"من درد مشترکم ، مرا فریاد کن!"* - م . وحیدی



سخن ازجنون و حکومت مجانین است، اما مجنون نه به معنای دیوانگی و کسی که نمی تواند کارهای روزمره اش را انجام دهد، بلکه به معنای بریدن از واقعیت و چشم بستن بر حقایق است. مثل شخصی که نگاه می کند؛ اما نمی بیند؛ گوش می کند؛ اما نمی شنود و همواره در اوهام و خیال خود سیرمی کند.
دنیای دیکتاتورها چنین است. خصوصا دیکتاتوری آخوندی که درک منطقی و واقعی از تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را ازدست داده و با بی اعتقادی به خرد تاریخی مردم و جامعه قادر به بیرون آمدن از ذهنیت پوسیده خود و بن بستها و بحرانهایش نیست؛ بحـرانها و بن بستهایی که خودش آفریده و درگرداب آن فرورفته ست.
وقتی قدرت، مطلقه و فردی و بی چون و چرا می شود، طبعا باید منتظر عواقب ویران کننده آن در جامعه هم بود.
مستبدان و دیکتاتورها به زورآزمایی با تاریخ برمی خیزند و با وجودی که شکست را در پیشانی خود می بیند و تجربه کرده اند، اما باز دست بردار نیستند و تا آخر می ایستند تا مرگ، مرگی فجـیع و ذلتبار به سراغ شان بیاید.
ملایان در ایران با گرسنگی دادن به مردم و گسترش کـرونا و بیماری و همداستانی با شرق و غرب، روزگار مردم را به یکی از سیاهترین دوران تاریخ بشریت تبدیل کرده اند.
خامنه ای چندی پیش در یکی ازسخنرانیهایش (نقل به مضمون) گفت: مردم که در انتخابات شرکت کنند، همه مسایل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و آموزشی ما حل می شود!
جنون یعنی همین! یعنی بریدن از واقعیت وندیدن آن چیزی که در پیرامونش و درجـهان می گذرد.
قیام سال ۱۳۵۷رویای مردم برای آزادی و دمکراسی را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرد و زندگی توده ها، دهها برابر وخیم ترشد، تا حدی که امروز بسیاری ازمردم مجبور شده اند برای سیر کردن شکم خود تا کمر در منابع زباله فرو روند و شماری برای ادامه حیات خود اعضای بدن شان را بفروشند. حتی حیاتی ترین عضو بدن خود را.
حرف همین جاست و چیزی که مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده و راحتم نمی گذارد. دیدن آگهی «فروش یک قلب»در ایران برای هرانسان شرافتمندی دردآور و شوکه کننده ست.
مگر ممکن است کسی قلب خودش را بفروشد و بعد بتواند ادامه حیات دهد؟! فروش قلب یعنی پایان زندگی. قلب که کلیه یا چشم نیست که با فروش آن بتوان با دیگری ادامه حیات داد. پس چه؟! چگونه می شود؟
متحیرم و ناباور. زانوانم سست می شود. شاید این اولین مورد در تاریخ ایران باشد که شـاهدش هستیم و باید آن را به دائره المعارف حجیم جنایات و فساد آخوندها اضافه کرد.
می خواهم از درد و خشم بلند شوم و سربه دیوار بکوبم. مردم محروم و گرسنه ما را به کجا کشانده اند و چه بلایی برسرشان آورده اند؟! ابرهای همه عالم دردلم می گریند. گویی در مرزخیال و واقعیت زندگی می کنیم. برایم باور کردنی نیست. به یاد «بوف کور» می افتم و قطعه قطعه کردن شخصیت داستانی هدایت. هاله ای از هراس و وحشت سراسر وجودم را فرامی گیرد. خوابیم یا بیدار؟ و یا دربیداری خواب می بینیم؟
چند دریا اشک |چه مایه نفرت لازم است| تا بر این دوزخ بشوریم...*
حاکمان فاسد و جنایتکار مـردم ایران را در سرزمین خود اسیرکرده اند و زیر تازیانه فقر و بیماری گرفته اند.حاکمانی که «تا چهار نمی توانند بشمارند، اما هرکدام تا هشت کاسه غذا می خورند.**
خامنه ای این «هندجگرخوار» برای ادامه بقا و تامین هزینه تروریستهایش درکشورهای منطقه به سلاخی مردم روی آورده و با چنگال خونینش قلب آنها را از سینه های شان بیرون می کشد.
کشتی حاکمیت آخوندی اینک در دریای خون راه می پوید و امواجش در مرگ و ماتم و غم غوطه می خورند. حضور این رژیم به مثابه دشنام علیه بشریت است. هیچ نشانه انسانی و مردمی در پیشانی این حاکمیت دیده نمی شود. درندگانی هستند که بی رحـمانه به جان و مال و ناموس مردم حمله کرده و شب و روز مشغول دریدن و غارت کردنند.
نبرد و مقاومت در برابر این جانوران انسان نما و ظلم و نابرابری، وظیفه انسانی، میهنی و انقلابی هر انسان مسوول و شرافتمندی ست که این صحنه ها را می بیند و به تکان می آید. ازجا برخـیزیم و دست به دست هم دهیم و فریاد خود را هرچه رساتر کنیم.
صدا صدای آشنا بیا به شهر ما برس! ***

پانویس
*احمد شاملو
**برتولت برشت
***نسیم: صدا صدای آشنا بیا به شهر ما برس! |شب است و نغمه ها خموش، به داد نغمه ها برس! |غـــریو خواهرم ببین، صدای مادرم شنو! |تو را به حرمت صدا، به داد این صدا برس! |زکودکان شهرها زدختران بی پناه |چه قصه های خون چکان، به داد قصه ها برس! |پرنده نیست در گذر، بهار نیست درنگاه |سرشک سردلاله بین، به داد لاله ها برس! |از این تطاول و جنون، نبود بی نصیب کس| شراره ها زبانه شد، به داد شعله ها برس!|نگو که عشق شکست، نگو که نغمه ناله شد! |قسم به عشق و نغمه ها، به داد ناله ها برس!


منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۸، شنبه اول خرداد ۱۴۰۰ – ۲۲ مه ۲۰۲۱