اسماعیل خویی، واپسین شاعر غزلسرا - م. وحیدی



آینه خفت
برگی از زیتون
فرو افتاد
و الفبای سپیده
دردفتر آب
گم شد
باغی پر تماشا
که خشکی زمین را
وزن می کرد
و اینگونه
نهنگان دریا
سیراب می شدند
رهگذری
با چشمانی از فاخته ها
که از دستانش
گیلاس های سرخ
می چیدیم
(م. صبح)



«...ایا زآفتت ایـــران یکی مـزارســتان
که هر نفس بیـفــزاید براو مـــزار دگــر
به تیغ خــون اگرچه غرق خون گشته اند
"سعید" و "شکری" و "موسی" و صد هزاردگر...»
(از قصیده امام طاعون)

زنده یاد «محمدمختاری» گفته بود که: «تاوان عمر دراز این است که باید هر روزشاهد مرگ عزیزی باشی و درسوکش فرو روی...».
و حالا «خویی» نیز ما را ترک کرد و رفت و به سوکمان نشاند. همرزمی متفکر، جسور و مردم گرا از تبار شاعران وهنرمندان که به سادگی نمی توان جای او را پر کرد.
شاعری مُلتزم که هنرش بازگوکننده واقعیات جامعه بود و برای آزادی و عدالت و حفظ ارزشهای انسانی بیش از نیم قرن تلاش و مبارزه کرد. اشعارش به قول «مایاکوفسکی» با توجه به نیاز اجتماعی سروده میشدند و برای هر سلیقه ای شعر نمی سرود.
او در مشهد متولد شد (تیر 1317) و از دوستان «پویان» و «احمدزاده» بود و اولین کتاب شعرش را در هجده نوزده سالگی با نام «آخ بیابان» منتشر کرد که چندان مورد توجه واقع نشد. وی شعرکلاسیک را خوانده و بر آن مسلط بود و بر شعرش جامه رزم پوشانده بود.
هیچگاه نان را به نرخ روز نخورد و با ادبیات تشریفاتی سر و کاری نداشت. اســتعداد و توانایی و هنرش را در خدمت مردم و جنبش قرار داشت و تا پایان عمر وفادار به مردم و آرمان آزادی باقی ماند.
مجموعه شعر «بی تاب» او دردهه سی با تاثیر از «مهدی اخوان ثالث» سروده شد و بعدها مـجموعه های «زان رهروان دریا»، «بربام گردباد»، «از صدای سخن عشق»، «در نابهنگام»، «فـــراتر از شب اکنونیان» (که بعد از چاپ اول در اوایل سال پنجاه حدود شش سال توقیف شده بود) و... «جهانی دیگر می آفرینیم» را منتشر کرد:
«جنوب شهر را/ آوار آب ویران خواهد کرد/ شمال شهر را/ ویرانی جنوب...»
از اواخر دهه چهل به بعد زبانی مستقل، فخیم و متشخصانه پیدا می کند و جایگاهی برجسته در شـعر می یابد و یکی از معروفترین شاعران این دوره می گردد. وی درسال ۱۳۵۲ «جایزه فـروغ فرخزاد» را از آن خود می کند و اشعارش به چندین زبان خارجی ترجمه و نشر می یابد. خویی در سال ۲۰۱۰ نیزجایزه «روکرت» در شهرکولبرگ آلمان را نیز به خود اختصاص می دهد.*
او با اظهار همدردی با «چریک» ها در دهه پنجاه و متاثر از جانباختن آنان، شعری انتقادی از خود می سراید:
«چندان دروغ در من راه برده بود/ که دیگر/ آیینه سپیده دمان را/ باورنداشتم/ آنان که ازکرانه آفاقم/ در جنگلی که تیر/ به ناچار از آفاقش می روید/ سرزدند/ مثل تو بودند/ آنان که مثل آفاقم/ در خون سرزدشان پرپر زدند/ مثل تو بودند/ آنان جوان و مثل تو بودند/ اما/ مثـل تو تخته بند ترس نبودند.../ شرم مرا/ در آبهای خونینش نهفت».
خویی فلسفه خوانده بود و همین امر منجر شد که برخی از کارهایش به فلسفه و نثـر نزدیک شود و خشکی به حلق خواننده بریزد ولی پس از مدتی توانست دو باره به شعر بازگردد:
«اما این آسیاب دیگرفرسوده ست/ از من به یزدگرد بگویید/ سنگ صبور زیرین دارد می ترکد/ تا رستن هزارفواره خون/ دیگر/ تنها فریادی مانده ست...»
دکتر خویی از بنیان گذاران کانون نویسندگان در اواخر دهه چهل و بعد از شاملو از بزرگترین و برجسته ترین شعرای معاصر ایران بشمار می رود و اشعارش همچنان در میان مردم و جامعه طنین انداز است:
«لحظه ای سرخ/ که می دانی/ درراه است/ دیریا زود/ خشمی ازدوزخ خواهد گفت:/ آتش!»
پس از قیام ضد سلطنتی، ازاستادی دانشگاه خلع، تصیفه وخانه نشین می شود و دستگاه سرکوب با بی رحمی تمام به قلع و قمع روشنفکران، شاعران، هنرمندان و احزاب و سازمانهای انقلابی می پردازد. پس از «سی خرداد» و تیرباران زنده یاد «سعید سلطانپور» و...«شکری»ـ دوستان صمیمی او ـ فضای جامعه در خفقان مطلق فرو می رود و او به ناچار مخفی و نهایتاً در سال ۱۳۶۳ ایران را ترک می گوید.
خویی در قصیده ای بلند بنام «امام طاعون» چنین می سراید:
«سپیده رایت خون پرکشید بار دگر/ که اینک، اینک هنگام کارزاردگر/ گذشت نوبت ناپاکی از تبار شهید/ رسید نوبت ضحاکی از تبار دگر/ سکندر است دوباره حمله بر ما/ یا مغیره ای ست، یا تتار دگر/ امام طاعون بردوش او عبای قبا/ روانه از پی اش آفات مرگبار دگر/ آیا زآفتت ایــران یکی مزارستان/ که هرنفس بیفزاید براو مزار دگر/ به تیغ خون اگرچه غرق خون گشته اند/ «سعید» و «شکری» و «موسی» و صد هزار دگر/ آیا زخون شهیدان در این شقایق زار/ به هرکـــرانه روان کرده جوبیار دگر/ بهار پیش رست آمد و گذشت چه باک/ خوشا بهار دگر، ای خوشا بهار دگر...»

خویی درخارج کشور ازمقاومت ایران و «مجاهدین خلق» حمایت و باحضور درمیتینگهای آنان برای شان سخنرانی و شعرخوانی می کند: «ای مرگ بر ولایت شه شیخ جان ستیز/ ایران ستیز، بلکه همانا جان ستیز/ با منجنیق و یـوزی و با دار تن شکن/ با تهمت و شکنجه و زندان، روان ستیز/ نزدیک می شود سحر رزم واپسین/ تا همچو مرگ برتو بتازیم جان ستیز...»
او اگر چه در اواخر عمرش درحقیقت جویی به چپ و راست می زند، اما شاقول مبــارزه با حاکمیت آخوندی را گم نمی کند و همچنان درجبهه مردم و رو در روی آخوندها قـرار دارد. او با تاسی از «سیف فرغانی» شاعر سده هشتم هجری و شعری از او در حمله مغولها به ایران (هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد/ هم رونق زمان شما نیز بگذرد...) می سراید: «باد فنا بر اهل عبا نیز بگذرد/ براین سرآمدان دغا نیزبگذرد/ حکم زمان به مرگ به هنگام کهنگی/ هم برحکومت فقها نیز بگذرد/ شیخا رسید نعمت و پاسش نداشتی/ باش تا که بر تو بلا نیز بگذرد/ ... آن دور خشک مغزی و دیوانگی گذشت/ این روزگار خبط و خطا نیز بگذرد/ این مردمان مصائب بسیار دیده اند/ طاعون گذشت و رفت، وبا نیز بگذرد/ جز مرگ نگذرد به جهان شما/ هم مرگ به جهان شما نیز بگذرد/ باد خزان نماند همیشه وزان هلا!/ باد صبا بربام ما نیز بگذرد/ آزادی خجسته جهانگیر شده ست/ این پیک خوش پیام به ما نیز بگذرد»
خویـی در مصاحبه ای با صـــدای امریکا به درستی استراتژی مقاومت ایران می پردازد و اذعان می دارد: «جوانان باید خود را برای «نبرد مسلحانه» آماده کنند. زیرا که این رژیم راهی جز این برای مردم باقی نگذاشته و این راه را به همگان تحمیل کرده ست».
راهی که امروز با «کانونهای شورشی» در شهرهای میهن اسیر تا سرنگونی تمامیت حاکمیت جهل و جنایت آخوندی ادامه دارد و متوقف نخواهد شد.
اسماعیل خویی در خرداد ۱۴۰۰ درگذشت. نام و خاطره این فرزانه ارجمند و الهام دهنده شاعران و هنرمندان همیشه فرخنده و گرامی باد!
8 خرداد 1400

پانویس
*فریدرش روکرت (۱۸۶۶ـ ۱۷۸۸) شاعر، نویسنده و شرق شناس نامی آلمان که هردوسال یک بار جایزه ای به نام وی به شاعر یا نویسنده ای در خاورمیانه تعلق می گیرد.


منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۹، سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰ – ۲۲ ژوئن ۲۰۲۱