همواره تئوری و پراتیک خود را هم‌آهنگ می‌کرد و آثار خود را نيز در پاسخ به‌تحولات و نيازهای سياسی و نظری زمان خود می‌نوشت.
در واقع بین سال‌های 1850 تا 1870، دور دیگری از پیکار شبانه‌روزی نظری و پراتیکی سیاسی و فعاليت‌های سازمان‌گرانه مارکس است. «بين‌الملل ‌اول» که در اثر تلاش‌های بی‌وقفه مارکس در سال 1864 تاسیس شد؛ یعنی حدود صد و پنجاه و دو سال پیش، در روز 28 سپتامبر 1864، «انجمن بین‌المللی کارگران»، که به‌نام «بین‌الملل اول» معروف است، تاسیس شد. این اولین سازمان پرولتری بین‌المللی، راه مبارزه طبقاتی را برای خودسازمان‌دهی کارگران و اتحاد جهانی کارگران، هموار ساخت.
«انجمن بین‌المللی کارگران»، در سپتامبر 1864 در تالار سنت مارتینز تاسیس شد. در حالی که در این تشکل گرایش¬های مختلفی از کشورهای مختلف جهان حضور داشتند، اما با این وجود مارکس با توجه به‌جایگاه خود به‌رهبر برجسته آن بدل شد و سخن‌رانی گشایش معروف آن بود و سند «قانون‌»‌های آن ‌را هم نوشت.
گرچه طبقه کارگر بریتانیا در مبارزات سندیکایی و سیاسی شرکت کرده بود، که برجسته¬ترین آن جنبش «چارتیست‌ها» بود، طبقه کارگر در اروپا و آمریکا تازه مطرح شده بود. هم‌چنین قبل از آن افکار سوسیالیستی، مثل آرای رابرت اوون، سن سیمون و فوریه، تا حدودی مطرح شده بودند اما جنبش کارگری هنوز در سرآغاز راه خود بود.
مارکس و انگلس در سال‌های پیش از بنیان‌گذاری بین‌الملل اول، بنیان‌های سوسیالیسم علمی را بر پایه پیشرفت تاریخ و ظهور طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی برنامه‌ریزی کردند. زیربنای فکری مارکسیسم نیز در «بیانیه کمونیست» آمد، سندی انقلابی که در سال 1848 برای جنبش کارگری بین‌المللی نوشته شد.
مارکس به‌شدت درگیر برپایی بین‌الملل اول بود. او به‌عنوان نماینده کارگران آلمانی در کنفرانس بنیان‌گذار آن شرکت کرد و نقش مهمی در روند کار آن داشت.
کنفرانس کمیته‌ای موقتی منصوب کرد تا قوانین انجمن را تدوین کند و از مارکس خواسته شد پیش‌نویس برنامه‌ای را بنویسد که بتواند تمام گرایش‌های مختلف درون جنبش طبقه کارگر را متحد کند و به‌این سازمان مشخصه‌ای طبقاتی و پرولتری بدهد. کار مارکس در بین‌الملل، در میان گرایشات مختلف بسیار سخت و دشوار بود اما یک واقعه تاریخی ماندگار از کار در آمد و به‌تشویق و خلاقیت افکاری کمک کرد که بعدها درون جنبش بین‌المللی به «مارکسیسم» معروف شد.
مارکس به‌عنوان مسئول آلمان در نهاد رهبری بین‌الملل، «شورای عمومی»، هدایت‌کننده انترناسیونال بود. جلسات هفتگی این شورا،‌که در گزارش‌های آن ضبط شده‌اند، رشد و کمی کیفی، فعالیت‌های سازمان، رشد جنبش کارگری و هم‌چنین گسترش ابعاد مبارزه آن در سطح بین‌المللی بود.
مارکس موفق شد برنامه‌ای طبقاتی انترناسیونال به‌ظرافت خاصی تهیه کند که هم اتحادیه‌های کارگری بریتانیا، هم پرودونیست‌های فرانسوی و بلژیکی و سوئیسی و هم لاسالی‌های آلمانی را متحد نگه دارد بدون این که ذره‌ای از مبارزه طبقاتی کوتاه بیاید. وی این‌چنین موقعیت و بقای بین‌الملل را تضمین کرد.
چنان‌که مارکس در روز 4 نوامبر 1864، به‌انگلس نوشت: «بسیار دشوار بود که سند را طوری تنظیم کنیم که دیدگاه‌مان در صورتی ظاهر شود که برای چشم‌انداز کنونی جنبش کارگری قابل قبول باشد. یکی دو هفته دیگر همین‌ها جلساتی با باریت و کابدن راجع به‌حق رای خواهند داشت. مدتی پیش از احیای جنبش طول می‌کشد تا بتوانیم دوباره از همان جسارت زبان استفاده کنیم. رفتار ما باید «جسور در محتوا، معتدل در بیان» باشد.»
مارکس، همواره می‌کوشید هسته‌کارگری «شورای عمومی» را تقویت کند و ترکیب آن‌را به معنای واقعی بین‌المللی سازد.
«قوانین عمومی انجمن»، که مارکس نوشت، با این جمله آغاز شده است: «رهایی طبقه کارگر باید وظیفه خود طبقه کارگر باشد؛ مبارزه برای رهایی طبقه کارگر به‌معنی مبارزه برای مزایا و انحصارات طبقاتی نیست که به‌معنای حقوق و وظایف برابر و سرنگونی هر نوع حکومت طبقاتی است.»
«سخنرانی آغازین»، که آن‌را هم مارکس فرموله کرده، بر هدف کارگری انترناسیونال چنین تاکید دارد: «این است که فتح قدرت سیاسی به وظیفه بزرگ طبقه کارگر بدل شده است.» پایان‌بخش این سند جمله‌ای از مانیفست است: ‌«پرولترهای تمام کشورها، متحد شوید!»
اولین کنفرانس ملی اتحادیه‌های کارگری در شفیلد در ژوئیه 1866 قطع‌نامه‌ای تصویب کرد و از اتحادیه‌های کارگری خواست به «انجمن بین‌المللی کارگران» بپیوندند چرا که «این سازمان برای ترقی و رفاه کل جامعه کارگر ضروری است». تا این که در سال 1867، بیش از 30 اتحادیه کارگری، که شامل حدود 50 هزار عضو می‌شدند، به‌بین‌الملل پیوستند. این واقعیت از آن‌جا چشم‌گیر است که اعضای این‌ها اتحادیه‌ها، کارگران ماهر بودند که شامل بخش‌های محافظه‌کارتر طبقه می‌شدند. در این زمان، توده‌کارگران غیرماهر هم‌چنان بی‌سازمان بودند.
بخش‌های بین‌الملل به سرعت در آمریکا و در اروپا، از جمله روسیه، پا گرفتند. در آلمان، بین‌الملل مبتکر برپایی اتحادیه‌های کارگری بود و نقش نسبتا مهمی در بنیان‌گذاری «حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان» داشت.
در بهار 1865، جان وستون، از اعضای «شورای عمومی»، پیشنهادی مطرح کرد که طبق آن مبارزه کارگران برای افزایش دستمزد بی‌فایده و حتی زیان¬آور بود. بنیان حرف او این اشتباه بود که افزایش دستمزد منجر به‌افزایش قیمت می‌شود. مارکس از فرصت استفاده کرد و به‌جدال وستون رفت تا نظریه‌های اقتصادی خود را توضیح دهد. مارکس در پایان قطع‌نامه زیر را به «شورای عمومی» پیشنهاد داد که دیدگاه‌های او در مورد اتحادیه‌های کارگری را شرح می‌دهند:
«- اول، افزایش عمومی نرخ دستمزدها منجر به‌سقوط نرخ عمومی سود می‌شود اما عموما تاثیری بر قیمت کالاها نخواهد گذاشت.
دوم- گرایش عمومی تولید سرمایه‌داری نه به‌افزایش که به‌کاهش میزان دستمزدهاست.
سوم- اتحادیه‌های کارگری به‌عنوان مراکز مقاومت علیه دست‌اندازی سرمایه خوب عمل می‌کنند. ناکامی‌شان تا حدودی به‌دلیل استفاده نابخردانه از قدرت‌شان است. ناکامی عمومی‌شان وقتی است که خود را محدود به‌جنگ چریکی علیه نظام موجود می‌کنند و نه تلاش هم‌زمان برای تغییر آن و استفاده از قوای سازمان‌یافته خود به عنوان اهرمی برای رهایی نهایی طبقه کارگر، یعنی سرنگونی نهایی نظام دستمزدها.»
گزارش مارکس را النور مارکس در سال 1898 به‌نام «ارزش، قیمت و سود» منتشر کرد و هم‌چنان مقدمه‌ای کلاسیک بر اقتصاد مارکسیستی محسوب می‌شود.
در زمان جنگ داخلی آمریکا‌(65-1861)، این سازمان از ایالت¬های صنعتی شمال علیه ایالت¬های برده‌دار شورشی جنوب حمایت کرد. کارگران بریتانیایی به حمایت از آرمان شمال برخاستند و به‌مخالفت با سیاست دولت بریتانیا که حامی برده‌داران بود و بدین‌سان جلوی دخالت بریتانیا در جنگ داخلی را ‌گرفتند.
مارکس، به‌هیچ‌وجه آبراهام لینکلن را کمونیست نمی‌دانست اما این باعث نشد او و بین‌الملل هم‌جهتی خود را با آن مبارزه انقلابی علیه برده‌داری که لینکلن رهبرش بود ابراز نکند. بین‌الملل پیام تبریکی به‌رییس ‌جمهور وقت آمریکا، لینکلن فرستاد که متن آن را مارکس نوشته بود. رییس ‌جمهور نیز به‌نوبه خود به‌خاطر حمایت بین‌الملل از آن قدردانی کرد.
مارکس در مورد فعالیت‌های خود در «شورای عمومی» فعالانه با انگلس همکاری می‌کرد. نامه‌های آن‌ها به‌یکدیگر این واقعیت را نشان می‌دهد. انگلس اما تا زمان نقل مکان خود به‌لندن در سال 1870 نمی‌توانست مستقیما در «شورا» مشارکت کند. بنابراین، مارکس و انگلس، همواره حلقه بین‌المللی همکاران خود را گسترش ‌دادند و تحکیم بخشیدند. به‌خصوص در بین آلمانی‌ها که شاخص‌ترین‌شان ویلهلم لیبکنخت و آگوست ببل بودند.
در سال 1870، بین‌الملل در بیش از 10 کشور شعبه داشت. آن‌ها از نظر سازمانی هنوز ضعیف بودند و بسیاری در شرایط نیمه‌قانونی فعالیت می‌کردند و گاهی اوقات نیز زیرزمینی بودند. اما عرصه نفوذ بین‌الملل و افکارش به‌شدت وسیع‌تر از محدودیت‌های مستقیم بخش‌های سازمانی‌اش بود؛ ده‌ها و گاه صدها هزار کارگر در کارزارهای آن فعال بودند. در این زمان، بورژوازی در مقابل شبح کمونیسم و بین‌الملل،‌می‌لرزید.
کمون پاریس‌(18 مارس تا 29 مه 1871)، کارگران به‌قدرت سیاسی دست یافتند. آن‌ها به‌قول مارکس «به‌آسمان شوریدند» و جنین اولین دولت کارگری در تاریخ را به‌پا کردند. مارکس اعلام کرد: «شورای عمومی» بی‌قید و شرط حامی کمونارها است. متاسفانه کمون شکست خورد.
پس از پايان و فروکش‌کردن شعله‌های انقلاب فرانسه، دو کتاب درباره تحليل و جمع‌بندی تجربه انقلاب فرانسه نوشت. «پيکار طبقاتی در فرانسه از سال 1848 تا 1850» که در سال 1850 منتشر شد و نيز کتاب «هجدهم برومر لويی بناپارت» که به‌سال 1852 انتشار يافت. در هر دوی اين کتاب‌ها درس‌گيری‌های مارکس از تجربه انقلاب 1848 در جهت تشديد انقلابی‌گری و شکوفایی است نه یاس و پژمردگی سیاسی و اجتماعی. چرا امر انقلاب پرولتری، همواره و در همه حال دغدغه اصلی فکریش بود. وی در کتاب «پيکار طبقاتی»، از پرولتاريا می‌خواهد که حساب خود را از «خرده بورژوازی» جدا کند. و به‌کلی به‌سوی الغای همه مناسبات تولیدی حرکت کد. در کتاب «هجدهم برومر....» هم مارکس، تئوری دولت خود را به‌طور کامل‌تری ارائه کرد. او نوشت: «همه اختلافات پيشين ماشين دولت را تکميل کردند و حال آن که بايستی آن را در هم شکست.»
با این همه، بین‌الملل به‌دفاع از آن برخاست. مارکس در «سخنرانی دومی شورای عمومی» گفت: «بگذار بخش‌های انجمن بین‌المللی کارگران در تمام کشورها طبقه کارگر را به‌عمل فرا به‌خوانند. اگر آنان وظیفه‌خود را کنار بگذارند، اگر بی‌عمل بمانند، جنگ عظیم کنونی تنها پیشقراول تخاصمات بین‌المللی حتی مرگ‌بارتری خواهد بود و باعث می‌شود در هر کشور اربابان شمشیر و خاک و سرمایه بار دیگر بر کارگران پیروز شوند.»
در حالی که لحن بین‌الملل رادیکال‌تر می‌شد، رهبران اتحادیه‌های کارگری بریتانیا محافظه‌کارتر می‌شدند. آن‌ها از حمله¬های نظم کهن به‌کمون انقلابی و هوادارانش، به‌خصوص بین‌الملل، هراسان بودند و به‌سرعت صفوف بین‌الملل را ترک کردند. در پایان ماه مه بود که آخرین کمونارها با بی‌رحمی و توحش سرمایه‌داری قتل‌عام شدند.
مارکس در 18 ژوئن 1871 به‌کوگلمان نوشت: «می‌دانی که در سراسر دوره آخرین انقلاب پاریس، نشریات ورسای «با همکاری استایبر»‌‌(منظور ویلهلم استایبر، رییس دستگاه جاسوسی بیسمارک)‌مرا مدام به‌عنوان «سردسته انقلاب» محکوم ‌کردند و نشریات این‌جا هم در پی‌شان.»
«این سند‌(سخن‌رانی)، این‌جا کلی قیل و قال به‌پا کرده و من افتخار دارم که در این لحظه فحش‌خورده‌ترین و ترسناک‌ترین مرد لندن باشم. این وضع بعد از گذران بیست سال رقت‌بار در انزوا حال آدم را حسابی به‌جا می‌آورد. روزنامه دولت‌(آبزرور)‌مرا تهدید به تعقیب قانونی کرده. بگذار جرات چنین کاری را بکنند! کک من بابت این نخاله‌ها نمی‌گزد!»
بین‌الملل هر آن‌چه می‌توانست برای نگهداری از پناهندگانی که از فرانسه گریخته بودند انجام داد و برایشان پول و منابع جمع کرد. مارکس از کمون، درس بسیار مهمی گرفت: «طبقه کارگر نمی‌تواند تنها دستگاه دولتی از پیش آماده‌را در اختیار بگیرد و آن ‌را برای مصارف خود به‌کار بندد.» دستگاه دولتی کهن می‌بایست خرد می‌شد و با دولت جدید کارگری، روی خطوط کمون، جانشین می‌شد.
شکست کمون پاریس شرایط نامطلوبی برای بین‌الملل ایجاد کرد. اتحادیه‌های کارگری بریتانیا از «شورای عمومی» عقب کشیدند. جنبش آلمان به‌دست ارتجاع شکست خورد و ببل و لیبنکخت زندانی شدند. جنبش کارگری فرانسه به کلی فلج شده بود. در پایان، نماینده کارگران فرانسه در بین‌الملل، گروهی از پناهندگان بودند که تحت تاثیر دعواهای تلخ جناحی قرار داشتند. این فضای مسموم به «شورای عمومی» نیز کشیده شد.
با این همه، مارکس و انگلس، بی‌وقفه به این مبارزه طبقاتی خود ادامه دادند. کنفرانسی از بین‌الملل در سپتامبر 1871 در لندن به پا شد. در این‌جا مساله مبارزه سیاسی بار دیگر مطرح شد. اما کنفرانس قطع‌نامه زیر را تصویب کرد:
«- در مواجهه با ارتجاع لجام‌گسیخته که هرگونه تلاش برای رهایی از سوی کارگران را با خشونت در هم می‌شکند و با نیروی خشن، تمایز طبقات و غلبه سیاسی طبقاتِ دارا را که از آن نتیجه می‌شود، حفظ می‌کند…
- انسجام طبقه کارگر در حزبی سیاسی برای تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهایی آن‌(لغو طبقات)‌ضروری است؛
- ترکیب قوایی که طبقه کارگر تا همین حالا در مبارزات اقتصادی خود ممکن ساخته باید در عین حال اهرمی باشد برای مبارزات آن علیه قدرت‌های سیاسی زمین‌داران و سرمایه‌داران.
- کنفرانس به اعضای بین‌الملل یادآوری می‌کند: وقتی طبقه کارگر می‌رزمد، جنبش اقتصادی و حرکت سیاسی آن وحدتی گسست‌ناپذیر دارند.»
بلافاصله پس از این کنفرانس، کمشکش‌های درونی انترناسیونال شدیدتر شد. باکونینیست‌های زخم‌خورده علنا علیه «شورای عمومی» موضع خصمانه‌ای گرفتند و خواهان تشکیل کنگره‌ای کامل برای حل ماجرا شدند.
کنگره مذکور در سپتامبر 1872 در لاهه برگزار شد و پس از بحث در مورد عمل سیاسی، با وجود مخالفت‌طرفداران باکونین، موضع «شورای عمومی» بار دیگر تصویب شد. مارکس بعدها نوشت که تاریخ بین‌الملل «مبارزه‌ای مداوم از سوی شورای عمومی علیه فرقه‌ها و تجربیات تازه‌کاران بود که می‌کوشیدند خود را درون بین‌الملل، علیه جنبش واقعی طبقه کارگر، حفظ کنند.»
در پایان کنگره، به‌پیشنهاد انگلس، تصمیم بر این شد که ستاد مرکزی بین‌الملل به ‌نیویورک نقل مکان کند. جو سیاسی در اروپا پس از شکست کمون تغییری چشم‌گیر یافته بود. چرا که در بسیاری از کشورها، عضویت در بین‌الملل جرم شده بود.
کنگره لاهه در عمل آخرین کنگره تاریخی بین‌الملل اول از کار در آمد. سرانجام این سازمان جهانی کارگران، چند سال دیگر هم به ‌بقای خود ادامه داد، اما در سال 1876 رسما منحل شد.
کار تاریخی بین‌الملل، به همراه برنامه و اصول آن، به ‌طبقه کارگر، روح انترناسیونالیسم پرولتری را آموخت و به‌انسجام جنبش کارگری در چندین کشور یاری رساند.
به‌هر روی، همان سال 1848، «انترناسیونال اول» منحل شد و مارکس به‌مدت 12 سال از صف اول مبارزه سياسی پراتیکی کناره‌گیری کرد. بدين ترتيب، مارکس بخش اصلی اوقات و انرژی خود را در راه مطالعات اقتصادی و تاريخی، از جمله در کتاب‌خانه عمومی لندن صرف ‌کرد. مجموعه يادداشت‌های او در کتابی به‌نام «گروندريسه، مبانی نقد اقتصاد سياسی» گرد آمده است. گروندريسه که به‌معنای «طرح پايه‌ای» است از مهم‌ترين آثار مارکس و نشان‌دهنده شيوه تفکر اوست. اين کتاب نيز ده‌ها سال پس از مرگ مارکس، در سال 1941 منتشر شد.
اما روحيه و شخصيت مارکس، به‌گونه‌ای بود که هرگز نمی‌توانست از رويدادهای سياسی و ایفای نقش سياسی دور بماند. آشنايی و همکاری او با فرديناند لاسال رهبر جنبش کارگری آلمان، پايه‌گذاری بين‌الملل اول و نوشتن اسناد کليدی آن، پيکار نظری عليه گرایش¬های غیر طبقاتی و غیر کمونیستی، مشارکت در بحث‌های نظری جنبش سوسيال دمکراسی آلمان، تماس با رهبران جنبش‌های کارگری در کشورهای ديگر، همگی روحيه بی‌قرار و پيکارجویی سیاسی و انقلابی مارکس را اثبات می‌کنند.
پس از شکست انقلابات 1848، مارکس و انگلس تماس و نزدیکی خود را با رهبران کارگری و جنبش دموکراتیک در چندین کشور حفظ کرده بودند. فعالیت‌های آن‌ها، از طریق طرفداری از عمل مستقل کارگران، بنیان نظری و عملی بین‌الملل اول را سامان داده بود.
پس از انحلال انترناسیونال اول، مارکس همه زندگی خود را صرف نويسندگی و کار فکری کرد. بدون ترديد «سرمايه» مهم‌ترين اثر مارکس است که تنها پس از مرگ نويسنده در سراسر اروپا مشهور شد. بايد توجه کرد هنگامی که مارکس «سرمايه» را می‌نوشت سرمايه‌داری هنوز در جهان به‌شيوه توليد مسلط تبديل نشده بود و تنها در چند کشور غربی، به‌ویژه در انگلستان رشد يافته بود. اما بسياری از پيامدمای رشد سرمايه‌داری در جهان نظير دشواری‌های سودجويی در انباشت سرمايه و بحران مازاد توليد اجتماعی در اين کتاب به ‌روشنی مورد تحليل قرار گرفته است. يکی از ويژگی‌های کتاب «سرمايه» که نشانه روحيه و شخصيت هميشگی نويسنده آن است، باز هم قرائت انقلابی و دلبستگی عميق به رسالت «تغيير جهان» و نه تنها «تفسير جهان» است. اين روحیه در زیربنای فکری مارکس جوان به ‌حدی قوی و محکم بود که تا آخر عمرش هم آن را رها نکرد.
پس از مرگ مارکس طولی نکشید که شاهد روندی از احیا درون جنبش کارگری بودیم. به طوری که در سال 1886، مجددا صحبت از سازمان‌دهی بین‌المللی جدید به ‌طور جدی مطرح شد. کار مارکس و انگلس در بین‌الملل، همان‌طور که خود پیش‌بینی کردند، نتیجه داده بود. در ژوئیه 1889، بین‌الملل دوم تشکیل شد اما این‌بار بین‌الملل جدید متشکل از احزابی بودند که از اصول مارکسیسم پشتیبانی می‌کردند.
بسياری از آثار مارکس، دوران حیاتش منتشر نشدند و حتی معروف‌ترين آن‌ها يعنی «سرمايه» به‌طور کامل تا آن زمان نشر نيافته بود. تنها جلد اول سرمايه در سال 1867 تحت نظر نويسنده و به‌ويراستاری شریک زندگی‌اش، یعنی جنی انتشار يافت.
مجموعه آثار مارکس و انگلس که از سوی انستيتوی مارکسيسم لنينيسم مسکو انتشار يافته بالغ بر 40 جلد و هر جلد در حدود 800 صفحه، يعنی مجموعا حدود 32000 صفحه است که شامل نامه‌ها، مقالات، يادداشت‌ها، بيانيه‌ها، گزارش‌ها و کتاب‌هايی است که از آن‌ها به‌جا مانده است.
در آثاری چون «نقد فلسفه حق هگل»، «مساله یهود»، «خانواده مقدس»، «تزهایی درباره فوئرباخ»، «ایدئولوژی آلمانی» و طرح نظریه «برداشت ماتریالیستی از تاریخ»، مارکس به‌بررسی مسائل اقتصاد سرمایه‌داری پرداخت و عمده عمر خود را صرف این بررسی کرد. نخستین اثر مارکس در این مورد «دست‌نوشته‌های اقتصادی- فلسفی 1844» است که مارکس آن را در تابستان سال 1844 در پاریس نوشت. به‌دنبال این اثر، مارکس در سال 1847 «کارِ مزدی و سرمایه» را به‌رشته تحریر درآورد. از این زمان به‌بعد، مارکس تا چند سال به‌علت درگیری با فعالیت سیاسی در جریان انقلاب ۱٨۴٨ آلمان و انتشار نشریه «راین جدید» نتوانست به ‌پژوهش خود در زمینه اقتصاد ادامه دهد. پس از بازگشت از آلمان به ‌فرانسه در تابستان 1849، هم به‌این دلیل که دولت فرانسه اجازه اقامت در این کشور را به او نداد و هم از آن‌رو که او خود می‌خواست پژوهش در زمینه اقتصاد را در کشور انگلستان - پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری آن زمان - ادامه دهد، در شهر لندن ساکن شد و جز سفرهای کوتاه‌مدت به خارج از انگلستان عمر خود را تا پایان در این شهر به سر برد. در این‌جا بود که تا سال 1867‌(سال انتشار جلد اول سرمایه)، جز مدتی را که صرف نوشتن کتاب‌های «مبارزه طبقاتی در فرانسه» و «هجدهم برومر لویی بناپارت» و نیز مقالاتی برای نشریه «نیویورک دیلی تریبون» و برخی آثار سیاسی دیگر کرد بقیه وقت خود را به‌نوشتن آثار اقتصادی و در راس همه کتاب «سرمایه» گذراند. کتاب «گروندریسه» را در سال‌های 1857 و 1858 نوشت. در سال 1859 کتاب «گامی در نقد اقتصاد سیاسی» را منتشر کرد. در فاصله بین سال‌های 1861 تا 1863 «نظریه‌های ارزش اضافی» را در سه بخش نوشت که بعدها توسط کائوتسکی ویرایش شد و به عنوان جلد چهارم «سرمایه» منتشر شد. در سال 1865 «مزد، بها و سود» را نوشت و سرانجام در 1867، جلد اول «سرمایه» را منتشر کرد. جلدهای دوم و سوم «سرمایه» پس از مرگ مارکس‌(در سال 1883) به ترتیب در سال‌های 1885 و 1894 با ویرایش انگلس منتشر شدند. این بود به‌طور بسیار خلاصه دوره¬هایی که تکوین کتاب «سرمایه» طی کرد.
موضوع¬هایی که در کتاب سرمایه مورد بحث قرار می‌گیرند به‌ترتیب عبارتند از: کالا، مبادله، ارزش‌، ارزش استفاده، ارزش مبادله، پول، تبدیل پول به‌سرمایه، تولید ارزش اضافی‌(به‌صورت‌های مطلق و نسبی)، سرمایه ثابت و سرمایه متغیر، کار روزانه، نرخ ارزش اضافی، تقسیم کار، تولید کارگاهی، صنعت بزرگ، دستمزد، انباشت سرمایه، انباشت اولیه و استعمار، که جلد اول با آن پایان می‌یابد. جلد دوم درباره فرآیند گردش سرمایه و جلد سوم نیز درباره فرآیند تولید سرمایه‌داری، تبدیل ارزش اضافی به‌سود، نرخ سود، گرایش نزولی نرخ سود، تبدیل سرمایه کالایی و سرمایه پولی به سرمایه تجاری و سرمایه سوداگر، تقسیم سود بین بخش‌های مختلف طبقه سرمایه‌دار، رانت زمین و... است.
مانيفست از مشهورترين کتاب‌های جهان است و به‌اغلب زبان‌های دنيا ترجمه و بيش از هزار بار تجديد چاپ شده است. مارکس نويسنده اصلی مانيفست است و انگلس تنها در چند بخش مهم با وی همکاری کرده است. با اين وجود نام هر دو آن‌ها در زير مانيفست قيده شده است. اهميت مانيفست، علاوه بر جمع‌بندی نظری اجتماعی و سياسی آن، در شيوه نگارش توانمند و نوع بيان و زاويه ديد تازه آن به ‌تاريخ، جامعه و سياست است. مانيفست با عبارت معروف «کارگران سراسر جهان متحد شويد» همه محرومان و مزدبگیران جهان را به پيکار عليه سرمايه‌داری فراخواند و نقش و رسالت تاريخی بی‌نظيری را برای طبقه کارگر در جامعه و سياست قائل شد. حتی شهرت و اعتبار «مانيفست» پس از مرگ نويسندگان آن به‌مراتب افزايش يافت. می‌توان گفت که اين رساله کوچک و مختصر اما موثر در مبارزه طبقاتی و روان‌شناسی اجتماعی، تبديل به ‌پلاتفرم صدها و هزاران حرکت انقلابی و تلاش سياسی و اجتماعی و فرهنگی در اقصی نقاط جهان گرديد. مارکس و انگلس در اين جزوه کوچک خود، با تیزبینی کامل پيدايش سرمايه‌داری را تحليل کردند و تضاد منافع طبقه کارگر با آن را توضيح دادند و اجتناب‌ناپذير بودن انقلاب سیاسی‌‌اجتماعی در هر جامعه سرمايه‌داری را از ديدگاه خود اثبات کردند.
مانيفست حاوی چهار بخش است: ۱- بورژواها و پرولترها، ۲- پرولترها و کمونيست‌ها، ۳- نوشتارهای سوسيالستی و کمونيستی، ۴- موضع‌گيری کمونيست‌ها در قبال حزب¬های گوناگون اپوزيسيون. در اين چهار بخش، فشرده کليه نظري¬های اقتصادی، فلسفی و اجتماعی مارکسيسم به‌شفاف‌ترین وجهی بيان شده‌اند.
در مانیفست کمونیست، با احساسی انسانی و روحیه‌ای قوی تاکید شده است: «کمونیست‌ها عار دارند که مقاصد و نظریات خود را پنهان سازند. آن‌ها آشکارا اعلام می‌کنند که تنها از طریق واژگون ساختن همه نظام اجتماعی موجود، از راه جبر، وصول به هدف‌هایشان میسر است. بگذار طبقات حاکم در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند. پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمی‌دهند. ولی جهانی به دست خواهند آورد.»‌(مانیفست کمونیست)
مارکس و انگلس در طول بیش از 60 سال با حدود 2000 نفر، به‌طور عمده مهاجران و خارجی‌ها مکاتبه داشته و 4000 نامه نوشته‌اند. حدود 10000 نامه نیز به ‌آن‌ها نوشته شده است. نامه‌های این دو به ‌دیگران کم و بیش به‌طور کامل انتشار یافته‌اند در حالی که نامه‌های نوشته شده به ‌آن‌ها که بخش بزرگی از آن در مسکو است، هنوز منتشر نشده‌اند. حدود دو سوم آثار باقی‌مانده از مارکس و انگلس در آمستردام و یک سوم دیگر آن در مسکو نگه‌داری می‌شوند.

بدین ترتیب در جهان امروز، حقانیت افکار و آرا و مبارزه مارکس بیش از هر زمان دیگری از تاریخ مطرح است. کاپیتالیسم بر محور قانون¬های «مقدس» به‌اصطلاح اقتصاد آزاد، بازار آزاد، رقابت آزاد و کسب حداکثرسود ممکن در کوتاه‌ترین زمان ممکن می‌چرخد. درست مانند مذهبی¬ها هرگونه شک و تردید و پرسش درباره معجزه¬های «بازار آزاد» و سیستم کاپیتالیستی در عمل ممنوع و کفرگویی محسوب می‌شود. سئوال اساسی این است که آیا سرمایه‌داران، صاحبان شرکت‌ها و صنایع و بانک‌ها و...، این همه ثروت را از کجا آورده‌اند؟ غیر از این است که آن را از قبل استثمار بی‌رحمانه مزدبگیران و غارت دارایی¬های عمومی جوامع مختلف و طبیعت به‌یمن قانون¬های «بازار آزاد و مالکیت خصوصی» کسب کرده‌اند؟!
سیستم سرمایه‌داری برای گذر از بحران‌های اقتصادی و سیاسی خود، جنگ‌هایی در ابعاد جهانی و منطقه‌ای و کشوری راه انداخته و زندگی میلیاردها انسان را نابود کرده است ولی باز هم چشم و دلش از کسب سود بیش‌تر سیر نشده است. در دموکراسی و عدالت کاپیتالیستی، بیش از دو میلیارد انسان را به درآمدی کم‌تر از دو دلار در روز محکوم کرده است و میلیون‌ها انسان گرسنه و تشنه سر به‌بالین می‌گذارند و از کله سحر تا تاریکی شب در میان آشغال‌دانی‌ها به‌دنبال تکه نانی می‌گردند! زنان و کودکان به‌کارهای سخت و خطرناک با دستمزدهای ناچیز و ساعت کار بیش‌تر وادار می‌شوند. حقوق بازنشستگان، بیمه‌های اجتماعی، خدمات درمانی و بیکاری را کم می‌کنند و... در حالی که شرکت‌ها و بانک‌ها و صنایع بزرگ، ثروت‌های کلان به جیب می‌زنند و گاهی از پرداخت مالیات معاف می‌شوند و حتی دولت به‌آن‌ها کمک مالی می‌کند!
آمار سال 2014 سازمان امداد «اوکسفام» نشان می‌دهد که نيمی از کل ثروت جهان در دست يک درصد از جمعيت جهان است. میزان ثروت 85 نفر اول لیست ثروتمندان دنیا با میزان ثروت نیمه فقیر دنیا برابر است.
امدادرسان اوکسفام (Oxfam)‌تایید می‌کنند که فاصله میان فقرا و ثروتمندان هم‌چنان در حال افزایش است. بر اساس آمار اوکسفام نيمی از کل ثروت جهان در دست يک درصد از جمعيت جهان است. این یک درصد صاحب 110 تریلیون دلار ثروت است.
مبلغ 110 تریلیون دلار 65 برابر مقدار پولی است که نیمه فقیر دنیا در کل دارند. ثروت نیمه فقیر دنیا با میزان ثروت 85 نفر اول در لیست ثروتمندان دنیا برابر است.
وینی بیانیما، مدیر سازمان امداد اوکسفام، در گفت‌وگو با روزنامه «گاردین» از این فاصله طبقاتی انتقاد کرده است. او این موضوع را مایوس‌کننده خواند که در قرن بیست و یکم، ثروت نیمی از جمعیت جهان‌(سه و نیم میلیارد نفر) از گروه کوچکی که به گفته او در یک اتوبوس دوطبقه جا می‌گیرند، بیش‌تر نیست.
طبق نظرسنجی که اوکسفام در شش کشور‌(آمريکا، بريتانيا، اسپانيا، آفريقای جنوبی، هند و برزيل) انجام داده است، اکثر مردم معتقدند که قوانين به نفع ثروتمندان اجرا می‌شوند.
توماس پیکتی، اقتصاددان فرانسوی در کتاب جدید خود تاکید می‌کند که در آمریکا 90 درصد سرمایه در دست ده درصد بالایی¬های جامعه است. او هشدار می‌دهد ادامه چنین شرایطی انقلاب و بحران‌های سیاسی را به‌همراه خواهد داشت. او، برای مثال پژوهش «کردیت سوئیس» با توجه به‌توزیع ثروت در جهان یادآور می‌شود که از آغاز بحران اقتصادی در سال 2008 نابرابری و شکاف طبقاتی شدت بیش‌تری گرفته است. بر پایه این گزارش، نیمی از جمعیت جهان صاحب کمتر از یک درصد ثروت جهان هستند در حالی که ثروتمندترین دهک‌های جمعیت جهانی 87 درصد ثروت جهان را در دست دارند.
پیکتی بحران اقتصادی سال 2008 در آمریکا را به‌رکود قدرت خرید طبقه متوسط و افزایش میزان بدهی‌های آن‌ها ربط می‌دهد. اما تاکید می‌کند که «علت مهم‌تر» بی‌ثباتی اقتصادی، همانا افزایش نسبت سرمایه به‌درآمد ملی و افزایش چشم‌گیر سرمایه مالی جهانی است. افزون بر آن، او به‌حقوق‌های کلان مدیران شرکت‌ها در افزایش این نابرابری اشاره می‌کند. برای مثال اگر حقوق سالانه مایکل آیزنر پرزیدنت شرکت دیزنی را به‌روزهای سال تقسیم کنیم، درآمد روزانه او 800 هزار دلار می‌شود، در حالی که کارگرهایی که در هائیتی برای کمپانی دیزنی کار می‌کردند، 15 سنت در ساعت حقوق می‌گرفتند. این شکاف تنها مربوط به آمریکا نیست، بلکه در همه کشورها چنین نابرابری‌هایی دیده می‌شود.
در دنیا اکنون یک میلیارد و نیم انسان روزانه با کم‌تر از یک دلار زندگی می‌کنند و سه میلیارد انسان با کم‌تر از روزی دو دلار زندگی می‌کنند. در آمریکا 400 نفر بیش از 150 میلیون آمریکایی سرمایه دارند.
از جمعیت یک میلیارد و دویست میلیون نفری در هند، 800 میلیون نفر بر اساس آمارهای خودِ دولت هند در زیر خط فقر زندگی می‌کنند.
بانک جهانی بعد از جنگ جهانی دوم به وجود آمد و به کشورهای مختلف برای سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های کشورهای گوناگون وام می‌دهد. از سال 1948 تا به‌حال 120 کشور از بانک جهانی و صندوق بین‌المللی وام گرفته‌اند. بانک جهانی قرار بود وام‌های درازمدت و صندوق بین‌المللی وام‌های کوتاه مدت برای تامین زیرساخت‌ها بدهد. البته این تقسیم کار دیگر وجود ندارد. این دو موسسه از 20 بانک بزرگ جهان به‌وجود آمده. از آن‌جا که برخی از کشورها نتوانسته‌اند وام‌های خود را بپردازند، بانک جهانی مجبور شده است برای مثال بخشی از وام‌های برزیل، آرژانتین یا لهستان را به‌این کشورها ببخشد. برای مثال دولت پرو مجبور شد 90 درصد صنایع کشور را به‌بخش خصوصی بفروشد تا بتواند سود بانک جهانی را پس دهد. دولت بولیوی مجبور شد آب‌های کشور را به شرکت‌های خصوصی بفروشد تا بتواند سودها را بازپرداخت کند که البته با تظاهرات و اعتراض مردم روبه‌رو گشت. یا یونان کاملا ورشکست شده است.
بانک جهانی در مقابل وام‌هایی که به‌کشورهای مختلف از جمله به‌ترکیه، آرژانتین، برزیل، اندونزی، چین، لهستان و غیره می‌دهد، شرط‌هایی قائل است. سه شرط اصلی بانک جهانی برای دادن وام به‌کشورها عبارتند از: 1- ثابت نگه‌داشتن حقوق کارمندان و کارگران؛ 2- از بین بردن سوبسیدها یا یارانه‌ها و 3- افزایش تولید. این فرمول اقتصادی به فقیر شدن کارگران در این کشورها منجر شده است. به طور طبیعی افزایش تولید و ثروت، در حالی که حقوق‌ها ثابت نگه داشته می‌شود به‌فقیرتر شدن کارگران دامن می‌زند، زیرا ثروت و تولید افزایش می‌یابد، ولی کارگران قدرت خرید کالاهای تولید شده را ندارند.
در جهان امروز، رجوع مستقیم با مارکس و آثار وی، از منظر انسانی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بسیار حائز اهمیت است. چرا که بیش از هر زمان دیگری از تاریخ بشر، منطق سیستم سرمایه‌داری سود و سود و باز هم کسب سود بیش‌تر است!
حدود ده سال سال پیش و هم‌زمان با آغاز بحران تازه سرمایه‌داری نخست در آمریکا و سپس اروپا و غیره، فیلم بلندی از «الکساندر کلوگه»، به‌جامعه ارائه شد که تلاشی برای به تصویر کشیدن کاپیتال اثر جاودانه کارل مارکس است. عنوان فیلم 570 دقیقه‌ای الکساندر کلوگه این است: «اخباری از باستان ایدئولوژیک. مارکس - آیزنشتاین - کاپیتال.»
این فیلم که به‌شکل دی.وی.دی منتشر شده در حقیقت بر اساس تلاش دو هنرمند دیگر برای تهیه فیلمی در مورد مارکس بنا شده است. در سال 1929 جیمز جویس نویسنده نوگرای ایرلندی و سرگئی آیزنشتاین فیلم‌ساز روسی تلاش کردند فیلمی بر اساس کاپیتال کتاب اصلی کارل مارکس که 60 سال پیش از آن نوشته شده بود بسازند.
در این فیلم در مورد مارکس، گفتگوهای سازنده آن الکساندر کلوگه با گروهی از نویسندگان و هنرمندان علاقه‌مند و یا آشنا با کارل مارکس است؛ از جمله هانس ماگنوس انزنسبرگر شاعر و محقق، دیتمار داس نویسنده، سوفی رویس بازیگر، ورنر شروئتر فیلم‌ساز، پیتر اسلوترجیک فیلسوف، دورس گرو نباین شاعر، راینر استولمن دانشور فرهنگ و اسکارنگت فیلسوف.
این فیلم مملو است از تصاویر و فیلم‌های قدیمی مربوط به دوران شکوفایی سرمایه‌داری و تولید صنعتی و انبوه در پایان قرن 19 و اوائل قرن بیستم. فیلم‌ساز پیشرفت این دوران جدید را به‌ما نشان می‌دهد و در عین حال تردیدها و سئوالات و ناآگاهی بسیاری را در دریافت ذات این روند. طوری که در پایان شاید پاسخ روشن به‌سئوال‌های بیننده داده نشود ولی ابعاد عظیم این سئوال‌ها و پاسخ‌های ممکن به‌آن به‌نمایش گذاشته می‌شود.
آقای کلوگه، يکی از تئوريسين‌ها و نمايندگان اصلی «سينمای نوين آلمان» است که همراه با فيلم‌سازان نامی ديگری چون ويم وندرس، فولکر شلوندورف، ورنر هرتسوگ، راينر ورنر فسبيندر و ورنر شروتر، در سال‌های 1960 تا 1970 موج نوينی را با فيلم‌های متفاوت خود در سينمای آلمان آغاز کردند.
«وداع با ديروز»، فيلم معروف الکساندر کلوگه، يکی از فيلم‌های مرجع «سينمای نوين آلمان» به‌شمار می‌رود که در سال 1966 شير نقره‌ای جشنواره فيلم ونيز را از آن او کرد.
روزنامه « گاردین» در یکی از شماره‌های ماه اکتبر 2008 خود، نوشت: هم‌زمان با تشدید بحران اقتصادی در سراسر جهان به‌ویژه آلمان، کتاب‌خوان‌های آلمانی به‌کتاب‌های کارل مارکس روی آورده‌اند.
«کارل مارکس بار دیگر بازگشته است»، این نظر ناشران و کتاب‌فروشان در آلمان است که می‌گویند آثار وی اين روزها به‌سرعت و در ابعاد بی‌سابقه‌ای به‌فروش می‌رسد.
دلیل اصلی علاقه به‌آثار کارل مارکس، بحران اقتصادی اخیر در جهان و آلمان اعلام شده ‌است. یورن شوترومپف مدیر بنگاه انتشاراتی «کارل‌‌دییتز»، ناشر آثار کارل مارکس در برلین، گفت: «مارکس دوباره بازگشته است و ما شاهد علاقه بی‌سابقه‌ای به‌آثار او هستیم و انتظار می‌رود که فروش کتاب‌های او در ماه‌های آینده رو به افزایش باشد.»
به‌گفته ناشران، پرفروش‌ترین اثر کارل مارکس، جلد اول کتاب او به‌نام «کاپیتال» است. به‌گفته یورن شوترومپف، بخش اعظم خریداران آثار مارکس، «نسل جوان دانش‌پژوهان و پژوه‌شگران هستند که اخیرا دریافته‌اند وعده‌های نئولیبرایسم‌(لیبراسیم نو) برای به‌ارمغان آوردن خوشبختی برای بشريت، حقیقت ندارد.»
گاردین در ادامه گزارش خود، نوشت: محبوبیت آثار نوشتاری معمولا متناسب با زمانه دست‌خوش تغییر می‌شود و شاید این نکته مثبتی باشد که می‌بینیم همیشه موفقیت و فروش آثار مکتوب محصول تبلیغ¬ها و روش‌های بازاریابی حیله‌گرانه نیست. مسلما اگر کارل مارکس زنده بود، از موفقیت آثار خود تحت تاثیر گسترش یک بحران اقتصادی در نظام سرمایه‌داری بسیار خوشنود می‌شد.
چندی پیش که «اسکار لافونتن» از سیاست‌مداران چپ‌گرا و رهبر «حزب چپ» آلمان اعلام کرد که بخشی از فرضیه‌های کارل مارکس را در برنامه‌های این حزب خواهد گنجاند و بر این مبنا طرفدار ملی کردن بخش‌های مالی و انرژی در آلمان است، مطبوعات عامه‌‌پسند و راست آلمان از جمله «بیلد» به‌او حمله کردند. این مطبوعات نوشتند که آقای لافونتن «عقل خود را از دست داده و یک چپگرای دیوانه است.»
اما حتی «پییر اشتاینبروک»، وزیر اقتصاد آلمان، که بدون تردید تحت تاثیر بحران اقتصادی اخیر خواب و خوراک ندارد، اعلام کرد که طرفدار برخی از دیدگاه‌های کارل مارکس است.
او در مصاحبه‌ای با مجله آلمانی «اشپیگل» گفت: «به‌طور کلی، باید اذعان کرد بخش‌های معینی از فرضیه‌های کارل مارکس چندان هم بد نیستند.»
مانیفست در صد و پنجاهمین سالگرد خود، پرفروش‌ترین کتاب سال از جمله در آمریکا بود. در یک نظرخواهی از شنوندگان رادیو بی.بی.سی انگلستان در سال 2005، کارل مارکس به‌عنوان بزرگ‌ترین متفکر هزاره دوم انتخاب شد.
پیش‌تر در آغاز هزاره جدید کاری مشابه توسط وب سایت انگلیسی زبان بی. بی.سی انجام گرفته بود که 2 میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کردند. از نظر شرکت‌کنندگان از میان اندیشمندان هزاره، کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفر دوم و سوم انتخاب شدند.
و بالاخره برای کتاب‌خوان‌هایی که هنوز به‌مرحله علاقه‌مندی به‌فرضیه‌ها و دیدگاه‌های سیاسی کارل مارکس نرسیده‌اند، نامه نگاری¬های وی با دوست و هم‌فکرش؛ فردریش انگلس، هم‌زمان با یکی از بحران‌های اقتصادی قرن نوزدهم آمریکا می‌تواند کتابی جالب باشد.
مارکس در یکی از این نامه‌ها در سال 1857 میلادی، در کمال اعتماد به‌نفس، سقوط کامل بازار مالی آمریکا -‌وال استریت‌را پیش‌بینی کرد و خطاب به‌انگلس نوشت: «بحران و سقوط مالی در آمریکا، مایه بسی مسرت است. این بحران به‌این زودی‌ها به‌پایان نخواهد رسید.»

بدین ترتیب، وقتی يک کمونیست و جنبش سیاسی‌‌اجتماعی جدی و پیگیر و مبارز ضدسرمایه‌داری به‌مارکس نگاه می‌کند، تمام کارهای وی را سرمشق خود قرار می‌دهد. يعنی کنش‌های سياسی، اجتماعی و فرهنگی خود را از او الگوبرداری می‌کند، اما وقتی که مارکسيسم را حذف ‌کنيم به‌ویژه اکنون که حاکمیت شوروی و به‌طور کلی حاکمیت‌های نظام‌های بلوک شرق، دو دهه و نیم است که از هم پاشيده‌اند، آن‌وقت شايد خيلی‌ها، فارغ از رقابت ميان آمريکا و شوروی به‌عنوان دو نظام سياسی و دوران جنگ سرد، حالا می‌توانند به‌ميراث مارکسی نگاه کنند که تخاصم دایمی بین طبقه کارگر و طبقه سرمايه‌دار را چه‌قدر مهم و اساسی در مبارزه طبقاتی می‌دانسته و چه‌قدر باور به‌تغییر وضع موجود داشت. به‌اين معنا، با از ميان رفتن آن رقابت‌های دو بلوک سرمایه‌داری شرق و غرب، توانسته فضای مناسبی را برای بازگشت مارکس به جامعه بشری و زنده‌بودن مارکس هم بیش از هر زمان دیگری از تاریخ مطرح شود و به‌مسئله روز تبدیل گردد.
بر این اساس به‌عقیده من، مارکسیسم و یا هر فلسفه دیگری تنها از طریق مبارزه و کوشش در جهت واژگونی سیستم سرمایه‌داری و لغو کار مزدی و خاتمه‌دادن به‌استثمار انسان از انسان امکان‌پذیر است، نه راه‌های دیگر.

هدف کتاب فوق، تاکیدی بر این واقعیت غیرقابل انکار است که تاکنون کلیه گرایشات بورژوایی از ناسیونالیسم، میلیتاریسم، فاشیسم و نازیسم گرفته تا لیبرالبیسم و نئولیبرالیسم، همه و همه امتحان خود را به‌جامعه بشری پس داده‌اند و اتفاقا همگی هم مردود شده‌اند. تاکنون ارمغان این گرایش¬ها به‌جامعه‌های بشری، جز درد و رنج، سانسور و اختناق، فقر و بیکاری، تبعیض و نابرابری، زندان و شکنجه، ترور و اعدام، جنگ و خونریزی و استثمار انسان از انسان چیز دیگری نبوده است.
در چنین وضعیتی، هر کس از خودش و جامعه‌اش سئوال می‌کند: چه باید کرد؟ در جواب این سئوال، نویسنده کوشیده است با رجعت مستقیم به‌کارل مارکس، بنیان‌گذار سوسیالیسم علمی و تجارب و دستاوردهای مبارزه طبقاتی کارگران و محرومان جوامع مختلف، راه‌حل‌های خود را برای برون‌رفت از بحران اقتصادی، سیاسی، اجتماعی امروز ارائه دهد. چرا که مارکس و انگلس در همه زمینه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تفاوت‌های خود را با گرایشات دیگر به‌ویژه سیستم سرمایه‌داری روشن کرده‌اند. اما کمونیسم نه یک ایدئولوژی دگم مانند مذهب و غیره، بلکه علم رهایی بشر است و با پیشرفت‌های علمی نیز اهداف و سیاست‌های خود را مدون‌تر و شفاف‌تر می‌کند. به‌علاوه بازگشت مستقیم به‌مارکس، ادامه روند تحریف و سیاست‌هایی که در دوره‌های تاریخی گذشته به نام سوسیالیسم و کمونیسم صورت گرفته به‌خصوص «پرو روس» و «پرو چین» را می‌گیرد. در یک کلام، اگر سیستم سرمایه‌داری بر مبنای پول و کسب سود و استثمار و نابرابری انسان‌ها گام برمی‌دارد اما بر عکس، کمونیسم بر مبنای برابری انسان‌ها و جامعه‌ای بدون تبعیض و سرکوب و ستم بنا می‌شود. مهم‌تر از همه، در رابطه با اوضاع فلاکت‌بار امروزی که حقوق اکثریت مردم جهان و خانواده‌هایشان توسط سرمایه‌داران و حاکمان به‌خطر افتاده و یا نابود شده است، چه باید کرد؟ آیا باید دست روی دست گذاشت و سرنوشت خویش را به‌دست روندهای خود‌به‌خودی تاریخی سپرد؟ یا باید برای تغییر نظم موجود، تلاشی آگاهانه و مداوم و هدف‌مند کرد؟ آیا چنین تلاشی به‌طور مسالمت‌آمیز و مذاکره با حاکمان امکان‌پذیر است یا با انقلاب سیاسی، ‌اجتماعی و علمی می‌توان نظم موجود را تغییر داد؟ آیا تاکنون دیکتاتورهای جهان، از قدرت و ثروت سیر شده و داوطلبانه کنار رفته‌اند؟ یا در اثر مبارزه و شورش و انقلاب مردم از حاکمیت برکنار شده‌اند؟ بی‌تردید بسیاری از انسان‌ها، از جمله خود من، چندان هم موافق شورش و انقلاب و مبارزه مسلحانه نیستیم و ای کاش می‌شد ما از طریق راه‌های مسالمت‌آمیز، دست‌کم در حد محدودکردن قدرت و ثروت حاکمان، به تامین نسبی منافع استثمارشدگان و ستم‌دیدگان می‌رسیدیم. اما آیا تاریخ می‌تواند چنین نمونه‌ای را به‌ما نشان دهد؟ اگر در دنیای غرب در اثر انقلابات قرن نوزدهم و بیستم برخی خواست‌های مردم به‌حاکمان و کل سیستم سرمایه‌داری تحمیل شده است که البته در سال‌های اخیر بسیاری از این داده¬ها را پس گرفته‌اند اما، در قاره‌های دیگر جهان، دیکتاتورها با اتکا به‌اهداف و نظریه¬های عقب‌مانده سرمایه‌داری هم‌چون میلیتاریسم، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، مذهب و فاشیسم، نه تنها کم‌ترین اهمیتی به‌زیست و زندگی و آزادی‌های مردم نمی‌دهند، بلکه هر کسی هم این خواسته¬های بر حق و عادلانه خود و جامعه‌اش را مطرح کند زبانش را از حلقوم‌اش بیرون می‌کشند و زندانی و شکنجه، حتی اعدام و ترور می‌کنند. حتی دیکتاتورهایی چون صدام حسین، حسنی مبارک، قذافی، ملاعمر و...، که توسط دول غربی و ناتو با همکاران محلی و منطقه‌ایشان سرنگون شدند جایشان را بهتر از آن‌ها نگرفت و تروریسم دولتی و غیردولتی، آن‌چنان امان شهروندان این کشورها را بریده¬اند به‌طوری که بسیاری از مردم این کشورها، آرزوی بازگشت به‌دوران‌های حاکمان «دیکتاتور» سرنگون‌‌شده را دارند!
پس در چنین شرایطی، لازم است ما بدون این که تحت تاثیر تبلیغات این و آن قرار گیریم بهتر است با دقت به‌عملکردهای تاریخی و کنونی دولت‌های سرمایه‌داری جهان از آمریکا و اروپا که مهد دموکراسی هستند تا قاره‌های آفریقا و آسیا که گرایشات وحشیانه و غیرانسانی سرمایه‌داری هم‌چون ناسیونالیستی، میلیتاریستی، مذهبی و فاشیستی درندگان حاکم‌اند توجه ویژه کنیم و منصفانه به‌قضاوت بنشینیم تا این که شاید به‌این نتیجه برسیم که از هر راه ممکن نظم موجود را به‌طور جدی زیر سئوال ببریم و در جهت تغییر آن، از هیچ تلاشی فروگزار نباشیم! در واقع کتابی که در پیش روی دارید با همین هدف نگاشته شده و شاید کمک کوچکی، به ‌همه کسانی، به‌ویژه نیروی جوان باشد که از وضعیت موجود ناراضی‌اند و دنیایی بهتر، آزادتر، مرفه‌تر و انسانی‌تری می‌خواهند. دنیایی که در آن، نه تنها هیچ انسانی گرسنه و نگران سر به‌بالین ننهد، نه تنها هیچ جامعه‌ای دچار فقر فرهنگی و اقتصادی، بحران و جنگ داخلی و بیرونی نشود، بلکه همه انسان‌های کره زمین بدون توجه به‌ملیت، جنسیت و باورهایشان به‌طور برابر و آزادانه و آگاهانه و همبسته در کنار هم زندگی شاد و مسالت‌آمیزی داشته باشند!
با وجود این همه وحشی‌گری و بربریت سیستم سرمایه‌داری، آیا واقعا به‌برابری و آزادی و دموکراسی مستقیم ممکن است؟ آیا می‌توان در میدان قدرت گروه‌های بزرگ مالی محدوده‌ای نیز برای هم‌یاری، مساعدت و برابری تصور کرد؟ به‌باور من، ممکن است اما به‌شرطی که طبقه کارگر و همه نیروهای مدافع این طبقه و محرومان جامعه، مانند انترناسیونال اول خود را متحد و متشکل کنند و در بطن تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی فعالانه حضور دایمی داشته باشند. برای نمونه، «مارینالدا» در اسپانیا، نمونه‌ای از آن است ... مارینالدا، دهکده‌ای است در استان Seville از اسپانیا، که بخش «خود گردان» یا «خودمدیرت» آندلس است.
یا سیاست‌های جاری در کانتون‌های روژاوا‌(کردستان سوریه)، آن‌هم در دل خاورمیانه جنگ‌زده و مذهب‌زده، مانند نور امیدی‌ست که در تاریکی می‌درخشد. منطقه‌ای که بدون دولت و پلیس و ارتش حرفه‌ای، تنها با اتکا به‌همبستگی مردمی و تسلیح عمومی، حتی توانست حمله وحشیانه داعش به‌کوبانی را خنثی کند و فراتر از آن، پس از چهار ماه محاصره کوبانی توسط داعش و ارتش ترکیه و دولت اقلیم کردستان و حتی جنگ تن‌به‌تن در کوچه و خیابان‌های کوبانی، داعش را شکست دهد و به‌عقب‌نشینی وادار سازد. در حالی که تا آن موقع، نه ارتش حکومت سوریه، نه مدافعان آن مانند حزب‌الله لبنان، سپاه پاسداران حکومت اسلامی ایران و هم‌چنین ارتش عراق و میلیس‌های شیعه و پاسداران حکومت اسلامی ایران، نتوانسته بودند این گروه تروریستی اسلامی و هم‌کیش خود را عقب برانند. یا اخیرا ارتش ترکیه فاشیست و اشغال‌گر ترکیه، با هم‌کیشان ارتش آزادی سوریه و بقایای داعش و غیره توانست کانتون عفرین در روژآوا را به اشغال نظامی خود درآورد. هر چند که وقایع این منطقه از منظر کمونیستی چندان هم ایده‌آل و کامل نیست اما مسلم است که آن قوانین به‌غایت انسان‌دوستانه، برابری‌طلبانه و آزادی‌خواهانه از پایین و مستقیم توسط خود اعضای تشکل‌های مردمی به‌تصویب رسیده در نتیجه زمینه فعالیت گسترده‌تر و عمیق‌تر را برای نیروهای کمونیستی و مدافعین طبقه کارگر فراهم کرده است. منطقه‌ای که همه آحاد جامعه با هر گرایش و مذهبی می‌توانند در شوراها و دیگر تشکل‌های مردمی شرکت کنند و در راستای تحقق اهداف یک جامعه خودگران دموکراتیک و خودمدیریتی دموکراتیک بکوشند. به‌علاوه تجربه ارزنده اداره کانتون‌های روژاوا در سال‌های گذشته، عملا نشان داده است که در حال حاضر مردم انقلابی و متحد می‌تواند در منطقه‌ای و کشوری بدون این که ارتش و پلیس حرفه‌ای و دولت مقتدر داشته باشند خود را در همه عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی و دفاعی در حد توان اداره کنند. به‌عبارت دیگر، وجود شوراها و دیگر تشکل‌های مردمی که خود مسقیما قوانین مورد لزوم خود را تدوین و تصویب می‌کنند و خود نیز پیش می‌برند دیگر نیاز چنداتی به‌دولت کلاسیک کنونی باقی نمانده است. چرا که نمایندگان سراسری شوراها، همه فعالیت‌های سراسری را با مشارکت عمومی هماهنگ می‌کنند و پیش می‌برند. این تجربه هفت ساله روژآوا، به ما می‌گوید که در جهان امروز، تئوری‌های «ملت‌‌دولت»، یعنی مهم‌ترین ابزار قدرت و حاکمیت و تبعیض، معنی و مفهومی ندارد پس آحاد مردم آزاده قادرند از طریق تشکل‌های دمکراتیک و مجامع عمومی خود، همه عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، دپیلماتیک، دفاعی، فرهنگی و غیره خود را مستقیما سازمان‌دهی و مدیریت کنند.
در هر صورت همه شواهد و قرائن نشان می‌دهند که افکار و ایده‌های مارکس فعال‌تر از گذشته، مطرح است از این‌رو، اندیشه‌های وی هم‌چنان تازگی دارند و پویا و راه‌گشا هستند. حتی در رسانه‌های بورژوایی نیز می‌بینیم که به‌وفور به‌اندیشه‌های مارکس اشاره می‌شود. در سال‌های گذشته، توجه به ‌وی و آثارش به‌طور چشم‌گیری افزایش یافته است.
البته آن برداشتی که برخی از احزاب سیاسی چپ و کمونیست از این سخن مارکس کردند به‌معنی آن نبود که دولت پرولتری باید خشن و سرکوبگر باشد. وقایعی که در بسیاری از کشورهای جهان توسط دولت‌ها و یا حزب¬ها در روسیه، چین، آلبانی و یا کشورهای بلوک شرق‌(حامی شوروی سابق) به‌کار گرفته شد ربطی به‌نظریه انسانی و آزاداندیشی و انقلابی مارکس نداشت و ندارد. به‌همین دلیل نیز شکست سوسیالیسم موجود و کمونیسم روسی و چینی و غیره نیز کم‌ترین‌ربطی به‌تزها و تئوری‌های مارکس و مارکسیم ندارد در واقع فروپاشی، شکست و فروپاشی حکومت‌هایی‌ست که در نتیجه عملکردهایشان دچار بحران و ریزش سیاسی و نابودی شده‌اند. در جهان امروز، اگر واقعا هم کسی می‌خواهد مارکس را بشناسد و راه آن را ادامه دهد از قضا نه تنها نباید به‌کمونیسم روسی و شوروی سابق، چین، آلبانی و اقمار آن‌ها در کشورهای مختلف رجوع کند، بلکه مستقیما باید به‌آثار ارزنده و سازنده و گران‌بهای مارکس، به‌ویژه مبارزه وی در انترناسیونال اول رجوع کند.
اساسا بورژوازی در ارتباط با تاريخ گذشته سوسیالیسم علمی، دو روش مشخص را دنبال می‌كند: روش تحريف و روش حذف و انکار. بورژوازی از طريق اين تحريف و انکار می‌خواهد مردم را مرعوب شرایط موجود و حفظ نظم موجود فلاکت‌بار کاپیتالیستی خود کند.
در مواجهه با چنين وضعيتی و برای مقابله با تحریف‌های بورژوازی چه بايد كرد؟ آيا بايد عقب نشست و اجازه داد همه دستاوردهای رهایی بشر فراموش شود؟ بی‌تردید اين عقب‌نشینی، بزرگ‌ترين جنايت در حق بشريت و آينده جهان خواهد بود.
راه اصولی - انسانی این است که بدون برخوردها و شيوه‌های دگماتيك و متعصب، با نقد حکومت‌هایی را که در گذشته خود را سوسیالیست می‌نامیدند به‌ویژه شوروی را مورد نقد قرار داد و در عین حال، محکم و قاطع از حقانیت اهداف و سیاست‌های مارکس و انگلس دفاع کرد.
همان‌طور که ماركس در مورد انقلاب‌های پرولتری در کتاب خود به‌نام «هجدهم برومر لویی بناپارت»، این چنین تاکید دارد: «... انقلاب‌های پرولتری ... مدام از خود انتقاد می‌کنند، پی‌در‌پی حرکت خود را متوقف می‌سازند و به‌آن‌چه که انجام يافته به‌نظر می‌رسد باز می‌گردند تا بار ديگر آن را از سر بگيرند، خصلت نيم بند و جوانب ضعف و فقر تلاش‌های اوليه خود را بی‌رحمانه به‌باد استهزا می‌گيرند، دشمن خود را گويی فقط برای آن بر زمين می‌کوبند که از زمين نيروی تازه بگيرد و بار ديگر غول‌آسا عليه آن‌ها قد برافرازد.»
به این ترتیب، تنها با چنين روحيه انقلابی و نقادانه و روش علمی است كه می‌توان از تجربه¬های غنی انقلاب¬های گذشته، هم‌چون کمون پاریس، انقلاب 1917 روسیه، انقلابات اروپا، انقلاب 1979 ایران و...، برای دست‌يابی به‌روش نوينی از علم انقلاب تغییر وضع موجود جهان با نفع انسان، دست يافت. بنابراین، نه تنها کمونیست‌ها، بلکه هر انسان متمدن و آگاه جدا از هر نقد سیاسی که به‌ مارکس و مارکسیسم داشته باشد اما از مارکس به‌نیکی و با احترام و تحسین‌یاد می‌کند؛ در واقع کسی که تمام زندگی و کوشش خستگی‌ناپذیرش خود را به‌تمامی وقف کارگران و محرومان و ستم‌دیدگان جهان و زندگی درخور و شایسته انسانی آن‌ها کرده است. چرا که اهمیت تعهد مارکس به‌علم و به‌مبارزه در راه ایجاد دنیایی برخوردار از عدالت اجتماعی، آزادی، برابری و همبستگی و صلح فراتر از مرزهای زمان و مکان می‌رود. اندیشه‌های وی، نقش تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت بشریت داشته و دارد.
جا دارد در این‌جا از رفقایی تشکر کنم که این کتاب را خوانده و توصیه‌ها و پیشنهادات ارزنده‌ای کرده‌اند اما نمی‌خواهند از آن‌ها نامی ببرم. هم‌چنین از رفیق عزیزم سیاوش میرزاده شاعر و فعال سیاسی متشکرم که وقت زیادی برای مطالعه این کتاب گذاشت. و در نهایت از دوست گرامی‌ام وحید وحیدیان، صمیمانه سپاسگزارم که پرتره مارکس را برای جلد این کتاب، طراحی کرده است.
با این امید که این کتاب بتواند در شکوفایی و بالندگی مبارزه در جهت تعییر وضع موجود موثر باشد و مورد استفادۀ علاقه‌مندان، به‌ویژه نسل جوان قرار گیرد. گامی هر چند کوچک در بازگشت به اندیشه¬های جهان‌شمول و راه‌گشای مارکس باشد که در سراسر زندگی‌اش برای رهایی انسان از یوغ سرمایه و اجحاف مبارزه کرده و با خلق آثارش نوید و راه‌کار رسیدن به یک جامعه بی‌درد و رنج را به همۀ شهروندان جهان نشان داده است؛ جهانی که همه انسان‌ها فارغ از جنسیت، رنگ‌، زبان و همه تفاوت‌های فرهنگی، اجتماعی، جغرافیای و غیره با خلوص نیت در کنار هم دوستانه و صمیمانه و مسالمت‌آمیز زندگی ‌کنند و لذت ببرند!
پنج‌شنبه پانزدهم اردیبهشت 1397 - پنجم مه 2018