ابریشم باروت - م. وحیدی (م. صبح)

دست بر ماشه می برم
تا ازحنجره اش
شعر تراوش کند
و قُمریان بیقرار
در لابلای درختان
معاشقه کنند
دست بر ماشه می برم
تا در مشت موازی روزها
فواره امید
روید
و زندگی
غزلی شود
در ریزش باران
به من بگو!
سنگ و دشت و چشمه
دشمن هم نیستند
و پرنده
با تبار ما
خویشی دارد
زنی
که از کرانه می آید
با حس ضربه هایش
بر خاک
هم صدای من می شود
که در عطر شرجی بعدازظهر
زمزمه می کنم
تابستان

بر چشمهایم
نشسته
و دستانم
بوی دریا می دهد
غبار باروت را
بر آینه می پاشم
و لکه هایش را
می زدایم
چشم اندازی
ترسیم می کنم
از حرمت نامها
و تصویرها
نامها
و تصویرهایی
قربانی شده
نایافتنیها
سرود من است
و قرنها فشنگم
آماده شو رفیق!
با چکیدن اولین شبنم
بر برگ صبح
حرکت می کنیم


منبع: نبرد خلق شماره 440، آدینه 1 مرداد 1400- 23 ژوئیه 2021