داستان کوتاه/ چریک - م. وحیدی



موهایم را در دستش گرفته بود و با مشت ولگد آنقدر به شکم و پهلوهایم زد که بچه ام سقط شد و از بین رفت. بعد هم که با کابل به جانم افتادند و آنقدر زدندکه مرگ را جلوی چشمهایم دیدم. مگر گناه من چه بود؟ چکارکرده بودم که این گونه با من رفتار می کردند؟ مال چه کسی را خورده یا برده بودم و یا چه کسی راکشته بودم؟ هیچ! جرمم این بود که با «مهری »دوست بودم. همین! یکی دو بار هم آمده بود خانه مان و چند تا کتاب برایم آورده بود که بخوانم.
هرچه به ماموران می گفتم: «والله بالله!... هیچ چیز دیگری بین ما نبوده و هیچ رابطه خاصی با هم نداشتیم» قبول نمی کردند و فقط می زدند و ناسزا می گفتند.
من نمی دانستم مهری تو یک سازمان سیاسی فعالیت می کند و تو کارخانه دنبال عضو گیری است. من سرم تو کار خودم بود و کاری به این کارها نداشتم. آدمی بودم که صبح می رفتم سرکارم و غروب برمی گشتم خانه.
آن روز صبح هم تو کارخانه بودم و داشتم دوکهای نخ ریسی را از رو قرقره ها جدا می کردم که یک دفعه چند نفر آمدند دوروبرم را گرفتند و یکی شان خودش را «مامور دادستانی» معرفی کرد و کاغذی از جیبش در آورد و نشـانم داد و گفت:«چن دقیقه همراه مابیا»! و اضافه کرد: «نگران نباش! زود برمی گردی»!
من تعجب کردم و هاج و واج نگاه شان کردم و ناباورانه گفتم: «برای چی؟ مگه چیزی شده؟ دادستانی برای چی»؟ و از این حرفها؛ که یارو در آمد گفت: «نه! چیزی نشده...فقــط چن تا سوال ازتون می پرسیم بعد برمی گردید سر کارتون...زیاد طول نمی کشه»!
دودل بودم و ته قلبم باور نداشت که راست می گویند. این پا و آن پا کـردم ولی چیزی نگفتم که یارو گفت: «لطفاً عجله کنید!...ماشین بیرون منتظره!...زیاد فرصت نداریم...کارمون که تموم شه خودمون برتون می گردونیم».
تمرکز نداشتم و فکرم قاطی پاطی بود. گفتم: «خیلی خب باشه!...بذارید لباسمو عوض کنم و به سرکارگر اطلاع بدم بعد بریم»! که یکی شان گفت: «نیازی نیست!... ما اطلاع داده ایم...همین لباستونم خوبه ...راه بیفتید»!
قلبم ناخواسته می زد و تشویش داشتم و رفتیم بیرون تو خیابان که آفتاب گرمی می تابید و نسیم خنکی می وزید. یک ماشین سواری ایستاده بود با دو سرنشین که یکی شان زنی چادری بود و جلو نشسته بود و پیـــاده شد بدنم را گشت و سوار شدیم رفتیم. یک مامور این طرف و یکی هم آن طرفم نشست و من خودم را جمع و جور کردم و نشستم. هنوز راه نیافتاده، از پشت بهم دستبند زدند و چشمهام را بستند و من واکنش نشان دادم و ناراحت شدم و گفتم: «چرا دستبند می زنید؟ چرا این کارها را می کنید؟ مگه من چیکار کرده ام»؟ و افزودم: «اصلا منو کجا می برید؟ شما کی هستید»؟ که یکی شان تشر زد:
« ساکت!...صحبت نکن»!
و پس کله ام را فشار داد به سمت پایین که گردنم درد گرفت و درهمان حال گفتم:« ساکت نمی شم!...شما کی هستید؟ حق ندارید این طوری رفـتار کنید»!
که مامور با دریدگی گفت: «خفه میشی یا خَفَت کنم؟...گفتم ساکت»!
تشنج گرفته بودم و دست و پام می لرزید.تا وقتی که رسیدیم به یک جـای پر درختی که صدای قارقار کلاغها شنیده می شد و هوا بوی رطوبت و نم می داد.
از ماشین پیاده ام کردند و زَنَک، دستم را گرفت و همراه خودش می کشید می برد. وسط راه تلاش کردم از زیرچشم بندم اطرافم را نگاه کنم که ببینم کجا می برندم که یکهو یکی شان یک پس گردنی بهم زد و آمرانه گفت: «سرتو بگیر پایین!...راحت راه برو»!
کـورمال کـورمال همراه شان کشیده می شدم و می رفتم و وارد ساختمانی بی سر و صدا شدیم و ازچند پله و راهرو بالا و پایین رفتیم و رسیدیم به اتـاقی که درش را باصدای جیر جیر باز کردند و هلم دادند تو که خـوردم زمین و آمدند چشم بند و دستهایم را باز کردند و رفتند بیرون. چند دقیقه بعد یک صندلی برایم آوردند و ماموری با صندلی دیگری از راه رسید و آمد روبرویم نشست. اتاق نیمه تاریک بود و بوی لش مرده می داد و حال تهوع گرفته بودم. مــامور سراپایم را نگاه کرد و خونسرد گفت: «خب خانم چریک!... خوش اومدی!...چه عجب از این طرفا»!
صورتش را پوشانده بود و فقط چشمها و دهانش پیدا بود. من چیزی نگـفتم و سرم پایین بود. او ادامه داد: «لابد فکر نمی کردی به این راحتی دستگیر بـشی هان»؟
و نفس کوتاهی کشید و جلوتر آمد خیره شد بهم. من که چند ماهه آبستن بودم و شکمم درد گرفته و بی طاقت بودم، گفتم: «من نمی فهمم شما چی می گید؟!....چریک کیه؟ فکر کنم اشتباهی گرفتید»؟!
یارو پقی زد زیر خنده و گفت: «اشتباهی؟!...هر کی میاد اینجا همینو میگه...بعضیها که می گن مـا را سرنماز گرفتن آوردن این جا!...ببین!...بازی تموم شد دیگه!...چیزی رو نمی تونی پنهون کنی!...ما همه چیزو می دونیم...سعی نکن چیزی را مخفی کنی!... اگه می خوای زنده از این اتاق خارج شی...فقط باید حرف بزنی و به سوالات ما جواب بدی و بگی مهری کجاست و قـــرارهاتون را کجا می ذاشتید»؟!
درمانده گفتم: «چرا سـراغ مهری را از من می گیرید؟ من از کجا باید بدونم اون کجاست...مگه هرجامی رفت به من می گفت؟... ما رابطه خاصی باهم نداشتیم... فقط تو کارخونه باهم کارمی کردیم...قراری هم بیرون نمی ذاشتیم...یعنی کاری نداشتیم که بیرون قرار بذاریم».
اتاق نیمه تاریک بود و کم نوری چشمهام را اذیت می کرد. مامورگفت:
«همه می دونن تو بیشتر از بقیه با او دوست بودی و حتی رفت و اومد خانوادگی داشتید... بنابراین الان باید بدونی اون کجاست»؟!
مکث کوتاهی کرد و گفت: «آخرین بار کی دیدیش»؟
سوالاتش آزاردهنده بود. بی حــوصله گفتم: «آخرین بارهفته گذشته دیدمش ... موقع ناهار تو کارخونه...بعدازظهرش که رفت دیگه ندیدمش... و از اون روز تا حالا هم دیگه خبری ازش ندارم».
مامور بلند شد به قدم زدن پرداخت و درهمان حال گفت: «دلم برات می سوزه! ... چون حرف نمی زنی و این به ضررت تموم میشه»!
آشفته گفتم: «والله به خدا من هرچی می دونستم گفتم!...چیزی برای پنـهان کردن ندارم. درسته دوست بودیم. یه جا کار می کردیم؛ دو سه بار هم آمده بود خونه مون ... ولی اینا دلیل نمیشه که من بدونم الان اون کجاست؟ هرجا می رفت که به من اطلاع نمی داد...آدرسی هم به من نداده».
مامور لحظاتی ایستاد بالا سرم. درست روبرویم. هیکل درشت و بد قــواره ای داشت. برخلاف هیکلش آرام گفت: «قرارهاتونو کجا می ذاشتید»؟
سوالاتش مثل سیخ فرو می رفت تو پهلوهام و جیغم را درمی آورد. گفتم:
«کدوم قرار؟ ما باهم قراری نداشتیم ... گفتم که کاری نداشتیم که جایی قرار بذاریم ... هرچی بود تو کارخونه بود ... چرا! ... یکی دو بار هم اومده بود خونمون و چن تا کتاب برام آورده بود...همین»!
سرگیجه گرفته بودم و هوای آلوده اتاق نفسم را گرفته بود. شکمم دردش بیشتر شده بود. مامور با تحکم گفت: «گوش کن!...بازی درنیار!... دست شماها رو است...این حرفا هم به درد عمه ات می خوره!..اگه درست جواب ندی ... طـور دیگه ای باهات رفتار می کنم»!
پریشیده گفتم: «من یه کارگرم...صبح می رم سرکار، غروب بر می گردم خـونه ...از سیاست و حکومت هم چیزی نمی فهمم...الان هم باردارم و شکمم درد گرفته ... هرچی بود ومی دونستم گفتم».
حرفهام تمام نشده بود که یک سیلی محکم آمد بیخ گوشم نشست و تعادلم را بهم زد و از صندلی پرتم کرد زمین. یارو خم شد موهام را چنگ زد بلندم کرد و بامشت و لگد افتاد به جانم. جیغ و داد کردم و فریاد کشیدم که یارو گفت: «هرچی می خوای جیغ و داد کن و فریاد بکش! ... اینجا کسی صداتو نمی شنوه»!
و لگد هاش را محکم تر به چپ و راستم می زد و نعره می کشید: «تو جای مهری را میدونی ولی نمیخوای بگی»!
در اتاق باز شد و نیمکتی آوردند گذاشتند وسط اتاق و مرا بلندم کردند و طاقباز خواباندنم روی آن و با طناب محکم دست و پایم را بستند و یک دسـتم را باز گذاشتند و گفتند:« هروقت خواستی حرف بزنی...این دستتو بلند می کنی»!
و شروع کردند با کابل زدن. با اولین ضربه کابل انگار برقی قوی به بدنم وصل شد و با نیمکت ازجا بلند شدم. ضربه های بعدی پشت سرهم فرود می آمدند و نیش کابلها تا ساق پاها و زیر زانوهام می رسیدند. بازجو می غرید: « فکر کردی چون زن هستی بهت رحم می کنیم؟ ... شماها بدتر از مرداتون هستید!...به روح امام قسم اگه حرف نزنی زیرکابل تیکه تیکه ات می کنم»!
من بیهوش شدم و بایک سطل آب بهوشم آوردند و دو باره شروع کردند به زدن. مامور برافروخته و مثل گراز نعره می کشید: «یا حرف می زنی ... یاجواب سوالاتمو از کف پاهات می کشم بیرون»؟!
من مرگ را جلو چشمهام احساس کردم و نفسهای آخر را می کشیدم. دستم را بلند کردم و گفتم: «من کاری نکردم...شما اشتباه می کنید!...من بچه دارم... رحم کنید»!
هرچه بیشتر می گفتم و قسم می خوردم، بیشتر می زدند و دو نفری کابل را دست به دست می کردند و یکی شان با یک چیز نوک تیز هی فرو می کرد به کف پاهام و من باز بیهوش می شدم و بهوشم می آوردند. تا این که دیگر چیزی نفهمیدم و ازحال رفتم. وقتی چشم بازکردم دیدم گوشه سلول افتاده ام و پاهایم خونین و ورم کرده ست و نمی تونم تکان بخورم.
در باز شد و یکی شان با یک میله آهنی آمد تو ایستاد بالا سرم و چند بار کوبید به پشتم و گفت: «پاشو! ... پاشو راه برو تا باد پاهات بخوابه! ...تا شب دوباره پربادش کنیم».
و باکفشش فشار داد روی پاهام. ناله خفیفی کردم و نفهمیدم چه شد و از حـال رفتم و وقتی چشم بازکردم دیدم رو تخت بیمارستان خوابیده ام و مادرم بالای سرم است و گریه می کند. اتاق دور سرم می چرخید و سردرد شدیدی داشتم. مادرم گفت: «خدارا شکر که خودت زنده و سالم هستی ...ولی بچه ات....»! گریه ام گرفت ولی کاری نمی توانستم انجام دهم. به قاب پنجره اتاق نگاه کردم و شاخه های درختانی که به شیشه می خوردند. نزدیک بهار بود و بوی خوشی تو هوا پراکنده بود. به مهری فکر کردم و کتابهایی که برایم آورده بود و گفتم وقتی به خانه بروم، کتابهای او را می خوانم که ببینم چه نوشته شده که ماموران این قدر دنبال او هستند و از او می ترسند و آرزو کردم هرکجا هست، سالم و سلامت باشد.


منبع: نبرد خلق شماره 436، یکشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰ ـ ۲۱ مارس ۲۰۲۱