قرینه هایِ موازی - امید آدینه


از مجموعه اشعارِ مُحاکات/ تقدیم به جانْ فدا رفیق بیژن جَزَنی

تاریخ
امتدادِ واژهْ پوش و شعلهْ گُسترِ آسمان و زمین نیست !
تاریخ
مفهومِ نخستینْ عطش،
در طعمِ دیدار است و
زایشِ مرموز و مداومِ بی شمارانْ اتفاق :
مگر می شود
که،
انجمن و امواجِ دریاها
امانت را برنگردانند
مگر می شود که
هجرتِ خون،
از رگانِ محضِ گیاه
هاشورِ کوچ بر فوجِ پرندگان نزند
مگر می شود
که،
خطوطِ مسدودِ برگ بر بیاتِ تلاوت
همان لَمسِ مطرودِ تَن نباشد
و یا مگر می شود که
بی گناهانِ محکوم و
کلماتِ ناسور در صفحاتِ قدیمی
از قیل و بُنِ مُعَمّا و مرگ
برنخیزند
آری !
می دانم که دیگر
انتشارِ رؤیا،
و ازدحامِ صبح
حکایت از چکاوک ،
و ریشه و چراغ ندارد
و ذاتِ مشعلها
به گورْ خوابِ خورشید،
می ماند و
کاسه یِ مبهمِ گُل
عشوه یِ نارسِ پیله و پروانه است
می دانم که پیوسته
و آرام :
خدایگانِ بی مرز
در نقطهْ چینِ فلاکت،
و خشم و جهل
می رویند...
قامتْ خانه هایِ پوسیده و پوچِ بُتان
بر لَحنِ سردِ اجساد، می غُرّند
و نیز،
می دانم
که آن سویِ نخلها
و چشمه ها و ساقه هایِ رو به زوال
که نوْ پردازان اَش
در حلقه هایِ فرتوتِ ویرانی،
می میرند
معرکه ای جز صورتکِ بدْ اقبال نیست
و راویانِ فریب و
خویشاوندانِ بیهودگی
آشکارا به قتلِ هر قناری می روند
و شکوفه ها و زیباییها
بر مهْ آلودِ مسموم
وسوسه می زایند ... لالایی می خوانند
وحتّا !
وقتی دامها و گودالِ آتش
به تناسخ می رسند و
در غلظتِ شب
کامل و مضاعف می شوند
رسولانِ حسرتْ اَندودِ تمامْ عریان
گهواره هایِ بیم و برهنگی را
می جُنبانند
افسوس، و هزارانْ آه و تأسف
گویی وحدتِ تماشا در حبابِ ترانه
کهنهْ فتحِ آدمی ست بر شرحِ دقایق
ولی به گمان اَم ...
این فرسودهْ بامِ آزادی و صلح
رسمِ نوازش و
لَنگرِ مهربانی نیست
و باید :
جُست و جو کُنان ... پرسهْ زنان
جاری شد و
حرفها و جمله ها را
بر نهایتِ کال و خامِ این اوراقِ بی مصرف،
آویزان کرد
و یا !
بی بهانه
به عادتِ آخرینْ ناجی :
همان کولیِ مَحبوس در کرانه هایِ کور
پرده از ترازویِ بیگانهْ جلادانِ یاوهْ فروش
برداشت و
به تقدیرِ من: به کهکشانها و پُلها
و به تقوایِ تو: به مکتبْ سَرایِ جوانه و جرعه
شهادت داد
... اکنون
بگذار میانِ ستاره و سنگر،
بنشینم
و با وسواسِ فراوان !
آفتابْ گونه بگویم و
شبنمْ وار بنویسم
من هر لحظه: به وقتِ رها آباد
از دهانِ کوچک و لَزجِ باغی در بیابان
یا از پُشت و پَسِ پلکهایِ مقصدی دور
می شنوم و می نگرم که :
این ژولیدهْ وسعتِ بی رونق
این پیچکِ رقصان و معصوم بر بلوغِ حیاط
ساده تر نجوا کنم ...
این موطنِ مهتابْ خوانِ ملاقاتْ ممنوع
کابوس می بیند و رنج می برد و زمزمه می کند که کارگران،
مشغولِ بغض و مسلخ و تابوت اَند
می بینی؟ می شنوی؟
زنانِ غَلتیده در عاطفه و عصیان
بر خلوتِ اساطیر،
می گریند
مردانِ ماسیده بر نقاب و نفاق
نطفه و نَثرِ خود را در آیینِ جنگ و منشورِ عَزا
انکار کرده اَند
و زائرانِ قانون و کاتبانِ غَضب و قاضیانِ شکْ آذین
به جشنِ ابلیس و حجلهِ شیاطین رفته اَند
تا گُنگِ پژواکِ شان !
حیرت و هذیان و نالهِ ما باشد
و سفیرانِ طبیعت
... آن شفّاف بالانِ پرستوْ زاد
لذتِ بوناکِ علف بر پیراهنِ ترا
احساس نکنند
-به راستی
این باجه هایِ سانسور و
پاسبانهایِ سخن
این ناطورانِ خیابان و
دَکه هایِ خیال
خوشهْ چینِ افکار و اصوات و استخوانهایند
و فقط :
چشمانِ تسلیم و
دستانِ تسلیّت را
طلب می کنند -

امّا انگار !
همین حوالی
سمتِ آمیزشِ باران و باد با زخمِ خُفته بر نگاه و خاک
کسی یا خبری می آید
کسی با الفبایِ تو
و خبری از جنسِ صدا
صدایی نیکوْ بلند
از عظیمْ عرصه هایِ آغاز: تا خَلاء یک دوست بر خزانِ مجهول اَش
صدایی همچنان غرقه در لُکنت و یأس
صدایی به اندازه یِ ژندهْ قبای ِ پدر
که تشنهْ تر از شهوتِ شمع است
و نشان از قافله ها،
و قلّه ها و قلعه ها دارد
همان صدا
صدایی خشکْ سال در مسیرِ جمجمه ها و کهنْ دیاران
صدایی سپیدْ مزاج بر اُفقْ گاهِ کاشفانِ سَحَر
صدایی به معنی همیشه و هنوز :
در شَقیقه هایِ میله و زنجیر
صدایی که ...
تا واپسینْ نبرد
تا ضیافتِ شومِ باروت و
بَزمِ حقیرِ دشمن
و تا لبخندِ پیروزْ مَستِ بشر بر پرچمِ شورش و اعتراض
خواهد تابید
و پلیدْ پیشه گانِ ناپیدا
و پیامبران و
سُستِ آیاتِ شان
و حتّا قافیه ها و قفسها و قُفلِ بی کلید
بَدَل به هر هجایِ زیستن،
خواهند شد
آری !
صدایی مَصلوب: با ضربآهنگِ قُرون
صدایی مُدَعی
از کومه ها و دخمه هایِ بی فانوس
صدایی سربْ آجین
از تَلَنگُرِ گرمِ روسپیان بر اندامِ روز
خواهد رسید :
صدایی میانِ هرگز و هیچ
صدایی واژگون،
و رُسوبْ گرفته بر فضایی مُعَلّق
صدایی سِمِج
و برفْ گُستر،
در رَدِ پایِ چوپان و
رَمه اَش از رودخانه
صدایی خاص و خالص
صدایی مثلِ هیاهویِ گیجِ اضطراب،
بر احکامِ اهریمن و اعدام
صدایی عینِ خشْ خشِ قدم تا طرحِ تاریکی
صدایی به مانندِ جادو یا معجزه ... نه !
صدایی همچون شَبحِ آرزو،
در دامنه یِ کودکانِ بی نشاط
صدایی از جمعِ حماسه و فلاتِ دریچه و توده ی ِ گندم
و شبیه ابعادِ احتمال
و شاید !
هَمزادِ بوسه های تُردِ پنهانی
صدایی که هنگامِ چخماق و جرقه
اعترافِ جهان و
نغمه یِ واحدِ جانْ داران است
و چونان قصیده ای طولانی
و گاه عبوس !
در شطِ تاول و
اقلیمِ تاوان
تکثیر می شود و
بر حصارْ پیچِ نفرت و نفرین و بطالت
تَقَلا می کند
... بگذار
تا غزلْ فام، و جاودانه بگویم
بگذار تا نایِ قلم بر پیکرِ تازیانه و تبر
برآشوبد
و سبزینهْ جوهرِ فرزندانِ تباهی،
و تبعید
قیمِ هر نسل،
و هر آونگ شود
بگذار تا رویشِ جنگل و
قیامِ کوه
اشارتی باشد رو به پنجره و پندارِ تو
بگذار تا آنْ گونه که،
شاهدان و ناطقان
بر طبلِ هشدار می کوبند
من نیز :
در هندسهِ الفاظ و فاجعه
بنشینم و
صاعقهْ وار
تکاپویِ دانه،
و پنجهِ داس را
بر بضاعتِ این سلسلهْ کاغذِ بی رَمَق ،
ولی پُرحاصل
حَک کنم
بگذار بگویم که ...
قبیله اَم میزبانِ کینه و
میهمانِ مصیبت بود
و شهرِ من: لانه و اندوه اَم
با ملایمِ هر طلوع اَش
به ابیاتی مختصر
به تباری از قِداسَت و فتنه می رسید
اما عاقبت !
در مبارزه و مزرعه
وارثِ هر ترنم شد و
در انتها :
با تاروپودِ طوفان،
و تگرگ
با اندامِ شرف درآمیخت
و مؤمن به خلق
در حضورِ دلقک و دیوانه و دیو، ایستاد و
خطابهِ لاله و ارغوان ،
خواند
و پیرْ کلاهِ اربابْ صفت، گریست
و حتّا !
شعبده بازانِ خَصم و شیون
نعره ها کشیدند ... ضَجّه ها زدند
آری ...
شهرِ من: شهرِ خاموش اَم
شهری گوشه و کنارِ همین جغرافیا
شهری شناور بر خُسوفِ وحشت و ظلم
شهری آشفتهْ حال و
پریشانْ دل
شهری عقیم،
و یائسه
در بسترِ دسیسه و عقده و انتقام
شهری که ناگهان
از حجابِ فقر،
از پوستینِ فاصله و ستم
برخاست
و اراده را با آهن و آوا
کتابْ واره ای کرد
شهری بی عروسک: بی غوغایِ خواهر
شهری در همان نزدیکی: چند وجب مانده به قمار و تاراج
شهری بهتْ زده به نیرنگها و مناره ها و معابد
شهری به مَسلَک کویر در هُرمِ استقامت و آزار
شهری بی پروا،
که همچون سَلَحشورانِ عهدِ عتیق
تا اقوامِ وجدان و ادراکِ ماه
اوج گرفت و
آستانه یِ آفرینش شد
یعنی :
قصّهِ ترس
از قلب تو رَمید
یعنی هویّت،
و خیلِ شناسنامه
به کانونِ بچّه هایِ شرم پیوست و
کولاکِ طمع،
فرو ریخت
یعنی آن تلخِ سرود،
در شعاعِ کبوتر
با لبانِ دختری از حاشیه
با پیوندِ اَبرها،
و یاسها
هاشور خورد ... صیقل داده شد و
ذرهْ ذره ... نمْ نم
بر انبوهِ درد،
و دشنه
چکید
و بِدین سان !
طراوتِ اندیشه و
زلالِ آشیان اَش
در باورِ هر شیپور،
و هر شاخه
نقش بست
بگذار ...
تا به پچْ پچِ صحرا
به میلادِ تو
گوش کنم
بگذار تا در هجومِ نوشتار
برخیزم و
به ظرافتِ میخک یا اقاقیا
بخوانم که :
از حوضِ نقّاشی
و مردابها
از کوره راهِ شقایق و شلاق
و حتّا از صافیِ نور،
در ایوانکِ اطرف
کسی یا خبری خواهد رسید
کسی به زبانِ مادرانِ ما ... کسی بی نام
و خبری از جنسِ صدا
صدایی شتابان از عمارتی به شرحِ ولایت :
صدایی از ناقوسِ مجازات و
میدانْ چه ی ِ قصاص
صدایی همچون گردشِ نسیم،
در فطرتِ حقیقت
صدایی رعشهْ انگیز،
و صَمیمی
بر خنجرْ گاهِ خلسه و هقْ هق
صدایی با تیکْ تاکِ روستا
یا ابدیّتِ رازْ آلود،
و قیرینِ یکی افسانه
همان صدا
صدایی کوتاه
کوتاه تر شاید !
صدایی که بویِ طلسم،
و قحطی می دهد
صدایی چرکین و مدفون،
در برزخِ خاموشْ وارِ حافظه
صدایی آغشته به خیمه هایِ معاصر
و کوچه هایِ باستان
صدایی کفنْ پوش
به اسمِ زن: عطرْ آگینِ شیارهایِ خوشِ زندگی
صدایی تا خالیِ سفره: در خمارِ هر گلو
صدایی از حجمِ سایه ها
و ذوقِ برهوت
همان صدا که ...
در انجماد و انعکاسِ لَهجه اَش
گَندِ تهمت،
و لاشه هایِ تنهایی را دارد
و مشقْ آمیزِ تقدیراَش
سُنّتِ باد و
تجربه یِ بذر نیست
همان صدا
که ترا بر مطلقِ یقین
و مرا
در قابْ آذینِ بیغوله ها و زاغه هایِ گرسنگی،
خواهد نشاند
و اُستوار و مُحکم و قاطع
پروازِ مان خواهد داد تا عشق و عدم
... تا مومِ انسان به تعبیرِ عدالت
شاعرانه تر بگویم !
این لُعاب و زنگارِ حدیث بر ارابه ها و گیاهان
این سیّالِ جنون در بکرِ شفق
و حتّا این نبضِ وداع بر بیشهْ زارانِ صادق و صبور
همان صداست: آشنا و اندکْ افسرده
صدایی از محرابها و سطرها و ثانیه ها
صدایی از بطنِ ماسه و
کالبدِ شِن
صدایی که دائم،
و بی دریغ
ما را به یادْ وارهِ چکمه و چکامه
به پهنهِ پیکار و رزم
دعوت می کند و
سراَنجام !
لوحِ هراسِ مان را
خواهد شکست
اینک ...
ای پاکْ نهادِ روشنْ نهالِ آینده
آی خستهْ زانوانِ تهدید و تحمّل و دشواری
شمایان که در معبر و مدارِ هر چهره و هر ذهن
خیره مانده اید به دالان هایِ افسون و
دروازه هایِ مقاومت
گوش کنید :
به ترجمانِ زمان در تلاطمِ سکوت و سقوط
یا دست بسائید ...
به ثقلِ انزوا بر غبارِ سینه و سنگ
و یا نه !
همچون عمودِ طناب بر جُثّه و سیمایِ مُتّهَم
به جدالِ حنجره،
در تکرارِ سرخِ تفنگ
بنگرید :
از صحنه هایِ سوگ تا ملّتِ ماتم
و سراسرْ حیوانات و دیوارها و درختان
و نیز کتیبه ها و جاده ها و طاق هایِ شکسته
و حتّا
پژمردهْ کندویِ کوهستان،
در غمْ اَندودِ صخره و
قاصدکِ غروب در سفرْ نامهِ فصول
می تپند و
هلهله کِشان
فریاد می زنند که :
اعماق و اشکال و اشیاء
به غیابِ متنها و آوازهایِ گمْ گشته
خواهند شکفت
مترسکِ پوشالْ زادِ مغرور
پرتوِ خیسِ فراموشی خواهد شد بر نرمینهْ الیافِ دشت و
نازکایِ رنگینْ کمان اَش
و آدابِ دژخیم و دروغ
با میثاقِ آینه و آب،
خواهد گُسَست
و بی تردید !
آن کاجْ کوبِ خاطره و مرثیه
نیمهْ عبورِ زندان را
فاش خواهد کرد
زیرا که :
پایانْ سِرشت و
پاسخْ نوشتِ این اسارت
این حادثه
و این اشتیاق و انتظار و انقلاب
یک تقویم است ...
تقویمِ میهن و نان و آغوش


منبع: نبرد خلق شماره 436، یکشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰ ـ ۲۱ مارس ۲۰۲۱