گزارش ۴ جلسه (۵۲ تا ۵۵) دادگاه حمید نوری در استکهلم! - بهرام رحمانی

پنجاه و دومین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com

پنجاه و دومین جلسه دادگاه دفاعیات حمید نوری، دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج و از متهمان اعدام‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در ایران، روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۴۰۰ برابر با ١٥ دسامبر ۲۰۲۱، در دادگاه جرائم جنگی استکهلم‌-‌سوئد برگزار شد.

در جریان روز چهارشنبه دادگاه حمید نوری، منوچهر اسحاقی به‌عنوان شاهد گفت که در ۱۳ سالگی به جوخه اعدام برده شده و شاهد اعدام‌ زندانیان و شلیک تیر خلاص به آن‌ها بود.
اسحاقی که به گفته خود در ۱۳ سالگی به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق بازداشت و به ده‌ سال حبس محکوم شده بود، در زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت زندانی بوده است.
وقتی مرا دستگیر کردند به مدت شش هفت ماه مادرم و خانواده‌ام دنبال من می‌گشتند و نمی‌دانستند من زنده‌ام یا مرده.
منوچهر اسحاقی در دادگاه روز چهارشنبه حمید نوری گفت که در ۱۳ سالگی وقتی بازداشت شد مورد ضرب‌وشتم و شکنجه قرار گرفت: «فکر می‌کردم آن‌جا اتاق است اما متوجه شدم که یک حمام و اتاق شکنجه است. روی نیمکتی چوبی، مرا به شکم خواباندند. دست‌هایم را از زیر بستند و کسی روی پشت من نشست و دستمال یا حوله کثیفی را در دهانم فرو کردند و با کابل به کف پا و پشتم زدند. من را می‌زدند و می‌گفتند قرارتان کجاست؟ و من نمی‌دانستم چه باید بگویم. مرا می‌زدند و می‌پرسیدند قرارتان کجاست و اسلحه‌تان کجاست؟ من چیزی برای گفتن نداشتم و فقط گریه می‌کردم.»
وی گفت ابتدا نخست اسم واقعی‌ام را نگفتم به خاطر دایی‌ام. اگر پس از دو سه روز یک نفر را آوردند رو‌به‌روی من. من چشم‌بند داشتم گفت: منوچهر هم چیز را بگو... من هم اعتراف کردم و گفتم من تظاهرات 30 خرداد بودم و همین کاری که کردم فروش نشریه و تبلیعات بود. بعد از همان برخوردی که داشتیم مرا بردند و انداختند یک سلول انفرادی. آن سلول مانند سلول حمید عباسی در این‌جا مانند هتل پنج ستاره نبود بلکه هولناک بود...
این‌جا دادستان به منوچهر تذکر داد که به حاشیه نرود...
منوچهر در ادامه گفت: سلولی بود که هیچ پنجره نداشت دو نیم متر در عرض و طول بود و تاریک بود. یک لامپ در سقف بود اما روشن نبود وقتی دل‌شان می‌خواست آن را روشن می‌کردند و یا نمی‌کردند. برای من هر دقیقه به اندازه دنیا گذشت. بعد مرا به دادسرا بردند و آن‌جا دوستم را که با هم دستگیر شده بودیم دیدم. همه ما با کابل و غیره شکنجه شده بودیم. دست و پایمان ورم داشت و کبود شده بود به همین دلیل پاهایمان را زیر میز گذاشتند و رویش پارچه کشیدند. ما نه نفر بودیم...
در این‌جا اسحاقی گفت آن فرد با حرکت‌هایش مرا استرس می‌کند. قاضی پرسید کی؟ اسحاقی گفت: حمید نوری. حمید نوری فریاد زد: دروغ می‌گوید...

اسحاقی در دادگاه محاکمه حمید نوری گفت که ابراهیم هوشمند، دایی‌اش، فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد از دانشگاه تهران بود و سال ۶۰ در ۲۷ سالگی در زندان اوین اعدام شد.
اسحاقی توضیح داد که ابراهیم هوشمند الگوی خانواده او بود و او و برادرانش، هوادار دایی خود بودند: «هر سه ما به‌خاطر عشقی که به دایی‌مان داشتیم، در رابطه با مجاهدین فعالیت که نمی‌شود گفت تظاهرات می‌رفتیم و به‌خاطر همین رابطه با دایی‌ام بود که نشریه‌ مجاهدین را پخش می‌کردم و چند روز بعد از تظاهرات ۳۰ خرداد دستگیر شدم.»
محسن اسحاقی، برادر منوچهر اسحاقی، پیش از این در دادگاه حمید نوری شهادت داده بود که در ۱۸ سالگی، ۱۳ ماه پس از دستگیری به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق، شرکت در تظاهرات و ضدیت با نظام به ده سال حبس محکوم شد و از سال ۶۵ تا چند ماه پس از اعدام‌ها در سال ۶۷ در زندان گوهردشت بود.
وی در چهاردهمین جلسه رسیدگی به اتهامات حمید نوری گفته بود که حمید نوری در سرکوب اعتراض‌های دانشجویی سال ۷۸ نیز فعال بود و از جمله کسانی بود که «باعث شد دانشجوها را سرکوب کنند.»
مهدی اسحاقی برادر دیگر منوچهر اسحاقی هم در شانزدهمین جلسه دادگاه حمید نوری درباره نقش او در اعدام‌های دهه ۶۰، وضعیت زندان گوهردشت و برگزاری دادگاه‌های انقلاب شهادت داده بود. مهدی اسحاقی گفته بود سال ۶۱ زمانی که دانش‌آموز چهارم دبیرستان بود بازداشت و ۱۰ سال بعد آزاد شد.
وی گفت که سه روز بعد از دستگیری به اتفاق هشت نفر دیگر به دادگاهی برده شد که دوربین فیلم‌برداری وجود داشت و رومیزی بزرگ سفید روی میز مانع از این می‌شد که «پاهای خون‌آلود، زخمی، متورم و برهنه» آن‌ها دیده شود.
به گفته منوچهر اسحاقی، در این جلسه محمد محمدی‌گیلانی، حاکم شرع وقت و اسدالله لاجوردی، دادستان وقت حضور داشتند: «لاجوردی اتهامات ما را با صدای بلند می‌خواند. همه اتهامات مشابه هم از قبیل شرکت در تظاهرات ۳۰ خرداد، آتش زدن مثلا فلان جا و اقدام علیه جمهوری اسلامی، محاربه با خدا، افساد فی‌الارض و از این اراجیف.»
وی گفت که در این دادگاه چند دقیقه‌ای به ده‌ سال زندان محکوم شد و بعد از جلسه دادگاه شاهد اعدام زندانیان بوده است: «ما را به سمت جوخه اعدام بردند. لاجوردی با پوتین به ساق پای من زد و از من سئوال کرد که چند سالت است؟ در حالی که هنوز مانده بود تا ۱۴ بشود گفتم ۱۴ سال. پرسید جنب شدی یا نه؟ من نفهمیدم چه می‌گوید و گفتم خودت شدی. مرا از صف بیرون آوردند. بعد از حرف زدن با هم مرا دوباره به صف برگرداندند و با مینی‌بوس به جوخه اعدام بردند.»
اسحاقی گفت شاهد تیرباران بقیه افرادی بود که با او بودند و دید که یک نفر به آن‌ها تیر خلاص می‌زند: «من فقط گریه می‌کردم و می‌لرزیدم. می‌توانم بگویم خودم را خیس کردم. بعد مرا با مینی‌بوس به همان سلولی که بودم برگردادند.»
حمید نوری همواره مدعی است که از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۷۲ در زندان اوین بوده و چند بار به زندان گوهردشت به عنوان ماموریت سر زده است.
اما منوچهر اسحاقی که در سال ۶۵ به اتفاق برادرانش از زندان قزل‌حصار به زندان گوهردشت منتقل شد، در دادگاه حمید نوری گفت که او را بارها در زندان گوهردشت دیده است.
اسحاقی توضیح داد که اوایل مرداد ۶۷ زندانیانی که از بند یک زندان گوهردشت به بند جهاد این زندان منتقل شده بودند قصد اعتصاب غذا داشتند که حمید نوری وارد بند آن‌ها شد و از آن‌ها خواست که غذا بخورند و اعتصاب نکنند.
یک روز بعد هم دید که ناصریان(محمد مقیسه) و حمید نوری در هواخوری زندان، زندانیانی را که از بند جهاد ناراضی بودند جدا کرده و با خود برده‌اند. از این زندانیان، به گفته اسحاقی، تعداد کمی بعد دوباره به بند بازگشتند که از جمله آن‌ها محسن اسحاقی، برادر او بوده است.
منوچهر اسحاقی سپس در پاسخ به سئوال دادستان گفت که او و دیگر زندانیان، دادیارهای زندان و پاسدارهای بند را همیشه بدون چشم‌بند می‌دیدند: «چند بار دیگر هم حمید عباسی‌(نوری) را دیده بودم از جمله موقعی که به‌خاطر ورزش جمعی ما را کتک زده و توی اتاق گاز می‌انداختند. حمید عباسی‌(نوری) همیشه شرکت داشت و همیشه از ما تعهد می‌گرفت که ورزش نکنیم.»
او در پاسخ به سئوال دادستان که با چشم‌بند چطور می‌توانستی ببینی و بدانی که حمید عباسی آن‌جاست، گفت: «بعد از پنج شش سال زندانی بودن، چشم‌بند مانع نمی‌شود کسی را نبینید و راحت می‌توانید ببینید. برای ما چیزی نبود که به وسیله آن نتوانیم ببینیم. فقط برای ترساندن بود و ما می‌توانستیم به انواع و اقسام مختلف، از بغل و از پایین ببینیم. بعضی‌ها هم نخش را کشیده بودند و هر کس به یک شکلی می‌توانست ببیند.»
او گفت که پس از اولین ملاقات با مادرش بعد از اعدام‌ها، توسط حمید نوری به سلول انفرادی منتقل شد: «در طول ملاقات درباره اعدام دایی‌ام با مادرم صحبت کردم. حمید عباسی‌(نوری) با من برخورد کرد و مرا به سلول انفرادی انداخت و من دو ماه در سلول انفرادی بودم. او هر چند روز یک بار دریچه سلول را باز می‌کرد، به من نگاه می‌کرد و می‌رفت.»
به گفته منوچهر اسحاقی، در جریان یک ملاقات حضوری در بهمن ۶۷ قبل از این‌که خانواده‌ها را داخل سالن بیاورند ناصریان‌(محمد مقیسه) خطاب به او و دیگر زندانیانی که از اعدام‌ها جان به‌در برده بودند گفت که «اگر دست من بود همه شما را اعدام می‌کردم. شما همه مار هستید و ما اشتباه کردیم شما را این همه مدت نگه داشتیم.»
...
سئوال وکیل حمید نوری از منوچهر اسحاقی: من نمی‌دانم درست متوجه حرفت شدم یا نه. یکی جایی گفتید که فیلمی از حمید نوری دیدید.
منوچهر: نه.
حمیدنوری : سئوال دارم.
رییس دادگاه: وکیل مدافع شما سئوال کند.
نوری: سئوال مرا وکیلم متوجه نشد...
استراحت پنج دقیقه‌ای

رییس دادگاه: مرسی منوچهر آمدید این‌جا شهادت دادید.
منوچهر: مرسی...
رییس دادگاه: فردا نه و ده دقیقه صبح ادامه می‌دهیم.


پنجاه و سومین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!
پنجاه و سومین جلسه دادگاه دفاعیات حمید نوری، دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج و از متهمان اعدام‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در ایران، روز پنج‌شنبه ٢٥ آذر ۱۴۰۰ برابر با ١٦ دسامبر ۲۰۲۱، در دادگاه جرائم جنگی استکهلم‌-‌سوئد برگزار شد.

دادگاه حمید نوری روز پنج‌شنبه ۲۵ آذر در استکهلم سوئد ادامه یافت و در جریان آن، مهرزاد دشتبانی به عنوان شاهد حضور داشت.
مهرزاد دشتبانی بار اول در پاییز سال ۶۰ به ظن هواداری از سازمان مجاهدین خلق و بار دوم در اواخر سال ۶۱ به جرم فعالیت در سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر دستگیر شد. شاهد را به بند ۲۰۹ زندان اوین بردند و بعدا به پنج سال زندان محکوم شد.
مهرزاد دشتبانی از سال ۶۴ تا ۶۶ در زندان گوهردشت زندانی بود. وی بارها در زندان‌های گوهردشت و اوین با حمید نوری روبه‌رو شده بود. او در تمام دوره زندان تنها یک مرتبه ملاقات حضوری داشت که با حضور حمید نوری صورت گرفت.
حمید نوری سعی کرده بود در این ملاقات برای گرفتن تعهد و امضاء زندانی از پدر و مادر او استفاده کند. او گفته بود این (مهرزاد دشتبانی) خودش می‌خواهد در زندان بماند و اگر امضاء کند همین الان آزاد می‌شود. او تاکید کرده بود که مقامات زندان از این به بعد مسئولیتی در قبال عواقب این مسئله ندارند.
مهرزاد توضیح داد که چگونه پس از امتناع از نوشتن انزجارنامه و تعهد کتبی در پایان محکومیت پنج ساله‌اش، توسط حمید نوری در زندان گوهردشت مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفت. شاهد گفت حمید نوری گلویش را گرفته بود و فشار می‌داد. نوری در همان حال سر او را به میز می‌کوبید و فریاد می‌زد که تو حق و لیاقت آزادی را نداری و خودم تو را می‌کشم. شاهد همچنین تجربه ضرب و شتم گروهی را توسط نوری و همکارانش دارد. دشتبانی پس از این حادثه در فاصله کوتاهی به زندان اوین منتقل و از اواخر سال ۶۶ تا روز پذیرش قطع‌نامه در سلول انفرادی نگه‌داری شد.
مهرزاد دشتبانی که ساکن سوئد است در دادگاه محاکمه حمید نوری گفت که بعد از اتمام حکمش به اتاق دادیاری در زندان گوهردشت رفت که عنوانش «اتاق آزادی» بود: «آقای عباسی‌(حمید نوری) مرا صدا کرد و خیلی آرام به من گفت که تو حکمت تمام شده، امیدوارم بروی بیرون و یک زندگی خوب و سالم را شروع کنی و در حقیقت کار سیاسی را ول کنی. بعد دو فرم جلوی من گذاشت، یک فرم انزجار از گروه خودم و یک فرم هم تعهد. گفتم که امضا نمی‌کنم و سازمان من عملا دیگر وجود ندارد. چیزی را که وجود ندارد من چرا باید محکوم کنم؟ خیلی عصبانی شد. دست‌هایش را انداخت دور گردن من و حلقه کرد. گفت کی گفته تو باید آزاد شوی؟ تو یک خبیث هستی. من خودم می‌کشمت. همین‌طور که گردن مرا فشار می‌داد، سرم را به میز می‌زد. تمام سر و صورتم خونین بود.»
دشتبانی در ادامه گفت که چند بار دیگر به اتاق دادیاری منتقل شد و از او خواستند که این فرم‌ها را پر کند اما چون نپذیرفت، به جای آزادی به زندان اوین منتقل شد: «فحش می‌دادند و تهدید می‌کردند که اگر نروی می‌توانیم اعدامت کنیم. به شکل‌ها و وسیله‌های مختلف فشار می‌آوردند که من فرم‌ها را امضا کنم.»
این اتفاق به گفته او، در پاییز سال ۶۶ رخ داد و بعد از این اتفاق او به سلول‌های انفرادی منتقل شد.
دشتبانی بعد از انتقال به زندان اوین هم حمید نوری را به گفته خود دیده است: «در طول دوران زندان یک‌مرتبه ملاقات حضوری داشتم که ایشان‌(حمید نوری) به پدر و مادرم گفت این خودش می‌خواهد توی زندان بماند و ما از این به بعد هیچ مسئولیتی در قبال عواقب این مسئله نداریم. اگر تعهد بدهد همین الان ولش می‌کنیم. مادر من شروع به گریه کرد و پدرم به من می‌گفت بنویس و بیا بیرون.»
او هم‌چنین گفت که روز پذیرش قطع‌نامه پایان جنگ ایران و عراق، در زندان اوین بود: «از تلویزیون پیام خمینی برای ختم جنگ را دیدیم که جام زهر را نوشید. فکر می‌کردیم شرایط در زندان سخت خواهد شد اما فکر نمی‌کردیم چشم‌انداز اعدام به این گستردگی باشد.»
سوئدی سئوال

قاضی یا رییس دادگاه: همه خوش آمدید به سالن 37 به خصوص مهرزاد دشتبانی.
قاضی: شما ساکن سوئد هستید. آیا می‌خواهید فارسی صحبت کنید یا سوئدی؟
مهرزاد: من می‌توانم سوئدی صحبت کنم اما ترجیح می‌دهم فارسی صحبت کنم تا جملاتی را از دست ندهم.
قاضی: من اسمم توماس آندرسن قاضی و رییس این جلسه هستم. این شهادت در مورد مشاهدات شما از زندن گوهردشت و اوین است در سال‌های 88 و 89.
قاضی: من هرچه می‌گویم شما همان را تکرار کنید:
مهرزاد: من مهرزاد دشتبانی قول می‌دهم و قسم می‌خورم به شرف و وجدانم من تمام واقعیت را خواهم گفت. مطلبی را کتمان و اضافه و عوض نخواهم کرد.
دادستان: صبح آقای مهرزاد بخیر. همان‌طور که رییس جلسه توضیح دادند اگر چیزی برای شما روشن نیست صریحا به ما بگویید. آن مسایلی که مورد علاقه ما هست مسایلی است که خود شما دیده‌اید و اگر از کس دیگری شنیده‌اید آن را خیلی صریح بگویید.
دادستان: شما دهه شصت توی ایران زندانی بودید. درسته؟
مهرزاد: دهه شصت درسته.
دادستان: چرا زندانی شدید؟
مهرزاد: من با سازمانی کار می‌کردم به نام سازمان پیکار در راه آزادی طیقه کارگر.
دادستان: شما کوتاه توضیح دهید پیکار چگونه تشکیلاتی بود؟
مهرزاد: پیکار یک سازمان سیاسی بود و به هیچ از یک از بلوک‌های سیاسی آن دوره مانند چین و شوروی وابسته نبود. پیکار معتقد بود کارگران از طریق یک انقلاب اجتماعی می‌توانند قدرت را به جامعه برگردانند. ما فعالیتی که داشتیم عموما در کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها و محلات و جمعیت‌های زنان بود.
دادستان: می‌توانیم بگوییم یک سازمان مارکسیست و کمونیست بود؟
مهرزاد: بلی.
دادستان: شما کی دستگیر شدید؟
مهرزاد: من دو مرتبه دستگیر شدم. یک بار پاییز سال 60 بود اما مظنون بودند من وابسته به سازمان مجاهدینم. در حقیقت من شناسنامه و اسم جعلی داشتم. براساس آدرس محلی که اقامتگاه من بود یک یتیم‌خانه بود. من بچه‌ها آن‌جا را می‌شناختم. من مدرسه عالی موسیقی می‌رفتم و تعدادی از این بچه‌ها توی آن مدرسه با من هم شاگردی بودند. من دستگیر شدم و مدتی زیر بازجویی بودم.
دادستان: دفعه دوم کی دستگیر شدید؟
مهرزاد: آخرهای سال 61 بود. آن موقع مرا به زندان اوین بردند. یک دوره زیر بازجویی بودم. بعد مرا فرستادند سالن 3 آموزشگاه در زندان اوین. بعد منتقلم کردند به زندان قزل‌حصار در همان سال 62. من در قزل‌حصار بودم تا سال 64 تا موقعی که زندانیان سیاسی را به گوهردشت منتقل کردند. من هم به گوهر دشت منتقل شدم. تا سال 66 در زندان گوهردشت بودم. بعد حکمم تمام شد. من 5 سال حکم داشتم. من رفتم دادیاری که اسمش اتاق آزادی هم بود و هم دادیاری. بعد آن‌جا شرایط آزادی را قبول نکردم و بعد از آن همه‌اش انفرادی بودم تا منتقلم کردند به زندان اوین. من تا روز پذیرش قطع‌نامه در انفرادی بودم. آن روز ما را از انفرادی آوردند بند 2 پایین.
قاضی: ببنید شما در کلیت می‌گویید اما طوری بگویید تا قضیه دستگیرمان شود. ببینید مثلا 1361 دستگیر شدید. چرا؟
مهرزاد: من رفته بودم شمال ایران برای یک کار سیاسی. حدود چند هفته آن‌جا بودم موقعی که برمی‌گشتم ما یک خونه داشتیم و با یک رفیق تشکیلاتی هم خانه بودیم. هنگامی که از بیرون به آپارتمان نگاه کردم تمام آن قرارهایی که گذاشته سالم به نظر می‌آمد. برای مثال ما پرده را نیم متر باز می‌گذاشتیم.
قاضی: من می‌خواهم علت دستگیری شما چی بود؟
مهرزاد: این مربوط به دوره اول بود اما سئوال از دوره دوم کردید. من آن را توضیح دادم.
قاضی: خیلی خوب حالا شما ربه چه جرمی دستگیر شدید؟
مهرزاد: من موقعی که خانه اومدم آن رفیق خونه نبود... من توی خونه را نگاه کردم همه چیز سالم بود... من برای چک کردن خونه بیرون رفتم. پیاده آومدم از میرداماد تا زیر پل سیدخندان. آن‌جا دو ماشین آمد و مرا دستگیر کردند. مرا به زندان اوین منتقل شدم. مرا 209 بردند. من بیش‌تر به این فکر بودم که مرا برای چی گرفتند؟ بازجوی من نامش رحیم بود. او بازجویی زندانیان پیکاری بود. او به من گفت بنویس و چیز اضافی نگفت. من چیزی نداشتم بنویسم. او برگشت و نامی را به من گفت: امید کجاست؟ من خیالم کمی راحت شد با این سئوالی که کرد. چرا که امید یکی از همکلاسی‌های من بود و کارهای موزیک در سازمان انجام می‌داد. من در بازجویی گفتم من چپ بودم. من حتی هواداری تشکیلاتی را نیز من نپذیرفتم. گفتند از دور مثل امید در کارهای موزیک فعال بودید؟ گفتم بلی. به همین دلیل حکم کمی گرفتم 5 سال و بعد از آن دوره‌ای که زیر بازجویی بودم مرا فرستادند اتاق 72 و سالن 3 آموزشگاه.
قاضی: حالا در نهایت شما به گوهردشت منتقل می‌شوید؟
مهرزاد: بلی.
قاضی: در سال 66 شما را به دادیاری می‌خواهند. حالا من از دادستان می‌خواهم از این جا ادامه دهد.
دادستان: بعد از این که به گوهردشت رفتید باز هم به زندان دیگر فرستادند؟
مهرزاد: بلی مرا فرستادند به زندان اوین.
دادستان: به لحاظ زمانی کی شما را از گوهردشت به اوین فرستادند؟
مهرزاد: آخرهای 66 بود.
دادستان: ماهش یاد می‌آید
مهرزاد: نه
دادستان: چند وقت سلول انفرادی بودید؟
مهرزاد: تا روز پذیرش قطع‌نامه‌(پایان جنگ ایران و عراق) سلول انفرادی بودم. آن روز مرا به بند آوردند.
دادستان: بعد چی شد؟
مهرزاد: حدودا صبح ما را آوردند هواخوری. ما مشغول توپ بازی بودیم و از هوای آزاد بعد از ماه‌ها لذت می‌بردیم به‌طور جمعی. همدیگر را بغل می‌کردیم و از وجود همدیگر لذت می‌بردیم. بعد حدودا اومدیم توی بند. تقریبا غروب بود. از تلویزیون پیام ختم جنگ خمینی را شنیدیم که جام زهر را نوشید. ما دستور جلسه دادیم و صحبت کردیم که وضعیت بعد از جنگ چگونه خواهد شد. با زندانیانی که وضعیت مشابه داشتیم. حدود 10 تا 15 نفر بودیم. ما فکر می‌کردیم شرایط زنان سخت خواهد شد. فکر می‌کردیم شرایط زندان را سخت‌تر خواهند کرد و حتی تعدادی را اعدام خواهند کرد. اما هرگز فکر نمی‌کردیم ابعاد آن به این وسعت باشد. مدتی گذشت و شب شد. پاسداری اومد و گفت وسایل‌تان را جمع کنید برویم. ما بردند سوار مینی‌بوسی کردند. ما را به ساختمان آسایشگاه انفرادی‌های اوین بردند. می‌خواستند ما را داخل آن جا ببرند. من نشستم و گفتم من قبلا آن‌جا بودم. الان باید مرا به بند ملی‌کش‌ها را بفرستید. همان بچه‌هایی که حکم‌شان تمام شده بود اما شرایط زندان را نپذیرفته بودند در این بند بودند.
دادستان: بعد چی شد؟
مهرزاد: پاسدار به حسین‌زاده مدیر زندان زنگ زد. پاسدار گفت حسین‌زاده قول داده وضعیت ما را تا یکی دو روز آینده روشن کند اما الان باید برویم تو. فکر می‌کنم ما را بردند به طبقه چهارم یا سوم دقیق یادم نیست. همین که ما وارد سالن اصلی انفرادی‌ها شدیم نگاه کردم دیدیم جمعیت انبوهی از بچه‌هاییی که حکم ابد داشتند و یا 10 سال به بالا. آن‌ها را نگه داشتند تا ما را وارد سالن کنند. ما را وارد سلول انفرادی کردند دو نفری. من با ناصر احمدی بود. وی از رفقای چریک‌های اقلیت بود. من بعد از چند لحظه چند بار در زدم. پاسدار اومد به من فحاشی کرد و هل داد.
دادستان: چه مدت زمانی آن‌جا بودید؟
مهرزاد: فکر می‌کنم یک یا دو روز آن‌جا بودم.
دادستان: بعد چی شد؟
مهرزاد: یک روز صبح اومدند ما را از سلول‌ها بیرون آوردند. فردی به نام محمدرضا که جرم مجاهد و پیکاری داشت او را همان‌جا نگه داشتند که بعدا اعدام شد. باقی ما را سوار اتوبوس کردند و آوردند زندان گوهردشت.
دادستان: تاریخ یادت می‌آید؟
مهرزاد: تقریبا یکی دو روز بعد از قطع‌نامه بود.
دادستان: این قطع‌نامه کی بود؟
مهرزاد: فکر می‌کنم مرداد 57 بود.
دادستان: شما کی آزاد شدید؟
مهرزاد: اوایل 68.
دادستان: از کدام زندان آزاد شدید؟
مهرزاد: گوهردشت.
دادستان: دوره اولی که گوهردشت بودید گفتید 5 سال کشیده بودید و رفتید به دادیاری. آن جا را تعریف کنید.
مهرزاد: من رفتم اتاق آزادی. آقای عباسی اسم مرا صدا کرد و آورد توی یک اتاق. بعد خیلی آروم به من گفت تو حکمت تمام شده. امیدوارم بری بیرون یک زندگی خوب و سالمی را شروع کنید. در حقیقت کار سیاسی را ول بکنید. کار گیر بیاورید و ازدواج کنید و بچه‌دار شوید. به هر حال شما آزادید و ما کار خاصی نداریم.اما فرم‌های اداری هستند باید آن‌ها را پر کنید و بعد آزاد شوید. یک فرم گذاشت جلو من من و گفت این اظهار ندامت از گروه و سازمانی است که به آن وابسته بودید. فرم دیگری هم داد و گفت پر کن و تعهد بده با هیچ گروه و سازمانی کار نکنید و زندگی کنید. یعنی دو فرم یکی انزجار از گروه خودم و دومی ندامت نامه. من گفتم من این‌ها را امضا نمی‌کنم. بعد خیلی آروم به من گفت شما تصور کنید ما دو نفر آدمیم و می‌خواهیم مانند دو فرد با هم صحبت کنیم. گفت من قول می‌دهم این صحبت هیچ ربطی به پرونده زندان شما ندارد. به من گفت چشم‌بندت را بردار. گفت تو برای چی سازمانت را محکوم نمی‌کنید؟ چرا نمی‌خواهید زندگی آزاد کنید؟ در حقیقت این یک شانس است که تو بری بیرون و زندگی کنی. یک مقدار صحبت دیگر کرد که الان به خاطر ندارم. من در جواب گفت ببین اولا سازمان من وجود ندارد ضرباتی که تا سال 62 خورده دیگر از بین رفته است. چیزی که وجود ندارد چرا باید من محکوم کنم. برگشت گفت تو آدم حساسی هستید ممکن است شما بروید این سازمان راه بیندازید و یا با کسی دیگری این کار را انجام دهید.من در جواب گفت من برم بیرون می‌خواهم زندگی کنم. اگر قرار است دو نفری صحبت کنیم می‌گویم من بیرون بروم زندگی عادیم را خواهم کرد. بعد یک مرتبه عصبی شد و گفت تو چه‌قدر لجبازی و یک سری حرف‌های دیگر. من برگشتم بهش گفتم شما در حقیقت از روح آن سازمان هم می‌ترسید. چیزی که وجود ندارد چه ترسی داری؟ اما می‌دانم شما این ترس را دارید. بعد خیلی عصابی شد و دست‌هایش را انداخت دور گردن من. جیغ می‌زد. رنگ صورتش عوض شده بود. می‌گفت کی گفته شما آزادی شوید. تو یک خبیث هستید. من خودم می‌کشمت. تو حق و لیاقت آزادی نداری. من خودم ترا این‌جا می‌کشم. همین جوری گردن مرا فشار می‌داد و سر من را به میز می‌کوبید. بعد از یک مدتی خسته شد و مرا ول کرد. تمام سر و صورت من خونین بود. بعد مرا دومرتبه برگرداندند به سلول انفرادی.
دادستان: این وقتی از لحاظ زمانی کی بود؟
مهرزاد: حدودا یکی دو ماه و یا سه قبل از عید بود. ماهش دقیقا یادم نمی‌آید اما سال 66 بعد از پاییز بود.
دادستان: چه مدت زمانی دوباره در سلول انفرادی بودید؟
مهرزاد: زیاد نبودم مرا به اوین منتقل کردند.
دادستان: حالا یک روز و یک ماه و...
مهرزاد: تقریبا یک هفته. اما روزهایش یادم نمی‌آید. بعد ما را بردند به انفرادی‌های اوین.
دادستان: شما مدت زمانی که انفرادی بودید باز هم برای پر کردن فرم‌ها احضار کردند؟
مهرزاد: بلی آن‌ها چند بار صدا زدند و من هر بار گفتم نه.
دادستان: آن‌ها می‌خواستند امضا کنید. کی‌ها بودند؟
مهرزاد: همیشه عباسی نبود گاهی ناصریان بود.
دادستان: باز دوباره شما بردند دفتر دادیاری؟
مهرزاد: بلی ...
دادستان: ما داریم درباره گوهردشت صحبت می‌کنیم. توی سلول انفرادی گوهردشت بودید یادت می‌آید چند بار بردند دادیاری؟
مهرزاد: فکر کنم 2 یا 3 بار.
دادستان: دو سه بار به دایاری بردند چند بار عباسی و یا ناصریان را دیدید و یا آن‌ها را با هم دیدید؟
مهرزاد: هر بار یکی بود.
دادستان: چند بار عباسی و چند ناصریان را دیدی؟
مهرزاد: الان یادم نیست چند بار دیدم.
قاضی: گیج شدم تو گفتی زیاد طول نکشید شما بردند گوهردشت یک هفته بعد بردند اوین. الان می‌گویید شما را چند بار بردند دادیاری. چه جوری بود؟
مهرزاد: مرا از بند می‌بردند بیرون به اتاق دایاری... مرا چند مرتبه در همان مدت کوتاهی که آن‌جا بودم به دادیاری بردند و من هر بار گفتم نه.
...
قاضی: کدام بند بودید؟
مهرزاد: آن‌قدر بندها را تغییر دادند و ما را جا به جا کردند و اسم بندها را تغییر دادند یادم نمی‌آید.
قاضی: در سلول انفرادی نبودید؟
مهرزاد: قبل از که دادیاری ببرند در بند بودم.
قاضی: در سلول انفرادی بودید چند بار شما را به دادیاری بردند؟
مهرزاد: مرا چند بار به دادیاری بردند و یک هفته سلول انفرادی بودم. بعد مرا بردند اوین... به این دلیل به اوین بردند که بند ملی‌کش‌ها در اوین بود.
دادستان: دفعه دوم که پیش دادیاری گوهردشت رفتید رفتارشان چه‌طور بود؟
مهرزاد: فشار می‌آوردند که همان فرم‌ها را امضا کنم. بعضی مواقع کتک می‌زدند...
دادستان: تو گفتی عباسی شما را کتک زد. از نظر فیزیکی باز هم کتک زدند؟
مهرزاد: چند بار زدند. اولین بار شدید بود که عباسی انجام داد.
دادستان: عباسی کی بود؟ چه سمتی داشت؟
مهرزاد: کلا زندان گوهردشت و اوین یک مدیریتی داشت که این مدیریت بین چند نفر تقسیم شده بود... برای مثال اگر کسی آن‌جا اعدام می‌شد این دادیار بود که باید با خانواده‌ها تماس می‌گرفت تا اگر لباسی و وصیت‌نامه‌ای مانده بود به خانواده‌ها می‌داد... اما در شرایطی که در زندان رخ می‌داد این‌جا دیگه شغل و مقام مهم نبود و همه به همدیگر کمک می‌کردند مثلا شورشی در زندان می‌شد فرقی نمی‌کرد آن دایار و آن رییس زندان هست همه می‌آمدند به سرکوب کمک می‌کردند.
دادستان: از کجا می‌دانید دادیار باید به خویشاوندان اعدامیان خبر می‌داد؟
مهرزاد: ما در زندان یک حافظه جمعی داریم ویک حافظه فردی. من فکر می‌کنم حافظ جمعی باز نشده است...
دادستان: احتیاجی نیست. منظور شما این است که شما این ماجرا را از دیگران شنیده‌اید؟
...
دادستان: عباسی را دیدید کی بود؟
مهرزاد: فکر کنم تعریف کردم. عباسی دادیار زندان و همکار ناصریان بود. ناصریان رل‌های دیگر هم داشت؟
دادستان: چه رل‌هایی؟
مهرزاد: اواخر ناصریان شده بود رییس زندان.
دادستان: روسای گوهردشت کی‌ها بودند؟
مهرزاد: داوود لشکری. قبلا هم کسی بود به نام مرتضوی. اشخاص مختلفی بودند. اما افرادی بودند که مرتب اسم و رسم آن‌ها بود.
دادستان: کی‌ها بودند؟
مهرزاد: سال‌های سال ناصریا ن و عباسی این رل را داشتند.
...
مهرزاد دشتبانی سپس درباره شروع اعدام‌ها گفت که از میله پنجره بند این امکان را داشت که بخشی از حیاط زندان را ببیند: «از بلندگوی حیاط در یک روز جمعه شنیدم که در نماز جمعه، علیه سازمان مجاهدین شعار دادند و گفتند که منافق باید اعدام گردد. احساس کردیم که وضعیت خراب است. یک روز بعد سه بنز را دیدم که وارد حیاط زندان شدند. رنگ بژ داشتند و اعضای هیات مرگ، مثل (ابراهیم) رئیسی، (علی) مبشری و (مرتضی) اشراقی از بنز پیاده شدند و رفتند. من عکس این افراد را قبلا در روزنامه‌ها دیده بودم و می‌شناختم.»
به گفته مهرزاد، بعد از اعدام‌ها زندانیان چپ تحت فشار قرار گرفته بودند که نماز بخوانند: «(داود) لشکری از من سئوال کرد نماز می‌خوانی؟ گفتم نه. شروع کردند روی هوا کابل زدن. معمولا می‌خواباندند و کابل می‌زدند اما آن‌جا همان‌طور ایستاده شروع کردند زدن. با کابل و مشت می‌زدند تا (داود) لشکری گفت که ول‌شان کنید بروند توی بند. خودشان می‌فهمند و می‌خوانند.»
در ادامه جلسه، دادستان گفت که وقتی در اداره پلیس از مهرزاد دشتبانی خواسته‌اند ظاهر حمید نوری را توصیف کند، او نتوانسته که توصیف کند.
مهرزاد دشتبانی گفت: همین الان هم از من بپرسند چشم‌های این آقا را توضیح بده و توصیف کن، من نمی‌توانم پاسخ بدهم. می‌توانم یک مشخصات کلی از ظاهر یک فرد بدهم.
مهرزاد گفت که حمید نوری لباس شخصی می‌پوشید و الان پیر شده، موهایش جوگندمی شده و رنگ صورتش که قبلا سفیدتر بود تغییر کرده اما اسکلت صورتش همان است.

مهرزاد دشتبانی بعدا با تعداد دیگری از زندانیان چپ به گوهردشت منتقل شد و در گروه‌های دو نفره در سلول‌های انفرادی و در بالای بند «ملی‌کش»ها نگه‌داری شد. وی تقریبا هیچ یک از مجاهدین را در آن‌جا ندید. تعداد انگشت شماری از مجاهدین خلق باقی مانده بودند و اکثرشان را قتل‌عام کرده بودند.
دشتبانی شاهد بود که پس از یک روز جمعه سه بنز به رنگ بژ به داخل حیاط زندان وارد شدند. هیئت مرگ شامل رئیسی، مبشری و اشراقی از بنزها پیاده شدند و رفتند و راننده‌ها روی کاپوت بنزها دراز کشیدند. شاهد در بخش دیگری از سخنانش در تکمیل توضیح این صحنه گفت که نیم ساعت بعد، هلیکوپتری به داخل زندان آمد که سرنشین آن موسوی اردبیلی، رییس وقت قوه قضاییه، بود.
مهرزاد دشتبانی، هویت و اعدام برخی از افراد مندرج در کیفرخواست از جمله حسین حاج محسن، مجید ولید، سرخوش، محمود قاضی، و محمدعلی پژمان را نیز تایید کرد.
شاهد، گفته‌های زندانیان بند «ملی‌کش»ها درباره عباس رئیسی، هوادار سازمان پیکار و دانشجوی حقوق را بازگو کرد. عباس رئیسی شب قبل از اعدام گفته بود که نمی‌تواند به جنوب برگردد و به کارگرهای شرکت نفت بگوید مسلمان است و نماز می‌خواند. او گفته بود هر کس باید تصمیم شخصی خودش را بگیرد. عباس رئیسی ترجیح داد در زندان گوهردشت اعدام شود.
مهرزاد دشتبانی، شاهد امروز دادگاه، بار دیگر در مرداد ۶۷ به زندان گوهردشت منتقل شد. وی در مورد وقایع بعد از اعدام‌ها گفت که برای نماز خواندن به زندانیان فشار می‌آوردند. ماموران زندان با شنیدن پاسخ نه با کابل و مشت و لگد به زندانیان حمله می‌کردند. مهرزاد دشتبانی در اوایل سال ۶۸ از زندان گوهردشت آزاد شد.

جلسه بعدی دادگاه دوشنبه ۲۹ آذر - ۲۰ دسامبر با شهادت حسین ملکی در استکهلم برگزار خواهد شد.



پنجاه و چهارمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com

پنجاه و چهارمین جلسه دادگاه دفاعیات حمید نوری، دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج و از متهمان اعدام‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در ایران، روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۴۰۰ برابر با ٢٠ دسامبر ۲۰۲۱، در دادگاه جرائم جنگی استکهلم‌-‌سوئد برگزار شد.

پنجاه و چهارمین جلسه دادگاه حمید نوری، روز دوشنبه ۲۹ آذر با شهادت حسین ملکی در استکهلم سوئد برگزار شد. حسین ملکی در پنجم مهرماه ۱۳۵۹ در سن نوزده سالگی توسط دو مامور لباس شخصی دستگیر و به جرم هواداری از گروه فرقان به حبس ابد محکوم شد.
حسین ملکی موقع بازداشت ۱۹ ساله بود و مهر ۱۳۶۰ در یک دادگاه اسلامی دو سه دقیقه‌ای به حبس ابد محکوم شدم. اما بعدا حکم من از ابد به 8 سال تغییر کرد... وقتی حمید عباسی سه فرم به من داد امضا کنم دیدم حکم من تغییر کرده و 15 سال شده است. از حمید عباسی پرسیدم چرا جرم من ارتقا یافته؟ نوری گفت: وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نامه‌ای از خمینی گرفته تا همه حکم‌هایی که منتظری داده باید تغییر کند. خمینی نوشته با 99 درصد حکم‌ها مخالف است و باید دوباره همه را به حکم‌های قبلی برمی‌گرداند... گفتم پس چرا حکم ابد مرا برنگرداندند و 15 سال دادند؟ نوری با هم خنده تحقیرآمیزی که داشت گفت: فرقی بین 15 سال و ابد وجود ندارد و شاید زنده بیرون بروید... فکر نکنید تا الان زنده مانده‌اید ما هر زمان بخواهیم شدت عمل به خرج می‌دهیم... من فرم‌ها را امضا کردم و چشم‌بند زدم و برگشتم به بند جهاد...
حسین ملکی در بهمن ۱۳۶۶ با گروهی که در اعتصاب غذا بودند، از زندان اوین به گوهردشت منتقل شد و اولین ملاقات او با حمید نوری در همان شب اول صورت گرفت.
حسین ملکی به تشریح اتفاقات و دیده‌ها و شنیده‌هایش درباره دوران اعدام‌ها پرداخت و شهادت داد که هرگز در برابر هیات مرگ قرار نگرفت و حکمش در مهر ۶۷ به ۱۵ سال حبس تغییر کرد.

حسین ملکی به عنوان شاهد گفت که در سال ۱۳۶۹ در زندان اوین متوجه شد که نام واقعی حمید عباسی، حمید نوری است. وی به گفته خود از سال ۱۳۵۹ به دلیل همکاری با «گروه فرقان» بازداشت و به حبس ابد محکوم شد و یازده سال را در زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت سپری کرد.
به گفته ملکی، علی‌اکبر ناطق‌نوری، «حاکم شرع گروه فرقان بود و بعد از دستگیری اول رهبران گروه فرقان و محاکمه آنان، ناطق نوری این سمت را به (علی) مبشری واگذار کرد.»
علی اکبر ناطق نوری، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است که پیش‌تر وزیر کشور، رییس مجلس شورای اسلامی و رییس دفتر بازرسی دفتر آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، بوده است.
حسین ملکی گفت که بهمن ۱۳۶۶ به اتفاق تعدادی دیگر از زندانیان به زندان گوهردشت منتقل شد و در شب ورود به این زندان، حمید عباسی را به اتفاق داود لشکری و ناصریان‌(محمد مقیسه) دید.
ملکی اما گفت که حمید نوری نقش اصلی را در انتقال او و دیگر زندانیان به بند جهاد زندان گوهردشت داشته است و او دو بار حمید عباسی را بدون چشم‌بند در این زندان دید:
«حمید عباسی‌(نوری) تصمیم‌گیرنده بود و دستور می‌داد که باید برویم آن‌جا. ناصریان‌(محمد مقیسه) و داود لشکری هم با تعدادی پاسدار بودند.»
...
دادستان: صبح بخیر. من مارتینا وینسلو هستم یکی از دادستان‌های این پرونده. همان‌طور که رییس دادگاه هم گفت اگر شما در مورد مطلبی مطمئن نیستید بگویید چون خیلی وقت پیش از این روی داده است. امروز شما به این جا آمدید تا در مورد مشاهدات خود حرف بزنید. اگر مسایلی را از دیگران شنیدید واضح‌تر روشن کنید.
دادستان: من می‌دانم شما در زندان‌های ایران بودید. کی دستگیر شدید؟ تاریخ را به ایرانی هم بگویید اشکالی ندارد. چه مدت زندانی بودی؟
حسین ملکی: من در مهر ماه سال 59 در تهران دستگیر شدم. آن سال تقریبا فضای ایران فضای بازی بود. من توسط دو نفر لباس شخصی دستگیر شدم و مرا به نزدیک‌ترین کمیته بردند. به دلیل این که کتاب‌هایی در کیفم بود مربوط به گروه فرقان مرا به کمیته دیگری منتقل کردند.
دادستان: آیا شما را مدت طولانی بازداشت کردند؟
حسین ملکی: بلی مرا به زندان اوین فرستادند و زمان زندان 11 ساله من آغاز شد.
دادستان: فرقان چیست؟ چه نوع سازمانی است؟
حسین ملکی: یک سازمان با ایدئولوژی مذهبی بود که مخالف جمهوری اسلامی بود.
دادستان: خوب چه پیام سیاسی و اهدافی داشت؟
حسین ملکی: اهداف‌شان این بود که رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم ضدمردمی است و به همین دلیل می‌خواستند این حکومت سرنگون شود.
دادستان: ایدئولوژی‌‌شان چی بود؟ برای چه چیزی مبارزه می‌کردند؟
حسین ملکی: ایدئولوژی اسلامی داشتند. اما این ایدئولوژی شان مخالف حاکمیت اسلامی بود.
دادستان: مارکسیست یا سوسیالیست نبودند؟
حسین ملکی: مارکسیست نبودند اما به نوعی سوسیالیسم را قبول داشتند.
دادستان: کی آوردنت به اوین؟
حسین ملکی: هفتم مهر ماه من به زندان اوین تحویل داده شدم.
دادستان: چه سالی؟
حسین ملکی: 1359
دادستان: آن موقع چند سال داشتید؟
حسین ملکی: 19 سالم بود.
دادستان: چه مدت زمانی اوین بودید؟
حسین ملکی: من تا تیر ماه 1369 در زندان اوین بودم.
دادستان: بعدش چی شد؟
حسین ملکی: در ابتدا مرا آوردند به زندان اوین. من به مدت شش ماه و نیم ماه در سلول‌های انفرادی 209 بودم.
دادستان: بعد چی شد؟
حسین ملکی: بعد من به بند عمومی منتقل شدم و سپس مهر ماه به دادگاه برده شدم.
مرا بردند به اتاقی و گفتند چشم‌بندت را بردار. برداشتم و دیدم به فاصله نیم متر با من یک قفسه کتاب بود. یک نفر از پشت سر من صحبت کرد و گفت: بسم‌الله رحمان الرحیم. دادگاه شما شروع می‌شود. سپس پرسید: اسلحه‌ها را چه کار کردید؟ گفتم کدام اسلحه‌ها؟ یکی گفت حاج آقا پرونده را هنوز به دادگاه نیاوردند و در راه است.
دادستان: متاسفانه حرفت را باید قطع کنم. شما را به چند سال زندان محکوم کردند؟
حسین ملکی: بلی به حبس ابد محکوم شدم.
دادستان: بعد هنوز اوین بودید؟
حسین ملکی: بلی تا 1361.
دادستان: اتهامت چی بود؟
حسین ملکی: هواداری از گروه فرقان.
دادستان: سال 61 می‌برنت به زندان دیگر؟
حسین ملکی: تیرماه 61 مرا از زندان اوین به قزل‌حصار منتقل می‌کنند.
دادستان: چه مدت زمانی آن‌جا بودید؟
حسین ملکی: تا زمان 1365.
دادستان: بعد چی شد؟
حسین ملکی: هنگامی که زندانیان قزل‌حصار تخلیه شد مرا با سایر زندانیان دوباره به اوین برگرداندند. تا 1366 در اوین بودم. این سال در بندی که من بودم از بهمن ماه که در اعتصاب غذا بودیم همه ما را به زندان گوهردشت منتقل کردند.
دادستان: تو هم اعتصاب کرده بودید:
حسین ملکی: بلی.
دادستان: شما بهمن 66 به گوهردشت آمدید؟
حسین ملکی: بلی.
دادستان: همه زندانیان آن بند اعتصابی را به گوهردشت آوردند.
حسین ملکی: بلی.
دادستان: در گوهردشت چه اتفاقی افتاد؟
حسین ملکی: من می‌توانم هنگام ورود به گوهردشت با تعریف کنم؟
دادستان: بگو.
حسین ملکی: هنگامی که اتوبوس ما وارد محوطه گوهردشت شد و ما پیاده شدیدم به ما فریاد زدند همه بدوند. شب بود من هم می‌دویدم اما پاسدار از هر طرف به سر و صورت ما می‌زدند اما ما باید می‌دویم. تا رسیدیم به داخل یک ساختمان و گفتند ما بایستیم اما آن‌ها هم‌چنان به زدن ما ادامه می‌دادند. به من و بقیه گفتند لباس‌هایمان را دربیاوریم. لباس‌هایمان را در آوردیم و مرا با چند نفر وارد اتاقی کردند. وقتی که کمی فضا آرام شد یکی فریاد می‌زد این‌جا زندان گوهردشت است. اعتصاب غذایتان را بکشنید. ما در درون اتاق این صدا را می‌شنیدیم و از بیرون می‌آمد. بعد یک پاسدا در اتاق ما را باز کرد و یک قابلمه غذا درون اتاق ما گذاشت. بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و ناصریان و دو نفر دیگر وارد شدند. ناصریان را از زندان قزل حصار به عنوان دادیار می‌شناختم ولی آن دو نفر را اولین بار می‌دیدم. ناصریان گفت یا اعتصاب غذایتان را می‌شکنید و یا همین فضای ضرب و شتم ادامه خواهد داشت. ما با هم تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا را بشکنیم. بعد از دو سه روزی که در آن بند بودیم من و چند نفر را به بند فرعی 17 بردند. ما مجموعا 16 و یا 17 نفر بودیم که چند نفرشان مجاهد بودند و بقیه جرایمی مختلفی مثل من داشتند. تا خرداد ماه 1367 ما توی همان فرعی بودیم. خرداد ماه 1367 مرا به همراه همه زندانیان این بند به سالن 1 گوهردشت منتقل کردند. این وضعیت تا تیر ماه 67 ادامه داشت. 27 تیر ماه 1367 حکومت اسلامی قطع‌نامه را پذیرفت و جنگ ایران و عراق پایان یافت. با وجود این که همه اعضای زندانی در بند ما احساس خوبی داشتند اما من چنین حسی نداشتم. اما هرگز فکر نمی کردم چه اتفاقی در انتظار ماست. دو سه روز بعد از پایان جنگ به ما گفتند وسایل‌تان را جمع کنید و به حیات بروید. پس از حدود نیم ساعت و یا بیش‌تر ناصریان و دیگران آمدند حیات. ناصریان به ما گفت فاضلاب‌های این جا مشکل پیدا کرده از این‌رو شما را باید به بند جهاد منتقل کنیم. بعد از رفتن ناصریان دو نفر دیگر با پاسداران بودند اما معلوم بود که این دو نفر شاخص‌تر از سایر پاسداران هستند. یکی داوود لشکری بود و آن فرد دیگر را حمید عباسی صدا می‌کردند. من این اسامی را بعدا از بچه‌ها شنیدیم. حمید عباسی همان فردی بود که در شب ورود ما با ناصریان به بند ما آمده بود و نفر سوم همین داوود لشکری بود. من و بقیه بچه‌ها اعتراض کردیم و گفتیم نمی‌خواهیم به بند جهاد برویم. حمید عباسی گفت شما به بند جهاد منتقل نمی‌شوید و به بند مقابل جهاد می‌روید... این بحث‌ها ادامه داد داشت... به طور مشخص سه نفر از بچه‌ها را از بین ما بیرون کشیدند و شروع کردند به کتک زدن آن‌ها. بعد از این ماجرا همه ما مجبوری شدیم بپذیریم تا ما را به بند جهاد بفرستند...
...
حسین ملکی گفت حکم حبس ابدش در سال ۱۳۶۴ بعد از دیدار با نماینده آیت‌الله منتظری در زندان قزل‌حصار به هشت سال زندان کاهش یافت: «نماینده آقای منتظری یک آخوندی به نام ناصری بود با من صحبت کرد و سئوالاتی از این قبیل پرسید که بروی بیرون زندان چه خواهی کرد و آیا حاضر به مصاحبه هستی یا نیستی. بعد از ملاقات، حکم من از ابد به هشت سال کاهش یافت. مهرماه حکم من تمام شد و من باید آزاد می‌شدم اما هنوز در زندان بودم. ا‌واخر مهر یا اوایل آبان حمید عباسی‌(نوری) مرا صدا کرد. رفتم داخل اتاق. گفت چشم‌بندت را بردار. برداشتم. سه برگه به من داد، گفت بخوان، بنویس رؤیت شد و امضا کن. من خواندم و دیدم که حکمم باز تغییر کرده و به ۱۵ سال زندان تبدیل شده است. از حمید عباسی‌(نوری) سوال کردم که چرا به حکم من اضافه شده و چرا آزاد نشده‌ام؟ جواب داد که وزارت اطلاعات یک نامه از خمینی گرفته و تمام حکم‌هایی که تحت عنوان عفو آقای منتظری تقلیل پیدا کرده را دوباره بازبینی می‌کند و با ۹۹ درصد این عفوها مخالف است و این حکم‌ها را بر می‌گرداند.»
ملکی افزود که حمید نوری به او گفته است: «گفت تو دعا کن که زنده از این‌جا بروی بیرون؛ فرقی بین ۱۵ سال و ابد نیست. فکر نکن که از دست ما در رفته‌اید و زنده مانده‌اید. هر زمان و هر لحظه لازم باشد، در برخورد با شما شدت عمل به خرج می‌دهیم.»
حسین ملکی از دیدار دیگرش با حمید نوری در زندان گوهردشت گفت: «اواخر شهریور یا مهرماه، خمینی فتوا داده و شطرنج و موسیقی را آزاد کرده بود. خودم شخصا از حمید عباسی‌(نوری) پرسیدم الان که دیگر شطرنج آزاد شده و از نظر شما حرام نیست، ما می‌توانیم شطرنج بازی کنیم؟ با لب‌خند تحقیرآمیز همیشگی‌اش گفت که شما خوب می‌دانید امام برای چه شطرنج را آزاد کرده. این برای مردم بیرون است و برای شما هم‌چنان ممنوع است. قبل از آن ما، با خمیر نان مهره‌های شطرنج درست کرده و به‌طور پنهانی، دور از چشم پاسدارها، داخل بند شطرنج بازی می‌کردیم.»
حسین ملکی در ادامه دادگاه گفت بعد از اعدام‌ها هم سه بار حمید عباسی را دیده بود: «من اواخر بهمن ۱۳۶۷ به اوین منتقل شدم و تا زمان آزادی در اردیبهشت ۱۳۷۰ در زندان اوین بودم. حمید عباسی‌(نوری) معاون ناصریان‌(محمد مقیسه) در دادیاری زندان اوین بود و بعد از رفتن ناصریان‌(محمد مقیسه) از اوین، باز حمید نوری معاون شیخ‌پور بود که جانشین ناصریان شده بود.»
وی سپس درباره دیدارش با حمید نوری در سال ۱۳۶۹ در زندان اوین توضیح داد که در همین روز متوجه شد که نام واقعی حمید عباسی، حمید نوری است: «در سالن دو آموزشگاه که جان‌به‌در بردگان از اعدام‌های ۱۳۶۷ در آن بودند، زندانی‌های جوان و کم‌سن و سالی هم بودند که در جریان یک مسابقه فوتبال در تهران دست به اعتراض زده بودند و زندانی شده بودند، تعدادی زندانی مرتبط با به وزارت امور خارجه بودند. آذر همان سال می‌خواستند یک تیم فوتبال، والیبال و کشتی را برای مسابقه به زندان قزل‌حصار ببرند و اجازه حضور به یک زندانی به اسم حسین توکلی را که به‌دلیل جرایم غیرسیاسی او را گرفته بودند و از چهره‌های ورزشی شناخته‌شده‌ای در رشته والیبال و واترپولو بود نمی‌دادند. در همین زمینه دادیار سوم زندان که حمید رحمانی یا رحمانیان نام داشت گفت که حمید نوری خودش می‌آید و من متوجه شدم که نام واقعی حمید عباسی، حمید نوری است.»
به گفته ملکی، ۲۲ بهمن همان سال عفو عمومی اعلام و ۷۰۰ زندانی را آزاد کردند: «یک ملاقات حضوری به ما در همه بندها دادند در جایی که دوستان ما را چند ماه قبل در آن‌جا به دار کشیده بودند و رفتار ناصریان‌(محمد مقیسه) و حمید عباسی‌(نوری) مثل فرماندهان جنگی بود که پیروز شده بودند و بر روی اجساد بر زمین افتاده داشتند قدم می‌زدند و سان می‌دیدند.»

احتمالا گروه فرقان برای بخشی زیادی از افکار عمومی چندان شناخته شده نیست. اما طبق اعلام رسمی مقامات آغازین حاکمیت جمهوری اسلامی، فرقان گروهی مسلح مخالف نظام جمهوری اسلامی ايران بود که با چند ترور مهم و کشتن برخی از شخصيت‌های کليدی جمهوری اسلامی وارد عرصه سياست ايران شد.
بنا به ادعای جمهوری اسلامی اين گروه تعدادی جوان بودند که برداشت‌ها و تفسيرهای تندروانه‌ای از اسلام سياسی و قرآ ن داشتند و با تفسيری که از قرآن می‌کردند، خود را فرقان يعنی جدا کننده بين حق و باطل می‌دانستند.
رهبر گروه فرقان شخصی به نام «اکبر گودرزی» معرفی شد که قبل از انقلاب ۱۳۵۷ در حوزه علميه طلبه بود که در ۱۸ دی ۱۳۵۸ دستگير شد و در روز ۳ خرداد ۱۳۵۹ در ۲۴ سالگی تيرباران شد.
به گفته جمهوری اسلامی گروه فرقان معتقد بودکه حکومت وقت جمهوری اسلامی يک حکومت منحرف از اسلام است و چون متفکرينی چون مرتضی مطهری و محمد مفتح نقش اصلی را در انحراف آن داشته‌اند بايد ترورها متوجه چنين افرادی باشد. در همين چارچوب ۸ ترور به گروه فرقان منتسب هست.
ترور مرتضی مطهری که از او به‌عنوان مهم‌ترين متفکر جمهوری اسلامی ياد می‌شود در ارديبهشت ١٣٥٨، ترور محمد مفتح ديگر روحانی معروف و نزديک به آيت‌الله خمینی در ۲۷ آذر، ترور مهدی عراقی از سران موتلفه، از مدیران روزنامه کیهان و از غير روحانيون نزديک به محفل خصوصی آيت‌الله خمینی در چهارم شهريور ۵۸، ترور آِيت‌الله قاضی طباطبايی مهم‌ترين روحانی حکومت در تبريز، ترور تيمسار قره‌نی رييس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی و ترور حاجی تقی طرخانی از ديگر اعضای موتلفه و ترور شيخ قاسم اسلامی. البته در انتساب اين ترورها به سازمان فرقان، غير از ادعاهای جمهوری اسلامی سند مستقل و معتبر ديگری ارائه نشده است.
ترور اکبر هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۵۸ هم منتسب به سازمان فرقان است اما هاشمی رفسنجانی از اين ترور جان سالم بدر برد.
گودرزی در دادگاه جمهوری اسلامی در مورد چگونگی تشکیل فرقان چنین گفته است:
«ما از ابتدایی که شروع کردیم، چهار پنج نفر بوده‌ایم، مسائل فکری و اعتقادی و سیاسی را با همدیگر مطرح و تحلیل می‌کردیم و نتیجه‌گیری‌هایمان را به‌صورت کتاب‌های ایدئولوژیکی یا به صورت نشریات سیاسی منتشر کردیم. سیر کار ما این ‌چنین بوده است»‌(کتاب ماه، فرهنگی تاریخی یادآور شماره ۶،۷،۸ ص ۲۹۰)
از حدود ۷۰ نفری که به روايت جمهوری اسلامی از اين سازمان در يک خانه تيمی بازداشت شدند ، ۲۵ نفر از جمله اکبر گودرزی رهبر سازمان اعدام شدند و بعد از آن هم ديگر خبری از اين گروه نشد.
حسن آقرلو یکی دیگر از رهبران فرقان در بازجویی‌های خود دلایل ترور مقامات جمهوری اسلامی را این‌گونه توضیح داده است :
«قره‌نی به دلیل عضویتش در باند زور، مطهری به دلیل عضویتش در باند تزویر كه همان روحانیت انحصارطلب می‌باشد، رفسنجانی به دلایل بالا، رضی شیرازی به دلایل بالا، دشتیانه به دلیل بالا، لاجوردی به دلیل عضویت در باند زر، مفتح به دلیل عضویت در باند تزویر، مهدیان به دلیل عضویت در باند زر، طرخانی به دلیل عضویت در باند زر...»‌(پرونده حسن آقرلو، آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، كد ۸۶۴۱ )
بر اساس برآورد نیروهای امنیتی درگیر در پرونده‌ فرقان، اعضای آن «۱۲۰ نفر بودند که هسته‌ عملیاتی‌شان به پنجاه نفر می‌رسید.» و نیروهایی که مستقیما در عملیات نظامی دست داشتند ۱۷ نفر بودند. در این تصمیم‌گیری حسن آقرلو، محمد متحدی، عباس عسگری و علیرضا شاه‌بابابیگ، حمید نیکنام و غلامرضا یوسفی شرکت داشتند. این تصمیم‌گیری در خانه‌ای تیمی واقع در خیابان آزادی که توسط محسن سیاهپوش اجاره شده بود گرفته شد.‌(از پرونده اکبر گودرزی سوال ۲۲۵)
گروه فرقان در سال ۱۳۵۶ش، به‌وسیله اکبر گودرزی، از اهالی لرستان، فعالیت سازمانی و تشکیلاتی خود را آغاز کرد. در سال‌ ۱۳۵5، گودرزی بر اساس آموزه‌های نشات گرفته از تفسیرهای شخصی خود از قرآن، به شدت علیه روحانیت حمله و انتقاد نمود. گروه فرقان رویکردی ابزاری به دین و آیات قرآنی، به خصوص تاویل مفاهیمی مانند توحید و توجیه اجتماعی، داشتند و بر اساس این دیدگاه تعابیری مانند جامعه بی¬طبقه توحیدی مطرح کردند.
مرتضی مطهری در مقدمه کتاب جهان¬بینی توحیدی به رویکرد اعضای فرقان پاسخ داد. گروه، بیش‌ترین مخالفت خود را با حوزه‌های دینی و روحانیت اظهار می‌کرد و بن‌مایه اصلی ایدئولوژی این گروه، مخالفت با روحانیت و به اعتقاد خودشان تبلیغ اسلام راستین بود. اعضای گروه فرقان در ظاهر خواستار سقوط حکومت شاه بودند و روحانیت را ضد توحیدی‌ترین عناصر جامعه دانسته و معتقد بودند که باید در کم‌ترین زمان ممکن با توسل به قهر و آتش و سلاح آنان را از میان برداشت.
نحوه جذب همه اعضای گروه فرقان به یک طریق نبود، ولی اکثر عضوگیری¬ها، از محلاتی بود که رهبر سازمان در آن محلات به کار تفسیر قرآن و سخنرانی می¬پرداخت. اکثر اعضای گروه فرقان را ساکنین محلات پایین‌شهر تهران تشکیل می¬دادند. رهبر گروه، در سال 1355، به محله قلهک آمد و در مسجد «خمسه» به تفسیر قرآن پرداخت و اولین تفسیر او سوره مومنون و صحیفه¬ سجادیه بود. او در ابتدا با عبا و عمامه به سخنرانی و تفسیر می¬پرداخت ولی بعد از مدتی از لباس روحانیت بیرون آمد و با لباس شخصی به تفسیر قرآن پرداخت.
شناسایی و دستگیری تعدادی از اعضای گروه فرقان در تاریخ 22 دی‌ماه 1358 بود که پس از محاکمه در دادگاه انقلاب به اعدام محکوم شدند و حکم آن‌ها در تاریخ 13 اسفندماه 1358، توسط دادستانی انقلاب به مورد اجرا گذاشته شد. اما رهبر سازمان فرقان که در دی ماه 1358 دستگیر شده بود به‌همراه پنج نفر دیگر از اعضای فرقان در تاریخ 3 خردادماه 1359، تیرباران شدند. در این رابطه، دادگاه انقلاب اسلامی اعلامیه‌ای با این مضمون انتشار داد: «6 تن از بنیان‌گذاران و کادر رهبری گروه تروریستی و ضد اسلامی فرقان که در طرح پیشنهاد و تصویب ترور شخصیت‌هایی چون استاد مطهری، حجت‌الاسلام دکتر مفتح، دو پاسدارش(بهمنی و نعمتی) و حاج مهدی عراقی و پسرش حسام عراقی و تیمسار ولی‌الله قرنی و طرح سرقت‌های مسلحانه¬ی متعددی از بانک‌های، نقش درجه یک داشتند و در انحراف بردن نوجوانان یا جوانان و بدعت‌گذاری در دین با پوششی از قرآن به نام اسلام، مهلک‌ترین ضربات را بر پیکر اسلام و جامعه زدند، در دادگاه اسلامی ایران محاکمه شدند. دادگاه پس از شور، مشورت و نشست، آن‌ها را مفسد فی‌الارض و محارب با خدا و رسول خدا شناخت. حکم صادره در سحرگاه روز سه‌شنبه، 3/3/1359، در مورد: آقایان اکبر گودرزی- علی حاتمی-عباس عسکری- حسن اقرلو- سعید مرآت-علیرضا شابابابیگ‌تبریزی به اجرا درآمد.»‌(علی بابایی، داوود(1383). بیست و پنج سال در ایران چه گذشت؟‌(از بازرگان تا خاتمی)، جلد دوم، تهران: امید فردا)

شاهد در مجموع یازده سال در زندان‌های اوین، قزل حصار، و گوهردشت زندانی بود. حسین ملکی در سال ۱۳۷۰ از زندان آزاد شد.
دادگاه حمید نوری روز چهارشنبه ٢٢ سپتامبر ادامه خواهد یافت.


پنجاه و پنجمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com

پنجاه و پنجمین جلسه دادگاه دفاعیات حمید نوری، دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج و از متهمان اعدام‌های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در ایران، روز چهارشنبه ١ آذر ۱۴۰۰ برابر با ٢٢ دسامبر ۲۰۲۱، در دادگاه جرائم جنگی استکهلم‌-‌سوئد برگزار شد.

این جلسه از دادگاه به استماع شهادت مهرداد نشاطی ملکیانس، از شاهدان این پرونده، شش سال مذکور را در سه زندان اوین، قزل‌حصار و گوهردشت سپری کرده است.
وی پیش از آن‌که دوران محکومیت پنج‌ساله خود را آغاز کند، یک سال و بدون برگزاری دادگاه، در حبس بوده و تحت شکنجه شدید قرار گرفته است.
مهرداد با اشاره به ارمنی بودن پدر خود گفت، وقتی ناصریان، از مسئولان زندان گوهردشت او را وادار کرده که نماز بخواند، به او پاسخ داده که «ارمنی است» و نماز نمی‌خواند. ناصریان نیز او را به «تخت شکنجه» بسته و با کابل به پاهای او شلاق می‌زدند.
وی در این زمینه گفت: «پوست پای من کاملا شکافته شد... پاهای من به شدت مجروح شده بودند یعنی با همان ضربه اول ترکیده بودند. مغزم انگار می‌خواست منفجر شود.»
او در این زمینه تصریح کرد، یک روز پس از این‌که شلاق خورد توسط پاسداری به ساختمان اداری منتقل شده و به حمید نوری تحویل داده شده است.
نوری نیز از وی سئوالاتی درخصوص اتهام، دوران محکومیت و پشیمانی از هواداری سازمان فدائیان خلق پرسیده است.
مهرداد به حضور چند زندانی دیگر در اتاق حمید نوری اشاره کرد که بعدها متوجه شد اعدام شده‌اند.وی درخصوص جایگاه نوری در زندان گوهردشت نیز گفت: «ما می‌دانستیم که عباسی‌(نوری) دادیار زندان است.»
مهرداد نشاطی ملکیانس سال ۱۳۶۱ به همراه همسر و نوزاد ۱۵ روزه‌اش دستگیر شد.
مهرداد نشاطی ملکیانس در برابر هیات مرگ قرار گرفته بود و درباره اعدام زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت و ملاقات با حمید نوری‌(عباسی) شهادت داد.
مهرداد نشاطی ملکیانس، متولد سال ۱۳۳۹ است. وی هوادار تشکیلاتی سازمان فداییان خلق‌(اقلیت) در کمیته محلات جنوب تهران بوده است.
مهرداد نشاطی در زمان دستگیری ۲۲ سال داشت. او در مهر ماه سال ۶۱ بازداشت و در مهر ماه سال ۶۷، پس از تحمل شش سال حبس، آزاد شده است.
مهرداد نشاطی دوران حبس خود را در زندان‌های اوین، قزل حصار و گوهردشت گذرانده است.
وی گفت وقتی در سال ۱۳۶۲ به دادگاه رفت، از آن‌جایی که ارمنی بود و همسر مسلمان داشت، بخش اعظم دادگاه به ازدواج او اختصاص داده شد. او گفت علی رازینی قاضی دادگاه به او گفت که ازدواجش غیرقانونی و فرزندش حرامزاده است.
مهرداد گفت در دوره اعدام‌ چپ‌ها در زندان گوهردشت حمید نوری را هم دیده است که در آن‌جا به او برگه‌ای داده که «آیا سازمانت را قبول داری و آیا حاضر به مصاحبه هستی؟»
مهرداد گفت در اواخر تیرماه یا اوایل مردادماه ۱۳۶۷، امکانات، ملاقات و هواخوری‌ها قطع شد. به گفته وی در فاصله مرداد و شهریور سال ۱۳۶۷ در بندشان ایزوله شده بودند و دیگر هیچ مجاهدی نیز در میان‌شان نبود و آن‌ها را جدا کرده بودند.
مهرداد نشاطی در این دادگاه شهادت داد که از پنجم شهریور ماه یعنی آغاز اعدام زندانیان چپ، چهارتن از همبندیان چپ آن‌ها را جدا کرده‌اند و بعدتر تنها یکی از آن‌ها بازگشته است.
وی گفت در ابتدا آن‌ها گمان کرده‌اند که هیاتی برای جداسازی زندانیان آمده است. اشاره نشاطی به هیاتی است که مرداد و شهریور ۱۳۶۷، با دستور آیت‌الله خمینی مجددا زندانیان سیاسی را محاکمه و هزاران نفر را به اعدام محکوم کرد. این هیات نزد زندانیان سیاسی به هیات مرگ مشهور شد.
نشاطی گفت در ششم شهریور بند بالایی آن‌ها خالی شد و دیگر صدایی از آن نمی آمد. وی گفت ما از طریق هواکش صداهای عجیبی می‌شنیدیم که «وصیت نامه‌ات را بنویس و این‌جا دیگر آخر خط است.»
وی می‌گوید پس از این تصور ابتدایی زندانیان این بود که می‌خواهند آن‌ها را تهدید کنند، بترسانند و به انفرادی بیندازند.»
نشاطی گفت: کل صف بند ما را به صف کردند، نزد هیات متصدی اعدام‌ها بردند و در آن‌ها سئوال‌هایی کردند از جمله این‌که سازمانت را قبول داری یا نه، مصاحبه می‌کنی یا نه و آیا سازمانت را محکوم می‌کنی یا نه.
نشاطی گغت حاضر به مصاحبه نشده است.
وی شهادت داد پس از مواجهه با هیات متصدی اعدام‌ها آن‌هایی که از بند آن‌ها نجات یافتند و اعدام نشدند را از تونلی از شلاق گذراندند و به بند تازه‌ای بردند.
به گفته نشاطی بازماندگان متوجه شدند که زندانیان مارکسیست برای نماز خواندن زیر فشار قرار گرفته‌اند. نشاطی گفت او را نیز برای نماز خواندن شلاق زده‌اند.
براساس پرونده حمید نوری در فاصله زمانی ۵ تا ۱۵ شهریور ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت‌(رجایی شهر) کرج، ایران، ب‌عنوان دستیار دادیار، «به اتفاق دیگر عاملان‎، عامدانه تعداد زیادی از زندانیان را که باورهای آن‌ها با جمهوری اسلامی ایران در تضاد بود از زندگی محروم کرد.
بنابه گفته بازماندگان و کیفرخواست دادستان‌ها، جمهوری اسلامی ایران در موج اول که هشتم مرداد ماه آغاز شد اعضای سازمان مجاهدین را اعدام کردند و در موج دوم که از پنجم مرداد ماه آغاز شد، زندانیان کمونیست را اعدام کردند.
بنابر کیفرخواست، کشتار زندانیان از هشتم مرداد ماه سال ۱۳۶۷ آغاز شده بود.
***
با آغاز جلسه دادگاه، پس از صحبت‌های مقدماتی توماس ساندر، رییس دادگاه، نخست مهرداد نشاطی ملکیانس قسم شهادت یاد کرد و سپس بعد دادستان با اجازه قاضی، بازپرسی از این شاهد را آغاز کرد.
مهرداد نشاطی ملکیانس گفت:
«من را بعد از یک سال که مدتی از آن به بازجویی و شکنجه شدید گذشت، به دادگاه بردند. اگر توجه کرده باشید نام خانوادگیِ من ملکیانس است و نام پدرم هملت. این نام و نشان در ایران چندان معمول نیست و ما را به‌عنوان ارمنی می‌شناسند. بخش زیادی از دا‌دگاه سیاسی من به همین بحث درباره این‌که من ارمنی هستم و چگونه با یک زن مسلمان ازدواج کرده‌ام؟
… من بعدا فهمیدم (علی) رازینی بود به من گفت که تو ارمنی هستی و حق نداشتی با زن مسلمان ازدواج کنی و بچه‌تان هم حرامزاده است. … من به او معترض شدم که این حرف‌ها چیست که می‌زنی؟ او گفت چه‌طور ازدواج کردید؟ من گفتم که طبق روال معمول ازدواج در ایران، در خانه خانواده همسرم یک آخوند آمد و ما را عقد کرد. بعد از این حرف‌ها او گفت برو و اصلا درباره پرونده من صحبتی نشد. یک ماه بعد یک روز من را صدا کردند و از زیر چشم‌بند یک کاغذی به من نشان دادند که حکمت پنج سال زندان است بدون احتساب ایام بازداشت.»
مهرداد نشاطی ملکیانس در ادامه به زندان‌هایی که در آن‌ها دوران حبس خود را گذرانده اشاره کرد و گفت که چه مدت در هر کدام از این زندان‌ها بوده است. او در ادامه گفت:
«... اواخر پاییز سال ۶۵ بود که از زندان قزل‌حصار به زندان گوهردشت منتقل شدم. بر اساس شنیده‌های من دلیل انتقال ما این بود که می‌خواستند زندان قزل‌حصار را از زندانیان سیاسی خالی کنند و به زندانیان عادی اختصاص بدهند. شرایط کمی تغییر کرده بود، حاج داوود رحمانی که رییس زندان قزل‌حصار بود رفته بود و فضا کمی بازتر شده بود. من تا مهر یا شاید اواخر شهریور ۶۷ در زندان گوهردشت بودم و بعد به زندان اوین منتقل شدم. حدود یک ماه در انفرادی‌های آسایشگاه اوین بودم؛ جایی که جمهوری اسلامی ساخته بود. در این مدت می‌آمدند زخم‌های پای من را نگاه می‌کردند و وقتی زخم‌ها خوب شد، آزادم کردند.»
در ادامه روند بازپرسی از مهرداد نشاطی ملکیانس، دادستان از او خواست که بگوید در زمان حضور در زندان گوهردشت در چه بندهایی بوده است و او با استفاده از ماکت زندان گوهردشت که در سالن ۳۷ دادگاه استکهلم وجود دارد، توضیح داد که در کدام بندها بوده است.
مهرداد نشاطی ملکیانس گفت در زمان اعدام‌های سال ۶۷ در بند هشت در طبقه دوم -وسط- بوده است:
«در این‌جا دیگر ما فقط زندانی‌های مارکسیست بودیم. قبل از آن زندانی‌های مجاهد هم با ما بودند اما از بهار سال ۶۷ شروع کردند به جدا کردن زندانیان مجاهد.»
مهرداد پیش از این درباره تغییرات ایجاد شده در زندان در سال ۶۷ گفته است:
«من در زمان اعدام‌ها در زندان گوهردشت بودم. در بهار سال ۱۳۶۷ متوجه تغییراتی در جامعه و اخبار در روزنامه‌ها و دیگر رسانه‌ها شدیم. برخی گزارش‌ها در روزنامه‌هایی که به دست‌مان می‌رسیدند درج می‌شدند و مردم شروع کرده بودند به اعتراض و در مورد جنگ در تلویزیون صحبت می‌کردند. در دوره‌ای که در زندان گوهردشت بودم شاهد رفت و آمد مسئولان زندان یا کسانی با لباس روحانی بودم که می‌گفتند برای رسیدگی به وضعیت زندانیان آمده‌اند! من هرگز دیداری با آن‌ها نداشتم و در مورد آزادی یا عفو با من صحبتی نشد. در زندان از طریق رادیو که از بلندگوی بند پخش می‌شد در اوایل تابستان‌(مرداد ماه) فهمیدیم که جنگ تمام شده است. دقیقا یادم نمی‌آید چه زمانی ملاقات‌ها قطع شدند. در آخرین ملاقات متوجه شدیم که تغییراتی در راه است. در آخرین ملاقاتی که داشتیم ردیفی از پاسدارها پشت سرمان ایستادند و به بچه‌ها برای ملاقات والدین‌شان اجازه ورود به زندان نمی‌دادند. ملاقات‌ها هم در اتاقک‌های شیشه‌ای بودند.»
نشاطی ملکیانس در بخشی از شهادت خود در دادگاه حمید نوری به تغییرات ایجاد شده در زندان گوهردشت در تابستان ۶۷ پرداخت و گفت:
«... روز پنج شهریور تعدادی را از بند ما (بند هشت) و بند هفت خارج کردند و بردند. ما از طریق مورس از وقایع بند هفت مطلع می‌شدیم. از بند ما چهار نفر را بردند که از آن‌ها یک نفر برگشت. او گفت که هیأتی آمده و از اتهام و موارد این‌چنینی سوال کرده. آن سه نفر دیگر اما برنگشتند. فردای آن روز، شش شهریور، متوجه سر و صداهای عجیبی از بند بالای سرمان‌(بند هفت) شنیدیم. ما قرار گذاشته بودیم که اگر پاسدارها حمله کردند به بندی، در آن بند زندانی‌ها پاهای‌شان را محکم به زمین بکوبند... خلاصه بند هفت خالی شد و بعد از آن ما متوجه سروصداهای عجیب و غریبی شدیم که از هواکش بند به گوش می‌رسید. صداهایی مثل وصیت‌نامه‌ات را بنویس و اینجا آخرش است و… ما خیلی جدی نگرفتیم چون معمولا از این برخوردها و تهدیدها می‌کردند. گذشت تا ظهر و وقت ناهار که آمدند و همه ما را هم از بند خارج کردند. ما چپی‌ها را به راهرو بیرون بند بردند، همه را رو به دیوار کردند و تک‌تک به داخل اتاقی بردند که در نزدیکی بود. من چشم‌بند داشتم. در اتاق صدایی شنیدم که صدای داوود لشکری بود. او مشخصاتم را پرسید و این که گروهم را قبول دارم یا نه، نماز می‌خوانم یا نه؟ و بعد از پایان کار دوباره من را از اتاق برگرداندند به راهرو!»
مهرداد در بخش دیگری از شهادت خود گفت:
«... ناصریان که در آن زمان یکی از روسای زندان گوهردشت بود آمد عده‌ای را جدا کرد. من را هم همراه بقیه با چشم‌بند بیرون بردند و از آن‌جا به سمت راهرو بهداری و محل ملاقات و سپس به طبقه پایین زندان. سر و صداهایی می‌شنیدیم اما مفهوم نبودند... بعد کنار یک در ما را به صف کردند. فکر می‌کنم شش یا هفت نفر بودیم. در باز شد و اولین نفر را که جهانبخش سرخوش، از سازمان فداییان‌(اقلیت) بود به داخل اتاق بردند. پاسدارهایی که آن‌جا بودند برایمان آشنا نبودند، از زندانبانان داخل زندان که می‌شناختیم نبودند. زمانی که جهانبخش محاکمه می‌شد پاسداری از اتاق بیرون آمد و به من گفت: «کسی را که رفت داخل می‌شناسی؟» من جواب دادم: «نه!» چون چشم‌بند داشتم. پاسدار گفت: «خیلی دل و جرات دارد!» و باز رفت داخل اتاق. صدای جهان را از اتاق می‌شنیدم که در حال اعتراض به شرایط و بگومگو بود! باز پاسدار آمد بیرون و همان حرف‌ها و سئوال‌‌ها تکرار شد: «این خیلی مرد است! خیلی دل و جرات دارد! بعد از دقایقی جهانبخش سرخوش را از اتاق بیرون آورند و بردند به سمت دیگر راهرو …»
مهرداد نشاطی ملکیانس به حضور شخص خودش در اتاق هیات مرگ گفت:
«بعد مرا داخل اتاق بردند. چشم‌بندم را بالا زدم و دیدم که آخوندی با عمامه پشت میز نشسته، به همراه یک نفر دیگر که بعدا فهمیدم اولی نیری و دیگری اشراقی بود. یک نفر دیگر هم بود که او را نمی‌شناختم و پرونده‌های زیادی روی میز و در اتاق بودند. همان موقع ناصریان نیز به داخل آمد. ناصریان مرا می‌شناخت چون موقعی که مسئول بند بودم درگیری‌های زیادی با او داشتم. او گفت: «حاج آقا این از آن سرموضعی‌های بند است و ملی‌کش است و همیشه در حال درگیری و سازماندهی!» من گفتم: «حاج آقا دروغ می‌گوید! من ملی‌کش نیستم!» حکم من هنوز تمام نشده بود. ناصریان ساکت شد و رفت. نیری پرونده‌ام را نگاه کرد و گفت: «اتهام؟» در جوابش گفتم: «اقلیتی هستم.» پرسید: «آیا آن را قبول داری یا نه؟» که من جواب دادم: «اقلیت نمی‌دانم که در حال حاضر چیست و چه می‌گوید! من شش سال است که در زندان هستم.» گفت: «مسلمانی؟» جواب ندادم! پرونده را خواند. گفت: «شما ارمنی هستی؟» گفتم: «پدرم ارمنی است اما به دلیل مشکلات سیاسی سال‌های سال قبل از ایران رفته و من در خانواده مادری‌ام بزرگ شدم. مادر من مسلمان است و من بیشتر در خانواده مادری رشد کرده‌ام!» گفت: «پس چون در خانواده مسلمان بودی و بزرگ شدی، مسلمان هستی!» در همین زمان اشراقی گفت: «آیا متاهل هستی؟ بچه هم داری؟» گفتم: «بله، متاهل هستم و یک بچه دارم!» باز اشراقی گفت: «پس تو مسلمانی و باید نماز بخوانی!» که من گفتم: «نمی‌خوانم!» گفت: «باید بخوانی! ما در حال تفکیک زندانی‌ها هستیم!» و با تاکید گفت: «شما نماز می‌خوانی!» و رو کرد به ناصریان و گفت: «ببریدش بیرون!» ناصریان کاغذی گذاشت روبه‌روی من و گفت که امضا کن! من خواستم کاغذ را بخوانم ولی اجازه نداد و گفت: «امضا کن!» بدون این‌که بدانم در کاغذ چیست، آن را امضا کردم و مرا بیرون بردند! بعد از خروج در جهت دیگری که جهان را بردند ایستاده بودم که اشراقی بیرون آمد و نیری گفت: «حاج آقا کجا می‌روی؟» اشراقی گفت: «برویم این‌ها را بزنیم و برگردیم! من اصلا تصور نمی‌کردم منظورش از زدن اعدام باشد! فکر می‌کردم منظورش شلاق و کابل و شکنجه است برای نماز خواندن.»
...
مهرداد نشاطی ملکیانس در بخش دیگری از شهادت خود در دادگاه حمید نوری گفت:
«وقتی من از اتاق هیات مرگ بیرون آمدم، بعد از مدتی من را تک و تنها به یک اتاق بردند. من با بچه‌های اتاق کناری که از همبندی‌های خودم بودند با مورس ارتباط برقرار کردم و جریان دادگاه رفتنم را گفتم. تا آن زمان من هیچ اطلاعی از این که رفقایم را اعدام کرده‌اند نداشتم و فقط ماجرایی را که بر من گذشته بود برایشان با مورس منتقل کردم. آن‌ها هم هیچ خبری در مورد اعدام‌ها نداشتند و در کل اطلاعات بیش‌تری از من نداشتند. من تمام شب را بدون غذا تنها ماندم. حتی مرا برای دست‌شویی بیرون نبردند. افرادی که در اتاق مجاور بودند نیز وضعیتی مشابه من داشتند. صبح روز بعد ساعت هفت و هشت صبح بود که ناصریان آمد و مرا صدا کرد.» او گفت: «تو باید نماز بخوانی!» من گفتم: «نمی‌خوانم! من ارمنی هستم و نمی خوانم!» مرا بردند به سلول دیگری که چهار نفر آن‌جا بودند. یکی از زندانیان به نام اکبر شالگونی از راه کارگر نیز در آن‌جا بود. دیگری اقلیتی و از بازماندگان بند هفت بود که او را نمی‌شناختم. دو نفر دیگر از حزب توده بودند. این دو از زندانیان ساختمان بند فرعی شماره ۴۰ بودند که به زندانیان توده‌ای و اکثریتی اختصاص داده شده بود. اکبر شالگونی در بندی بود که زندانیان بالای ۱۰سال حبس در آن‌جا نگه‌داری می‌شدند. او ششم شهریور هم‌زمان با دو زندانی بند ما بیرون آورده شده بود. در بین صحبت‌ها شنیدم که اکبر از اعدام‌ها حرف می‌زند و به من هم جریان را گفتند اما من باور نکردم و پرسیدم که از کجا فهمیدید؟ اکبر گفت: «در راهروهای دادگاه از محمدعلی بهکیش شنیدم!» من که باور نکرده بودم با شنیدن نام محمدعلی بهکیش‌(ما به او ممدعلی می‌گفتیم) و این‌که او گفته است، موضوع را باور کردم چون او را می‌شناختم و می‌دانستم جز حقیقت نمی‌گوید. او از کسانی بود که تا از خبری مطمئن نمی‌شد به زبان نمی‌آورد و به شایعات بها نمی‌داد. محمدعلی بهکیش خودش هم اعدام شد! در سلول به صحبت نشستیم که حالا چه کار کنیم؟ هر پنج نفر تصمیم گرفتیم که همه با هم بگوییم نماز نمی‌خوانیم. دلیل‌مان هم این بود که در زندان تجربه کرده بودیم که اگر «الف» را می‌گفتیم باید تا «ی» می‌رفتیم و معلوم نبود که زندانبان در قدم بعدی از ما چه خواهد خواست.»
مهرداد نشاطی ملکیانس به برخورد با «برادر عباسی» اشاره کرد و گفت:
«... من و اکبر در سلول بودیم که پاسدار آمد و من را صدا زد. من نمی‌دانستم برای چه اما چشم‌بند زدم و آمدم بیرون. یک نفر دیگر از باقی‌مانده‌های بند ما را هم صدا زد و او پشت سر من قرار گرفت. من را بردند به طرف سالن ساختمان اداری، بعد دوباره یک طبقه به پایین. فضایی که من آن‌جا رفتم با فضای روز قبلش کاملا متفاوت بود. هشت شهریور انگار هیچ اتفاقی آن‌جا نیفتاده بود... آن‌جا من را پایین بردند با همین همبندی‌ که حالا با من بود و آن‌جا تحویل «برادر عباسی» دادند. من نمی‌دانستم که موضوع چیست اما حدس می‌زدم که احتمالا یک چیزی در اراتباط با پایان حکم ما باشد چون می‌دانستم آن طرفی که صدا کردند یکی از بچه‌های اکثریت بود و حکمش در مهر ماه تمام می‌شد. به هر حال برادر عباسی ما را تحویل گرفت و برد به اتاقی که بود و ما را نشاند روی صندلی‌ها. من متوجه شدم که آن‌جا سه نفر دیگر هم هستند از بچه‌های زندانی که یکی‌ از آن‌ها بهزاد عمرانی‌ است. از بچه‌های اوینی بود در سالن «اف» در طبقه دوم. احتمال هم می‌دهم که حمید نصیری هم آن‌جا بود. ما آن‌جا روی صندلی‌ها نشستیم و عباسی آمد برگه‌هایی را گذاشت جلوی ما. طبق معمول سئوال‌‌هایی که در دادیاری می‌شد؛ در رابطه با مشخصات، اتهام، حکم و… سئوال در مورد تاهل هم بود و این‌که سازمانت را قبول داری یا نه، حاضر به محکوم کردن هستی یا نه، حاضری مصاحبه ویدئویی بکنی یا نه؟ من واقعا تعجب کرده بودم که چه‌طور هشت شهریور؟ چون آن روز سالگرد ترور‌(محمدعلی) رجایی بود. نمی‌دانم نخست وزیر بود، رییس جمهور بود که ترورش کرده بودند… آن روزها آن‌ها جمع می‌شدند کنار همدیگر و برای همین هم بود فکر می‌کنم که دادگاه تعطیل بود. اما من متعجب بودم که چرا ما را آورده‌اند به دادیاری؟ من دو روز قبلش رفته بودم آن‌جا توی هیات، برایم حکمِ شلاق گذاشته‌اند، شلاقم را هم زده‌اند، پذیرفته‌ام که نمازم را هم بخوانم… این دیگر برای چیست در این فاصله زمانی؟ حمید عباسی مطمئنا می‌دانست که من دادگاه رفته‌ام و شلاق هم خورده‌ام. برای چه داشت این کار را می‌کرد؟ بعد متوجه شدم که در اصل تشکیل پرونده یا تکمیل پرونده آن پنج نفر بوده و داشته این کار را انجام می‌داده. من البته خودم دیگر نرفتم دادگاه خوشبختانه اما باقی آن افراد، حداقل دو نفرشان را می‌دانم که اعدام شدند. به هر حال من این برگه‌ها را پر کردم. واقعیتش را بگویم، یعنی همه آن‌چه را می‌گویم حقیقت دارد؛ من تمام موارد یعنی مصاحبه کردن و باقی موارد را، همه را نوشتم نه! یعنی طبق موضعی که داشتیم... من این‌ها را پر کردم، تمام شد و ما را دوباره برگرداندند به همان بند «بی»؛ همان‌جا که بودیم. من آن‌جا ماجرا را برای اکبر تعریف کردم و اکبر شدیدا به من انتقاد کرد. او تاکید می‌کرد که بابا اعدام است، کوتاه باید بیاییم… دارند می‌کشند دیگر؛ مرگ است. به هر حال این کاری بود که من کرده بودم و گفتم که حالا ببینیم چه پیش می‌آید و اگر لازم شد تغییرش می‌دهم. خوشبختانه البته برای من دیگر هیچ عواقبی نداشت.»
...
دادستان: شما گفتید که به برادر عباسی تحویل داده شدید؟ این را از کجا می‌دانید؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: پاسدارها گفتند. گفتند برادر عباسی، خدمت شما. ما هم می‌دانستیم که عباسی دادیار زندان است.
دادستان: در مورد دادیار عباسی چه می‌دانستید؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: ببینید ما دادیار در قزل‌حصار داشتیم که ناصریان بود و گفتم که من شخصا با او برخورد داشتم. بعد که آمدیم به گوهردشت، آن‌جا هم دادیار، ما ناصریان را می‌شناختیم؛ هم ما و هم بچه‌های مجاهد. تا موقعی که مرتضوی آن‌جا به‌عنوان رییس زندان مطرح بود. توی یک دوره‌ای که یک مقدار تغییر کرد و من الان از نظر زمانی نمی‌توانم بگویم کی بود، ما احساس کردیم که ناصریان دارد قدرت بیش‌تری پیدا می‌کند و در اصل دارد به‌عنوان رییس زندان کار می‌کند. تقریبا اواسط سال ۶۶ بود و از آن‌جا به بعد در رابطه با مساله دادیاری بیش‌تر نام عباسی مطرح بود. به هر حال یکی از مشکلات ما هم همین بود چون سیستم قضایی ایران از قرار معلوم در مورد ما استثنایی عمل می‌کرد. ما دوران زندانمان را هم قرار بود که در اصل تحت نظارت هیأت قضایی و هیات ایدئولوژیکی که آنان‌(دادستانی انقلاب) تعیین می‌کردند، بگذرانیم. یعنی سازمان زندان‌ها روی زندان گوهردشت آن‌قدر احاطه نداشت که بخواهد در آن یک نظمی را برقرار کند. نظم به نوعی از سوی همین دادیارها که در زندان گوهردشت مستقر بودند برقرار می‌شد. به هر حال شرایط همیشه برای ما سخت‌تر شده بود و برخوردها ایدئولوژیک بود.
دادستان: آیا شما تا قبل از هشتم شهریور با این دادیار عباسی تماسی داشتید؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: «من فقط صدا را با چشم‌بند شنیده بودم. تا قبل از هشتم شهریور توی دادیاری نرفته بودم و تماسی با دادیاری نداشتم. او من را به دادیاری صدا نکرده بود که بخواهیم تماسی داشته باشیم، پاسدارها گفتند که «برادر عباسی» خدمت شما، مشخص شد برایم که من را به عباسی تحویل می‌دهند. برگه‌هایی را هم که دادند امضا کنم مشخص بود که مربوط به دادیاری و پایان حکم من است. تمام بچه‌هایی را هم که صدا کرده بود، حکم‌هایشان ماه مهر یا آبان تمام می‌شد. او ما را نشانده بود روی صندلی‌ها رو به دیوار و قصد صحبت کردن با ما را نداشت. برگه‌ها را جلویمان گذاشت و گفت که این‌ها را پر کنید. او اسم دو نفر دیگری را که گفتم هم خواند و من فهمیدم که آن‌ها هم در اتاق هستند. ضمن این‌که از طریق مورس هم می‌دانستیم که آن‌ها اواخر حکم‌شان است. بعدتر از طریق خانواده فهمیدم که آن‌ها اعدام شدند. البته وقتی دو روز بعد «بازمانده اوینی‌ها» را به بند ما آوردند، بهزاد عمرانی و حمید نصیری میان آنان نبودند و بچه‌ها گفتند که آن‌ها اعدام شدند. بهترین دوستان ما را اعدام کردند…»
دادستان: شما گفتید که برگه جلویتان گذاشتند؟
مهرداد نشاطی ملکیانس : بله! و من همه را نوشتم نه و امضا کردم. جمهوری اسلامی حتما این‌ها را دارد در پرونده‌های ما و از نظر من مهم نیست اگر بخواهد منتشرشان کند.
دادستان: سئوال من این است که اگر شما چشم‌بند داشتید از کجا می‌دانید که در برگه‌ها چه نوشته شده؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: ما کمی چشم‌بند را می‌زدیم بالا و نگاه می‌کردیم. میز و صندلی بود مثل همین‌جا و ما می‌نوشتیم.
دادستان: در همین لحظه‌ای که شما نشسته‌اید و دارید می‌نویسید و امضا می‌کنید، حمید عباسی کجاست؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: او هم می‌چرخید برای خودش و بالای سر بچه‌های دیگر هم می‌رفت و می‌آمد.
دادستان: سعی کردید او را ببینید؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: من شلاق خورده بودم و پاهایم لت و پاره بود. آن موقع شاید جراتش را نکردم اما این‌که او کیست هم برایم مهم نبود. برایم مهم بود که خبر به «اوینی‌ها» برسد.
دادستان از شاهد درباره اعدام چپ‌ها در گوهردشت سئوال کرد مهرداد گفت:
«چیزی که من می‌دانم این قضیه از پنجم تا ۱۱ شهریور طول کشید. پنجم اولین گروه را از بند ما بردند که گفتم چهار نفر بودند. یکی از بچه‌های اقلیت و یکی پیکاری بودند که اعدام شدند. فرامرز زمان‌زاده را یادم است که در اتاق روبه‌روی خودم بود. و یکی هم از بچه‌های پیکاری بود که از دادستانی کرج بود. او در دوره‌ای که رئیسی دادستان کرج بود محکوم شده بود. اسمش را می‌دانم اما الان در ذهنم نیست. می‌توانم بعدا اعلام بکنم. بردن بچه‌های اوینی و ملی‌کش‌ها روز ۱۱ شهریور به پایان رسید و بعد از آن دیگر من نشیدم کسی از ما را برده باشند. هشت شهریور بعد از آن مسائل، ما را برگرداندند به بند هشت، بند قبلی خودمان. ما تمام تلاش‌مان این بود که خبر را به بند اوینی‌ها و دیگر بچه‌ها برسانیم. شرایط مرگ و وحشت حاکم بود و زندانی‌ها را شکسته بودند و به نماز واداشته بودند و حالا ما برگشته بودیم به بند هشت. یکی از رفقا که به دلیل کوهنوردی در ایران فوت کرد، بهنام کرمی بود. او خطر را به جان خرید و خبر‌ را با مورس برای ملی‌کش‌ها فرستاد؛ در آن شرایط که حداقل نتیجه این کار مرگ بود. این خبر از آن‌جا به بند زیرشان هم رسید که بچه‌های اوینی بودند. ما قصدمان این بود آنان را خبر بکنیم که با چه روبه‌رو هستند و دیگر خودشان می‌دانستند که چه می‌خواهند بکنند. آنان که اعدام شدند می‌دانستند که اعدام است و پای مواضع خودشان ایستادند. آخرین گروهی را که به بند برگرداندند، روز ۱۱ شهریور بود. همه را شلاق زده بودند و شکسته بودند. بهترین دوستان ما را آنجا اعدام کرده بودند. آن‌ها همه مثل من هوادار گر‌وه‌های چپ بودند. این اوینی‌ها کسانی بودند که از قبل در اوین بودند و به دلیل اعتراضاتشان از جمله اعتصاب غذا، آن‌ها را آورده بودند به این بند «اف» در وسط این ساختمان (منظور زندان گوهردشت).»
دادستان: شما در این لیست «سی» آیا کسی یا کسانی را می‌شناسید؟
مهرداد نشاطی ملکیانس: «شماره دو، حسین حاج‌محسن که فکر می‌کنم در بند هفت بود و شنیدم که اعدام شد. شماره سه، عادل طالبی که فکر می‌کنم در فرعی ۲۰ بود. او را هم شنیدم که اعدام شده. شماره پنج، مجید ایوانی، می‌دانم که او هم در بند اوینی‌ها بود اما خودم شخصا ندیده بودمش. او را هم از طریق بچه‌ها و خانواده‌ها شنیدیم که اعدام شده. شماره شش، بیژن بازرگان. من شنیدم که او در بند هفت بود و شنیدم که اعدام شده. جهانبخش سرخوش را که گفتم. محمود قاضی را هم شنیدم که اعدام شده. شماره ۱۰ کیوان مصطفوی، از گروه اقلیت که او را هم از طریق خانواده شنیدم که اعدام شده. محسن رجب‌زاده اسمش را شنیدم و نمی‌شناسمش. عباس رئیسی را هم شنیدم که ملی‌کش بوده و اعدام شده.»
مهرداد نشاطی ملکیانس در ادامه گفت:
«شماره ۱۷ همایون آزادی از افراد بسیار نزدیک من بود. ما در چند دوره در زندان‌های مختلف با هم بودیم. شنیدم که او را ۹ شهریور اعدام کردند. مجید ولید از بچه‌های خوب روزگار بود. در بند هفت بالای سر ما بود. بهزاد عمرانی را که تعریف کردم که در بند اوینی‌ها بود و او هم اعدام شد.»
...
رییس دادگاه ضمن تشکر از دادستان، از وکیلان مشاور پرسید که آیا سئوالی دارند. وکیلان مشاور اعلام کردند که هیچ‌کدام سئوالی ندارند.
در ادامه دادگاه نوبت پرسش و پاسخ به وکیلان مدافع حمید نوری رسید.
اولین سئوال یکی از دو وکیل نوری که بازپرسی از مهرداد نشاطی ملکیانس را آغاز کرد که آیا او روند دادگاه را تعقیب کرده و پخش زنده آن را شنیده است؟ مهرداد نشاطی ملکیانس در پاسخ به این سئوال گفت:
«من دادگاه را از رسانه‌های جمعی فارسی پیگیری کرده‌ام و گاهی هم از ارگان‌های سازمانی. پخش زنده آن را معمولا نمی‌شنوم چون در این ساعت سر کار هستم و الان هم که به این‌جا آمده‌ام تا شهادت بدهم، مرخصی گرفته‌ام. ولی بخش زیادی از دفاع خود حمید نوری را شنیدم. بعد از انجام بازجویی پلیس با کسی درباره جزییات مطرح شده صحبت نکردم اما کلیات چرا. این‌که بخواهم هم‌فکری بکنم نه؛ یعنی درباره ریزش صحبتی نشده است. من مصاحبه‌ای هم در این مورد انجام نداده‌ام اما نوشته‌هایم در این مورد هست. امسال هم می‌خواستیم برای این کشتار مراسم بگذاریم که با توجه به جریان این دادگاه گذاشتیم برای سال‌‌های آینده.»
وکیل مدافع حمید نوری درباره دوران حضور مهرداد در زندان گوهردشت سئوال کرد وی در پاسخ گفت: «… وقتی من در سال ۶۵ به زندان گوهردشت آمدم ناصریان دادیار زندان بود.… بعد ناصریان کم‌کم کارهای رییس زندان را می‌کرد و عباسی کم ‌و بیش دادیار شد …» مهرداد نشاطی ملکیانس گفت که برای بیش از دو سال در زندان گوهردشت بوده است...
وکیل مدافع حمید نوری در ادامه درباره دادیاری و وظایف آن از مهرداد کرد.
وی گفت: دادیاری در ارتباط با «زندانیان» بوده است نه «زندان.»
مهرداد در جواب سئوال وکیل نوری که در مورد وقایع روز شش شهریور پرسیده بود گفت:
«وقتی ما از بند بیرون آمدیم خیلی سریع به ما چشم‌بند زدند. بعد لشکری با ما برخورد کرد و بعد هم ما را به ساختمان دیگری بردند. به ساختمان «ب» در طبقه وسط. این‌جا اتاق‌هایش کمی متفاوت بود با جایی که ما بودیم. این‌جا اتاق‌ها بزرگ‌تر بود و بعضی‌هایشان دو پنجره داشتند. فکر می‌کنم دیوار وسط را برداشته بودند و دو اتاق را یک اتاق کرده بودند.»
...
وکیل حمید نوری: اما نام ناصریان و لشکری را آورده‌اید. من همین را می‌خواستم از شما بشنوم. اما یک نکته دیگر هم در این متن هست، شما در بازجویی پلیس از پورکریمی نام برده‌اید و بعد اصلاح کرده‌اید و گفته‌اید پورمحمدی. اما در همین مقاله هم شما نام را «پورکریمی» نوشته‌اید!
مهرداد نشاطی ملکیانس: «حتما اشتباه شده و این خیلی عجیب است چون نام پورمحمدی مشخص است. من هم معمولا در فارسی نام او را اشتباه نمی‌کنم.»
...
در پایان این جلسه دادگاه سال 2021 توماس ساندر رییس دادگاه از مهرداد نشاطی ملکیانس تشکر کرد و پرسید که آیا او برای حضور‌ در دادگاه و ارائه شهادت، متحمل ضرری شده است که دادگاه آن را جبران کند و آیا درخواستی دارد؟ مهرداد نشاطی ملکیانس در پاسخ گفت:
«درخواستی ندارم اما برای آمدن من مسائل و مشکلاتی بود که شاید لازم باشد شما در جریان آن‌ها قرار بگیرید. مجبور شدم بلیت هواپیمای خودم را خودم پرداخت کنم اما این مهم نیست. به هر حال این‌که مشکل مالی داشته باشم یا تقاضایی داشته باشم در میان نیست.»
رییس دادگاه گفت که خبر نداشته و او می‌تواند بلیتش را برای دادگاه ایمیل کند. نشاطی ملکیانس گفت: «من سعی می‌کنم همه موارد را برای شما بنویسم و ایمیل کنم تا در جریان قرار بگیرید.»
...

بدین ترتیب آخرین جلسه دادگاه حمید نوری در سال ۲۰۲۱، به پایان رسید. جلسه بعدی دادگاه، در روز دهم ماه ژانویه سال ۲۰۲۲ برگزار خواهد شد و شاهدان و شاکیان دیگری در دادگاه، اظهارات‌شان را بیان خواهند کرد.
دادگاه حمید نوری دست‌کم تا چهاردهم ماه آوریل سال ۲۰۲۲ و تا ۹۳ جلسه ادامه خواهد داشت و در آن علاوه بر شاهدان و شاکیان، برخی کارشناسان نیز به ارائه نظر تحلیلی خود خواهند پرداخت.