ترانه یِ بِلاچاو - تالیف و ترجمه و تنظیم: امید آدینه

تقدیم به جانْ فدا، رفیق سعید سلطان پور

بِلاچاو ( بدرود ای زیبا ) هویّت و نامِ ترانه ای خاطره آمیز و حُزن انگیز است که در آستانه یِ نبردِ داخلیِ کشورِ ایتالیا و مُصادف با بُحرانِ دیپلُماتیک بر قوانین و روابطِ بین الملل و همچنین به دُنبالِ سَرآغازِ جنگِ جهانیِ دوّم پَدیدار و نِمودار شد و از سالِ (1943 تا 1945 ) میلادی در میانِ فعّالان و مبارزانِ چَپْ گرا و اقشارِ آسیبْ پذیر و فُرودستِ جامعه جریان و تَبلور و تَداوم داشت. امّا طبقِ فَریضه یِ ژورنالیستی یا همانا جَریده نگاری! و ضمناً تحقیق و تحلیل در وقایع و اتفاقاتِ گوناگون و خصوصاً کنکاش در حوزه هایِ مُستقل و مُستنداتِ مُوَثَق و منابعِ مُرتبط با آن دوره یِ مذکور و مطروحه، حکایت از این شناختْ نامه یِ کوتاه و تاریخچه یِ مُختصر دارد.
ترانه یِ مَشهور و مَعروفِ بِلاچاو، از اَواخرِ قرنِ نوزدهم تا اَوائلِ قرنِ بیستمِ میلادی، توسطِ کارگرانِ فَصلی، در اماکنِ کشاورزی و مَزارع ِگندم (موسوم به موندینا) زمزمه و نجوا می شد، ولی شاخصه یِ مُؤثّر و مُهم در جَلب و جَذبِ مُخاطبانِ ترانه یِ بِلاچاو و الزاماً! نُکته یِ اصلی در گسترش و انتشارِ مُنحصر به فردش را می توان در ضَرباهنگِ مُنظم و کوبنده و همچنین در نوعِ گزینش یا انتخابِ واژگانِ شیوا، ساده و اَهَمِ آن طریقتِ معماری و صَنعتِ بکارگیریِ کلماتِ حماسهْ گونی که در پیکره و ابیاتِ این ترانه آشکار و جاری بود، جُست و جو کرد. ترانه یِ بِلاچاو از آن حِیث و نَظر که شاکله و شالوده ای مَردُمْ نهاد و انسانْ محور داشت؛ به صورتِ مُصمّم و قاطع و با آرمانی رادیکال و همّتی هر چه تمامْ تر، از آداب و الیافِ تلخِ زندگی (همانا حسرتها و جَبرها در محیطِ زیست) از مسائل و مَصائبِ مربوط به طیف و صنفِ دَرد مَندِ جامعه، از زوالِ تَن و انبوهِ رنج و شیوعِ بیماری و ضَعفِ جسمانی، از اندازه و حُدودِ اختناق و تهدیدِ رَوانی علیه مَردُمانِ عادیِ جامعه و همین طور از جدال برایِ اتحاد و رَفعِ دشواریها و نیز از افزایش و بهبودِ مَعیشت و همانا به طورِ واضح و روشن، از کرامت و عدالت و ارزشهایِ انسانی؛ صحبت می نمود و آرزوها و نظراتِ خلقهایی که ذیلِ اجحاف و آزار و ماتم درسراسرِ دنیا بودند را، حمایت و هدایت می کرد و این گونه، رَعد آسا و سَریع، دلیلی مُضاعف و مُقدم شد که هر سُتون از یاوهْ گویانِ ثروتْ اَندوز و پَلشت و نیز دژخیمانِ مُسلّح و پَلیدِ شان به طرزِ حیرت آوری به لَرزش آیند و به هراس اُفتند؛ یعنی اینکه اموالِ ناروا و مَنافعِ شُومِ شان در تَصادُم با انحطاط و اضمحلال و تَزلزل قرار گیرند و لاجرم صدایِ قَریبْ مَنظر و غُربتْ آجینِ بی گناهان و بی پناهان، ثقلِ اساسی و تقریباً عظیمی در اشکالِ رَزم و پیکارِ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگیِ سراسرِ جهان، به خصوص آن جغرافیایِ مشخّص و معیّن (کشورِ ایتالیا) به وجود آورد، به همین علّت و در همین جهت عُمده مُخاطبانِ این ترانه یِ به غایتْ زیبا سِرشت را جماعت یا افرادی تشکیل می دادند که غالباً یا کاملاً از طبقه یِ مَحروم و عاجزِ جامعه و به اصطلاحِ فلسفی اَش (پُرولتاریا) بودند؛ و عموماً این کارگرانِ سَرپرستِ خانواده از جنسِ مَعصومانه و مُحتاجِ زنان و دخترانِ نابالغ و زحمتْ کِشِ اجتماعِ انسانی، مُتشکل و سازماندهی می شدند و بَعضاً با حضورِ مَردان و پسرانِ نوجوان، ترکیب و ارتقاء می یافتند. آنها برایِ تأمینِ بَدیهی ترین و بَدوی ترین نیازهایِ زندگیِ خویش و خویشاوندانِ شان، ساعتها کار و فشارِ مُتوالی را تحمّل و پایداری می نمودند و به اقتضا و اجبار لحظاتی که با قامتی خَمیده و پاهایِ برهنه، در شالیزارهایی مَملو از آب که تا بالایِ زانو هایِ شان می رسید، مشغول به فعّالیّت و تکاپویِ دَسته جمعی می گشتند، فقط و فقط با وحدتِ کلام و هَمخوانیِ همین ترانه یِ بِلاچاو، در دقایقِ مَشقّت بار و مُصیبت وارِ روزانه، تَسکین و طراوت ایجاد کرده و ارکانِ استقامت و اجزایِ مقاومت را در قلبها و ذهنهایِ یکدیگر فراهم و تَثبیت می ساختند و اقتدار و ارمغانِ بهاران را، بر بام و بومِ هر ملّت، مُژده می دادند و بر طبلِ هشدار می نواختند و نتیجتاً؛ این جُنبشِ اجتماعی و روخدادِ فرهنگی باعثِ حرارتِ عاطفی و حرکتِ مشترک می شد و در انتها، فرآیند یا مجموعهْ قواعدی را، در راستایِ ترمیمِ روان و التیامِ جانِ شان، موجب و مُسَبب می گردید.
البته لازم و مَلزوم به ذکر است که ترانه یِ بِلاچاو، در هنگامِ پیدایش و تألیف اَش، موارد و مَضمونی از قبیلِ جوانیِ زودْ گذر، اَندوهِ نیشِ حشرات، دشواریِ زراعت و کارِ فراوان و مُعظلِ مَعاشِ اَندک، کوششِ مُداوم و سَعیِ دائم و اهتمام ورزیدن برایِ کسبِ مُشارکتِ حقوقی و شهروندی و رسیدن به سَهمِ تساوی و خصوصاً مُتمرکز بر قوانینِ مَخوف و ضدِ بَشری و ایضاً؛ ثقلِ پندار و لَحنِ گفتار و نَحوه یِ رفتارِ حاکمان و مالکان و رئیسانِ فاسد و شلاقْ به دست، نِسبَت به دهقانان و رَعیتها بود که به تدریج و مُرورِ زمان و همانْ گونه که در مقدمه و ابتدایِ معرفیْ نامه یِ ترانه یِ بِلاچاو، بیان و تَبیین و توضیح داده شد با ورودِ کشورِ ایتالیا به نبردِ داخلی و شروعِ جنگِ جهانی ِدوّم، مایه و ماهیّت و نیز سَبک و سیاقِ این ترانه یِ کمْ نظیر، تغییر و تکامل و ادامه یافت و فضایِ تازه و لایه هایِ نوْظهور و بَدیعی به مُحتوا و کالبدِ آن، اضافه گردید. سَراَنجام؛ بِدین وسیله و از این طریق؛ ترانه یِ بِلاچاو را، بارِ دیگر پارتیزانها (مُبارزان و مُخالفان در جبهه یِ چَپ) و نیز فعّالان و هسته هایِ ضدِ فاشیسمِ کشورِ ایتالیا، در دهه یِ (1940) میلادی، احیاء و تجدیدِ نَشر نموده و آن را در خُطوطِ سِتیز و تَضاد با دیکتاتوری و حتّی در سایرِ اوراقِ مُتنوع و سطرهایِ مُتعددِ جوامعِ بشری (فرهنگی و سیاسی و اقتصادی) گسترش و بَسط دادند و اَهرُم تَکذیب و هُرمِ قدرت، در مُغایرت و تَناقُض با اهریمنان و شیاطینِ حاکم بر مُستضعفان و مَحرومان شدند.
به یقین یا به ذِن هر شقایق و هر ارغوان؛ کهکشانها و امواج و آفاق، قرائتی از سَحَرگاه و حَجمی از پرواز گشتند؛ ولی این مرتبه ساختارِ درونی و هندسه یِ بیرونیِ ترانه یِ بِلاچاو، دُچارِ دگرگونیِ چشمْ گیر و قابلِ توجه ای گردیده بود و مَبنا و مَتن و رویکرداَش، جَوانبِ اعتراض و شورشِ سیاسی و نیز کانونِ ایستادگی و بسترِ ثُباتِ مردمی علیه ظلم و ستم را، گواهی و نشان می داد و از میزانِ خشم و حُدودِ مُطالبات ِ توده هایِ بیغوله نِشین و بسیار مُستمند و دَرمانده در جامعه یِ مَدنی، سخن می گفت و در ضمن با جلوه ای صَمیمی و به طورِ مُستقیم، به واکنشِ پارتیزانی و عملیّاتِ چریکی، استعاره و اشاره می کرد. به این ترتیب و با تصمیم و تُوَسُل به همین مَنشأ دَقیق و رَوشِ فَراگیری که علیه دشمنانِ پرولتاریا و مُزدورانِ سرمایه داری اتخاذ و ابراز کرده بود، نِسبت به پیرامون و حوادث و شرایطِ سراسرِ گیتی، مَفهومی کاربردی یا همانا تفسیری مَبنی و مُتّکی بر تدبیرِ مُسلّحانه و خطِ مَشیِ میلیشیایی داشت (نوعی جُنبش و دفاعِ مَشروع و همین طور شیوه یِ مُتعارفِ نظامی، از سویِ نیروهایِ منطقه ای یا بومی است که کلیّات و حتّی ریشه هایِ هر گونه از مُبارزاتِ مُسالمتْ جویانه و آشتیْ پذیر را، تَحتِ عناوینی همچون؛ مُبارزه یِ مُسلّحانه هم استراتژی و هم تاکتیک و یا ارجاع و کتابی دیگر؛ ضَرورتِ مُبارزه مُسلّحانه و رَدِ تئوریِ بقاء، به زیرِ سئوال بُرده و آن را فاقدِ استعمال و مصرفِ سیاسی می داند و ناگزیر و بالاخره پیروان و مُحبّانِ این اُسلوب یا شعارِ مَدنی، با تَعامل و تَرغیبِ هوادارانِ مَسیرِ غیرِ سازشْ کارانه، به جولانْگاهِ انقراض و مُخاطره کِشیده می شوند.)
بنابراین در ضَمیرِ معاصر و نوینِ ترانه یِ مُنتقد و غَنیِ بِلاچاو، سلسلهْ دلائلی خُجسته و مُتمایل به عصیانِ فَردی و به ویژه قیامِ عمومی، مُدیریّت و ساتع می شد، یعنی اینکه؛ وضعِ موجود در اجتماعِ جهانی (خیانتِ مُطلقِ کُمپرادورها و روابطِ فوق العاده نزدیک و عَمیقِ شان با جنایتِ مَحضِ اُپورتونیسمِ سیاسی و آن سویِ دیگرِ این ماجرایِ مَرموز و مُبهم، خدماتِ بی دریغ و بی مُزدِ کارگرانِ دلاورْ پیشه و مَغرورْ اندام و همچنین بی تکلیفی و بی تفاوتیِ رسانه ها و جَرایدِ جمعی و مأمورْ صفت وابسته به پُروپاگاندایِ سرمایه داری) و همین طور موقعیّتِ مُعارضان و مُعاندانِ کُمونیست یا چَپ گرا را در برابرِ عوامل و عناصرِ نظامِ بورژوایی، تعریف و پیاده سازی و جانمایی می نمود و در نهایتِ تلاش و پیامِ خود، عدمِ فاصله یِ طبقاتی و عشقِ بِلاعوض و ایثار را در مِقیاس با خلقهایِ تحتِ فشار و جَفا، به چالش و تصویر می کِشید و مُتقاضیِ بِرائت و خواستارِ رهایی آنان از قیّود و یوغِ وحشیانه و دِهشتناکِ میلیتاریسم یا همان نظامیانِ حکومتی و دولتی و نیز صفْ آرایی مقابلِ ارتجاع و چپاولِ پدیده یِ سرمایه داری یا بورژوایی بود.
اینک، گمان می رود که با اطمینان و اتکاء به دریافتِ یک سَنجشِ تقریبی و بررسیِ یک آمارِ سَطحی که توسطِ نویسنده یا مؤلفِ این بیوگرافی (ترانه یِ بِلاچاو) تکوین و تدوین گردیده است، می توان اُستوار و مُحکم حدس زد و خالص و لَطیف نوشت؛ که آری! ترانه یِ مَطلوب و مَطبوعِ بِلاچاو، در مَسند و ساحتِ هر نژاد و هر نسل و هر تبار، به عنوانِ یادْ واره ای درخشان یا رَستاخیزی نوستالوژیک، شناخته و دَرک می شود. و مُسلّماً، خارج از هر مَحدوده یا مَرز، به واقعه ای سَرافراز و آینده ای فَراخ بَدَل گشته و در حالِ حاضر نیز (ترانه یِ بِلاچاو ) یکی از بی شماران ْ مَظهر و نمادِ نیروهایِ آزادیْ طلب و کُنشگرانِ برابریْ خواه، سَندیکاهایِ کارگری، مَحافل و مَجالسِ دانشجویی، انجمنهایِ روشنگری و نهادهایِ روشنفکری، احزابِ کُمونیست، سازمانهایِ سوسیالیست و همچنین مؤسساتِ پیشگام و مَراجعِ پیشتازِ فِمینیستی است.
جالب این که (ترانه یِ بِلاچاو) به زبانهایِ مختلف و متفاوتی ترجمه و ایفا گردیده که آحادِ مَردُم اهلِ اندیشه و قلم و همینطور مُخاطبانِ عام یا خاصِ موسیقی و حتّی کسانی که بیش یا کم، به برخی از علومِ پایه و آکادمیک (انسانی، اجتماعی و سیاسی) تسلّطِ مُشبع و کافی دارند و یا اشخاصی که بر اوضاع و احوالِ آشکار و پنهانِ جهان، قائم و قائل هستند، با نُسخه هایِ گوناگون و همچنین نمونه هایِ برجسته و بارزِ این ترانه، آشنا و آگاه و مُطّلع بوده و از اعماقِ وسیع و بسترِ مرغوب اَش، لذّت و بَهره یِ سَرشار می بَرند و فِطرت و ذاتِ شان را، به آوایِ حقیقت و آیینِ نور می سِپارند و با آمالِ خورشید و آماجِ خاک، گِره و پیوند می خورند، تا که شاید زخمهایِ ناسور و قصّه یِ بُغضْ اَندودِ هر آدمی، بر کتیبه هایِ صُلح نَقش ببندد و ترجمانِ فُصول نیز، در تقویمِ جهان؛ تَرسیم و لَمس و احساس شود.
امّا اکنون، یک موضوعِ کمتر گفته یا نوشته شده که دارایِ اهمیّت و حتّی واجب به تشریح و تأویل است اینکه؛ جیوانا دافینی، آهنگْ ساز و آوازْ خوانِ مُمتاز و نُخبه در سَبکِ فولکلورِ کشورِ ایتالیا، ترانه یِ مانا و شگفتْ انگیز بِلاچاو را، در سالِ (1962) میلادی و با وزنِ چهارتایی، تهیّه و ضَبط و اِجرا نمود. در ضمن اصول و اخلاقِ انقلابی و همچنین شرطِ شرافت و شعور، آن است که باید و باید، خطاب به اذهان و افکارِ عمومی اظهار و اعلام و ابلاغ داشت که «جیوانا دافینی» در نهایتِ سخاوت و مِهر، یعنی رایگان و هدیه ْ وار، ویرایش و ویراستِ جدیدِ ترانه یِ بِلاچاو را به مَقصد و مَنظورِ نوعی از ابزارْ آلاتِ دادْخواهی و همچنین در تَقارُب و تَناسُب با تعلیم و تبلیغ و ترویجِ هنرِ مُتعالی و مُتعهد به اقشارِ بی بضاعت و ناتوانِ جوامعِ انسانی، در اختیارِ علاقه مَندان و مُشتاقان آش، گذاشته و همچنان عکس العمل و بازتابِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ این ترانه یِ بی بَدیل و خاص، بر بُنیاد و قابِ استعمار و استبدادِ کاپیتالیسم و اَمپریالیسمِ جهانی، قابلِ شُهود و شُنود بوده و کَماکان هست. بنابراین، پوشیده یا مجهول نیست که وسواسْ گونه و پیوسته، بر عُهده یِ هر شخصیّتِ راستین و راسخ و حتّی جزئی از شرحِ وظایفِ هر فردِ دلْ سوز و مسئولیّتْ پذیر و انقلابی است که با تولید و تکثیر و عرضه یِ انواع و اقسامِ آثارِ حماسی، همچون ترانه یِ سِتُرگ و سِتَبرِ بِلاچاو، و به موازات و فوریّتِ آن، تدریس و آموزشِ هنرِ فاخر و در نتیجه احداثِ ظرفیت و توسعه بَخشیدن و بَسط دادن اَش در میانِ گروهها و دَستجاتِ مختلف و متفاوتِ جامعه، خصوصاً بینِ جویندگان و جوانانِ مُتفکّر و مُبارز، و نیز امتناعْ ورزیدن و پرهیز از هرگونه نِگرشِ تجارتی یا همانا ابتذال و سُقوطِ اندیشه در صنایع و فُنونِ اَدبی (و قَویاً درکُلیّتِ فرهنگ و هنر) که سَبَبِ فقدانِ مَنطق و یا مَنوط به مُعادل اَش، یعنی مَسمومیّت و سَخیف گشتنِ سعادتِ بشری شود، جلوگیری و اجتناب به عمل آورد، تا شاید استعداد و ابعادِ مُندرج در هندسه یِ آدمی، این کینه و نفرتِ فُرو خُفته در سینه و گلویِ مَردُمانِ فِلاکتْ زَده و فقیرِ سراسرِ عالم را، بر عَرصه و عَرشِ خداوندانِ قدرت و اَربابانِ ثروت بِتاباند و ناگزیر تاریخِ خونین و پُر مُعمّایِ تَمدنِ انسانی و نیز اهدافِ احتمالْ آلود و کمْ حاصلِ آفرینش بر وسعتِ زندگی و فَلاتِ مُوذیِ مرگ، چاره ای در شأنِ عَقل و خَلق یابند و از جاده هایِ احتیاط و تُهمت و تَعفّن، عبور کنند و پیروز و پایا گردند. یعنی این که؛ هر انسان (و حتّی سراسرْ جانداران و جانوران) با تلاش و تقدیری شایسته و مُناسب، معنایی شفّاف و زلال پیدا نمایند و میزبانانِ همیشه و هنوز (همانا آسمان و زمین) هیچ وقت و هرگز! شاهدِ تاوان یا تاول در تقوایِ میهمانان و سُنّتِ ساکنانِ شان نباشند. و عاقبت؛ ما وارثانِ حَیات و کاتبانِ دقایق، یا به تعبیری شاعرانه و خیالْ گستر، ما کسانی که اعتقاد و اعتماد و اعتبارِ جهان مَحسوب می شویم، در صافیِ آینه و آب مشاهده و رَصد کنیم که وعده یِ انتقام و اضلاعِ قتلِ عام، پرگارِ آغوش و زاویه یِ نوازش شوند و بدونِ شَک و بی تردید! این سُرود و صدا، این نغمه یِ وجدان و پروازِ جان؛ همان امنیّتِ طاق و شعارِ نان و سبزینهْ جوهرِ صداقت است که عُصاره و اسمِ شان، در جمجمه و بر بازوانِ هر آدمی، حَک و نَمایان بوده و تا ابدیّتِ ثانیه و نَبض خواهند بود.
ترجمه فارسیِ ترانه یِ سرخْ گون و جاودانه یِ بِلاچاو:

صُبحِ روشن از خواب برخاستم
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
صُبحِ روشن از خواب برخاستم
همه جا در تصرّف دشمن بود
ای پارتیزان مرا با خود بِبَر
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
ای پارتیزان مرا با خود بِبَر
زیرا مرگ را نزدیک می بینم
اگر مثلِ یک پارتیزان کُشته شدم
(و اگر بر بامِ بُلندِ یک کوه کُشته شدم)
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
اگر مثلِ یک پارتیزان کُشته شدم
(و اگر بر بامِ بُلندِ یک کوه کُشته شدم)
تو باید مرا به خاک بسپاری
مرا در کوهستان به خاک بسپار
(تو باید مرا به خاک بسپاری)
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
مرا در کوهستان به خاک بسپار
(تو باید مرا به خاک بسپاری)
زیرِ سایه یِ گُلی زیبا
و آنان که از کنارِ مَزارِ من عبور می کنند
(و آنان که از کنارِ مَزارِ من عبور می کنند)
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
و آنان که از کنارِ مَزارِ من عبور می کنند
(و آنان که از کنارِ مَزارِ من عبور می کنند)
به من خواهند گفت : عَجَب گُلِ زیبایی
(و آنان خواهند گفت: عَجَب گُلِ زیبایی)
این گُل از پارتیزانی روئیده است
(این گُل از پارتیزانی روئیده است)
آه، بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود ای زیبا
بدرود
بدرود
این گُل از پارتیزانی روئیده است
(این گُل از پارتیزانی روئیده است)
که برایِ آزادی جان داد
(که برایِ آزادی جان داد)


منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۸، شنبه اول خرداد ۱۴۰۰ – ۲۲ مه ۲۰۲۱