قیام آبان، یک گُسست قطعی - منصور امان



آنچه که در روزهای قیام آبان به گونه چشمگیر تری نمایان گردید، شکل گیری صف نخُست قیام کنندگان از فرودستان بود. در همه شهرهای کوچک و بُزُرگ، ساکنان محله های کارگری و فقیر نشین و "جنوب شهر"ها پیشاهنگ اعتراضات بودند و سخت ترین نبردها با مُزدوران حاکمیت در همین مناطق جریان یافت. محله های مُرفه نشین از اعتراضات به کُلی به دور بودند و در میان قشر برخوردار اقتصادی، نشانی از همبستگی یا همدردی با خواسته ها و نگرانیهای مُعترضان به چشم نخورد.

دو مرحله از یک فرآیند
تمایُز طبقاتی خیزش آبان چندان روشن است که در این میان حتی دستگاه امنیتی رژیم مُلاها نیز هُویت اجتماعی دستگیر شدگان را "طبقات محروم" مُعرفی می کند. این اعتراف در حالی صورت می گیرد که رهبر آن مردُم مُعترض را "اشرار" و "انسانهای ناباب" خواند و متُد محبوب بازوی امنیتی او مُتهم ساختن زندانیان به جاسوسی یا وابستگی به آمریکا، اسراییل و عربستان است.
به این ترتیب پروسه ای که با حرکتهای اعتراضی کارگران، مُعلمان، پرستاران، کشاورزان، غارت شدگان، بازنشستگان و انبوه حرکتهای پراکنده دیگر در طول چهار سال گذشته آغاز شده، یک جهش کیفی دیگر به جلو را از حیث چندی و چگونگی تجربه کرد. پیش از این و در دی ماه ۹۶ فرآیند یاد شده به یک نُقطه اوج موقتی رسیده بود تا تنها دو سال بعد جای خود را به آبان ماه بسپارد که تمامی ویژگیهای طبقاتی - مُبارزاتی آن را به گونه فشُرده و رادیکال تر با خود حمل می کرد.
سرمقاله "نبرد خلق" در بهمن ۹۶ در باره رویدادهای دوران ساز دی ماه می گوید:
"جامعه ایران طرح نُوینی برای برون رفت از فلاکت و بی حقوقی خویش در سر دارد. آنچه که در دی ماه ۹۶ به گونه سهمگینی شنیده شد، صدای قد کشیدن نخُستین جوانه های آن است. این رویش زمستانی با چنان غُرش عظیمی همراه بود که سقف اُستوار راه حلهای موجود و رسمی را به تکانهای شکاف زا درآورد. خُروش دی ماه نه فقط در لحن، بلکه به خاطر آنچه که بیان می کند، یک شروع تازه است که در آن توده بی چیز و بی حُقوق در جُستُجوی راه خُروج از شرایط خویش، گُفتمانهای رایج درون حُکومتی را پُشت سر گذاشته و آن را در طول مسیر قیام علیه حُکومت و برچیدن بساط آن به تام و تمام می جوید."
فاصله دو ساله بین دی و آبان را صدها حرکت اعتراضی و مُبارزه روزانه زنان، جوانان، مُزدبگیران، بیکار شده ها، بی کار مانده ها و تمامی قشرهایی که شلاق سیاستهای ریاضتی و مُستبدانه حاکمیت بر پُشت شان فرود می آمد، پُر می کرد. جُنبش سرنگونی دی را پُشت سر گذاشت و از پُل هفت تپه، هپکو، ورزنه و فولاد اهواز از گُذرگاه کازرون، کوت عبدالله، سنندج، اهواز و شوش به آبان رسید.
دو خیزشی که جامعه کُهنه را شُخم زد فقط مراحل تکامُل مُختلف یک فرآیند انقلابی را نمایان نمی سازد، بلکه همزمان یک صف بندی طبقاتی مُعین در جامعه علیه مُناسبات موجود را تثبیت می کند که به گونه آشتی ناپذیر با دستگاه تصمیم گیرنده و مُجری سیاستهای حاکم مرزبندی دارد و به گونه فعال آنها را برنمی تابد.

لرزه پایه اجتماعی استبداد مذهبی
تاثیر خُرد کننده این آرایش اجتماعی بر رژیم ولایت فقیه زمانی آشکار می گردد که در نظر گرفته شود استبداد مذهبی پایه های اجتماعی خود را در میان بخشهای محروم و فرودست می جوید؛ اقشاری که به طور سُنتی - تاریخی در باورهای مذهبی با آن شریک هستند و پیشوایان دینی خود را از میان کاست روحانیت انتخاب می کنند. آقای خُمینی، یک شارلاتان ریش سفید، به اتکای همین زمینه ترم "پابرهنه ها" و "مُستضعفان" را برای به قُدرت رساندن اسلام سیاسی و دستگاه بوروکراسی آن، ولایت فقیه، کشف کرد. شاه رفت و پادشاه جدید سوار بر موج تمایُل و آرزوهای به حاشیه رانده شده ها و خُرده بورژوازی کاسبکار برای بهبود موقعیت اقتصادی خود، تاج ولایت را بر سر گذاشت.
حاکمان جدید برای نگه داشتن این تکیه گاه در پُشت سر خود اکنون فقط وعده رستگاری و خوشبختی در آن دُنیا و رهایی از فقر و سختی در قبرستان را در آستین نداشتند، آنها قول آب و برق مجانی، مسکن برای همه، آوردن نفت سر سُفره و هر آنچه که به گوش معرفت مُخاطبانشان خوش آهنگ می آمد، زمزمه می کردند.
تنها گذشت یک دهه برای "مُستضعفان" کافی بود تا با بی پایگی وعده ها و فریبکاری صاحبان شان آشنا شوند. آغاز دهه هفتاد با شورش کوی طُلاب، محله فقیر نشینی در مشهد، همراه بود و با خیزش "محرومان" اسلام شهر در حاشیه تهران در فروردین ۷۴ پی گرفته شد. واقعیت خشن و زُمُخت "دولت اسلامی" از زیر شولای آن بیرون زده بود و چونان آوار بر زندگی "جُنوب" خراب می شد. قشرهایی که بیشترین وعده ها را از "ناجیان" گرفته بودند، با شدیدترین پیامدهای حُکمرانی آنها روبرو می شدند.
در این دوره اگرچه تضادهای حل نشدنی زندگی روزمره، خشم و برافروختگی فرودستان را برمی انگیخت و گاه در شکل انفجاری نمود بیرونی می یافت، با این حال هنوز آگاهی روشن و بدون تردیدی نسبت به سرچشمه تضاد وجود نداشت. حاکمان هنوز قدرت مانُور و بازی در زمین نیازها و انتظارات جامعه به طور کُلی را داشتند. این بار وعده اصلاح اُمور و ترسیم چشم انداز دروغین تغییر شرایط تحمُل ناپذیر به سمت بهبودی بود که حجم نارضایتی توده را پُشت سد نگاه می داشت. پوپولیسم عوامفریب تراز پنجاه و هفت پوست می انداخت و در قالب دیگری پدیدار می شد که برجسته ترین نمودهای پوست و اُستخوان شده آن در این دوره آقایان خاتمی و احمدی نژاد بودند؛ یکی با وعده اصلاحات سیاسی و دیگری با قول عدالت اقتصادی.

گُزینه سرنگونی
این هر دو بازیگر صحنه سیاست ج.ا در عمل اما به توده نشان دادند که نه قابله دورانی جدید، بلکه قاتل زائو هستند. آنها روند سُقوط سطح زندگی و حُقوق اجتماعی و شهروندی در مُناسبات حاکم را به جلو بردند، بدون آنکه تغییری حتی جُزیی و پایدار به سمت بهبود صورت بدهند. به این ترتیب روند جاری زندگی به گونه تلخ و دردناک بیهودگی چشم اُمید داشتن به تحول از "بالا" را به بخشهای مُردد یا مُتوهم جامعه آموخت. بُحران "برجام" و پیامدهای آن به روند شکل گیری این خودآگاهی هم در فرودستان و هم در اکثریت طبقه مُتوسط باز هم شتاب بیشتری داد و شکاف طبقاتی و تبعیض بین "بالا" و "پایین" را به تدریج به محور کشمکش این دو بدل ساخت.
این نُطفه حرکتهای اعتراضی در طول دو سال گذشته است: شکست گُزینه های فریبنده حاکمیت و دو قُطبیهای آن که در شُعار فراگیر "اصلاح طلب اُصول گرا – دیگه تمومه ماجرا" بازتاب می یابد و برآشفتن جامعه علیه گُرسنگی، بی حُقوقی، بی آیندگی و تحقیر که در شُعار "نان، کار، آزادی" به فریاد درآمده. از این نُقطه به بعد، روند حل تضادها بین دو قُطب اصلی در صحنه حیات اجتماعی، یعنی جامعه مُعترض در یکسو و در حاکمیت با تمامی دست بندیهایش در سوی دیگر مسیری به کلی دگرگونه می یابد؛ در حالی که توده به سمت سرنگونی قُدرت ستمگر حرکت می کند، حاکمیت جامعه مُعترض را تهدیدی امنیتی دانسته و آن را "دُشمن" و حوزه تحرُکش را میدان جنگ به حساب می آورد.
مُعادله مزبور در خیزش آبان با صراحت بیشتر صحنه نبرد را آرایش داد. توده یک گام از قیام دو سال پیش خود فراتر رفت و از همان نخُستین ساعتهای شُروع نبرد، علیه تمامیت نظم حاکم به حرکت درآمد. از سوی دیگر، دستگاه حاکم نیز در به خرج دادن بیرحمی و تبهکاری مرزهای پیشین خود را پُشت سر گذاشت و از همان ابتدای قیام با طرح و ساز و برگ جنگی به رویارویی با قیام برخاست. حاکمیت با گرفتن آرایش نظامی نشان داد که سطح مُبارزه توده های مُعترض از سطح تدبیرهای روتین نظامی – امنیتی اش فراتر رفته و ابزارهای پیشین وی برای دور کردن توده از قلمرو قُدرت، در مرحله جدید کارایی خود را از دست داده است.
رژیم ولایت فقیه آشکارا خود را در برابر تهدید سرنگونی می یافت و تمامی کابوسهایی که بعد از خیزش دی ماه دیده بود، در قیام آبان تجسُم عینی پیدا کرد. فقط سمتگیری، رادیکالیسم و قُدرت خیزش نبود که دستگاه حاکم را به وحشت می انداخت، بلکه شتاب شگفت انگیز رویش آن که بیشتر به انفجار شبیه بود و نیز گُستردگی اش که به اعتراف خود آن گُستره جُغرافیایی اش ۲۹ اُستان از ۳۱ اُستان کشور و ۱۸۹ شهر مرکزی یا کوچک را در برگرفت، به کُلی آن را از تعادُل خارج ساخت و مساله بقا را روی میزش گذاشت. برآشوبی آبان از این زاویه خیزشی در مقیاس ملی بود که از مرزهای قومی و مذهبی گذر کرد و هُویتی سیاسی داشت.

هزینه کلان "نظام"
"نظام" برای از دست ندادن مهار اوضاع و بازسازی هژمونی خود باید سطح برخورد ضد انقلابی اش را به گونه کیفی افزایش می داد و به همین تناسُب و به عبارتی در سطح کلان، باید هزینه می داد. این اجبار خود را در رویارویی نظامی با مردُم غیر نظامی خود را به نمایش گذاشت. "نظام" حداکثر توان سرکوب خود را علیه جامعه مُعترض به میدان آورد و دست به کُشتار هدفمند و قتل بُزدلانه مُعترضان زد. گُلوله های جنگی رژیم ولایت فقیه سر و سینه تُهیدستان را مُتلاشی کرد و همراه آن آخرین پرده های توهُم مذهبی و سیاسی در این پهنه طبقاتی را کنار زد. "نظام" بهای حفظ سُلطه سیاسی خود را با تخریب جُبران ناپذیر پایگاه اجتماعی اش پرداخت و به گونه مُستقیم به جنگ با آن برخاست. او خود را بدون هر گونه ماسک و زیوری در برابر "مُستضعفان" قرار داد تا همه خُدایانی که برایشان آفریده بود را از ذهن آنها بتاراند.
هیچکس بهتر از آقای خامنه ای که کُشتار و سرکوب را فرماندهی کرد، به پیامدهای سیاسی - اجتماعی این صف آرایی تبهکارانه آگاه نیست. او در حالی که هنوز خون قیام کنندگان بر دستهایش خُشک نشده بود، نزد مُزدوران بسیجی که شتابان برای توجیه و جلوگیری از مساله دار شدن پای منبرش آورده شده بودند، حساب "نظام" را از "مُستضعفان" جدا کرد. رهبر ج.ا انحلال "پابرهنه ها" را اعلام کرد و خود و بوروکراسی مُمتاز رژیم ولایت فقیه را به جای آن نشاند. او به این ترتیب ترم سیاسی – ایدیولوژیک "مُستضعفان" را که یک فاکتور مُهم در سرباز گیری اجتماعی حاکمیت در چهل سال گذشته بوده، به اجبار به سطل زُباله ریخت و صورت حسابی را که جبهه بندی در میدان نبرد به دستش داده بود، تام و تمام پرداخت.
هزینه بی اعتباری و بی مشروعیتی را آقای خامنه ای در میدان سیاسی هم باید می داد. او مُعترضان را "اشرار" خواند و "سرداران" سپاهش آنها را وابسته به آمریکا، اسراییل و عربستان مُعرفی و کُشتارشان را "جنگ جهانی" توصیف کردند. این یک دعوت گُشاده دستانه از بدنه اجتماعی حاکمیت به داوری در باره ادعاها و شُعارهای "نظام" است. آنها سالهای طولانی و با سرمایه گذاری عظیم تبلیغاتی و نیرویی به این بخش از جامعه القا می کردند که "دشمن" در کمین و مشغول توطئه است تا آن را ساکت نگه دارند و به خدمت بگیرند. اکنون آقای خامنه ای و همدستانش انبوه "مُستضعفان" را مُتهم می کنند که بخشی از توطئه هستند، به استخدام "دُشمنان" در آمده اند و کُشتن شان به "اسلام و انقلاب" کُمک می کند.

برآمد
در روزهای خونین آبان خیزشهای نیرومند تر و همه جانبه تر آتی نُطفه بست. جامعه مُعترض پاسُخ جنایتکارانه رژیم حاکم به رنج و خواسته هایش را فراموش نمی کند و مُتناسب با تجرُبیاتی که از این قیام کسب کرد، میدان یا میدانهای جدیدی را خواهد گشود. خیزش آبان نشان داد که سرنگونی مُناسبات حاکم به مثابه واقعی ترین راه حل در دستور کار جامعه قرار گرفته و تمامی شبهه گُزینه ها و بیراهه های فریبکارانه از میدان رویارویی "بالا" و پایین" حذف شده؛ امری که به حرکت بی توقُف جامعه مُعترض به پیش، توان و قاطعیت تعیین کننده ای در میدان نبردهای آینده می دهد.

منبع: نبرد خلق شماره 419، یکشنبه 1 دی ۱۳۹۸ ـ ۲2 دسامبر ۲۰۱۹