جمهوری اسلامی و انتخابات رياست جمهوری امريکا (قسمت اول) - سيامند


جمهوری اسلامی و انتخابات رياست جمهوری امريکا (قسمت اول)
سيامند

روند انتخابات پر هياهوی رياست جمهوری در امريکا به پايان رسيد، و طی هفته ‏های آينده دوران نوينی در زندگی اجتماعی مردم امريکا آغاز خواهد شد؛ اما اين دوران در زندگی ايرانيان نيز شاخص و به ياد ماندنی خواهد بود. جامعه ‏ی ايرانی، در داخل و خارج از کشور، هماهنگ با تحولات و مبارزات انتخاباتی ميان بلوک دمکرات و گرايش ترامپ[۱] دچار تلاطمات پی ‏درپی شد. در يادداشت کنونی خواهم کوشيد، عمدتاً به رابطه ‏ی ميان انتخاب روسای جمهور امريکا و نظام حاکم در ايران بپردازم؛ انتخاب رياست جمهوری در امريکا چه تاثيری بر روند تحولات در ايران و ساختار نظام جمهوری اسلامی دارد؟ حضور نماينده ‏ای از حزب دمکرات يا حزب جمهوريخواه در کاخ سفيد چه توفير و تفاوتی برای مسئولين «نظام مقدس» حاکم بر ايران دارد؟ برای بررسی اين امر طبعاً می ‏بايست چهار دهه ‏ی اخير، و دوره ‏های متفاوت رياست جمهوری در امريکا را مورد بررسی قرار داد.

نظام جمهوری اسلامی در هنگام تولد و پا نهادن به عرصه ‏ی وجود، جامعه ‏‎ی آرمانی و الگوی خود را در چهارده قرن پيش تعريف کرد؛ روابط اجتماعی مطلوب اين نظام نه در دوران حاضر، بلکه در قعر تاريخ جا داشت. در يک کلام نظامی در دوران جديد پا به عرصه ‏ی وجود و هستی گذاشته بود، که تعلقی به دورانِ ما نداشت و ريشه ‏هايش به قرون وسطا متصل بود، هيچ رشته ‏ای اين نظام «نوين» را به جهان مدرن متصل نمی‏کرد، شايد تنها رشته ‏ی اتصال «نظام نو» با جهانِ مدرن، شعاری بود که از ابتدای روزهای انقلاب بهمن، با عاريت گرفتنِ آن از چپِ انقلابی، به هويتِ خود و در واقع تنها رشته ‏ی اتصال خود با جهان نو تبديل نمود؛ «مرگ بر امريکا».

در واقع می ‏توان مدعی شد که نظام جمهوری اسلامی کوشيده است، نوع و نحوه ‏ی رابطه‏ی با دولت امريکا را تبديل به «هويت ايدئولوژيک» خود بنمايد. اما حتی همين نوع و نحوه‏ ی رابطه با امريکا نيز، نه برخاسته از تمايلاتِ «پيشرو»، «ضد امپرياليستی» و يا «عدالت‏جو»ی نظامِ نو، بلکه ريشه در نگاه و منظر عميقاً واپسگرای آن داشت. نظامی که به دورانی بسيار پيش‏ از سرمايه ‏داری و تجدد تعلق داشت، که با ويژگی‏ های مدرنيسم، شهرنشينی، حقوق مدنی، دمکراسی و ملزومات آن نه تنها آشنايی و تعلقی، بلکه سرِ سازگاری نداشت. نظام تازه به قدرت رسيده به همان ميزان که با تجدد و مدرنيسم سرِ سازگاری نداشت، با هر نوع تفکر ترقی‏خواهی و خواهانِ گذار از نظام حاکم بر جهان، سرمايه‏داری، نيز در دشمنی و مخالفت بود.

نظامِ تازه به قدرت رسيده در ايران از ابتدا هدفِ «صدور انقلاب اسلامی»، و سودای گسترش ارتجاع و سيه ‏کاری در منطقه، و سپس جهان را در سر داشت؛ اين نظام برای ارتباط با توده ‏های تحتِ ستم کشورهای مسلمان منطقه، توده‏ هايی که اگر در حوزه ‏ی تبليغات «ايدئولوژيک» آن قرار می‏گرفتند، طبعاً علاقه و تمايلی به ديدگاه‎ های قرون‏وسطايی آن نشان نمی‏دادند، به «هويت ايدئولوژيک» مدرن و به ‏روز نياز داشت؛ توده ‏های ستم‏کشيده در خاورميانه که به درستی عامل عمده ‏ی ستم‏های ساليان خود را ناشی از «امپرياليسم» و تفکر نژادپرستانه‏ ی «صهيونيسم» می ‏ديدند، نه از سرِ وابستگی‏ و دلبستگی ‏های «فقهی» و مذهبی، بلکه به دليلِ «ضديت» ادعايی اين نظام با «امپرياليسم» و «صهيونيسم» می ‏توانستند در حيطه ‏ی ميدانِ تبليغاتِ آن قرار گرفته و تعلق خاطری به آن بيابند؛ توده ‏هايی که عموماً ستم‏کشانی بوده‏ و هستند که در سال‏ها و دهه ‏های پيشين، نيروی اجتماعی جريانات پيشرو و «چپ» ترقی‏خواه بوده‏اند[۲].

بی ‏اعتباری عمده ‏ی اين احزاب، گرايشات و گروه ‏ها[۳]، ميدان تبليغات و جذب نيروی گسترده را در اختيار جريان و گرايشی ارتجاعی قرار داد تا پايه‏ های خود را با اتکا به سرمايه‏ گذاری گسترده و دلارهای نفتی در منطقه مستقر کند. سرمايه ‏گذاری روی شيعيان لبنان، حماس (سنی مذهب) در فلسطين، طالبان (سنی مذهب) در افغانستان، بخشی از گروه ‏ها و اقوام شيعه در افغانستان و پاکستان و ... نه به دليلِ اشتراکاتِ ايدئولوژيک، بلکه تنها و تنها از طريق مستمسک و «هويت سياسی» نظام جمهوری اسلامی با اين گروه‏ های اجتماعی امکان تحقق يافت، چنان‏که رژيم در دورانی از حياتِ خود کوشيده است اين عرصه ‏ی اجتماعی را به امريکای لاتين نيز گسترش داده و با تکيه بر تنها پل ارتباطیِ نظامی قرون وسطايی با جهانِ نو و مدرن، يعنی عصيان و مبارزه عليه سلطه ‏ی امپرياليستی، بر دامنه‏ و ميدان عمل خود بيافزايد.

جمهوری اسلامی در آستانه ‏ی چهل و دو سالگی است؛ اين نظام طی دوران حيات خود سه رئيس جمهور وابسته به حزب دمکرات و چهار رئيس جمهور از حزب جمهوريخواه امريکا را تجربه کرده است. در بررسی کنونی خواهم کوشيد به اين دوره‏ های متفاوت پرداخته و با بررسی نحوه ‏ی مداخلات و ارتباطات، به «ترجيح» جمهوری اسلامی بپردازم. اما پيش از اين امر می‏بايست پديده‏ی ديپلماسی را از منظرِ نظامی قرون وسطايی تعريف و تبيين نمود.

ديپلماسی در نظام جمهوری اسلامی

ديپلماسی به معنای روش گفتگوی ميان نظام ‏های سياسی امروز جهان، دانش و روشی است متعلق به دنيای امروز. دولت ‏های مدرن در جهان امروز، حتی در آستانه ‏ی برخورد نظامی ميان دو دولت نيز، ابتدا عرصه‏ های ديپلماتيک و «گفتگو» را تجربه می‏کنند. اين گفتگوها و روش‏های ديپلماتيک، عموماً از کانال‏های شناخته شده در عرف بين ‏الملل در جهانِ نو پيش می‏رود، برخی به نتيجه و توافق انجاميده و برخی خير؛ اما روش و متدِ ديپلماتيک در جهانِ نو، بر پايه‏ی «گفتگو» در کنفرانس‏های بين ‏المللی، سازمان ملل متحد و يا ديگر نهادهای اختصاص يافته به ديپلماسی، سازمان يافته و پيش می‏رود. «نظام نوين» جمهوری اسلامی، اما از همان ابتدای ظهور خود، برای پيشبرد روابط و ارتباطاتِ ديپلماتيک خود، روشی متفاوت، و همسان با ماهيت قرون وسطايی خود برگزيد. ترور و گروگان‏گيری[۴].

نخستين دولتی که نظام جديد را در ايران پس از سرنگونی سلطنت به رسميت شناخت، دولت عراق بود، و نخستين دولتی که آماجِ حملات تبليغاتی وسيع و دامنه ‎دار «نظام نوين» ايران از فردای «انقلاب بهمن» قرار گرفت، همين دولت عراق بود! در حالتی که «دولت موقت» تشکيل شده در پی سرنگونی سلطنت در تلاشِ تنش ‏زدايی و ورود به عرصه‏ی ديپلماسی بين ‏المللی بود، هسته‏ ی اصلیِ قدرت در «نظام نوين»، در همان ابتدا کوشيد با دور زدن و حذفِ اين دولت و قبضه ‏ی کاملِ قدرتِ اجرايی و عملياتی، «ديپلماسی» به روش خود را سازمان ‏داده و پايه ‏های مادی آن را آماده کند. «ديپلماسی»ای که از سويی ارتش عراق را به «قيام» عليه حکومتِ عراق، مردم بحرين و کويت را به سرنگون کردن حکومت آن سرزمين‏ ها و برپايی «نظام اسلامی» فراخواند، و دولت عربستان سعودی را «آل‏سعود خائن‏الحرمين» و يا «غاصبين حرمين شريفين» خوانده و حجاج ساليانه را به شورش عليه اين «آل‏سعود» دعوت کرد!

اين «ديپلماسی» در تداوم خود در سيزده آبان‏ماه ۱۳۵۸ اقدام به تهاجم به سفارت امريکا در تهران توسط عده ‏ای «دانشجو» و به گروگان گرفتنِ سفير و کارکنان اين سفارت کرد. اقدامی که توسط هسته ‏ی اصلی قدرت در نظام نو سازماندهی شده بود، در واقع از نخستين اقدامات «ديپلماتيک» نظام نوين در سطح بين ‏المللی بود؛ خمينی در رابطه با گروگان‏گيری کارکنان سفارت امريکا در تهران گفت:

«آن مرکزی که جوان‏های ما رفته ‏اند و گرفته ‏اند آن‏طوری‏که اطلاع داده ‏اند مرکز جاسوسی و توطئه بوده است ... آنها به فعاليت افتاده‏ بودند که ما دخالتی بکنيم و به جوانها بگوئيم که بيرون بيائيد... امروز روزی نيست که ما بنشينيم و نگاه کنيم امروز خيانت‏های زيرزمينی در کار است که در همين سفارتخانه طرح ‏ريزی می‏شود و عمده ‏اش از شيطان بزرگ امريکاست ... بايد بدانند در ايران باز انقلاب است انقلاب بزرگتر از انقلاب اول بايد آنان سرجای خود بنشينند و اين خائن را زود برگردانند و آن بختيار خائن را هم انگلستان زود برگردانند...» روزنامه اطلاعات سه‏شنبه ۱۵ آبان ۱۳۵۸

اين اقدام «ديپلماتيک» طی تمام سال‏های حيات نظام جمهوری اسلامی، معرفِ متد و روشِ «ديپلماسی» حکومت جمهوری اسلامی در ارتباط با جهان بوده است. نخستين اقدامِ دولت امريکا در مقابله با اين «ديپلماسی» جمهوری اسلامی، قطع روابط و توقفِ فروش و سرويس‏دهی به ادوات و سلاح ‏های ارتش ايران بود؛ دولت کارتر در تلاشِ آزادسازی گروگان‏های امريکايی در سفارتِ امريکا در تهران، حتی کوشيد گروهی از نظاميان امريکايی را در طبس پياده کرده و اقدام به آزادسازی گروگان‌‏ها به روشِ نظامی بنمايد، که نافرجام ماند.

هسته‌‏ی اصلیِ «نظام» تازه به قدرت رسيده، اما از طريق واسطه ‏های مختلف، از جمله دولت الجزاير، در تلاشِ پيشبردِ اهدافِ خود، يعنی تثبيت و استقرارِ حکومتِ تازه بود؛ با نزديک شدنِ انتخابات رياست جمهوری امريکا دو گزينه در مقابلِ مردم امريکا و البته جمهوری اسلامی قرار می‏گرفت، حزب دمکرات با جيمی کارتر، حزب جمهوريخواه با رونالد ريگان. نظامِ نو در همين ابتدا می‏بايست «ترجيح» خود را در ميانِ جناح‏های سياسی امريکا بنماياند.

دولت کارتر از ابتدا با شعار و تاکيد بر رعايت حقوق بشر به قدرت رسيده بود، مبتکر نخستين اقدام صلح در خاورميانه، در جهتِ تنش ‏زدايی بود، کنفرانس کمپ‏ديويد را سازمان داده و به حالتِ جنگی ميان اسرائيل و مصر پايان داده بود؛ در سویِ ديگر دولت مهدی بازرگان در تلاش بود جهت تغيير روند ارتباطات ميان رژيم تازه به قدرت رسيده در تهران و دولت امريکا اقداماتی سامان دهد؛ سرِ گفتگوهايی را با نمايندگان دولتِ کارتر باز کرده بود، و سودای حضور در جامعه ‏ی جهانی با هويتی «تازه» را داشت؛ اما اين دولت نام «موقت» بر خود داشت، از نظر نظام نو در تهران نيامده بود که بماند. ريشه‏ های نظام نوين به قرون وسطا متصل بود، و طبعاً رفتار «ديپلماتيک» و کنش در عرصه ‏ی بين ‏المللی خويش را نيز با همان معيارهای قرون وسطايی تنظيم می‏کرد؛ دولت بازرگان خود به فاصله ‎ی کوتاهی با استعفا به حيات خود پايان داد، اما حاکمان جديد، به کنار زدن اين دولت و مسئولينِ آن، که اندک خصايص مدرن و به روز داشتند و لااقل همچون گردانندگانِ اصلیِ نظام نوين «نابهنگام» تاريخی نبود، اکتفا نکرده، سخنگوی همين دولت، عباس اميرانتظام، را به جرمِ مذاکره با امريکا، يعنی همان‏که خود به روش پنهانی انجام می ‏دادند[۵]، به زندان ابد محکوم کردند.

حاکمان جديد، به قصد اشاعه ‏ی اين روش در روابط بين‏المللی، با شعارهای «مرگ بر سه مفسدين/ کارتر و سادات و بگين» نخستين گام‏های ارتباط با دولت امريکا و روند ارتباطات بين ‏المللی را پايه گذاشتند. دولت کارتر در واکنش به گروگان‏گيری و سياست‏های در پيش گرفته ‏ی جمهوری اسلامی، در ۱۲ نوامبر ۱۹۷۹ به واردات مواد نفتی از ايران پايان داده و دو روز بعد در ۱۴ همين ماه، دارايی ‏های ايران را در امريکا بلوکه کرد. نظام نوين از فرصتِ فراهم آمده در فضایِ مناقشه و «تخاصم» با امريکا استفاده نموده، در داخل کشور در ژانويه‌‏ی ۱۹۸۰ نزديکان آيت‏اله شريعتمداری را دستگير و اعدام کرد، سرکوب در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، و يک‏يک سازمان‏های سياسی ترقي‏خواه را به اعلا درجه‏ی خود رسانيد؛ حکومت و نظامِ تازه به قدرت رسيده مهم‏ترين وظيفه ‏ی خود را از همان ابتدا به محدود کردن آزادی ‏ها و سرکوبِ گسترده ‏ی هر نوع حرکت و جنبشی که نشانی از تفکر چپ داشت اختصاص داد. در ارتباط با امريکا، خمينی در آوريل اين سال اعلام کرد که سرنوشت آزادی گروگان ‏ها را به تشکيل مجلس شورای اسلامی (منعقده در خرداد ۵۹) موکول خواهد کرد. فردای سخنِ خمينی، کارتر در 7 آوريل ۱۹۸۰، بطور يک‏جانبه روابط امريکا را با ايران قطع کرد و دو هفته ‏ی بعد عمليات کوماندويیِ نجات گروگان‏ها را سامان داد، که اين عمليات با نقص فنی و طوفان نابهنگام شن در طبس ناموفق مانده و موجب مرگ هشت نفر از نيروهای امريکايی شد.

اين مجموعه تحولات همزمان بود با اوج‏گيری مبارزاتِ انتخاباتی در امريکا، جيمی کارتر رئيس‏جمهور از حزب دمکرات در تلاشِ کسب آرا برای دور دوم رياست جمهوری، و رونالد ريگان، کانديدای حزب جمهوريخواه در تلاش ورود به کاخ سفيد بودند. نمايندگان حکومتِ تازه به قدرت رسيده در ايران، در داخلِ کشور عرصه و ميدان سرکوب داخلی را هر چه گسترده ‏تر، و در ارتباط با امريکا با هر دو کانديدا در حال گفتگوهای پنهانی و تلاش جهت کسب امتياز بودند. به نظر می‌‏رسد مقامات نظامِ نو در تهران در انتخابِ ميانِ گزينه‏‌های موجود در امريکا، انتخابِ خود را برای ترجيحِ فردِ ساکنِ کاخ سفيد در سال‌‏هایِ پيشِ رو کرده بودند.

رونالد ريگان، کانديدای جمهوريخواه، در عين تماس‌‏های پنهانی با نمايندگان رژيم نوخاسته در تهران و طلب طولانی ‏تر کردنِ مدتِ اسارت گروگان‏‎ها، از اين امر حداکثر استفاده‏ ی تبليغاتی را برد؛ بر پايه‏ی توافق با مسئولين رژيم و گفتگوهايی به واسطه‏ی وزير امور خارجه ‏ی الجزاير، گروگان‏های امريکايی پس از اسارتی ۴۴۴ روزه در آستانه‌‏ی ورود رونالد ريگان به کاخ سفيد آزاد شدند.

برای به دست آوردن تصويری عمومی از نحوه‏ی رفتار دو حزب حاکم در ايالات متحده با نظام نوين استقرار يافته در ايران، شايد بهتر باشد دوره‎های مختلف تقسيم قدرت در ايالات متحده را ميان احزاب دمکرات و جمهوريخواه و نوع رابطه ‏ی آن‏ها با جمهوری اسلامی طی چهار دهه ‎‏ی اخير را مورد بررسی قرار دهيم. به جز دوران پايانی حضور جيمی کارتر و گروه او در کاخ سفيد که مصادف با آغاز جمهوری اسلامی در ايران بوده است، اين چهار دهه به دو دوره‏ ی هشت ساله‏ ی حضور حزب دمکرات در کاخ سفيد (بيل کلينتون و باراک اوباما) و چهار دوره حضور حزب جمهوريخواه در اين مکان تقسيم شده است. (رونالد ريگان، هشت سال؛ جورج بوش پدر، چهار سال؛ جورج بوش پسر، هشت سال؛ دونالد ترامپ، چهار سال)

رونالد ريگان (حزب جمهوريخواه) ۱۹۸۹ ـ ۱۹۸۱

آزادی گروگان‏های سفارت امريکا، هديه ‏ی آيت‏‌اله خمينی به رونالد ريگان در ابتدای ورود به کاخ سفيد در ۱۹۸۱ بود. رونالد ريگان روز ۲۰ ژانويه ۱۹۸۱ به عنوان رئيس جمهور امريکا به کاخ سفيد قدم گذاشت و گروگان‌‏های سفارت امريکا در تهران در همين روز آزاد شدند. در مقابل آزادی گروگان‌‏ها دولت امريکا وعده کرد، از «مداخله در امور داخلی ايران» اجتناب کند، اموال بلوکه شده‏‌ی ايران را در امريکا آزاد کند، و در نهايت تعقيب و پيگرد قضايی گروگان‏گيرها را در دستور کار نگذارد[۶].

شاه سابق ايران در منطقه ملقب به «ژاندارم امپرياليسم» بود؛ نقش برجسته ‏ای که ايران در رابطه با سياست خاورميانه ‏ای امريکا به عهده داشت، ايجاد سدی قدرتمند عليه نفوذ و گسترش تفکر چپ و انقلابی در منطقه بود؛ جای پای ديکتاتوری شاه در سرکوبِ عمده‏ ی جنبش‏ها و تحولات منطقه ‏ی خاورميانه به شکل نهان و آشکار مشخص بود؛ سرکوب جنبش انقلابی ظفار، همکاری با دولت‏های عراق و ترکيه در سرکوب و زمينگير کردن جنبش کرد، سرکوب وسيع و گسترده ‏ی هر نوع انديشه‏ ی تحول ‏خواهی در درون کشور، با انتساب آن به مارکسيسم و انديشه ‏ی چپ و ... از رژيم شاه سابق ايران، ژاندارم قدرتمندی برای خليج فارس و منطقه ساخته بود.

رونالد ريگان نماينده ‏ی گرايشی خاص در حزب جمهوريخواه بود، "ويژگی برجسته‏ی دولت ريگان و حاميان انديشگیِ او آنتی ‏کمونيسم، مخالفت با سياست تامين اجتماعی (Welfare) و پيشبرد سياست مداخله ‏جويانه ‏ی امريکا در جهانِ سوم بود.[۷]" وجه مشترک قدرتمندی که دولت ريگان و نظام تازه به قدرت رسيده در ايران را در کنار يکديگر قرار می ‏داد، آنتی کمونيسم عميق هر دو جريان بود؛ ريگان از آنتی ‏کمونيسم خود، مبارزه و ريشه‏ کن نمودن «امپراطوریِ شر[۸]» را پی می‏گرفت، و نظام تازه به قدرت رسيده در ايران، از منظری قرون وسطايی به دنبالِ ريشه ‏کن نمودن و نابودیِ هرآنچه که نشانی از ترقی و مدرنيته داشت؛ از اين منظر هرآنچه که نشانی از تجدد، دمکراسی، حقوق زنان، حقوقِ شهروندی و انسانی و ... در خود داشت، در تضاد با تفکرات و ساختار قرون وسطايی قرار گرفته و مستوجب عقوبتی همچنان قرون وسطايی بود.

اگر آنتی کمونيسم دولتِ ريگان ويژگیِ اصلی آن بود، در عوض در جمهوری اسلامی، آنتی ‏کمونيسم تنها يکی از خصوصيات بود؛ جمهوری اسلامی همه‏ی نشانه های ضديت با ترقی‏خواهی را يک‏جا در خود داشت. ريگان که طی هشت سال اقامت در کاخ سفيد، همه‌‏ی تلاش و همت خود را متوجه سرکوب هر نوع جنبش ترقيخواهی در هر سوی جهان کرده بود[۹]، در تهران متحدِ عملی ‏ای در راستای اهدافِ ايدئولوژيک خود يافته بود. او در منطقه دولتی می‌‏خواست که همچون نظام پيشينِ ايران، در برابر «خطر کمونيسم»، مقابل هر نوع گرايش ترقيخواهی بايستد، غافل از اين که اين نظام نه فقط «ضد کمونيست»، بلکه در تقابل با همه ‏ی نشانه ‏های تجدد و تمدن از هر منظری است[۱۰].

جمهوری اسلامی در داخل کشور همين مسير را در پيش داشت، و هرگونه بارقه‏ی ترقيخواهی و طلب دمکراسی در هر گوشه ‏ی کشور را به شديدترين وجه سرکوب کرد، در مرزهای شرقی، همسو با تمايلات ريگان در کنار «مبارزين آزادی[۱۱]» و ارتجاعی ‏ترين جريانات منسوب به «مجاهدين افغان» قرار گرفته و آشکار و نهان به حمايت از آن‏ها برخاست؛ و در مرزهای غربی خود نيز در جنگی ويرانگر با عراق درگير شده بود.

حکومت تازه به قدرت رسيده در تهران، با تحريم ‏های اعمال شده توسط دولت کارتر، ممنوعيت فروش سلاح، و بازداشتنِ باقی کشورهای جهان از معاملات سياسی، تجاری و نظامی با آن، به روش معهود خود برای حل مشکلات و کمبودهايش، يعنی گروگان‏گيری شهروندان غربی و بمب‏گذاری در معابر عمومی اقدام کرد؛ در گام‏های نخست با استفاده از فضای ناامن و جنگ داخلی در لبنان با سازماندهی و تجهيز گروه‏های مسلح طرفدار خود، گروگان گيری از شهروندان آلمان، انگلستان، فرانسه، امريکا و ... در صدر اقداماتِ «ديپلماتيک»اش قرار گرفت، تا اين دولت‏ها را از فروش سلاح و جنگ‌‏افزار به عراق بازدارد[۱۲]. در حالی‏که نظامِ نوين خود برای تهيه‏ ی سلاح و تداوم جنگ با عراق، ناچار به خريد و تهيه‌‏ی جنگ‏‌افزار از بازار قاچاق بود.

در پیِ کشتار و قتلِ عام فلسطينی ‏های ساکن اردوگاه ‏های صبرا و شتيلا توسط جريانات فالانژ لبنان با حمايت و همکاری ارتش متجاوز اسرائيل، در سپتامبر ۱۹۸۲ نيروهای امريکايی، فرانسوی و ايتاليايی، به عنوان نيروهای حافظ صلح در لبنان مستقر شدند، اما در اکتبر ۱۹۸۳ کاميونی مملو از مواد منفجره در مقابل پايگاه نيروهای حافظ صلح امريکايی واقع در فرودگاه بيروت منفجر شد، که ۲۴۱ نفر از سربازان امريکايی را کشته و ۶۰ نفر را زخمی کرد. انفجاری که به حزب‏اله لبنان نسبت داده شد و چند ماه بعد در فوريه ۱۹۸۴ به خروج نيروهای حافظِ صلحِ امريکايی از لبنان منجر شد؛ در همين دوران است که دولت ريگان با دل بستن به جناح رفسنجانی و اميد «اعتدال»، روشی متفاوت و البته پنهان از باقی جهان، رابطه با نظام جمهوری اسلامی در پيش می‏‌گيرد. در همين دوران هم هست که دولت ريگان خرسند از رفتار و سياستِ در پيش گرفته ‏ی جمهوری اسلامی در تقابل با مجموعه ‏ی جريانات منسوب به چپ در ايران، با در اختيار نهادن اطلاعات وسيع و گسترده در اختيار مسئولين حکومتیِ ايران، زمينه ‏های قلع و قمع دو جريان منسوب به چپِ حزب توده و سازمان اکثريت که همچنان در اردوی حکومتی ‏اند را فراهم می‏کند، و يورش گسترده ‏ی حکومتی به اين دو جريان را مورد حمايتِ اطلاعاتیِ گسترده قرار می ‏دهد؛ همه‌‏ی اين ياری ‏رسانی ‏ها و اميد بستن ‏ها به ساختار حکومت جمهوری اسلامی موجب ايجاد کوچک‏ترين تغييری در اقدامات و روش‏های «ديپلماسی» جمهوری اسلامی نمی‏شود، اما بر مهارت و کارآيیِ آنان در فريبکاری و ريا هر دم می ‏افزايد[۱۳].

مجموعه‌‏ی اين رفتارهای دوگانه از هر دو سو، در حالی است که در بهار ۱۹۸۳ دولت ريگان تلاش ديپلماتيکی را برای متقاعد کردن باقی دولت‏های جهان بر عدم فروش سلاح به ايران آغاز کرده است. در مقابل حزب‏اله لبنان به اشاره‌‏ی تهران، هفت امريکايی را در لبنان به گروگان گرفته. دولت ريگان در حالی‏که از سويی ديگران را به تحريم فروش سلاح به جمهوری اسلامی تشويق می‏کرد، خود در تصور تقويت جناح رفسنجانی به عنوانِ «جناح معتدل» نظام جمهوری اسلامی می‏کوشيد تا راه‏های مصالحه و کنار آمدن با اين نظام را با به کار گرفتنِ سياست چماق و هويج دنبال کند. در ۱۷ ژوئيه ۱۹۸۵، رابرت مک ‏فارلين مشاور امنيت ملی در دستورالعملی امريکا را به نزديکی با ايران فرامی‏‌خواند:

«ايران در حال تغييراتی مثبت و پوياست. بی ‏ثباتی ناشی از جنگ ايران ـ عراق، وخامت اوضاع اقتصادی و جنگ قدرت در درون رژيم می‏تواند در ايران تغييراتی عمده و جدی در پی داشته باشد. برای بهره ‏بری از هر گونه جنگ قدرت درون رژيم ايران، اتحاد شوروی از موقعيتِ بهتری نسبت به ايالات متحده برخوردار است ... ايالات متحده می‏بايست دوستان و متحدان خود را قانع به کمک به ايران کند، تا ايران قادر به رفعِ نيازهای وارداتی خود شود، [از اين طريق] جذابيتِ کمک از جانب شوروی را کاهش دهد ... اين پيشنهاد در برگيرنده ‏ی ارسال کمک‏های نظامی [به ايران] هم هست»[۱۴]
واينبرگر، وزير دفاع، و جورج شولتز وزير خارجه، با توجيه اين‏که دولت امريکا جمهوری اسلامی را دولت حامی تروريسم خوانده، به مخالفت با اين طرح پيشنهادی برخاستند؛ تنها موافق ادامه‏ی طرح ويليام کيسی رئيس CIA بود که از ايده‌‏ی فروش سلاح به جمهوری اسلامی دفاع کرد.

در مقابل خاصه‌‏خرجی ‏های دولت ريگان در حمايت آشکار و نهان از ايده‌‏ی «استحاله» و حضور جناح «معتدل» در ساختار حکومت، رژيم جمهوری اسلامی در عوض، به روشی قطره‌‏چکانی به «آزادی» هفت گروگان امريکايی در دستِ حزب‏اله لبنان دست زد.

استراتژی دولت ريگان در جنگ ايران ـ عراق ادامه‏‌ی جنگ و فرسايش دوطرفِ درگيری بود؛ امری که اتفاقاً استراتژیِ برگزيده‏‌ی آيت‌‏اله خمينی نيز بود، منتها با هدفی متفاوت؛ خمينی با تاکيد بر شعارهای «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه از عالم» و «جنگ، جنگ، تا پيروزی» هدفِ تثبيت و استقرار کاملِ رژيم را داشت، او در شرايطی که تغيير توازنِ قوای اجتماعی در چشم‏انداز بود و نظامِ نو هر روزه به سرکوب گسترده‌‏تری متوسل می‏‌شد، جنگ و ادامه ‏ی آن را به‌مثابه «نعمت» معرفی می‏‌کرد، که در خدمت استقرار و ماندگاری نظام است. هر آن‏گاه که «نظام مقدس» با ضعف و فترت روبرو شد، دولت ريگان، و شيمون پرز نخست‏وزير اسرائيل با واسطه و بی‏واسطه به ياری تسليحاتی رژيم برخاستند و هر گاه عراق با کمبود اطلاعات و فشار مواجه می ‏شد، امريکا به ياری اطلاعاتیِ عراق برمی‏‌خاست. حشر و نشرِ پنهانی و اميد بستن به «اعتدال» جمهوری اسلامی تحتِ زعامتِ رفسنجانی کارنامه‌‏ی اصلی دولت ريگان در رابطه با جمهوری اسلامی بود؛ اما اين امر نه به اين معنا بود که جمهوری اسلامی غافل از ملزومات اين "بازی" باشد، که در اين ترفندها به مرحله‌‏ی استادی رسيده بودند. در ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۵ در تداوم دريافت موشک‌‏های ضد تانک و سلاح‌‏های ارسالی از طريق اسرائيل، شماری ديگر موشک ضد تانک تاو (۴۰۸ موشک) به جمهوری اسلامی تحويل داده شد، و در مقابل روز ۱۵ سپتامبر جهاد اسلامی در لبنان کشيش امريکايی گروگان گرفته شده، بنجامين واير را آزاد کرد؛ لحنِ گفتارِ جمهوری اسلامی با اروپا و امريکا هم طابق‌‏النعل‌‏بالنعل همان «چماق و هويج» بود که ريگان با خودشان در پيش گرفته بود، اگر ريگان در مقابل نرمش حکومتی‌‏ها اسلحه به آن‌ها می‌‏داد، جمهوری اسلامی، در مقابل گروگانی آزاد می‌‏کرد، تا در دور بعدی يکی ديگر را به گروگان بگيرد.

رفسنجانی رئيس مجلس : «"آلمانی‏ها در روابط آينده با ما به اين شرط که مصالح انقلاب و جمهوری اسلامی را در نظر داشته باشند، شانس خوبی دارند و از جمله بايد همانند فرانسه در خصوص فعاليت‌‏های ضدانقلاب در آن کشور تجديدنظر به عمل آورند[۱۵]» (کيهان ۲۸ ارديبهشت ۱۳۶۶)

ريگان طی اقامت در کاخ سفيد، در اشتياق به‌ره‏بری از همه‌ی نقاطِ مشترکِ خود با سردمداران تازه به قدرت رسيده در تهران، در کارِ همراهی با رژيم نو در تهران بود. در همين راستا مک‏ فارلين در مصاحبه ‏ای سفر پنهانی خود به تهران را با سفر کيسينجر به چين همسان می‏‌دانست. او پيامد سفر کيسينجر به چين را تحکيم روابط با امريکا، و اتحاد چين با امريکا توصيف کرد. کيهان که به احتمال بسيار در جريان همه ‏ی آمد و شدهای پنهانی و روند سياست‌‏های برگزيده ‏ی نظام بود، همان موقع در سرمقاله ‏های خود سياست عمومی و اشتياقات درونی را برملا می‏‌کرد:

«در اين نکته ترديدی نيست که گرايش غرب و کشورهای منطقه به بهبود مناسبات خود با ايران همگی از اين واقعيت ريشه می‏‌گيرد که در انزوا و فشار قرار دادن جمهوری اسلامی سبب تعميق انقلاب و اقتدار هرچه بيشتر نيروهای عدالت‌‏طلب و ضداستکبار و نيز گسترش موج مبارزاتی در منطقه می‏‌گردد... می‌‏توان مطمئن بود که از رهگذر سياست و ديپلماسی جاری ايران، موفقيت‏‌های زيادی نصيب جمهوری اسلامی ايران گردد.» (کيهان ـ يادداشت روز صدام در محاصره‌ای همه‏ جانبه ب. گرامی، ۲۶ آبان ۱۳۶۵)

در واقع طی دوران ريگان، به رغم شعارهای اين دولت و پاسخ‌‏های شعارگونه‌‏ی سران جمهوری اسلامی، نظام تازه به قدرت رسيده در ايران نه تنها تضعيف نشد، بلکه با حمايت آشکار و نهانِ کاخ سفيد از اين حکومت، چه در سياستِ تداوم جنگ، کمک و ياری اطلاعاتی و نرد عشق باختن با «جناح اعتدالی»، به تثبيت و استقرار نظام هرچه بيشتر کمک شد.
جورج بوشِ پدر (حزب جمهوريخواه) ۱۹۹۳ ـ ۱۹۸۹

جورج بوش، روز ۲۰ ژانويه ۱۹۸۹ در سخنرانیِ ورودی ‏اش به کاخ سفيد در رابطه با رژيم ايران اعلام کرد، «حسن نيت [شما] با حسن نيت پاسخ داده خواهد شد»[۱۶]. دوران رياست جمهوریِ جورج بوش پدر مصادف بود با فروپاشی اتحاد شوروی، فروريختن ديوار برلين، يکی شدن دو آلمان و البته تداوم سياستِ منطقه‌ایِ دولت ريگان در خاورميانه، يعنی تلاش در «اعتدال» جمهوری اسلامی. حمله‌‏ی نظامی به پاناما و سپس عراق اصلی ‏ترين تحولاتی است که در دوران چهارساله‏‌ی حکومت بوش اتفاق افتاد.

نظام نوپای ايران که در همان دهه ‏ی اول حياتِ خود، دولت موقتی تقريباً يک ساله و چهار رئيس جمهور و دو «رهبر» را تجربه کرده بود، در زمينه‌‏ی «ديپلماسی» رياکاری، گروگان‏گيری و البته ترور به مهارت و کارآيی کافی رسيده بود، دولتِ جورج بوش [پدر] نيز، در ادامه‌‏ی سياستِ دولتِ پيشينِ خود، هر آن‌چه در چنته داشت، در جهتِ «اعتدال» و تقويتِ جناحِ معتدل (نامِ ديگری که دولت ريگان به رفسنجانی و همراهان او داده بود) در کار گرفت.

«امريکايی‏‌ها معتقدند جناح ميانه‌رويی به رهبری هاشمی رفسنجانی، رئيس مقتدر مجلس که يکی از جانشينان خمينی محسوب می‌‏شود، وجود دارد که تمايل به نزديکی با امريکا دارد ... با اين‌‏حال کارشناسان امر مطمئن نيستند که رفسنجانی واقعاً تمايلی به نزديکی به امريکا دارد و يا هدف فريبِ مسئولين دولت ريگان در مورد وجود جناحی معتدل در ايران است.[۱۷]»

در کنار حمايت‏‌های آشکار و نهان امريکا از جمهوری اسلامی، متحدان اروپايی ‏اش نيز در صدد تماس و «عادی‏سازی» رابطه با اين نظام برآمدند و طرفه اين‌‏که جدا از چشم پوشيدن بر ترورهای پی در پیِ عوامل جمهوری اسلامی در اروپا و باقی مناطق جهان، شروع به پرداخت ‏های معتنابهی به اين نظام نيز نمودند:

«با حل اختلافات مالی ايران و فرانسه، پاريس يک ميليارد دلار به تهران می ‏پردازد. ... از اين مبلغ ۵۵۰ ميليون دلار ظرف ۴۸ ساعت آينده به حساب جمهوری اسلامی ايران واريز خواهد شد و ۴۵۰ ميليون دلار باقی‏مانده در سه قسط طی سال آينده پرداخت خواهد شد. دولت فرانسه پيش از اين در چارچوب حل اختلافات مالی دو کشور ۶۳۰ ميليون دلار به ايران پرداخت کرده بود.» (رسالت ۹ دی ۱۳۷۰)

اين مماشات با حکومت در فاصله ‏ی زمانی ‏ای صورت می‌‏گرفت که گروگان‏‌های انگليسی، فرانسوی، آلمانی، امريکايی و ... هم‌چنان در لبنان در اختيار جهاد اسلامی، حزب‏‌اله و باقی گروه ‏های وابسته به جمهوری اسلامی بودند، شمار بزرگی از وابستگان اپوزيسيون ايرانی در فرانسه، آلمان، سوئد، ترکيه و باقی نقاط جهان هدفِ ترور و کشتار تروريست‌‏های اعزامی تهران قرار می‏‌گرفتند.

«... صادر کنندگان بريتانيايی دست و پای‏شان از اين بسته است که دولت اصرار دارد که تنها زمانی روابط کامل با ايران برقرار خواهد شد که سه گروگان بريتانيايی در لبنان که در بند گروه‌‏های طرفدار ايران هستند، آزاد شوند.» (مجله‌‏ی «ميدل ايست»، اوت ۱۹۹۱)

«سفير ايران در آلمان اعلام کرد: اسرای آلمانی در لبنان در صورت آزاد شدن دو زندانی لبنانی در آلمان آزاد می‏‌شوند. سيد حسين موسويان سفير ايران در آلمان در تلويزيون اين کشور گفت: دو مددکار آلمانی که در ماه مه ۱۹۸۸ به گروگان گرفته شدند... بستگان حمادی حاضرند در صورت آزاد شدن دو فرزندشان که در آلمان زندانی هستند، گروگان‏های خود را آزاد کنند.» (اطلاعات، ۲۳ مرداد ۱۳۷۰)

درست در حالی که جورج بوش [پدر] نيروهای نظامی خود را به تسخير پاناما و دستگيری نوريگا اعزام می‌‏کرد، جمهوری اسلامی به ارسال سلاح درون هواپيماهای مسافربری به بوسنی می‌‏پرداخت، و جامعه‌ی جهانی که در سودای «جناح معتدل» جمهوری اسلامی سرگرم باختن نرد عشق با رفسنجانی بود، تنها به غرولندی بسنده می‏‌کرد.

«... به گزارش راديو دولتی لندن، سازمان ملل يک هفته به دولت ايران مهلت داد تا توضيح دهد چرا با هواپيماهای مسافربری اسلحه حمل کرده است. به نظر می ‏رسد ايران اين سلاح‌‏ها را به قصد تحويل به مسلمانان بوسنی ارسال کرده است... آقای رفسنجانی ارسال هرگونه سلاح از طرف ايران را تکذيب کرد.» (رسالت، ۲۱ شهريور ۱۳۷۱)

اين غرولندها در حالی بود که جمهوری اسلامی پيش از اين همه‌‏ی کشورهای عربی منطقه را از تهديدات و حملات تروريستی خود بی‌‏نصيب نگذاشته بود. در پی حملات تروريستیِ گروه‏‌های وابسته به جمهوری اسلامی، مصر، کويت، تونس، موريتانی روابط خود را با رژيم حاکم در ايران قطع کرده بودند، تونس سفارت جمهوری اسلامی را تعطيل کرده و مصر هم همين کار را با دفتر حافظ منافع ايران در مصر کرده بود.

ادامه دارد...................

-------------------
پانویس

[۱] - در اينجا عامدانه از ترکيب «گرايش ترامپ» استفاده می‏کنم، چرا که به گمان من، اين گرايش معرفِ گرايش عمومی حزب جمهوريخواه نيست، و با پايان دوران ترامپ، حزب جمهوريخواه خواهد کوشيد خود را از پس‏لرزه‏های اين گرايش مبرا کند. اين گرايش را می‏توان به نوعی «ترامپيسم» خواند، که در سطور آينده خواهم کوشيد، بشناسانم.
[۲] - اين امر به ويژه در لبنان بسيار مشهود است، پايگاه اصلی جريان تروريستیِ موسوم به «حزب‏اله»، مناطق جنوب لبنان است، که در سال‏های گذشته منطقه‏ی شديداً تحت نفوذ حزب کمونيست لبنان بود، بی‏اعتباری گسترده‏ی جريانات موسوم به «احزاب برادر» و فاصله‏گيری اين دسته از احزاب از اهدافِ ادعايی و انقلابی، اين توده را عمدتاً به سوی ارتجاعی‏ترين گرايش منطقه، حزب‏اله سوق داد. با نگاهی به ترکيب جمعيتی و ظاهر عمومی وابستگان و هواداران اين جريان در لبنان، می‏بينيم که «حزب‏الهی»های لبنان چندان اشتراکات «ايدئولوژيکی» با «نظام نوين» جمهوری اسلامی در ايران ندارند، اما سياست‏های رفاهی نظام جمهوری اسلامی در منطقه‏ی مورد نظر و سرمايه‏گذاری‏های گسترده‏ در جنوب لبنان، اين نيروی وسيع را تبديل به پايه‏های حمايتی رژيم جمهوری اسلامی در منطقه کرده است.
[۳] - فروپاشی اردوگاه موسوم به «سوسياليسم واقعاً موجود» و فاجعه‏ی سياسی جريان تاريخی حزب توده در منطقه و همکاری و همراهی اين حزب به اتفاق «کثريت» با ارتجاعی‏ترين نظام حاکم شده در خاورميانه، کارنامه‏ی باقی احزاب موسوم به «برادر» در اين منطقه، اعتبارِ «چپ» خاورميانه‏ای را با صدماتی جدی روبرو کرد. تصويری که اين دسته جريانات، از چپ ارائه کردند، هويت انقلابی «چپ» را نزد توده‏های مردم به شدت آلوده به همراهی و هماهنگی با ارتجاع منطقه کرد؛ امری که هويت تحول‏خواه و انقلابی چپ را به شدت مخدوش نمود، امری که به جرئت می‏توان آن را «بحران هويت چپ» نام داد. بحرانی که در جا و موقعيتی متفاوت می‏بايست به آن پرداخت.
[۴] - در کلامی ديگر می‏توان اين سياست عمومی جمهوری اسلامی را با «خشونت» تعريف کرد؛ خشونت از نوعی که تنها در جوامع بدوی و پيشاشهرنشينی قابل تبيين است؛ در واقع در ساختار پيشاسرمايه‏داری و در ساختاری پيشاشهری، در شرايطِ فقدانِ نهادهای مدرن، ساکنان دستيابی به ملزومات و نيازهای خود را تنها از طريق توسل به خشونت و مخاصمه پيش می‏برند، ساختارِ نظامِ جمهوری اسلامی، از آنجا که ريشه در قرون وسطا دارد، در نتيجه درک و شناختی از کارکرد نهاد واسط و طبعاً ديپلماسی در رفتارِ خود ندارد.
[۵] - موضوع رابطه با امريکا در نظام جمهوری اسلامی، همواره يکی از مسائلِ پر مناقشه ميان جناح‏های مختلف حکومتی بوده است؛ ارتباط با امريکا تا زمانی درست و خوب است، که توسط «ما» صورت بگيرد و نه جناح و يا گرايش ديگر. عباس اميرانتظام به جرم شرکت در مذاکراتِ علنی و اعلام شده با نمايندگان دولت کارتر به جرم «جاسوسی» به حبس ابد محکوم شد و نزديک به دو دهه از عمر خود را در زندان و باقی سال‏ها را نيز تحت‏نظر گذراند، اما باقی مقامات «خطِ امام» که بطور پنهانی با گروه ريگان در حزب جمهوريخواه در حال گفتگو و بده بستان بودند، در مقامات حکومت تثبيت و تقويت شدند.
[6] - Secrets atomiques : La véritable histoire des otages du Liban, Les Arènes, mars 2002 – Dominique Lorentz

[۷] - انتخابات امريکا، هيلاری يا ترامپ؟ به همين قلم- ۲۶ اکتبر ۲۰۱۶
[۸] - نامی که رونالد ريگان به اتحاد جماهير شوروی داده بود. در اين زمينه مراجعه کنيد به مقاله‏ی ارزشمند دوست گرامی، ناصر مهاجر، «چند نکته پيرامون دولت ريگان»، نشريه‏ی سياسی ـ تئوريک آغازی نو، شماره ۲، تابستان ۱۳۶۵
[۹] - تا حد لشکرکشی نظامی به گرانادا و سقوط حکومت تازه به قدرت رسيده در اين جزيره‏ی کارائيب.
[۱۰] - دولت ريگان به استنادِ «وجوه مشترک» با بنيادگرايی اسلامی در ضديت با ترقيخواهی و ضديت با کمونيسم، از نظرگاه سياسی، مالی و نظامی بنيادگرايی اسلامی را در منطقه به شدت مورد حمايت قرار داد، اسامه بن‏لادن در اميرنشين‏های خليج فارس تحت نظارت سازمان CIA به استخدام نيرو برای «مبارزه با شرک و کمونيسم» در افغانستان سرگرم بود، غافل از اين‏که بنيادگرايی اسلامی، تنها با «کمونيسم» در تقابل قرار نمی‏گيرد، که در تقابل با امريکا و هر آنچه که نشانی از تمدن، مدرنيته و تجدد داشته باشد نيز هست، همين جريانِ ساخته‏ی دستِ دولت ريگان، به فاصله‎‏ی چند سال عمليات جنايت‏بار 11 سپتامبر و حمله به برج‏های دوقلوی تجارت جهانی را سازمان داد و در يک روز بيش از سه هزار نفر از شهروندان را به کام مرگ کشيد.
[۱۱] - نامی که ريگان به «مجاهدين افغان» اعطا کرده بود، اين «مبارزين آزادی» شامل گلبدين حکمتيار و اسامه بن‏لادن، کنتراهای نيکاراگوئه و ... بود.
[۱۲] - فروش موشک‏های اگزوست، هواپيماهای سوپراتاندارد و ميراژ فرانسوی، طی دوران جنگ، و سرمايه‏گذاری نظام سلطنت در کمپانی اروديف فرانسه و اصرار رژيم جديد بر بازپس گرفتن نقدی اين اموال، فرانسه و شهروندان اين کشور را در صفِ اول قربانيان تروريسم و گروگان‏گيری‏های جمهوری اسلامی در لبنان قرار داد.گروگان‏گيری‏های عوامل جمهوری اسلامی در لبنان، ابتدا تحت نام گروهی به عنوان «جهاد اسلامی» صورت می‏گرفت، که هسته‏ی اوليه‏ی ساختار «حزب‎اله» لبنان را پايه نهادند.
[۱۳] - در همين دوران «مغازله» دولت‏ ريگان و باقی دول غربی با جمهوری اسلامی، تنها چند نمونه‏ی کوچک از اقدامات تروريستی جمهوری اسلامی و وابستگان منطقه‏ای اين رژيم از اين قرار است. ۱۸ آوريل ۱۹۸۳، بمب‏گذاری مقابل عمارت سفارت امريکا در بيروت منجر به کشتار ۵۸ امريکايی، لبنانی و شماری توريست؛ ۲۳ اکتبر ۱۹۸۳ دو بمب‏گذاری همزمان در پايگاه نيروهای حافظ صلح امريکايی و فرانسوی در لبنان، که منجر به کشتار ۲۴۱ امريکايی و ۵۸ فرانسوی در دو پايگاه متفاوت شد؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۸۳ بمب‏گذاری در شش نقطه‏ی متفاوت کويت در فاصله‏ی زمانی ۹۰ دقيقه، فرودگاه، تاسيسات نفتی و سفارت‏خانه‏های خارجی هدف بمب‏گذاری بودند؛ ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۴، بمب‏گذاری مقابلِ ساختمان محل اقامت کارمندان سفارت امريکا در شرق بيروت، ۲۴ کشته؛ ۱۴ ژوئن ۱۹۸۵ ربودن هواپيمای مسافری قاهره به سن ديه‏گو و گروگان گرفتن مسافران با درخواست آزادی ۷۰۰ زندانی شيعه از زندان اسرائيل، گروگان گرفتن ۳۹ مسافر امريکايی پرواز و قتلِ يکی از تفنگداران دريايی امريکا که مسافر اين پرواز بود و ...
[14] - Kombluh, Peter; Byme, Malcolm (1993). The Iran-Contra Scandal: The Declassified History. New York: News Press

[۱۵] - از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۷ نظام جمهوری اسلامی بی‏وقفه فرانسوی‏ها را در لبنان به گروگان می‏گيرد، ابتدا مارسل کارتن و مارسل فونتن کارمندان وزارت خارجه‏ی فرانسه در بيروت در خيابان دزديده و به گروگان گرفته می‏شوند، به فاصله‏ی چند هفته ژان پل کوفمن (روزنامه‏نگار) و ميشل سورا (جامعه‏شناس) به جمع گروگان‏ها افزوده می‏شوند، پس از خبر مرگِ ميشل سورا در مارس سال ۱۹۸۶، تلويزيون آنتن دو فرانسه اکيپی خبرنگار برای گزارش اين واقعه به لبنان می‏فرستد، اين اکيپ در همان روزهای اول دزديده شده و به گروگان گرفته می‏شوند، فيليپ روشو، ژرژ هانسن، اورل کومئا، ژان لويی نورماندن؛ و در ادامه‏ی همين روند روژه اوک در ژانويه‏ی ۱۹۸۷؛ ااخراج مسعود رجوی در ژوئن ۱۹۸۷ از فرانسه، از شتاب اين روندِ «گفتگوهای ديپلماتيک» جمهوری اسلامی با طرفِ فرانسوی کاست، و به فاصله‏ی کوتاهی گروگان‏ها برای هديه‏دهی به نخست‏وزيرِ راست‏گرا (ژاک شيراک) در مقابل ميتران، رئيس جمهور سوسياليست، و تقويت شيراک در مبارزات انتخاباتی آزاد شدند. مصادف با همين دوران آلمان نيز گروگان‏هايی در لبنان دارد و رفسنجانی مستقيماً به آن‏ها می‏گويد، که در مقابل امتيازاتِ شما، گروگان آزاد خواهيم کرد.
[16] - goodwill begets goodwill
[17] - Patrick Brogan, The Fighting Never Stopped: A Comprehensive Guide To World Conflicts Since 1945, New York, Vintage Books, 1989