آن جا که سبز می‌ شویم - م. وحیدی (م. صبح)



روز
برشاخه ‌ای بیتوته کرده
با یادهای گم

دشت را
بر پنجره ‌ام آویخته ‌ام
با طرحی صبور و
هم‌ قصه
با عابران آشنا
یادآور آبشاری
از گفت وشنود سنگ و
علف و آفتاب

دروازه ‌های شهر
نزدیک می ‌شوند
آرزو ورزان
به تماشا ایستاده ‌اند
در هیات
درختانی
سر سبز و موزون

سرآمده انتظار
سرودی باید خواند
از فلات آگاه خیزش
تا طلوع فریادها
هریاد
عصیانیست
برآمده از خاکی سرخ
با حریق ابرهایی
که باران را
مشتعل می ‌کنند

اینک
موسیقی پیوستن
در اتحاد جویبا‌رها
و نجوای خلیجی
که اقیانوسها را
با قدمهای بلند
به پیش می ‌راند

میثاقی بکر
شانه به شانه
با کتیبه ‌های نامی
و انبساط خیابانی
که برطبل اساطیر
می‌ کوبد
و شب بوهای رها را
به گستره شعرها
می ‌برد