نه به رای دادن _ رحمان جاری


انتخابات است و بحث این روزهای اهالی هنر و سیاست و اجتماع و کوچه و بازار به انتخابات اسفندماه امسال، بحث انتخابات به محافل خانوادگی و گپ وگفتگو ها و شب نشینیهای خانوادگی، در اتوبوس و مینی بوس و تاکسیها. در قهوه خانه ها و قلیانیها تا کافه های شیک و مدرن که انواع و اقسام قهوه و نوشیدنی را سرو می کنند. همه از انتخابات اسفندماه می گویند.
اما این روکش داستان است، جلد کتاب انتخابات است و متن آن چیز دیگری است.
درست آن طرف تر از کافی شاپ، رستوران، ماشینها و ساختمانهای بلند سیمانی،
شخصی درحال جمع آوری زباله، دختری درحال فروش گل و کودکان کار درحال شستن شیشه های سر چهارراهها و کارگران روزمزد دور میدانها، صافکار و نقاش راننده و کارمند، همه و همه، با یک فکر، صبح زود از خانه بیرون می زنند برای لقمه ای نان.
صبح یکی از روزهای بهمن ماه است. اینجا ترمینال جنوب تهران است. با مسافرانی که با عجله از اتوبوسهای بین شهری و از سراسر ایران آمده اند، پیاده می شوند تا خود را به مترو یا تاکسی یا اتوبوس بین شهری برسانند، من هم همراه می شوم.
درمترو که سکوت است و سکوت. گاهی دستفروشانی باصدای بلند اجناس شان را تبلیغ می کنند. در اتوبوسهای شرکت واحد و در تاکسیها و وَنها هم وضعیت به این صورت است. در اصفهان و تبریز و مشهد و قم و اهواز، تنها دغدغه مردم وضع معیشتی است.
وقتی هم درمکانهای عمومی سر بحث انتخابات باز می شود، مردم (چه زن یا مرد) بلند و طوری که گوینده بشنود، داد می زنند: بحث سیاسی ممنوع و زیر لب چهار فحش آبدار به حکومت می گوید و آن شخصی که بحث انتخابات را طرح کرده، دوزاریش می افتد که این فحشها نصیب او شده و طرف به در گفته تا دیوار بشنود.

درانتخابات گذشته در ایران، با دوقطبی کردن اصلاح طلب_اصولگرا، بخشی از مردم برای مبارزه منفی هم که شده دررانتخابات شرکت می کردند و با جمله معروف
بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنیم، خود را توجیه می کردند. اما با رد صلاحیت گسترده اصلاح طلبان و کاندیدای مستقل، در راس بودن مجلس زیر سوال رفت و فشل و بی خاصیت بودن مجلس و نمایندگان آن در ادوار گذشته، باعث شده حتا نخبگان، دانشجویان و اساتید دانشگاهها، بانوان، ورزشکاران و هنرمندان هم هیچ تمایلی برای شرکت در انتخابات اسفند ماه نداشته باشند.
برخی از نخبگان در قدرت و در حاشیه آن، ردصلاحیتها را تضعیف جمهوریت و مردمسالاری می دانند. در تهران به عنوان ایرانی کوچک، مردم نه گرایشی به اصلاح طلبی دارند و نه اصولگرایی. درشهرهای کوچک با بافت عشیره ای، طایفه ای و وجود سازمانها و اداراتی مانند جهادکشاورزی، بهزیستی و کمیته امداد، در چگونگی مشارکت در انتخابات تاثیر فراوان دارند. زیرا دراین مواقع است که مردم با دریافت کودشیمیایی، بذر و وامهای با درصد پایین و کمکهای مالی و نقدی و غیرنقدی سود می برند، درحالی که از این کمکها و این مزایا در سایر ایام و مناسبتها خبری نیست. همچنین به خاطر رقابتهای درون ایلی و طایفه ای، بخشی از مردم درشهرهای کوچک در انتخابات شرکت می کنند و به نظر می‌ رسد تک تک آرایی که در دوم اسفند به صندوقها ریخته می شود قبلاً خریده شده و در واقع برگزاری انتخاباتی پولی با سواستفاده از وضعیت بد معیشتی مردم ساکن شهرهای کوچک و روستاها است.
اقشار مختلف مردم حرفهای جالبی در مورد انتخابات اسفند ماه مطرح می کنند. انها می گویند؛ هرکس به مجلس برود فقط برای خودش پول جمع می کند، رفت مال و ثروت بیشتر برای خودش و هفت نسل بعد ازخودش جمع کند.

طبق اخبار و آماری که مراکز نظر سنجی حکومتی از میزان مشارکت در تهران ارائه داده اند، میزان مشارکت را 40 درصد اعلام کرده اند. این درحالیست که همه می دانیم این آمار با ارفاق شاید کمتر از 20 درصد باشد که اکثر آنان حکومتیها و یا کسانی هستند که از ترس و با زور به پای صندوق می روند.

این روزها گرانی، نبود شغل دائم و نداشتن امنیت شغلی، هزینه های بالای زندگی و کرایه خانه و مستأجری، اقساط بانکی عقب افتاده، هزینه تحصیلی فرزندان در مدرسه و دانشگاه، فرزندان بیکار با مدرک دانشگاهی، تهیه جهیزیه، گرانی بنزین، تغییر قیمت ساعتی و دقیقه ای اجناس خوراکی و .... باعث شده تا اکثریت مردم برای انتخابات اصلاً اهمیتی قائل نباشند و با لبخند تلخی به طنز بگویند: تلویزیون از کره ماه حضور پرشکوه مردم رانشان خواهد داد، چه نیازی است که شناسنامه هایمان را خط خطی کنیم؟

وقتی کاندیدای مجلس به میتینگ یا به خانه ای برای جلسه هم اندیشی یا در مساجد برنامه پرسش و پاسخ برگزار می کند، اولین سوال مردم عادی این است: چه می دهید؟ آیا پول می دهید تا در انتخابات شرکت کنیم و به شما رای دهیم؟ آیا قول می دهید که فرزند لیسانس من را در شرکت یا اداره ‌ای مشغول به کار کنید؟
وقتی هم پای درددل تک تک افراد می نشینی همه در یک موضوع اشتراک نظر دارند و آن عدم شرکت در انتخابات آینده به خاطر عوامل و مشکلاتی است که در بالا به آن اشاره شد.
نظر چند نفر در باره انتخابات را می پرسم:
اولین نفر یک مرد. او کارگر روز مزد و نقاش ساختمان و رنگ کار است. بعد از سلام و احوالپرسی نظر او را درباره انتخابات پیش رو جویا می شوم و می پرسم که آیا در انتخابات شرکت می کند؟ انگشت دستش را درهوا تکان می‌دهد و با فُحشهای آبدار به کاندیداها و انتخابات و نگاهی غضبناک به من می گوید: دلت خوش است. او 10_20 دقیقه از شرایط بدمعیشتی می نالد، بعد یواش مرا به گوشه ای می برود و با احتیاط که کسی نشنود و درحالی که اطراف را می پاید، می گوید: راستی کسی از کاندیداها تیله مایه دارد تا طرفدارش شویم و در صورتی که بیشتر پول بدهد خودم هدلیدرش هم خواهم شد.!!!!.
نفر دوم یک مرد. او راننده مینی بوس است. از او می پرسم آیا در انتخابات شرکت می کنید و معیار شما برای انتخاب چیست؟ او هم به جای پاسخ به سوال، از نبود قطعات یدکی، گران بودن دینام استارت و میلنگ و سایر قطعات و کم بودن کرایه ‌ها که هزینه ها را هم درنمی آورد، حرف می زند. در رابطه با سوال من می گوید؛ ولمون کن بابا. این آخرین کلمه بود که از دهان او بیرون آمد.

نفر سوم یک مرد از کسبه و بازاریان قدیمی که اکنون سوپر مارکت دارد. سوال را برای او مطرح می کنم. جوابش جالب است. او می گوید؛ لطفا مزاحم کسب نشوید دوست عزیز. بعد بلند که سایر کسبه بشنوند می گوید؛ آقای محترم توی دست و پای مشتری هستید!!!! وقتی بهت وحیرت مرا می بیند و البته سایر کسبه هم برای لحظاتی دور هم جمع می شوند تا علت را جویا شوند، بادی به غبغب می اندازد و قسم می خورد که تا آن لحظه فقط سی هزارتومان جنس فروخته است. سایر کسبه هم در تایید حرف او هرکدام میزان فروش خود را اعلام نمودند. یک کاسب دیگر به برگشت چکها اشاره کرد و از دخلش یک احضاریه درآورد که شاکی آن یکی از شرکتهای پخش موادغذایی است. اوضاع بقیه کسبه از او هم بهتر نبود.

نفر چهارم کارمند بانک است، به بهانه تغییر رمز عابربانک، سوالات را مطرح می کنم. او با لبخندی کوتاه این گونه جواب می دهد؛ ما مجبوریم رای دهیم.
زنی خانه دار از نانوایی محل بیرون آمد. زنبیلش پر بود از سیب زمینی، پیاز، سبزی، نان داغ لواش، سیب و پرتقال و اجناس وخوراکیهای مصرفی خانواده بود. از او درباره شرکت درانتخابات سوال می کنم و کاندیدای مدنظرش چه ویژگیهای باید داشته باشد؟ اول خوب نگاهم می کند و وقتی مرا به جان نمی آورد سوال کرد که خبرنگارم؟ گفتم نه می خواهم بدانم، او شروع به صحبت کرد، حسن روحانی و خامنه ای و خبرنگاران را با شدت نفرین کرد. وقتی علت نفرینهای او در مورد خبرنگاران را پرسیدم، گفت همه اش تقصیر تلویزیون و خبرنگاران فلان فلان شده است که همه چیز را گل و بلبل نشان می دهند. بعد لیست خریدهایش را از کیف پولش درآورد. قبض خرید کارتخوان ها را هم بیرون آورد. درته کیفش یک اسکناس دو هزارتومانی،دو عدد اسکناس 5 هزارتومانی مانده بود. این خانم ادامه داد؛ از ته مانده یارانه معیشتی که دهم دولت واریز کرده و یک تراول چک 50 هزار تومانی، همین 12 هزار تومان پس از خرید برایم باقی مانده و تازه شیر و پنیر و گوشت و مرغ هم نخریده ام. بعد درحالی که لحن مادرانه به خودش می گرفت،گفت: به جای انتخابات در باره گرانیها بگویید که مردم قدرت خرید ندارند. درباره خانواده های که دو یا سه فرزند لیسانس و فوق لیسانس دارند اما بیکارند و شغلی ندارند بگویید. در باره اعتیاد بنویس که شبها ساعت ده شب به بعد از ترس کارتون خوابها جرات نداریم حتا پا به کوچه خودمان بگذاریم. درباره تن فروشی زنان متاهل با شوهران معتاد برای سیرکردن شکم فرزندان شان بنویسید.
این چنین است وضعیت واقعی مردم ایران که در چنگال حاکمان ظالم گرفتار شده اند. امید آن که این بار مردم همانطور که می گویند دوباره گول حقه های حکومت را نخورند و نه بزرگ به جمهوری اسلامی همه گیر شود و مقدمه ای بزرگ برای رهایی ایران از چنگال ظالمان شود.
۱۶ بهمن ماه 1398