«من آرزویی ندارم» - مرجان



چند سال پیش احسان علیخانی که برای هر اجرایش در صدا و سیمای حکومتی، میلیونها تومان دستمزد می گیرد تا اشک بینندگان را روان کند و جیب خودش را هر روز پر پول تر، نوجوانی را به برنامه اش دعوت کرد،
نوجوانی که نامش کودک کار است، یعنی نه کودکی می کند نه مدرسه می رود نه دست مهربان پدری بر سرش سایه می شود و نه در اتاق خودش کنار انواع و اقسام وسایل آموزشی و تفریحی روزگار می گذراند و نه حتی از سفره ای با غذای گرم برخوردار است و نه حتی کفش و لباس و کیف دارد. وقتی علیخانی از او می پرسد چه آرزویی دارد، پاسخ می دهد؛ آنقدر گرفتار کار کردن هستم که وقتی برای داشتن آرزو ندارم و مجری با تعجب می پرسد: یعنی چه؟ مگر می شود آرزو نداشت؟
بله آقای علیخانی برای شما عجیب است زیرا از قِبَل تحقیر این کودکان مبالغ هنگفتی به جیب می زنی و چنان در رفاه و آسودگی زندگی می کنی که برایت بی آرزو بودن باور کردنی نیست. خودت که خود فروخته ای بیش نیستی به خیلی از آرزوهایت رسیده ای و هم چنان دیگ طمع و آرزوهای رنگ به رنگت می جوشد.
راستی جناب مجری، وقتی با این کودکان کار همکلام شدی و از درد و زجر آنچه به نام زندگی بر آنها تحمیل شده خبردار گشتی، برایشان چه کردی؟ چه کردی که حتی ذوق آرزو داشتن در دلهای کوچکشان جوانه بزند؟
تو و دیگر خودفروشانی که در دستگاه عریض و طویل صدا و سیمای میلی به آلاف و علوفی رسیده اید چقدر به معضل کار کودکان پرداختید؟
چرا فریاد نزدید که اگر ثروت و امکانات این سرزمین غنی و بهره مند، با عدالت تقسیم شده بود ما از دیدن چهره کودکان کار شرمنده نمی شدیم.
حالا تمام کودکان کار به کنار، همین و فقط همین نوجوان را چگونه یاری کردید؟ دستش را گرفتید؟ برای گذشتن از طوفانهای زندگی، ناجی اش شدید؟
اسمش رضا بود ؟ بود، چون دیگر نیست، چون دست از جان شست. چون در فردای نامعلوم، جایی برای خود نمی دید. از بی آرزو بودن خسته بود.
میلیونها نفر اسیر فرقه ای تبهکار شده اند که حتی هوا و غذای مردم را به گروگان گرفته اند و رضاهای بیشماری خسته می شوند.
و گناه این ظلم بی حساب به حساب که نوشته خواهد شد ؟
رضای قصه تلخ ما، خودش را کشت تا بیشتر از این زجر و فشار را تحمل نکند. برای هزاران رضای بریده از زیستن چه خواهید کرد؟

منبع: نبرد خلق شماره 433، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹ ـ ۲۰ ژانویه ۲۰۲۱