دو شعر از م. وحیدی (م. صبح)/ بر برج بلند صبوری / شبروان بیدار

بر برج بلند صبوری
م. وحیدی (م. صبح)

کمکم کن!
تا به آفتاب
تکیه دهم
و دهکده های دلتنگی را
ببینم
کمکم کن!
تا قلب پاره پاره ام
با تو پیوندخورد
و به مهر
آواز بخوانم
ازتو دورم و دریغ!
کاش می توانستم
بتوفم چون توفان و سیل
و قلعه های مدفون را
از ریشه برآرم
دستهایت را
برشانه هایم بگذار!
تا در سایه اش
آرزوهایم را
به آفتابی خندان
تبدیل کنم
بی تو
قصه ها کهن شده اند
افسانه ای تازه سرکن!
مرز میان ایثار و عشق
کجاست؟



ما همچنان
بوسه هامان
در شبیخون رنج
تاراج می شود
بازگرد!
تا برترک خوردگی فردا
گلی بکاریم
باصبوری کوچیده امان
که فانوس راهمان است
تاپیغامت را
به دهکده های دلتنگی
برسانیم

***
بیاد شهدای خاوران
شبروان بیدار

گرگها که زاده می شوند
ابرهای جهان
می بارند
و چراغهای مُرده
درجهش خون سحر
می درخشند
خاک داغ می جوشد
و سرخ پوشان
با ارابه های رویاهاشان
ازمسیر رنگین کمان
می گذرند
شب
در تشییع خود
پیراهن خونین تابستان را
حمل می کند
و گنجشکان
بیدار
به تماشا نشسته اند


منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۹،
سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
۲۲ ژوئن ۲۰۲۱