نامه هایی که هرگز پست نشد ( یازدهم، دوازدهم و سیزدهم)

نامه هایی که هرگز پست نشد
فتح الله کیائیها
صورتگر: رامک شیرانی

نامه هایی که هرگز پست نشد (نامه یازدهم)
خب نباس ناراحت باشی. غمگینی نشون می ده زنده ای و زندگی نشونه رگ و ریشه است که تو قلب و روحت پا گرفته. منم خیلی وقتا غمگینم. پاری وقتا حس می کنم نبودن بهتره. ولی چگونه نبودن شرطه.
شاید ترس آدم رو فیلسوف می کنه تا عالم و آدم رو بهم بدوزه و ترسش رو اون میونه پنهون. اما وقتی خنده اون کوچولو (نسرین رو می گم) تو گوشت می پیچه. شادی پیداش می شه. عینهوی اجل معلق.
چند روزی بود دل و دماغ نوشتن رو نداشتم . خواستم بگم زنده ام و هنوز منت نفسی پا برجا. خیلی حرفا دارم بزنم ولی وقتی کلمات اشگ می شه تو چشا و واژه ها بغض می شه تو گلو ؛ چه جوری می شه نوشت و یا گفت ؟
حال و روز این روزا م مثه ((داود گوژپشت شده )). نه راه پس دارم نه راه پیش. می دونی سنگ قبر «داش آکل » رو خیلی وقت پیش دزدیدن!
نارفیقی رسم رفقا نیست . یعنی هیچوقت نبود. تا سر کیف بیام و اشک رو کلمه کنم . عزت زیاد.
چس ناله بود اینبار می دونم.

نامه هایی که هرگز پست نشد ( نامه دوازدهم)
وقتی علی تلمبه پرسید : چرا مراسم اوس عباس رو تو مسجد حوض نمی گیرین؟ جخ حالا که آسد ممباقر گفته لازم نیست پولی هم بدین .
عبدالله پاک قاطی کرد و یه راس رفت توشیکمش و گفت : اون مسجد نجسه .
مسجدی که حسین سیا مداحشه و سد ممباقر پیشنمازش، خب نجسه دیگه . بازم گلی به جمال سلیمون جهود سبزی فروش که تا حالا کلی سر زده به خونه ی اوس عباس .
یادم نمی ره وقتی اوس عباس تو بستر مریضی افتاده بود ،طفلی میومد عیادت ولی دم در وا می ساد و می گفت می دونم شما یهودی ها رو نجس می دونین . تو نمیام. فقط می خوام عیادت حالی داشته باشم . که اوس عباس با بغض گفته بود بیا تو تا اشکمو در نیاوردی.
این آسد ممباقر جد کمر زده ؛ یه دفعه هم نیومد . حالا سر و کله اش پیدا شده؟ واسه چی ؟بوی مال یتیم به دماغش خورده یا هوس بیوه زن رو پیدا کرده ؟؟؟؟ هان؟ گه به محراب اون مسجد و خدام و پیشنماز و پس نمازش....
عبدالله بدجور قاطی کرده بود .
مراسم خوب و عالی تو خونه اوس عباس برگزار شد. سلیمون هم بود . همه بودن جز بی مراما .


‫نامه هایی که هرگز پست نشد(نامه سیزدهم)‬
جات خالی دیروز با حسن دراکولا ( اخم نکن . خودت بهش لقب دراکولا دادی) رفتیم چهار راه لشگر و تو همون قهوه خونه که یه زمونی پاتوقمون شده بود، دیزی سفارش دادیم. بد نبود ، چن تیکه دنبه و کمی استخون چند تا نخود لوبیا و باقیش آب زیپو با دو تا گوجه فرنگی چاقالو شناور توش. قلیون هم که رو شاخش بود.
یاد خاطره کارگریمون افتادم و ماجرا رو برا حسن تعریف کردم. غش کرد از خنده .
یادته ....یادته که با لباس سربازی و پوتین نشستیم کنار میدون ؟ و خودمونو کارگر نقاش معرفی کردیم.
آقا رنگرز نمی خاین؟ روز مزد یا کنترات فرقی نداره ارزون می گیریم و حسابی کار می کنیم. تا صلات زهر یه لنگه پا واسادیم و کار بی کار. مثه اینکه شانس گه گرفتمون کپه مرگشو گذاشته بود و خبری ازش نمی شد. زدی پشتم و گفتی: این جماعت ؛بساز و بنداز؛ خودشون یه پا رنگرزن، ما رو می خوان واسه چی. بعدشم رفتیم قهوه خونه آ مهدی . دیزی و قلیون پشت بندش.
خوب یادمه که اونروز وقتی با خیال راحت پک می زدیم به قلیون و رفته بودیم تو حال خودمون طرف با اون سبیل چخماقی اومد بقل دستمون نشست و مثه وزغ زل زد به تو . گمونم بیچاره بد جوری اب و روغن قاطی کرده بود و حیرون شده بود و آخرشم نتونست ته و توی قضیه رو در بیاره که بالاخره دختری یا پسر؟
بعدا وقتی بهت گفتم: حالیت بود که آقا سیبیله بدجوری رفته بود تو بحرت؟ گمون کنم که چشش گِرفته بودت ، زدی زیر خنده و گفتی اتفاقا برعکس، طرف تو کار تو بود بچه خوشگل.
یادته وقتی برا اوس عباس و زهره تعریف کردیم زدن زیر خنده و اوس عباس گفت حداقل چن روزی بیاین وردست من تا لباساتون رنگی بشه و جماعت باور کنن که رنگرزین . اینجوری مثه دوتا بچه سوسول می مونین که دارین ادای کارگرا رو در میارین .
وردستی برا اوس عباس هم بدک نبود، هم پول توش بود و هم کلی تجربه. یادم نمی ره که گفتی وقتی پا ی گپ و گفتگوی این مردم ساده و روز مزد می شینی خوب متوجه می شی که انگاری یه بمب ساعتی تو دلشون داره تیک تاک می کنه .
فتح الله کیائیها