لعنت و نفرینِ تاریخ بر جمهوری اسلامی - فرح مدائن

سه‌شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ - ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶

۴۸ سال جنایت، ۴۸ سال داغ، ۴۸ سال زخمی که هنوز از پیکر ایران خون می‌چکد.
لقمان، برادر عزيز و دوست داشتني
گاهی به این فکر می‌کنم که اگر آن روزها اتفاق دیگری می‌افتاد و لقمان امروز کنار ما بود، زندگی‌اش چه شکلی بود؟
لقمان فقط ۲۶ سال زندگی کرد؛ فقط ۲۶ سال. و این «فقط» برای من، سنگین‌ترین واژه‌ی دنیاست. انسانی که می‌توانست هفتاد و چند سال زندگی کند، تنها فرصت کرد ۲۶ سال از این جهان را ببیند و بعد، ناگهان همه‌ی سال‌هایی که می‌توانست پیش رویش باشد، برای همیشه از او گرفته شد.
گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر زنده مانده بود، همسرش چه کسی بود؟ چند فرزند داشت؟ امروز چند نوه دورش جمع می‌شدند؟ چه شغلی داشت؟ چه خاطراتی ساخته بود؟ در روزهای پیری‌اش چگونه می‌خندید؟ آیا موهایش سفید شده بود؟ آیا هنوز همان شیطنت و جوانیِ سال‌های دور را در چهره‌اش می‌دیدیم؟
این پرسش‌ها پاسخ ندارند؛ اما برای من، هر کدامشان پنجره‌ای است به زندگی‌ای که می‌توانست وجود داشته باشد و هرگز فرصت پیدا نکرد.

در ۳۱ شهریور، لقمان همراه با دو دوستش، محمود بابایی‌تالی و حسن جلالی، توسط کمیته دستگیر شدند. آنها را به مقابل خانه آوردند و درباره‌ی لقمان از خانواده پرسش‌های فراوان کردند. همان روز او را به کمیته‌ی میدان فردوسی بردند.
صبح روز بعد، پدر و مادرم و برادر کوچکم او را دیدند که به سوی اوین برده می‌شد.
و چند روز بعد، در هفتم مهر، روزنامه را باز کردیم و نام لقمان را در ميان ٥٧ نفری دیدیم که خبر اعدامشان منتشر شده بود.
در یک لحظه، زندگی ما به «قبل» و «بعد» از لقمان تقسیم شد.
مرگ او برای ما فقط پایان زندگی یک جوان نبود؛ پایان هزاران امکانی بود که هنوز اتفاق نیفتاده بودند.
پایانِ یک همسرشدنِ احتمالی، پدرشدن، پدربزرگ‌شدن، پیرشدن، خندیدن، سفرکردن، کارکردن، دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن. پایان تمام آن سال‌هایی که حق طبیعی هر انسان است که زندگی‌شان کند.

صبح روز بعد به بهشت زهرا رفتیم. گفتند: «اسمش در خاوران است.»
و ما با خاوران آشنا شدیم؛ جایی در جاده‌ی خاوران، دیواربه‌دیوار قبرستان ارامنه.
لقمان، برادر من، در ردیف ۷۸، قبر هفتم به خاک سپرده شده بود.
چه تناقض دردناکی است: انسانی که می‌توانست دهه‌ها زندگی کند، اکنون تمام زندگی‌اش در چند کلمه خلاصه شده است؛ یک نام، یک تاریخ، یک ردیف، یک قبر.
اما برای من، لقمان هیچ‌وقت یک نام در یک روزنامه نبود.
لقمان، برادر من بود.
بیست‌وشش ساله بود و هنوز زندگی‌اش آغاز نشده بود؛ یا شاید بهتر است بگویم، درست در زمانی که می‌توانست شکل واقعی خودش را پیدا کند، از او گرفته شد.
اگر امروز بود، حدود هفتاد و یک، هفتاد و دو سال داشت.
اما در حافظه‌ی من، زمان برای لقمان همان‌جا متوقف شده است؛ در جوانی.
من امروز پیرشدن او را تصور می‌کنم، در حالی که او هیچ‌وقت فرصت پیرشدن پیدا نکرد.
فرزندانش را تصور می‌کنم، در حالی که هیچ‌گاه نفهمیدم آیا اصلاً فرزندی می‌توانست داشته باشد.
نوه‌هایش را تصور می‌کنم، در حالی که هیچ‌گاه وجود نداشتند.
و شاید همین «هیچ‌گاه» دردناک‌ترین واژه‌ی زندگی من باشد.
۴۵ سال گذشته است، اما چگونه می‌توانم با گذشت زمان، زندگی‌ای را که هرگز فرصت زیستن پیدا نکرد، فراموش کنم؟
بعضی فقدان‌ها فقط از دست دادن یک انسان نیستند؛ از دست دادن تمام آینده‌ای هستند که آن انسان می‌توانست با خود به جهان بیاورد.

لقمان رفت، اما فقط خودش نرفت.
تمام آن سال‌هایی که می‌توانست زندگی کند، تمام آدم‌هایی که می‌توانست دوست بدارد، تمام کسانی که می‌توانست پدر و پدربزرگشان باشد، تمام خاطراتی که می‌توانست بسازد و تمام لحظه‌هایی که می‌توانست در کنار ما باشد نیز همراه او از دست رفتند.
و ما ماندیم با خاطرات یک جوان ۲۶ساله و آینده‌ای که هیچ‌وقت نخواهیم فهمید چگونه می‌توانست باشد.
شاید به همین دلیل است که بعد از ۴۵ سال، هنوز وقتی نامش را می‌گویم، باور نمی‌کنم که دیگر نیست.
ذهن انسان مرگ را می‌پذیرد، اما شاید هیچ‌وقت نتواند با زندگیِ نزیسته کنار بیاید.

لقمان، برادر عزیزم؛
تو فقط ۲۶ سال زندگی کردی، اما نبودنت بیش از چهار دهه است که در زندگی ما ادامه دارد.
تو در ۲۶سالگی متوقف شدی؛
اما ما، تمام این سال‌ها، با جای خالی سال‌هایی زندگی کردیم که باید کنار ما می‌بودی.
و شاید این، معنای واقعیِ فقدان باشد:
کسی را از دست بدهی، اما هر سال، به جای او، تمام زندگی‌ای را که می‌توانست داشته باشد دوباره از دست بدهی.
تو برای ما یک خاطره‌ی قدیمی نیستی.
تو پرسشی هستی که بعد از ۴۵ سال هنوز در دل ما زنده است:
اگر لقمان می‌ماند، امروز چه کسی بود؟
و هیچ‌کس پاسخ این سؤال را نمی‌داند.
اما من می‌دانم یک چیز را:
لقمان شایسته‌ی زندگی بود.
شایسته‌ی پیرشدن بود.
شایسته‌ی عشق، خانواده، فرزند، نوه، خنده، آرامش و تمام سال‌هایی بود که از او دریغ شد.
و من تا زمانی که زنده‌ام، او را فقط با مرگش به یاد نخواهم آورد؛
با زندگی‌ای به یاد خواهم آورد که حق داشت داشته باشد و هرگز فرصت نکرد آن را زندگی کند.
لقمان، برادر عزیزم؛
۲۶ سال برای یک زندگی، خیلی کم است.
اما برای دوست‌داشتن تو، برای به یاد آوردنت و برای زنده نگه‌داشتن نامت،:

لقمان، برادر عزیزم؛
۲۶ سال برای یک زندگی، خیلی کم بود.
اما تمام عمر من هم برای دوست داشتن تو، برای به یاد آوردنت و برای زنده نگه داشتن نام و خاطره‌ات کافی نیست.
نه مي بخشيم نه فراموش مي كنيم.