گزارش نوزدهمین و بیستمین جلسه محاکمه‌ حمید نوری (عباسی) در استکهلم - امیرجواهری لنگرودی

یادداشت ۱۹
گزارش نوزدهمین جلسه محاکمه‌ی حمید نوری (عباسی) از استکهلم
امیرجواهری لنگرودی
amir_772@hotmail.com
چهارشنبه۳۱ شهريور ۱۴۰۰ برابربا ۲۲ سپتامبر۲۰۲۱


هفته هفتم ونوزدهمین جلسه دادگاه حمید نوری(عباسی)،درسالن ۳۷دادگاه مرکزی شهراستکهلم پایتخت سوئد،چهارشنبه۳۱ شهريوربرابر۲۲سپتامبر،به جرم مشارکت درکشتارزندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷،کارخود را به پیش برد.
نوزدهمین جلسه دادگاه حمید نوری، دادیارپیشین زندان گوهردشت کرج،‌با ادامه شهادت "مسعود اشرف سمنانی" دراستکهلم سوئد برگزار شد.
دراین نشست مسعود اشرف سمنانی بعنوان دهمین شاکی وشاهد بعد ازآقایان:
۱:-ایرج مصداقی۲-نصرالله مردانی۳- مهدی برجسته گرمرودی ۴-همایون کاویانی ۵- سیامک نادری۶- محسن اسحاقی ۷-رمضان فتحی ۸- مهدی اسحاقی ۹- علی اکبربندلی(اکبر بندعلی)، شهادت داده‌اند.
مسعود اشرف سمنانی درجلسه دیروز،دادرسی دادگاه بعنوان شاکی وشاهد حضورداشت ووکیل مشاوراوضمن معرفی اش وضعیت اورا برای دادگاه تعریف نمود ورئیس دادگاه روند پیشرفت دادگاه رابرایش توضیح داد وپس آنگاه دادستان به طرح پرسش های خود پرداخت وکلای مدافع نوری،فرصت طرح پرسش های خود را نیافتند.ازاینروحضوردیگرباره مسعود اشرف سمنانی در ادامه نشست دیروز برای دریافت اظهارات وی وطرح پرسش هاازآقای مسعود اشرف سمنانی است.
ازرخداد خبری این روزاعلان این موضوع بود:
دوازدهمین شاکی دادگاه می بایست"حمیدرضا خلاق‌دوست" می بود. اما متاسفانه وی چهارماه پیش به‌دلیل ابتلا به کرونا فوت کرده بود. حمیدرضا خلاق‌دوست ۱۰سال درزندان بود وشاهد جنایات حمید نوری بود که زندانیان را برای اعدام می‌برد. قبلا پلیس ویدیویی ازوی ضبط کرده بود که قراربود امروزدردادگاه پخش شود اما این ویدیو پخش نشد.
برخی خود ویژه گی های اظهارات مسعود اشرف سمنانی:
حمید نوری را چندین باردر "راهروی مرگ" دیدم که دوست هایم رابه سمت حسینیه زندان گوهردشت برده است.من خیلی ازدوستانم را در"راهروی مرگ" برای آخرین باردیدم!
من خودم دوباربه طرف"هیئت مرگ "برده شدم ودرآنجا بچه هایی را دیدم که به سمت حسینیه گوهردشت برای اعدام رفتند.دیدم که حمید عباسی لیست اسامی آنها رامی خواند.آنها را ازبندهای مختلف فرعی های زندان جمع می کردند وبه طرف دادگاه می بردند، گزارشات داخل زندان این بچه ها را حمید عباسی و ناصریان تهیه می کردند.
مسعود برآنستکه:همه آنهایی که رفتندواعدام شدند چه مجاهد وچه چپ، انسان های واقعی بودند که برای آزادی وانسانیت تلاش می کردند.
دردادگاه مسعوداظهارداشت:
فکرم این بود امروزمن را برای اعدام میبرند،فردا می برندیا روزبعد تر؟ درفکرم با دوستانم وبا خانواده ام صحبت می کردم!درسلول روی دیوارنوشته بود: " ای سروایستاده،همواره ایستاده بایست"! حسین فیض قبلا آنجا چیزی نوشته بود ، الان آنرا به خطر ندارم. به مادرم فکرمی کنم. به پدرم فکرمی کردم. به مادروپدرهای فکر می کردند که بچه هایشان رااز دست داده بودند. همسرها، خواهرها وبردارها،به چه گناهی؟!نمی توانستم بفهمم چرا ما را اعدام می کنند.من یادم میآد وقتی به سوئد آمدم، به خاطرهمین شکنجه هایی که بهمن شده بود، اقامت گرفتم- مسعود تمام مدت دربیان این خاطرات سلول اشک میریخت-
مسعود سمنانی،مهندس آرشیتکت بوده وبخشی ازنقشه های زندان اوین رااو برای کتاب ایرج مصداقی ترسیم نموده است، که دادستان همواره ازآنها استفاده می نماید.
**********
با هم دادگاه امروز را دنبال می کنیم!
دادستان به طرح چند پرسش تکمیلی اشاره داشت.ازجمله پرسید:شما از شخصی اسم بردید. به نام هادی و من نتوانستم فامیلی اش را یادداشت بکنم .فامییل اش چه بود؟
مسعود سمنانی: فامیل اش، طالبی بود و در لیست آ(A) هست!
دادستان: آن اسمی که ما داریم هادی صابری است وشماره آ(A) ۵۱ است!
مسعود سمنانی: شاید من استباه می کنم.
دادستان:چه چیزی را اشتباه می کنی ؟
مسعود سمنانی: شاید طالبی وصابری رااشتباه می کنم !
دادستان: پس مطمئن نیستی ؟حالادوباره برمی گردم وراجع به این شخص صحبت می کنم.دادستان ادامه داد؛یک اسم دیگری هم بردی به نام مجید چمشیدات. اگردرست گفته باشم!
مسعود سمنانی:جمشیدیت
دادستان: او هم در فرعی بود؟
مسعودسمنانی:بله.اوهم درفرعی بود.من وچمشیدت با هم ازاوین به گوهردشت رفتیم وازبیرون زندان هم من اورا می شناختم.
دادستان : تعریف کن!
مسعود سمنانی: چی را تعریف کنم؟
دادستان:گفتی ازقبل زندان هم او را می شناسم!منظورت قبل اززندان چی است؟
مسعود سمنانی: من دربخش دانشجویی سازمان مجاهدین فعالیت می کردم. بعد دریک سری جلسات اورا ملاقات کردم بعد که به زندان آمدیم،فکرکنم سال 65، دوباره یکدیگررادیدیم.دردرون زندان اوین درهمان مجموع ای که اعصاب غذا کردیم ، ما را با یکدیگربه گوهر دشت بردند.
دادستان: خوب یکی دیگرهم حمید نجاتی خلق دوست، درباره اوهم بگو!
مسعود سمنانی:وقتی ما را درفرعی تقسیم کردند.اوتا قبل ازاعدام ،با ما بود.
دادستان: منظورت تا قبل ازاعدام ها چیست؟
مسعود سمنانی:منظورم اینستکه؛آن بچه هاراچند وچند بیرون می بردند، من دیگه آنهاراندیدم!ولی بعد از انفردای من،وقتی به سالن عمومی برگشتیم، دوباره او را دیدم.
داستان:قبل ازاینکه فرعی باشی، آیا قبل اش هم اورا دیده بودی؟
مسعود سمنانی:یادم نیست!کسی دیگری راهم می توانم بگویم که درهمان فرعی بوده واعدام شده است؟
دادستان : بله . فقط آرام بگو که ما بتوانیم بنویسیم!
مسعود سمنانی:ابراهیم اکبری صفت- حجت نیکخویی-
دادستان:توگفتی که دوبارتورابه"راهروی مرگ" و"کمیته مرگ" می برند و گفتی که دلیل چرایی بردنت را هم می دانستی؟حالاازاحساسات می توانی برای ما تعریف بکنید، وقتی تورا به آنجا می برند،چه حس کردی تا ما متوجه گردیم؟
مسعود سمنانی:اوبا بغض می گوید؛ من یادم است که من وحمید را به "راهروی مرگ"بردند.فکر کنم دریک بعدازظهری،بغل هم نشسته بودیم.من دراین فکربودم که این بچه ها که اینگونه ردیف شدند،دارند برای اعدام شدند میروند. من فکرمی کردم که بخشی ازوجودم به سمت مرگ میرود ویک بخش وجودم می گوید:زنده بمان!آن موقع باخودم فکرمی کردم که طناب به اینجام رسیدوالان رفتم روی چهارپایه وممکنه الان برنندزیرچهارپایه!درذهنم فقط باشوهر خواهرم که درسال۶۱اعدام شده بود صحبت می کردم. اسمش سهراب و ار من بزرگتربود.می گفتم:سهراب به من کمک کن اگرجایی رسید که باید انتخاب بکنم به من بگوتا راحت بمیرم!آن بچه ها واقعا کاری نکرده و بی گناه کشته شدند.من اصلا باورنمی کردم که چراآنها باید کشته شوند!واقعا نمی تونستم بفهمم که چرا کسانی مثل حمیدنوری حاضرند،این بچه ها رابه راحتی وباخونسردی ببرند
ودسته ودسته اعدام شان کنند!مگرماچه کارکرده بودیم.مگرورزش دسته جمعی کردن،یا به صورت اشتراکی زندگی کردن،مگرجرم است؟ما باید چه شکلی در زندان زندگی می کردیم؟ماحکم گرفته بودیم.چرا برای اینکه مصاحبه نکنند ، آنهاراکُشتند؟چرا مادروپدرهای آن بچه ها منتظرشان بودندوچشم انتظاراین بودند که آزادگردند!- تمامی این عبارات رامسعود بااشک ریختن برزبان جاری می کرد.جوسنگیین بردادگاه حاکم کرده بود-
دادستان:مرسی...کافیه بسیارمتشکریم - فهمیدیم - برایتان بسیارسخت بوده است. دادستان ادامه می دهد:اکی توتعریف کردی وحمید نوری رانشان دادی وگفتی اورامی شناسی که همان حمیدعباسی است که درگوهردشت در"راهروی مرگ" دیدی،کسیکه درسال۶۰مصاحبه می کرد.همچنین خودت این حمید عباسی را درحین مصاحبه با خودت درزندان اوین هم دیدی وملاقات کردی. همه جاهاییکه اسم بردم،همین یک شخص عباسی بود؟
مسعود سمنانی:بله حمید عباسی آنروز وحمید نوری الان!
دادستان: کاملا مطمئن هستی که این همان شخص است؟
مسعود سمنانی:بله وبله!فقط این فردِ آن روز،یک چیزی شبیه سن من بوده، امروزمسن ترشده است وموهایش ریخته است.
دادستان:پرسشم اینستکه؛چه چیزی وسیله می شودکه توبگویی حمیدعباسی آنروزهمین نوری امروزاست ؟
مسعود سمنانی: به نظرم صدایش کمی پیرترشده است.این صدایی است که من درمصاحبه ها شنیدم.صورتش همان صورت است وکمی پیرترشده است.
دادستان: درست است که شما به "ایران تریبونال" رفته بودید؟
مسعودسمنانی: بله
دادستان:می خواهم عکسی رابه شما نشان بدهم.اینکه دلیل رفتن ات به "ایران تریبونال" این بوده که خودت یکی ازبازماندهگان کشتاردهه شصت بودی ویکی ازنزدیکانت درایران اعدام شده بود.ارتباط توبا"ایران تریبونال"چه شکلی برقرارشد،اسنادخودت را به شکل کتبی وشفاهی ویاهردوشکل،به انجا فرستادی؟
مسعودسمانی: به هردوشکل . بخشی کتبی وبخشی هم شفاهی!
دادستان: اولین بخشش چه بود؟
مسعود سمنانی:اولین بخشش نوشتاری بود که درآن تاریخ به ذهنم آمد،نوشتم وبرای آنها فرستادم.
دادستان:بعد ازاینکه دادگاه شکل گرفت، توکجا رفتی؟ چون می دونم بعضی ها درلندن بودند وبعضی ها درهاگ کردند.
مسعود سمنانی: به من گفتند؛ توباید اظهاراتت را درلندن بدهی!
دادستان:خوب الان مطالبی که نوشتید وگفتیدرامی بینیم.ازجمله اینکه،خودت درگوهردشت بودی.شاهد بردن بچه ها برای اعدام کردن واینکه بچه ها برای آمفی تاترمی بردندوهمینطوربچه ها راازبندشماچندین باربردندوهرگزبرنگشتند!
دادستان:وقتی اینرامی نوشتی ،کدام بخش زندانی ها مد نظرت بودکه برنگشتند؟
مسعودسمنانی:مجموعه زندانی ها بخصوص زندانیانی که درطول سال ها زندان بودنم درقزل حصار- اوین وگوهردشت وهمه زندانیان مدنظرم بود.
دادستان:بعددراظهاراتت می بینیم که نوشته شده که چه شکلی این اعدام هاشروع شدوتاریخش راهم نوشتی وگفتی ازبیستم(۲۰)،مرداد۸۸ ونام اشخاصی راهم که شرکت داشتند، نوشتی. ولی دربازجویی امروزت دراینجا، تاریخ ۸مرداد می گویی واگریادم باشد وآن تاریخ را تبدیل بکنیم،سی ام(۳۰)مرداد می شود.نتیجه اینکه تاریخی که امروزگفتی با تاریخ آن روزتان فرق می کند!
مسعودسمنانی:من آن روزاطلاع درستی ازتاریخ نداشتم ودقت هم نکردم!
دادستان:خوب چه جوری برداشت کنم. بعدا متوجه شدی یا دیگران چه تاریخی گفتند، چه جوری متوجه شدی؟
مسعود سمنانی:من تاریخ را آن موقع خوب نمی فهمیدم ولی بعدا آمدم فهمیدم که روزاول اعدام ها،۸ مرداد بوده است.
دادستان:دراینجا عکس چندی ازجمله؛عکس ابراهیم اکبرصفت،که درصفحه ۴۶ است.درمورد ایشان مطلبی می توانی بگویی؟
مسعودسمنانی:می توانم بگویم؛"ابراهیم اکبرصفت"،کسی بود که سن اش ازمن دوتاسه چندسال بزرگتربود.اوازیکی ازروستا های گیلان می آمد.خیلی رفتار، صورت وفرم روستایی داشت وخیلی آدم صاف وساده ای بود.بهترین دوست من قبل ازاعدام بود.ما خیلی با هم صحبت می کردیم.ما خیلی احساس نزدیکی به هم می کردیم.به خاطراینکه اوخیلی آدم صافی بود.
دادستان:آخرین باری که شما ایشان را دیدید کی بود؟
مسعود سمنانی:فکرکنم همان زمانی که بچه ها را دسته ودسته برای اعدام می برند.از آن ببعد دیگر من او را ندیدم .
دادستان: الان داریم راجع به فرعی دو صحبت می کنیم درسته؟
مسعود سمنانی: بله ، بله
دادستان : پس من اینجوری می فهمم که ایشان اعدام می گردند.
مسعود سمنانی: بله ، بله
دادستان :ازکجا می فهمی که ایشان اعدام شدند.
مسعودسمنانی:توضیح می دهد.وقتی ما به سالن فرعی دو(۲) برگشتیم.تنها بچه هایی که ازاعدام هابازگشتند،آنجابودند.من دراین لیست شما که از"ایران تریبونال" پیش شماهست،"جمشید شریعت" رامی بینم.جمشیددرفرعی مابود.در بیرون، خانه ما نزدیک خانه جمشید شریعت بود. بعدازآزادی خانواده جمشید را دیدم وبه آنها تسلیت گفتم.
دادستان: ما اینجا"هادی صابری" را می بینیم.
مسعودسمنانی:بله،"هادی صابری"درست است.هادی که من گفتم؛همین "هادی صابری" بود!
دادستان: تاآنجایی که من می فهمم ، ایشان هم اعدام شد.
مسعود سمنانی: بله، ایشان هم اعدام شد.
دادستان : شما ازکجا می دانید، که ایشان هم اعدام شدند.
مسعودسمنانی:هادی صابری راهم،من مثل بقیه هادی رابعدا دیگرندیدم.هادی صابری رااززندان قزل حصارمی شناسم.!بعد از اعدام ها،وقتی برگشتم به فرعی دو(۲)، یکروز من را صدا کرد. من ترسیدم که نکند شایدمن را می خواهند به "کمیته" یا اعدام ببرند!
دادستان: کی شما را خواست ؟
مسعودسمنانی:یک پاسداری!بعد من رادقیقا با خود به طبقه همکف که دم حسینیه بودکه ما قبل ازاعدام آنجا بودیم!یعنی آن فرعی که بعدا ما را به فرعی دو(۲) منتقل کردند. درآنجا پاسدارگفت:چشم بندت را بردار،یک سری ساک آنجا بود. ازمن پرسید؛ صاحبان این ساک ها را می شناسید؟ بنظرم می آید که من چند تا ازاین صاحبان ساک ها راشناختم.بعدا فهمیدم که آنها نمی دانند صاحبان آن ساک ها کی ها هستند.ولی می خواهند بداند، آن کسی را که کُشتند، می خواهند ساکش را به خانواده اش برگردانند.
دادستان:فقطبگویم:هادی صابری درصفحه پنجاودو(۵۲)درپیوست(E) هست!در اینجا اسم آقای"حمید دانش"هم هست.این همان آقای حمید دانشی پوراست ، درسته؟
مسعودسمنانی:بله، دانشی پور، درسته!
دادستان :بعدا این هارا درنشست" ایران تریبونال" نوشته بودید؟بعد می گویید : که ناصریان دراین اعدام ها دخیل بوده است!ولی دراینجا بحثی ازحمید نوری یا حمید عباسی شما نمی کنید؟چطورپیش می ؟آید یا چطورامکان دارد؟
مسعود سمنانی:به خاطراینکه ناصریان شخص اول بودودراین قضیه خیلی بارز بود ومن هم نمی خواستم ومن هم نمی خواستم کل آدم هایی که درآنجا بودند را توضیح بدهم.اصلا موضوع آنجا این نبود که اشخاص دیگری معرفی گردد. من می خواستم پروسه دادگاه راتوضیح بدهم وحتی منظورم اسم بردن ازشخص خاصی هم آنجا نبود.
دادستان:بعد آنها درلندن،حضورا وشفاها ازشما،پرسش می کنند ؟ اینجا هم کوتاه دربحث هایی ازشماشده نوشته شده است.آنجا می گویند که شمارادرپانزده(۱۵) خرداد میبرند که معادل پنجم(۵) یونی می شود.بعداشما می گویید گه اعدام ها بیست(۲۰)جولای آغازشد.چه جوری باید این تاریخ را دقیق دانست.این دو تاریخ با هم درتناقض می افتد.این را چه می گویید؟
مسعودسمنانی:من برای اولین باربودکه دریک جمع بزرگ حاضرمی شدم و روی تاریخ یک اشتباه بزرگ کردم.چرا که درخرداد اصلااعدامی صورت نگرفت.
دادستان:الان این گزارشی که وکلا"میک یوین پارتنت" نوشتند،شما یک بخشی ازآن بدید؟
مسعود سمنانی: بله!
دادستان:شماکی متوجه شدیدکه فعالیت وکاری،برای تنظیم چنین شکایتی در جریان است ؟
مسعود سمنانی: فکرکنم چند روزقبل ازاینکه با "ربکا" مصاحبه بکنم!
دادستان:ازکجا مطلع می گردی؟
سمعود سمنانی :قبلش "ایرج مصداقی" برای من توضیح داده بود که حمید عباسی می خواهد به سوئد وارد شود.من نمی دانستم درچه تاریخی وبه چه شکلی وارد سوئد می شود.تاکید ایرج برآن بود که به هیچکس نباید بگویی!ایرج یاد آورشد که فردی به نام "کاوه موسوی" با توتماس خواهد گرفت.فکرکنم یک روز قبل ازمصاحبه با"ربکا"، کاوه موسوی با من تماس گرفت.آخرشب بود که من ازطریق واتس آپ((WhatsApp با"ربکا"و"کاوه موسوی" صحبت کردم.اولش به فارسی کمی صحبت کردم،بعدهم برای اینکه بخواهم توضیح دهم، کتاب ایرج راآوردم ونقشه رابا دوربین موبیل به آنها نشان دادم.برای آنها توضیح دادم که "حمید عباسی" را من توی"راهری مرگ" دیدم. همینطورکمی توضیحات دادم.
دادستان:حالا من چی برداشت کنم. شما اسمش را مصاحبه می گذارید یاچی؟
مسعود سمنانی :من نمی دانم اسم حقوقی اش چیست؟ من بعدا اینطوربرداشت کردم، نوعی دادخواست است!
دادستان :ببین آنچه که با شما شد یک مصاحبه بود یا یک بازپرسی بود که در این گزارش آمد.به زعم شما اسم آن صحبتی که باشما شد، اسمش چی بود؟ ببینید آموقع که شما باخانم"ربکا"صحبت می کنید،اینکه اسمش رامصاحبه یا بازپرسی یا نه بعد ازاین درموقعیت دیگری هم با شما صحبت شده یا فقط همان است؟
مسعودسمانی:نه فقط همان است.شایدبالاترازیک ساعت یادوساعت ما گفتگو کردیم.بعدآنرامکتوب کرد وبه زبان انگلیسی برای من فرستاد.بخشی ازانگلیسی اش را می فهمیدم، ان بخش هم که نفهمیدم ازترجمه گوگل استفاده کردم.فکرکنم که همان را به سوئد فرستادند.
دادستان:قبل ازمصاحبه تان یا حین مصاحبه تان،آیاعکسی ازحمید نوری به شما نشان دادند.
مسعودسمنان:بله،بله! نمی دانم چند تا.شایدهم سه تا، بیشترازصورت حمید نوری رادرکامپیوترایرج مصداقی دیدم.برای من مهم بود که مطمئن بشوم که دارم راجع به حمید عباسی صحبت می کنم. بعد من کاملا اورا شناختم.
دادستان:کی شما مطلع شدید آن شخصی که شمابه نام حمیدعباسی میشناختید، حالااسمش حمید نوری است؟
مسعود سمنانی:دقیقا نمی دانم! فکرمی کنم اولین دادگاه رسمی اش تشکیل شد. من مطمئن نیستم
دادستان: یعنی مدتی بعدازدستگیری ایشان،شما مطلع می گردید که اسم ایشان حمید نوری است؟
مسعود سمنانی:بله!
دادستان:مرسی
رئیس دادگاه: مرسی ازدادستان ها، حالا دیگه نوبت وکیل مشاوراست.
درمقدمه که شروع کردیم ودرلیست هایی که نگاه کردیم .یک سری اسامی درلیست آ(A)بودویک سری درلیست ب(B) بودکه اشاره کردیم واسامی را که من خواندم،توهم گوش کردی!حالاسئوال من اینکه:آن اسامی که من خواندم درست بود؟
مسعود سمنانی: بله. بله!
وکیل مشاور:میرویم به برهه اعدام های دستجمعی. توخودت صحبتش راکردی که به طورفیزیکی مورد ضرب وشتم قرارگرفتی. اول بپرسم:آیا مورد ضرب و شتم فیزیکی قرار گرفتی ؟
مسعودسمنانی:بله من دفعه دومی که ناصریان می خواست من رابه بند بفرستد. مورد ضرب وشتم قرارگرفتم.
وکیل مشاور: یعنی بلافاصله بعد ازاینکه به "هیئت مرگ"برگشتید و به طرف بند میرفتید، تورا مورد ضرب و شتم قرار دادند؟
مسعود سمنانی:دریک فاصله نشسته بودم. بعد ازاینکه می خواستند آخرشب من را به سمت انفرادی برد، دم درب شروع به زدن من کردند.
وکیل مشاور: چرا زدنت ؟
مسعود سمنانی: واقعا نمی دانم،خیلی عصبانی بود که من زنده ماندم!
وکیل مشاور:سئوال بعدی ام رادرباره سلول های انفرادی راادامه می دهم، سلول انفرادی یعنی سلولی که تودرآن تنها هستی، درسته؟
مسعود سمنانی: بله من بودم و یک پتوودمپایی هایم!
وکیل مشاور: چه مدت زمانی مجبورشدی درسلول انفرادی باشی؟
مسعود سمنانی:حدود یک ماه ونیم!
وکیل مشاور: دراین مدت اجازه داشتی که به بیرون بروید؟
مسعود سمنانی: اصلا و اصلا بیرون نرفتم!
وکیل مشاور:یعنی یک ونیم ماه،تک وتنها درسلول بودید؟مساحت این اطاق چقدربود؟
مسعود سمنانی:یک وهشتاد در دو و نیم متر!
وکیل مشاور: چرا تو را توی آن سلول انداختند؟
مسعودسمنانی:شاید به این دلیل بودکه ازبالادست دستوربگیرند ومارااعدام کنند!
وکیل مشاور:وقتی درطول این یک ماه ونیم درسلول نشستی،افکارت به کدام سمت می گشت!
مسعود سمنانی:فکرم این بود امروزمن را برای اعدام میبرند،فردا می برندیا روزبعد تر؟ درفکرم با دوستانم وبا خانواده ام صحبت می کردم!درسلول روی دیوارنوشته بود: " ای سروایستاده،همواره ایستاده بایست"! حسین فیض قبلا آنجا چیزی نوشته بود ، الان آنرا به خطر ندارم. به مادرم فکرمی کنم. به پدرم فکرمی کردم. به مادروپدرهای فکر می کردند که بچه هایشان رااز دست داده بودند. همسرها، خواهرها وبردارها،به چه گناهی؟!نمی توانستم بفهمم چرا ما را اعدام می کنند.من یادم میآد وقتی به سوئد آمدم، به خاطرهمین شکنجه هایی که بهمن شده بود، اقامت گرفتم- مسعود تمام مدت دربیان این خاطرات سلول اشک میریخت-
این دوباری که تورا به سمت "هیئت مرگ"می برند، چه مدت است؟
مسعودسمنانی: در فاصله ده روز بوده است!
وکیل مدافع حمید نوری(عباسی) وارد گفتگوشد. سلام مسعود. من "توماس کویست" یکی ازوکلای حمید نوری هستم.آیا روزهای اول دادگاه را شنیدید؟
مسعود سمنانی: نه.
وکیل مدافع: بازجویی‌های دیگردوستان شاید بودید؟
مسعودسمنانی : فقط روزدوشنبه(دیروز) بودم.
وکیل مدافع: شما دوست ایرج مصداقی هستید؟ درسته؟
مسعودسمنانی: بلی.
وکیل مدافع: کتاب‌هایش را خوانده‌اید؟
مسعودسمنانی : نه.
وکیل مدافع: آیا بازجویی پلیس کتاب او را برده بودید؟
مسعودسمنانی : برای نقشه‌هایش برده بودم.
وکیل مدافع: نقشه‌ها را شما کشیده‌اید؟
مسعودسمنانی : بلی من کشیده‌ام.
وکیل مدافع: ببینید فکرکردم به مرداد ۶۷ برسیم.اما نخست ازمدیریت زندان می‌پرسم. شما اسم حمید نوری را آوردید می‌دانید وی چه لباسی داشت؟
مسعودسمنانی: بلی لباس شخصی به تن داشت.
وکیل مدافع: منظور از لباس شخصی چیست؟
مسعودسمنانی: منظورم این است که یونیفرم بر تن نداشت.
وکیل مدافع:یعنی گاهی کت وشلواروگاه پیراهن وشلوارمی‌پوشید وهیچ موقع اونیفرم نداشت. خوب ناصریان چی؟
مسعودسمنانی: ناصریان هم لباس شخصی داشت.
وکیل مدافع: یعنی مثل عباسی، گاها کت و شلوار و پیراهن؟
مسعودسمنانی: بلی.
وکیل مدافع: لشکری چی؟
مسعودسمنانی: لشکری را با یونیفرم دیدم.
وکیل مدافع: یعنی یونیفرم های سبز پاسدارها را به تن می کرد؟
مسعود سمنانی: کمی تیره‌ترازلباس آن‌ها به تن می کرد.
وکیل مدافع: ببینید این سئوال را دادستان پرسید:قبلا ما ازآقایی صحبت کردیم به اسم آقای عرب، شما این اسم را می‌شناسید؟
مسعودسمنانی:فقط درباره اوشنیدم،ولی او را نمی‌شناسم.
وکیل مدافع: درچه ارتباطی ، اسم ایشان را شنیدید؟
مسعود سمنانی: شنیدم او هم در دادیاری بوده است.
وکیل مدافع:ببینید این را موقعیکه درزندان بودی، شنیدید یابعد ازآزادی اززندان شنیدید؟
مسعودسمنانی:آخرین بارازجلسه درهمین دادگاه، باهم زندانی سابق من،نصراله مرندی شنیدم .
وکیل مدافع:شمااول جلسه به من گفتید:درهیچ دادگاه شرکت نداشتید،به هیچ حرفی گوش ندادید،الان می‌گویید، نصرالله مرندی چی گفت؟
مسعودسمنانی: من دوشنبه همین ‌جا بودم!
وکیل مدافع:آهان،خیلی خوب،ببخشید.پس شما دوشنبه شنیدید.اولین باری است که روزدوشنبه اسم عرب را می‌شنیدید؟
مسعودسمنانی: قبلا هم شنیدم ولی این آدم را نمی شناسم!
وکیل مدافع:ببینید سئوال مشخص این است که آیا شما این اسم رادرگوهردشت شنیدید یا این‌که بعد ها شنیدید؟
مسعودسمنانی: یادم نمی آد!
وکیل مدافع: پس به زعم شما،ایشان دادیاربود،درسته؟
مسعودسمنانی:یک موقعی ایشان دادیاربودند. نه نمی‌دانم.
وکیل مدافع: خوب، میدانید چه مقطعی ایشان دادیار بودند؟
مسعود سمنانی: نه ، نمی دانم!
وکیل مدافع:با اجازه دادگاه، یک سری کروکی است،می خواهم نشان بدهم!ببینید ، این نقشه ای است که ما روزدوشنبه به آن نگاه کردیم! ببینید این کروکی را تا جائیکه من می فهمم ،شما این کروکی را کشیده‌اید؟
مسعود سمنانی: بلی
وکیل مدافع: کی این ها را کشیدید؟
مسعود سمنانی:فکر می کنم سال ۲۰۰۵ و یا ۲۰۰۶.
وکیل مدافع:من نمی دانم که دادستان این سئوال را ازشما پرید یا نه، تواین نقشه محل دادگاه این را آن‌جا نشان می‌دهید. حالا به نظرشما دادگاه آن‌جا بود یا جای دیگری؟
مسعودسمنانی: ممکن است یک ساختمان جلوترباشد، اما دقیق نمی‌دانم.
وکیل مدافع : کی متوجه شدید دادگاه می‌تواند این‌جا باشد؟
مسعودسمنانی:تازه گی ها به نقشه نگاه کردم. ولی فکرمی کنم،شایدیک ساختمان اشتباه شده باشد.
وکیل مدافع:ببینید این تازه ‌گی‌ها، چقدر تازه است، یعنی کی می تواند باشد؟
مسعودسمنانی :یک هفته پیش.
وکیل مدافع:شما ازسال۲۰۰۵ و یا ۲۰۰۶،این نقشه را می کشید، ولی ازهفته قبل احساس را دارید که می‌تواند اشتباه باشد؟
مسعود سمنانی: من سال۲۰۰۵ و یا ۲۰۰۶، اینجا را کشیدم. ولی فکرم اینکه کروکی اینجا رادر دهنم بیارم . حسن کردم که این درست جا گذاری نشده است.
وکیل مدافع: این را به پلیس سوئد نشان میدهید؛به پلیس گفتید: شاید جای دادگاه محل دیگری بوده باشد؟
مسعودسمنانی: نه. من آنرا نمی دانستم
وکیل مدافع: یعنی شما بعدا به این نتیجه رسیدید. مگرشمابه شهادت‌های آقای ایرج مصداقی گوش نکردید؟ با کسی سراین قضیه صحبت نکردید ؟
مسعودسمنانی: نه. با ایرج که اصلا صحبتی نکردم!
وکیل مدافع: خودت پس از۱۵ ویا ۱۶سال به این نتیجه رسیدی که اشتباه است؟
مسعود سمنانی: بلی. من در واقع این قسمت را فقط دوباردیدم
وکیل مدافع:شما بعدا تعریف می کنید که من هیجدهم(۱۸)وبیست ویکم (۲۱) مرداداینجابودم.تا جائیکه من می فهمم،شما درکریدورنشسته اید.هم قبل از ایبنکه شما رابه دادگاه ببرندوهم وقتی ازدادگاه برمی گردانند. درست فهمیدم؟شما کجای راهروگوهردشت نشسته بودید؟
مسعود سمنانی: با نشان دادن نقشه گفت: اول اینجا، بعد ازدادگاه این جا نشسته بودم.
وکیل مدافع: به‌خاطر این که قضیه برایم جا بیفتد.اینجا آشپرخانه است. شما دم دیوارآشپزخانه نشسته بودید؟
مسعود سمنانی:نمی‌توانم بگویم:دیوارآشپزخانه،اما روبه‌روی راهرونشسته بودم.
وکیل مدافع:من فکرمی کنم شما درجواب دادستان گفتید:درمقابل اتاق نشسته بودید؟
مسعود سمنانی: نه من نشان دادم که این‌جا نشسته بودم.
.کیل مدافع: یعنی آن طرفی که روبه‌رویم راهرو بود و نمی‌دانستم پشتم آشپزخانه بود.
وکیل مدافع: یعنی به آن طرفی که ساحتمان آشپزخانه وجود دارد!
مسعود سمنانی: نه من نگفتم.که پشتم ساختمان آشپزخانه بوده است. من مقابل این راهرونشسسته بودم. این فرم هم باید جابجا بشه ...
وکیل مدافع: شما " کریدور مرگ " را اینجا گفتید
مسعود سمنانی: نه و نه ،"کریدورمرگ" این طرف است .
وکیل مدافع:به آن میرسیم. روزدوشنبه، بعد صحبت با دادستان، شما تعریف کردید که عباسی یک لیستی راصدا می کند.که آنهارا برای اعدام می برند . چون بحث سراین بود که آیا شما صدای عباسی را می‌شناختید؟ شماگفتید: عباسی رامی‌دیدید که لیست رامی خونه.آیا شما عباسی رادیدید که لیست را می خواند؟
مسعود سمنانی: بلی دیدم.
وکیل مدافع: خوب حالا که این توجه را می کنید کدام تاریخ است۱۸یا۲۱مرداد یا هردواین روزها ست؟ چه تاریخی ازماه مرداد است؟
مسعود سمنانی: حدسم این است که ۱۸مردادبود ویا۲۱مرداد،نمی‌دانم. بیش‌ترفکرمی‌کنم ۲۱ مرداد بود.
وکیل مدافع : این که شما می بینید ، تنها در یک روز می بینید؟
مسعود سمنانی: بلی ، تنها یک روز می بینم.
وکیل مدافع: یعنی طبق ذهنیت شما باید روز۲۱مردادباشد؟عباسی اسامی را می‌خواند وزندانیان را به صف می کند وآنها را به سوی حسینیه می برد؟
مسعود سمنانی:من اینجوری گفتم: ۲۱مرداد بود که عباسی لیست زندانیان را می‌خواند.
وکیل مدافع: شاید من سئوالم را بد طرح کردم.این اسامی را که می خواند،آنها را به سمت حسینیه می‌برد؟
مسعود سمنانی: من فقط گفتم : به صف می شوند که بروند به سمت کریدور!
وکیل مدافع: ببینید اسامی را می‌خواند بعدا می‌بردند ته کریدور؟
مسعود سمنانی : بلی زندانیان صف می‌ایستادند تا به ته کریدور بروند.
وکیل سمنانی : ما داریم همان بحث ۲۱ مرداد را می‌کنیم؟
مسعود مدافع: بلی.
وکیل مدافع: آیا شما اسامی زندانیان راکه حمید عباسی می خواند، اسمی رابه یاد می‌آورید؟
مسعود سمنانی:من حافظه ام در اسم خوب نیست و واقعا اسمی نشنیدم که من بشناسم.
وکیل مدافع: یعنی شما هیچ کدام ازآن‌ها نمی‌شناختید؟
مسعود سمنانی: نه. من نتونستم بشناسم
وکیل مدافع: آن موقع هم چشم‌بند داشتید؟
مسعود سمنانی: بلی.
وکیل مدافع: بعد زندانیان را می‌برند ته کریدرو وهرچی میرفت تاریکتربودو شما آن‌ها را نمی‌بینید؟
مسعود سمنانی: نه !.
وکیل مدافع: پس شما نمی بینید که کسی را به حسینیه می برند یا خیر؟ دادستان از شما می پرسد:پس شما ازکجا می‌دانید آن‌ها اعدام شدند؟ ولی شما گفتید ؛اینها بر نگشتند!
مسعود سمنانی:خوب آن زمانی که من آنجا بودم،آن‌ها برنگشتند.من ندیدم برگردند.
وکیل مدافع: ولی شما آن‌ها را نمی‌شناختید؟
مسعود سمنانی: ولی می‌دانستم به‌سوی محل اعدام می‌برند.
وکیل مدافع: ببینید می‌گویید شمارابعد ازدادگاه می‌برند روز۲۱می برند به طرف حسینیه. بعد شما رفتید به آن جایی که ما می گوییم : ساختمان شماره ۹.
مسعود سمنانی: بلی درسته. آن روز ناصریان تنها مرا به آن‌جا برد.
وکیل مدافع: پس می‌شد کسانی را به حسینیه ببرند وآن اشخاص را اعدام نکنند؟
مسعود سمنانی: من شنیده بودم و بچه ها با مورس گفته بودند؛آن‌هایی را که سمت چپ سالن به صف می‌کنند ،آنها را برای اعدام می برند.
وکیل مدافع: سئوالم این است ناصریان شمارا شخصابه‌سوی حسینیه ‌برد،امااعدام نشدید؟
مسعود سمنانی: من نمی‌دانستم اعدام خواهم شد یا نه.
وکیل مدافع: اما شما اعدام نشدید؟
مسعود سمنانی: نه نشدم.
وکیل مدافع:خوب حالابریم روی نقسه دیگر.شما اینهاراتماماازکتابایرج مصداقی کپی می کنید !
مسعود سمنانی: من کپی نمی کنم . پلیس کپی می کند !
وکیل مدافع:حالا بریم سر"ایران تریبونال" که شما درلندن شهادت دادید.درسال ۲۰۲۱۲. یادت می‌آید چی گفتید؟
مسعود سمنانی: نه دقیقا اما درباره زندان گفتم.
وکیل مدافع: فکرمی کنید آن‌هایی را که به "ایران تریبونال" گفتید با گفته‌هایت به این دادگاه یکی است؟
مسعود سمنانی: نه فرق می‌کنند.
وکیل مدافع: می‌توانید بگویید چرا شما درآن‌جا اسمی از حمید عباسی نیاوردید؟
مسعود سمنانی: بلی دادگاه "ایران تریبونال: بود نه عباسی.
وکیل مدافع: به دادستان گفتید: شما اسم ناصریان را آوردید چرا؟
مسعود سمنانی: ناصریان نهایت حس و نفرت نهایی خود را به ما نشان می‌داد.
وکیل مدافع : یادت می‌آید در"ایران تریبونال" چرا اسم عباسی را نیاوردید؟
مسعود سمنانی: من در آن جا یک پروسه را توضیح دادم.
وکیل مدافع: به پلیس گفتید در"ایران تریبونال" اسمی از کسی نبرده بودید؟
مسعود سمنانی: من در پلیس تمرکز نداشتم. سخت بود سوئدی صحبت کنم.
وکیل مدافع: شما در"ایران تریبونال" حرف از عباسی نزدید. فقط بحث ناصریان را کردید. آیا به پلیس هم ههمی را گفتید؟
مسعود سمنانی: من درست متوجه نشدم چی گفتم. من قصد طرح اسم‌ها را نداشتم.
وکیل مدافع: شما اسامی دیگران را آوردید اما نام نوری را نیاوردید.
مسعود سمنانی: من منظورم اشخاص خاصی نبود من فقط پروسه را توضیح دادم.
وکیل مدافع: شما چرا اسم رئیسی را می‌برید؟ در حالی که شما نه در اداره پلیس اسم رئیسی را نیاوردید؟
مسعود سمنانی: نه نیاوردم.
وکیل مدافع: ببینید من سخنان شما را گوش کردم در حالی که فارسی بلد نیستم اما دوستی دارم که فارسی بلد است. شما بحث ۱۵ خرداد را نکردید. ۱۵ مرداد گفتید. یادتان می‌آید در مورد ایران تریبونال درباره دادگاه گوهردشت چی گفتید؟
مسعود سمنانی: نه دقیقا.
...
بخش بعد ازظهردادگاه تعطیل شد تا فردا پنج‌شنبه. چون که جلسه دادگاه شاکی دوازدهم حمیدرضا خلاق‌دوست بود. اما متاسفانه وی چهار ماه پیش به‌دلیل ابتلا به کرونا فوت کرده بود. حمیدرضا خلاق‌دوست ۱۰ سال در زندان بود و شاهد اعمال نوری بود که زندانیان را برای اعدام می‌برد. قبلا پلیس ویدیویی از وی ضبط کرده بود که قرار بود امروز در دادگاه پخش شود اما این ویدیو پخش نشد.
بر پایه‌ی یادداشت‌های پیشینم برآنم:
دادخواهی همین است! هم صدا شدن با مادران، پدران، همسران و فرزندان همه‌ی ایرانیان خفته در خاوران‌های ایران، بدون گره زدن نامِ مبارزان با وام خواهی حقوق بشری اتحادیه‌ی اروپا که نماینده‌اش در جریان مضحکه‌ی نشست قاضی مرگ ابراهیم رئیسی برتخت قوه‌ی اجرایی مهمان این جانی و حاکمیت جنایتکار بوده‌اند .
باری کارما از امروز با دادگاه و محاکمه حمید نوری در استکهلم تازه آغاز شده است، پژواک صدای دادخواهی همه‌ی مردمان رنج کشیده و داغدار، به وسعت ایران باشیم
با ارائه شهادت مسعود اشرف سمنانی، جلسه نوزدهم ازدادگاه حمید نوری درشهراستکهلم به پایان رسید.جلسه بیستم به الین شاکی خانواده دادخواه یگانه دخترمحمود علیزاده تبریزی،سولمازعلیزاده اختصاص داردکه دادگاه عصرروزپنجشنبه تشکیل می گردد که از طریق راه دور با دادگاه ایجاد ارتباط می کند.
تا یادداشتی دیگر ...
لینک یادداشت های دادگاه حمید نوری دراستکهلم :
https://drive.google.com/drive/folders/1l_-DDPT0OmT6arD5agxkUrtLQkrNET6r?usp=sharing


یادداشت ۲۰
گزارش بیستم جلسه محاکمه‌ی حمید نوری (عباسی) از استکهلم
امیرجواهری لنگرودی
amir_772@hotmail.com
پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۱

داد خواهیم این بیداد را!
سولمازعلیزاده؛دخترجوان دادخواهی که به نمانیدگی ازجانب خانواده ومادر خویش،ازراه دور- کانادا- دربیستمین جلسه دادگاه حمید عباسی؛به درون دادگاه راه یافت وبا حرف های خود ویژه اش و کلامی مصمم ویک دست همه صحن دادگاه را به محاصره خویش درآورد.ازچرایی اعدام پدرش سخن گفت وبه اینکه درد گریه نکردن درازدست دادن پدررا ازسن ۱۳ساله گی تا ۳۵ ساله گی برای خود نگه داشت وامروزدربرابرچشمان کُوروگوش کرحمید نوری به عنوان یک کوچک ابدال کارگزارنظام ودهها حمید نوری دانه درشت که درساختارآن نظام خون وجنون وجنایت،همچنان به حکفرمایی خویش ادامه می دهند، جهان را متوجه بیدادی کند که براو ونسلش وهزاران هزارخانواده های خاوران های پُرعطش ایران درکشتارخوننین دهه شصت شده است.
سولمازبا اشک سخن می گویدوازچگونگی وچرایی آن درتابستان خونین ۱۳۶۷ درزندان گوهردشت پرده برمی دارد!
به اطلاع برسانم:هفته هفتم وبیسمین جلسه دادگاه حمید نوری(عباسی)،درسالن ۳۷دادگاه مرکزی شهراستکهلم پایتخت سوئد،روزپنجشنبه۱ مهربرابر۲۳ سپتامبر، به جرم مشارکت درکشتارزندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷،کارخود را به پیش برد.
بیستمین جلسه دادگاه حمیدنوری،دادیارپیشین زندان گوهردشت کرج،‌ دراستکهلم پایتخت سوئدبا ادامه اظهارات"سولمارعلیزاده"ازراه دور- کانادا- به عنوان تک فرزند رفیق"محمودعلیزاده"،تحصیلکرده دانشگاه تهران،فوق لیسانس حقوق، وکیل ازچهره های زندانی شاخه"سازمان فدائیان خلق ایران ،۱۶آذر"، که درشهریور۱۳۶۷درزندان گوهردشت اعدام گردید.برپایه روایت تاحال اعلام شده،آمده است:« ...هنوزامید به تمامی رنگ نباخته است و نام ها یک به یک خوانده شد: ... محمودعلیزاده ... آخرین سری نام ها را در تاریخ۱۷آذرماه می خوانند.مجریانِ فرمانِ خدا. پسِ خواندنِ هرنام، ساکی تحویل می دادندوبا خشونت به خانواده ها اعلام می کردند:فرزند تان ضد انقلاب بود وبه حکم دادگاه عدل اسلامی معدوم شد.»،(مهدی اصلانی- کلاغ وگل سرخ- ص ۳۴۳)،رفیق محمودعلیزاده دوران محکومیتش رابه پایان رسانده بود. مادرش وهمه خانواده وسولمازکوچولوی آنروزیش،برای بازگشت پدربه خانه،روزشماری می‌کردند.حالاخبراعدام پدرهمه این آرزوها را ویران کرده بود. سولمازدرآن هنگام دانش‌آموزی ۱۲ساله بود که دوران امتحانات خود را می‌گذراند وبه همین دلیل تا مدت‌ها ازاعدام پدرش با او صحبت نکردند .
سولمازعلیزاده اولین نفرازخانواده بزرگ خاوران ازطریق سیستم ویدئو،با دادگاه استکهلم سوئد ارتباط برقرارکرد وبه بیان دادخواهی خود پرداخت. دراین نشست سولمازعلیزاده بعنوان یازدهمین شاکی وشاهد بعد ازآقایان:
۱:-ایرج مصداقی۲-نصرالله مردانی۳- مهدی برجسته گرمرودی ۴-همایون کاویانی ۵- سیامک نادری۶- محسن اسحاقی ۷-رمضان فتحی ۸- مهدی اسحاقی ۹- علی اکبربندلی(اکبر بندعلی) - ۱۰ مسعود اشرف سمنانی شهادت داده‌اند.
برخی خود ویژه گی های دادگاه دراین روز:
*- ازکارهای باارزش سولمازعلیزاده برای دادستانی:ارسال نامه های پدرش به بیرون که نمونه هایش درکتابی که ازمستندات دادگاه هم است باعنوان:« آخرین فرصت گل»،سامان دهی مهدی اصلانی،صفحات۲۰۸و۲۰۹انتشارات باران سوئد)،ترجمه وباتبدیل سال های شمسی به میلادی، به دادستانی درتدقیق مستندسازی شهادت خودوشناختن بیشترپدرش درحق خودش ومادرش یاری رساند! درهمین رابطه سولمازعلیزاده اسناد ومدارکی را به دادگاه سوئد تحویل داده است که دادستان به بعضی ازآنها اشاره کرد؛ نامه‌ای که سولمازفکرمی‌کند برای اولین بارازطرف پدرش درپانزدهم مهرماه ۱۳۶۳ برای اونوشته وازاوین فرستاده شده است ونامه دیگری که پانزدهم اسفندماه ازپدرش دریافت کرده است.
دادستان به یک به یک تاریخ نامه‌ها اشاره کرد واینکه سولمازدرهمان سال برای پدرش نامه‌ای نوشته است که ضمیمه اسناد است.

*- سولمازعلیزاده فرزند محمود علیزاده است که دکترای حقوق داشته، در بانک مرکزی کارمی‌کرده است.محمودهوادار"سازمان فدائیان خلق موسوم به شاخه ۱۶آذر"بوده وهنگام بازداشت ۳۷ سال داشته است.محمود علیزاده ۲۰ فروردین ۱۳۶۳بازداشت شده وبه دوسال زندان محکوم شده اما درپایان محکومیت آزاد نشد وچهارسال بعد، یعنی درتابستان ۱۳۶۷ به جوخه اعدام سپرده شد.

*- سولمازعلیزاده می‌گوید: درزندان پدرش را دوهفته یک بارمی‌دیده وآنجا متوجه شده حالش ازبقیه زندانیان بهتراست وورزش می‌کند وروحیه خوبی دارد.
براساس اطلاعاتی که دردادگاه مطرح شد، درآن چهارسال پدرش درسه زندان اوین، قزلحصار و زندان گوهردشت بوده است.

*- سولمازعلیزاده هنگام اعدام پدرش کلاس دوم راهنمایی بود وخودش پیشتر گفته؛ وقتی خبراعدام پدرش به آنان رسید، گرچه صدای ضجه‌های خانواده را می‌شنیده اما به طورمشخص برایش روشن نبوده است که چه اتفاقی افتاده است.

*- سولمازعلیزاده اصلا نمی‌توانم توصیف کنم حتی گریه نکردم ومات و مبهوت و شوک بودم.تا چند روز فکر می‌کردم دریک دنیای مجازی سیرمی‌کنم وبسیارهولناک بود. همان‌طور که دادگاه هم می‌داند- خانواده هابعد ازآن کشتار جمعی تابستان آن سال- ما حتی اجازه سوگواری هم نداشتیم واین هم درد ما را بیش‌تر می‌کرد.بهتراست این را به دادگاه بگویم: من ازسال ۲۰۱۲ گریه‌هایم را آغازکردم.من زندانیانی راملاقات کردم که باپدرم هم بند و زندانی بودند واورا می‌شناختند. من از۱۳ سالگی تا ۳۵سالگی سوگواری نکرده بودم.
*- شروع جلسه دادگاه با تاخیرهمراه بود، بعدترخبریافتیم که طبق قانون قضایی کانادا، مادامیکه کسی از آن کشوربعنوان شاکی و شاهد، به دادگاه کشوردیگری گزارش می دهد،باید یک نفربه نمایندگی ازدستگاه قضایی کانادا بعنوان ناظرحضورداشته باشدوتمامی اظهارات شاکی برای اوترجمه شود.دراین میان سولمازبه فارسی سلیس وروان ازطریق ویدئوصحبت می کرد ولی مترجم انگلیسی زبان دادهای دادگاه استکهلم و گفتارسولماز رااز طریق ویدئو را برای نمانیده قضایی کانادا می بایست ترجمه می کرد. درآغاز راه افتادن این سیستم، شروع جلسه دادگاه را با کندی همراه نمود، تا بروال افتاد.
*- رئیس دادگاه درحین سئوال وجواب های دادستان باخانم سولماز،آعلام داشت: الان برای آقای کنت لوئیس وکلای یکی ازشاکیان پیامی آمد:که الان ازآلبانی خبررسید که ظاهرا صدای خانم سولماز را در آنجا نمی شنوند.

*- این یگانه جلسه ای بود که حمید نوری بعد ازدریافت اظهارات شجاعانه وسر راست سولمازعلیزاده،وکیل مدافع حمید نوری به رئیس دادگاه گفت:«حمیدنوری به چند دقیقه استراحت احتیاج دارد!»،دادستان اعلان داشت: الان نوبت وکلای وکلای مدافع حمید نوری است که ازشاهد سئوال کنند.
پس ازاستراحت کوتاه، وکلای مدافع حمید نوری که همواره دنبال تناقضات شاکیان می گشتند. اعلام داشتند:آنهاهم سئوالی ندارند.... رئیس اعلام داشت: دادگاه امروز درهمین جا به پایان میرسد. می توانیم تعطیل کنیم.
********
درآغازدادگاه روزپنجشنبه پنجشنبه۲۳سپتامبربرابر۱مهر،رئیس دادگاه، آقای توماس ساندر،خود رابه سولمازعلیزاده معرفی کرد وتوضیح داد:اوبه درخواست دادستان‌ها دراین جلسه حضورپیدا کرده است. رئیس دادگاه همچنین گفت:ازاو خواهندخواست درباره پدرش وزندانی شدن او درزندان گوهردشت، ارتباطاتش وهمچنین نحوه اعدامش توضیح بدهد.
رئیس دادگاه به سولمازعلیزاده گفت: دادستان‌ها،وکلای مشاوراو و وکلای مدافع حمید نوری ازاوسوالاتی خواهند پرسید.
درابتدای دادگاه، وکیل مشاورسولمازعلیزاده را معرفی کردوگفت:سولمازفرزند محمودعلیزاده است که دکترای حقوق داشته، دربانک مرکزی کارمی‌کرده است. ،آقای علیزاده حقوقدان ومشاورعالیرتبه بانک مرکزی که آخرین مأموریتش مدت کوتاهی قبل ازدستگیریش تلاش برای آزادسازی پول های بلوکه شده ایران توسط امریکا دردادگاه لاهه بود.وی"هوادارسازمان فدائیان خلق،شاخه ۱۶آذر" بوده وهنگام بازداشت ۳۷ سال داشته است.
محمود علیزاده ۲۰ فروردین ۱۳۶۳بازداشت شده وبه دوسال زندان محکوم شده اما درپایان محکومیت آزاد نشدوچهارسال بعد،یعنی درتابستان ۱۳۶۷ به جوخه اعدام سپرده شد.
وکیل مشاورتوضیح داد که جلسه درباره محمود علیزاده اعظمی است، او ۲۰ فروردین ۶۳ دستگیر شده است مصادف با ۹ آوریل سال ۱۹۸۴. محمود علیزاده دارای دکترای حقوق بود و دربانک مرکزی کار می‌کرد.علت بازداشت محمود علیزاده هواداری یک شاخه ازگروه فدائیان،جنبش انشعابی ۱۶آذر بود.
وکیل مشاورتوضیح داد که سولماز علیزاده درزمان دستگیری پدرش ۸سال داشت ومحمود علیزاده ۲سال حکم زندان داشته با این وجود بیشتر از حکم‌اش زندان کشید ودرنهایت اعدام شد.اودرسه زندان ازجمله:گوهردشت،اوین و قزلحصارزندانی بوده است.
وکیل مشاوراشاره کردعلاوه برشهادت سولمازعلیزاده و صحبت‌های او،آقای مهدی اصلانی، - ازشاهدان کشتار تابستان دهه شصت- یکی دیگرازشاهدین و شاکیان پرونده که هم‌بندی محمودعلیزاده بوده،بعدادرهمین دادگاه درمورد محمودعلیزاده شهادت خواهد داد.
وکیل مشاوربه برخی ادله اسناد کتبی اشاره کرد که درکیفرخواست وجود دارد و گفت: دادستان‌ها بعدا درباره آنها توضیح خواهند داد.وکیل مشاوربه سولماز علیزاده اطلاع داد که جلسه شهادت اوبه صورت تصویری وصوتی ضبط می‌شود.
مارتیناوینسلو،یکی ازدادستان های پرونده گفت:علاوه برتوضیحات وکیل مشاور که شنیدیم،چند سوال می‌پرسد وقصد دارد بشنوند که خود سولمازعلیزاده تایید می‌کند، سوالات درباره تاریخ بازداشت پدرش و سن اودرآن زمان بود.
دادستان ازعلیزاده پرسید:درآن زمان کجا زندگی می‌کردند؟
سولمازعلیزاده پاسخ داد:ما درنارمک تهران زندگی می‌کرد.
دادستان : چه وقتی ازاعدام پدرتان با خبر شدید؟
سولمازگفت:«خانواده این مسئله راازاومخفی می‌کردند،می دیدم که آدم‌ها می‌آمدندوگریه می‌کردند ولی چون من درمدرسه دانش‌آموز ممتازی بودم، نمی‌خواستند به من بگویند.اما مادرم هنگامی که شدیدا گریه و زاری می‌کرد به من گفتند:مادرت افتاده پایش دوباره شکسته به همین دلیل درد شدید دارد واز درد گریه وزاری می‌کند.من هم قبول کردم. دایی من هم دررا بست تا حواسم را پرت کند.وی شروع کرد ازمن درباره درسم پرسیدن تا من چیزی نفهمم.» سولمازگفت:«جزئیات را نمی‌داند چون مادرش ضجه می‌زده است.مادرم ناله می‌کرداما نمی‌گذاشتند من بفهمم.علت‌اش این بود که من متوجه شدم آن سال پای مادرم شکسته بود وپایش توی کچ بود»
دادستان:بعد ازاین دوره کی ازاعدام پدرت به توخبردادند؟
سولمازدرپاسخ به این سئوال دادستان، توضیح کامل و رشک برانگیز زیررا به دادگاه داد وگفت:«که مادرش بارها سعی کرد به اشکال مختلف به او بگوید؛ که پدرش اعدام شده است،امااومتوجه بیان مادرش نمی‌شد.مادرش ازشاید مثال های ملاقات هابا پدروهمراهایی دیگران درملاقات هابا سولمازصحبت می کرد.» مثلامی گفت:«با خبرشدم که پدرفلانی راهم اعدام شد.»سولمازادامه میدهد:«تا اینکه یک روزمادرش ازاومی‌پرسدکه آیافیلم"گل‌های داودی"رابه خاطر می‌آورد»، - فیلم گل‌های داوودی به کارگردانی رسول صدرعاملی ساخته سال ۱۳۶۳است که درجشنواره فجربه نمایش درآمد وازفیلم‌های پربیننده آن دوره در ایران بود-
داستان این فیلم چنین بود که مادرکشته‌شدن پدرخانواده را ازفرزند نابینایش مخفی کرده بود.پسرنابینابود.مادرمپرسید:«یادت است که درآن فیلم؛ مادرسعی می‌کرداعدام همسرش راازپسرنابینای‌اش پنهان کند؟»
سولمازادامه میدهد،به مادرم گقتم:«بیادمی‌آورم».مادرازاومی‌پرسد:«آیا مادرآن پسر،کاردرستی کرده است که اعدام پدرش راازاوپنهان کرده بود؟»، سولمازدرجواب مادرمی‌گوید:«نه،اوباید از اول حقیقت را به پسرش می‌گفت.» دراین لحظه مادرم به من می‌گوید:«بنابراین من نیزبایدبه توحقیقت جنایت صورت گرفته درحق پدرت رابگویم،جمهوری اسلامی به مانند خیلی های دیگر،پدرت رانیزاعدام کرده است.»
سولمازی دختربچه جوانی که درکنارمادرومادربزرگش ودیگراعضاءخانواده منتظربود،پدرش اززندان آزادشود،این خبربسیارتکان دهنده بود.سولمازادامه داد:اصلا نمی‌توانم توصیف کنم حتی گریه نکردم ومات و مبهوت و شوک بودم. تا چند روزفکرمی‌کردم در یک دنیای مجازی سیرمی‌کنم و بسیارهولناک بود.» وی ادامه داد:«همان‌طور که دادگاه هم می‌داند،خانواده های ما حتی اجازه سوگواری هم نداشتند وممنوع شده بود واین هم دردمارا بیش‌تر می‌کرد.»سولماز افزود:« شاید این را به دادگاه بگویم؛ که من ازسال ۲۰۱۲ گریه‌هایم را آغاز کردم.من زندانیانی راملاقات کردم که باپدرم هم زندانی بودند واورا می‌شناختند .من از۱۳سالگی تا ۳۵ سالگی سوگواری نکرده بودم».
چندنکته دیگرموردنظردادستان بود که باسولمازدرمیان گذاشت؛ نکته اول درباب چرایی اعدام پدرش ونکته دوم آیا کسی دیده را که پدرش رابه اعدام می بردندو مسائل دیگر...
دادستان ازسولمازپرسید:چگونه مطمئن است پدرش در گوهر دشت اعدام شده است؟
سولمازمی‌گوید:به دو دلیل؛یکی اینکه زندان گوهردشت آخرین زندانی بود که پدرش در آن زندانی بود و دومی اینکه تعدادی از همبندی‌های سابق پدرش اعدام او را تائید می‌کنند.یکی از همبندی های پدرش،زمانی که در"راهرو مرگ"نزدیک اتاق "هیات مرگ"نشسته بود،صدای پدرش را می‌شنود که"به هیات مرگ"گفته بود آنهارابه رسمیت نمی‌شناسد،و این "دادگاه"،ایدئولوژیک است وبه مثابه یک دادگاه انگیزاسیون عمل می کند.
دادستان می‌پرسد:آیا این شخص دیده است پدرش را برای اعدام برده‌اند؟
سولمازدرپاسخ به سئوال دادستان می‌گوید: دوست بابام تعریف کردکه دیده بود، پدرش را درسمت چپ راهرو نشاندند.و افزود:این برای دادگاه روشن شد که سمت راست وچپ راهرونشاندن به چه معنی است!(افرادی که با حکم اعدام ازدادگاه بیرون آمدند درسمت چپ راهروی مرگ می‌نشستند) وبعدااعدامش کرده‌اندوآنهایی که درسمت راست جای می گرفتند؛ آنها را برای سه وعده شلاق خوردن برای نمازخواندن می بردند.
سولمازافزود:وسایل پدرش رابرای آنها فرستادند وخانواده به این صورت متوجه اعدام پدرش شده است وفکرمی‌کند دایی پدرش به زندان رفته ووسایل اورا تحویل گرفته است.به‌گفته سولماز«گواهی مرگ دروغین»،علت مرگ پدرش «مرگ طبیعی» نوشته شده است!
دادستان:آخرین باری که پدرتان را دیدند چه وقت بوده است؟
سولمازمیگوید:قبل ازاعدام‌ها،مادروعمه‌اش به دیدن پدرش درزندان گوهردشت می‌روند.ازاومی‌خواهند شرایط آزادی را بپذیرد.اما پدرنمی‌پذیرد.
دادستان می‌پرسد:شرایط آزادی چه بوده است؟
سولمازعلیزاده می‌گوید:بایدانزجارنامه می‌نوشت وچون جمهوری اسلامی یک حکومت ایدئولوژیک است، باید به نحوی قبول می‌کرد که مسلمان است.
یکی ازمواردی که سولمازعلیزاده دردادگاه به آن اشاره کرد،مشخص نبود محل دفن پدرش بعد از گذشت ۳۳ است.
سولمازعلیزاده می‌گوید: درزندان پدرش را دوهفته یک بارمی‌دیده وآنجا متوجه شده حالش ازبقیه زندانیان بهتراست.چرا که پدرورزش می‌کند وروحیه خوبی دارد.
براساس اطلاعاتی که دردادگاه مطرح شد،درآن چهار سال پدرش درسه زندان اوین، قزلحصاروزندان گوهردشت بوده است.
سولمازعلیزاده اسنادومدارکی رابه دادگاه سوئد تحویل داده است.نامه‌ای که سولمازفکرمی‌کند برای اولین بارازطرف پدرش درپانزدهم مهرماه ۱۳۶۳ برای اونوشته وازاوین فرستاده شده است ونامه دیگری که پانزدهم اسفندماه ازپدرش دریافت کرده است.
*******
عین دیالوگ های ردوبدل شده دادستان وسولمازراتلاش کردم به عینه در یادداشت این روز،جا دهم:
دادستان به یک و یک تاریخ نامه‌ها اشاره کرد واینکه سولمازدرهمان سال برای پدرش نامه‌ای نوشته است که ضمیمه اسناد است.
آخرین نامه‌نگاری‌ها مربوط به اواخرتیرماه ۱۳۶۷است که نشان می‌دهد از زندان گوهردشت فرستاده شده است.
همچنین دردادگاه عکس یک کیف را نشان دادند که سولمازعلیزاده گفت: پدرش برای اودرزندان بافته است.هنگام اشاره به نامه‌هایی که بین پدرودختررد وبدل شده،سولمازعلیزاده به دادگاه تذکردادوگفت:نامه‌هاراخوانده اما دوباره خواندن آنها دردادگاه ازنظرروحی به اوفشارخواهد آورد.
دادستان گفت: این موضوع را درک می‌کند.
دادستان: شما هیچ حضور ذهنی از ملاقات‌های پدرت دارید؟
سولماز: بلی دارم اما خیلی مبهم.
دادستان: پدرتان را با چه فاصله‌هایی ملاقات می‌کردید؟
سولماز: هر دو هفته یک‌بار
دادستان: شما هیچ خاطره‌ای از ملاقات پدرت در قزل‌حصار و یا گوهر‌داشت داید؟
سولماز:پدرم می‌گفت وضعش درقزل‌حصاربهتراست.ورزش می‌کردند و هواخوری می‌رفتند.اما برای ما سخت‌تر بود چرا که این زندان برای ما از همه زندان‌های تهران دورتربود. فکرمی‌کنم این زمانی پردم این حرف را زد که جناح منتظری کنترل زندان‌ها را به‌عهده داشتند.
دادستان: از خانه شما تا قزل‌حصار چقدر دور بود؟.
سولماز: خیلی زیاد. شاید دو ساعت طول می‌کشید. مادرم به خاطر این که آرتروز گردن داشت رانندگی نمی‌کرد.
دادستان : رفتن به قزل حصار از گوهر دشت و اوین سخت تر بود؟
سسولماز: اوین از همه راحت تر بود . برای اینکه در تهران بود بعد آنهای دیگر
رئیس دادگاه آعلام داشت ، الان بر ای آقای کنت لوئیس وکلای یکی از شاکیان پیامی آمد : که الان از آلبانی خبر رسید که ظاهرا صدای خانم سولماز را در آنجا نمی شنوند.
می توانید بگویید: آخرین باری را که پدرتان را دیدید کی بود؟
سولماز : یعنی قبل از اعدام ؟
دادستان : بلی
سولماز : متاسفانه این اصلا یادم نیست!
دادستان :وکیل شما گفت : پدرتان حکمی گرفت ، دال بر دو سال زندان
سولماز:درسته!
دادستان : طبق حسابی که من می کنم ،ایشان می بایست سال 1986 آزاد شده باشد!
سولماز: درسته ولی ازاد نشدند!
دادستان : هیچ ذهنیتی دارید، دال براینکه آیا شما و مادرتان صحبتی حول این می کردید که زندن پدر تمام شده است؟
سولماز: این خودم به خاطر ندارد . ولی وقتی مادرم و، مادر بزرگ پدری و عمه ام به ملاقات پدرم می رفتند، از او خواهش کرده بودند که شرایط آزادی زندانبانان را بپذیرد . ولی پدرم چنین نکرد!
دادستان : حالا می دانید که چه شرایطی برای آزادی پدرتان گذاشته بودند؟
سولماز : تا حدودی بلی!
دادستان : میدانی این شرایط چی ها بود که اختصارا به ما بگویید ؟
سولماز: در واقع می بایست یک جور اعلام انزجار از سازمانی که به آن تعلق داشتند ، را اعلام می کردند . ایران حکومت ایدئولوژیک بوده و و است و این ها باید در درون زندان اعلان کنند : که مسلمان شده ام ! دیگر چپ و خدانشناس نیست!
پدرم من حاضر بوده تعهد بدهد که علیه جمهوری اسلامی کاری نمی کند ولی این برای حکومت زندان کافی نبوده است!
دادستان : می دانم که شما کلی مدارک تحویل پلیس سوئد دادید؟
سولماز : درسته!
دادستان : گفتی اولی زندانی که پدر بود ؛ زندان اوین بود ، بخاطر اینکه نامه از آنجا آمده بود . درسته؟
سولماز: نه اولین ملاقات اوین بود !
دادستان : به هر حال اینجا یک نامه است که شما تحویل ما دادید
سولماز: بله
دادستان : برای تو اشنا است ، آیا می بینی ؟
سولماز : بله
دادستان : لازم نکرده که محتویاتش را بگویی ویل از کجا پست شده را بگوو تاریخش را هم اگز معلومه بگو و از طرف چه کسی است!
سولماز : من تاریخ ها را به میلادی تبدیل کردم و این یکی را تبدیل نکردم . این نامه از طرف پدرم محمود علیزاده فرستاده شد. به تاریخ۱۵مهر۱۳۶۳که همان سال دستگیری ۱۹۸۴ است واززندان اوین فرستاده شد
دادستان کیفی رادردادگاه نشان دادومی‌پرسید:دراین کیف چه می‌بینیم؟ گویا چند نامه است؟
سولماز: بلی چند نامه وکیف وگل سرخ را ازبابا گرفته است.
دادستان: این نامه‌ها ازکدام زندان نوشته شده‌اند؟
سولماز: اززندان اوین نوشته شده‌اند.
دادستان: یک برگه دیگه هم برای ما فرستاده‌اید.
سولماز: بلی.
دادستان: راجع به این برگه توضیح دهید.
سولماز: بلی همین دوتا نامه است. علت این که از این دو نامه کپی‌های مختلف گرفته شده است...
دادستان: کی فهمیدید بابات اعدام شده است؟
سولماز: مامان سعی می‌کرد مسئله را غیرمستقیم به من بگوید. کسانی که ما در ملاقات‌ها می‌دیدیم اسامی آن‌ها را به من می‌گفت و می‌پرسید یادته؟ من هم می‌گفتم بلی یادمه. گفت شوهرش آن اعدام شده است. تمام کسانی که ما آن‌ها را می‌دیدیم معلوم بود که همه اعدام شده‌اند. ولی باز هم من متوجه نمی‌شدم تا این که مادرم مرا به سمت دیگری برد و از من درباره یک فیلم ایرانی پرسید. به اسم گل‌های داوودی. داستان این فیلم چنین بود که مادر کشته‌شدن پدر خانواده را از فرزند نابینایش مخفی کرده بود. پسر نابینا بود. مادر من از من پرسید فیلم داوودی یادته؟ گفتم بلی. گفت یادته مادر کشته‌شدن پدر را از بچه‌اش مخفی کرده بود. گفتم بلی. یادمه از من سئوال کرد به نظرت مادر کار درستی کرده یود؟ گفتم نه واقعیت را باید به پسرش می‌گفت. چشم‌های مادرم پر از اشک شد. گفت من باید واقعیت را به شما بگویم. تا این که گفت پدر تو هم با بقیه زندانیان اعدام شده و دیگر نیست.
سولمازمی‌گوید مادرش سعی کرد به او بفهماند که پدرش اعدام شده اما او متوجه نمی‌شد تا اینکه مادرش از داستان فیلم گل‌های داوودی استفاده کرد. پسری که نابینا بود و مادرش از او پنهان کرده بود که پدرش در زندان مرده است.
مادر خانم علیزاده این فیلم را به یاد او آورده و پرسیده «آیا مادر فیلم گل‌های داوودی کار درستی کرده که واقعیت را مخفی کرده است؟» و سولماز علیزاده به مادرش گفته نه. این‌جا مادر سولماز علیزاده چشمانش پر از اشک شده و به سولماز گفته «پدر تو هم مثل بقیه اعدام شده و متاسفم دیگر نیست.»
سولماز به دادگاه گفت در سال ۲۰۱۲ بعد از برقراری ارتباط با دوستان پدرش شروع به عزاداری کرده و تحت روان‌درمانی است.
دادستان: شما چند ساله بودید؟
سولماز: ۱۳ ساله بودم.
دادستان: مطلع شدن از این واقعه برای شما به چه معنا بود؟
سولماز: اصلا نمی‌توانم توصیف کنم حتی گریه نکردم و مات و مهبوت و شوک بودم. تا چند روزفکرمی‌کردم دریک دنیای مجازی سیرمی‌کنم و بسیارهولناک بود.همان‌طور که دادگاه هم می‌داند ما حتی اجازه سوگواری هم نداشتیم و این هم درد ما را بیش‌تر می‌کرد. شاید این را به دادگاه بگویم که من از سال ۲۰۱۲ گریه‌هایم را آغاز کردم. من زندانیانی را ملاقات کردم که با پدرم هم زندانی بودند و او را می‌شناختند. من از ۱۳ سالگی تا ۳۵ سالگی سوگواری نکرده بودم.
دادستان: مرسی سئوالی ندارم.
وکیل مشاور سولماز:
وکیل: سولماز دو نامه را به پلیس فرستادید می‌خواهم بدانم. آخرین نامه‌هایی که از پدرت به دستت رسید کی بود؟
سولماز: ۱۹ جولای ۸۸.
وکیل: چه‌طور به دست تو آمده است. مادرم کپی گرفته و آن را به من پست کرده است.
وکیل: آخرین نامه ازگوهردشت آمده درباره چه چیزی نوشته به‌طوراجمالی توضیح دهید نه با جزئیات.
سولماز: یکی از نکات قابل توجه این است که یک جورهایی از دو ماه پیش از اعدام‌ها پدرم نگران بود. پدرم به موضوعی انگشت گذاشته بود که قابل تعمق است. آن هم این است که به من می‌گوید تو به اندازه‌ای بزرگ شدی که کمک مادرت باشی. تصورمن این است که به نوعی می‌گوید: دیگر آن‌جا ماندگار است. درحالی که در نامه‌های قبلی‌اش پرازامید بود.
وکیل: به‌نامه‌ای اشاره می‌کنم که من و تو مرور کردیم. یادت می‌آید در ترجمه نوشته شده حکم پدرت ده ساله بود؟
سولماز: محکومیت پدر من ۱۳۶۵ تمام شده بود.
وکیل: حالا آخرین سئوالم این است که گفتید به روان‌شناس می‌روید؟
سولماز: بلی می‌روم.
وکیل: دلیلش همین اعدام پدرت است؟
سولماز: بلی تمام مشکلات من به مسئله ایران و اعدام پدرم است. من هنوز هم داروی افسردگی مصرف می‌کنم.
وکیل: ... از کی آغاز کردید.
سولماز: از سال ۲۰۰۵ هنگامی که به کاناندا آمدم روان‌شناس رفتن را شروع کردم.
وکیل: پس از سال ۲۰۰۵ در ارتباط با روان‌شاس هستید؟
سولماز: بلی.
وکیل: مرسی من سئوالی ندارم.
بخش بعد ازظهردادگاه تعطیل شد تا فردا پنج‌شنبه. چون که جلسه دادگاه شاکی دوازدهم حمیدرضا خلاق‌دوست بود. اما متاسفانه وی چهار ماه پیش به‌دلیل ابتلا به کرونا فوت کرده بود. حمیدرضا خلاق‌دوست ۱۰ سال در زندان بود و شاهد اعمال نوری بود که زندانیان را برای اعدام می‌برد. قبلا پلیس ویدیویی از وی ضبط کرده بود که قرار بود امروز در دادگاه پخش شود اما این ویدیو پخش نشد.
بر پایه‌ی یادداشت‌های پیشینم برآنم:
دادخواهی همین است! هم صدا شدن با مادران، پدران، همسران و فرزندان همه‌ی ایرانیان خفته در خاوران‌های ایران، بدون گره زدن نامِ مبارزان با وام خواهی حقوق بشری اتحادیه‌ی اروپا که نماینده‌اش در جریان مضحکه‌ی نشست قاضی مرگ ابراهیم رئیسی برتخت قوه‌ی اجرایی مهمان این جانی و حاکمیت جنایتکار بوده‌اند .
باری کارما از امروز با دادگاه و محاکمه حمید نوری در استکهلم تازه آغاز شده است، پژواک صدای دادخواهی همه‌ی مردمان رنج کشیده و داغدار، به وسعت ایران باشیم
جلسه بعدی دادگاه حمید نوری سه‌شنبه ۲۸ سپتامبر / ۵ مهرخواهد بود. دراین جلسه براساس جدول ازپیش اعلام شده، بناست احمد ابراهیمی، زندانی سیاسی سابق به عنوان شاهد وشاکی شهادت خود را ارائه بدهد.
تا یادداشتی دیگر ...

لینک یادداشت های دادگاه حمید نوری دراستکهلم :
https://drive.google.com/drive/folders/1l_-DDPT0OmT6arD5agxkUrtLQkrNET6r?usp=sharing