ریشه در نمکزار - م. وحیدی (م. صبح)

در پرنیان شب
رویاهایم را
دنبال می کردم
کرانه ها
همسفرم بودند
و تصویرجوانی مرا
می ساختند
با دورترین نسل انسان
در برودتی معلق و
دور افتاده
از پُلها می گذشتیم
و به روز
نمی رسیدیم
اما
توقف نکردیم
درخارزار نشستیم
و جراحت خود را
بافتیم
تا از نمکزاران
عبور کنیم
برگی لرزان
راهبرمان شد
تاسالها را
پشت سرگذاریم
و به بلوغ جهان رسیم
و پیوستگی دستها
شاید
تجربه نسیم
آواز آخرین پرنده باغ
باشد