نامه هایی که هرگز پست نشد. (نامه اول)


آمدم باشوق. پرده ی سلامتی آویزان بود. زنگ زدم نبودی و یا نخواستی و یا نشنیدی. رفتم .
حسابها با قصاب و بقال تسویه شد . صاحبخانه راضی بود و می گفت چه همسایه های بی آزاری.
این روزهایم بد جور دمغ است . حالم از هر چه بی ریخت و بی قیافه است بهم می خوره .طاقت دیدار شکل و قیافه را هم ندارم . مثل پنبه هستم رو زه کمون حلاجی .
حالا بزن کی نزن ....رعشه می گیرم و سر می خورم رو هوا .
نمایش خیابانی جشن هنر مثه رقص بابا کرم بود میون ظهر عاشورا.
تو راست می گفتی :این ابله می خواد مدرن باشه ولی چیزی از مدرنیته حالیش نیست . مدرنیته حال و هوای خودش و رسم و رسوم خودش رو می خواد. ، یه خیال راحت برای نقد و بررسی و کلی خیابون باز برا حضور گرم اعتراضی و چندتا روزنامه آزاد برا گپ و درد دل مردم. اجرای چهار تا تاتر خیابونی آنچنانی تو کشور روضه و مسجد و امامزاده که تجدد نیست.
راستی بند نافم رو از حمید بریدم . نخند....بگو مبارکه. عزت زیاد

ف.ک