مثله قیام؛ روایتی مستند از ۲۲ بهمن ۵۷ رشت - محبوبه ابراهیمی

اولین برخورد من با مرگ گروهی برمی گردد به سالهای بلوا. دایی مدرسه عالی بازرگانی رشت درس می خواند و ساکن خانه ما بود و تاثیر این هم خانگی یک "مادر چریک".
موهای بلند و مواجش را کوتاه کرد؛ موهایی که می بافت و به دو طرف شانه می انداخت؛ موهایی که پدر عاشقش بود. رژ و پنکک ی که همیشه در کیفش بود، نصیب عروسک من شد که هنوز هم در رویا منتظر سخن گفتنش هستم. جای شان را کتابها و شبنامه ها پر کرد.
جمع می شدند و ساعتها بحث می کردند. اسامی و مفاهیم را درک نمی کردم، اما می دانستم داییها مخالف عمو هستند، یکی از زنداییها موافق عموست، دختر عمه با شوهر خاله مخالف است... و این را از دعوای سیزده بدر فهمیدم که باعث شد همه پراکنده شوند و ما بچه ها که تازه از شنا در دریا برگشته بودیم، هاج و واج بمانیم، با تنهای خیس و شنی، قاچهای هندوانه در دست و منتظر عصرانه.
از این وضع بیشتر از همه پدر ناراحت بود. از آن ور آب آمده بود با خانواده مثلا خان وصلت کرده بود به امید زندگی آرام که همه چیز تغییر کرد. از نظر پدر این خانواده داشتند خودزنی می کردند، آنهم به قصد خودکشی.
آن روز دایی بی موقع به خانه آمد. گفت زندانیهای سیاسی آزاد شدند. مادر هیجان زده بود. سریع لباسم را پوشاند.
پدر گفت: هنوز هیچی معلوم نیست نرو!
مادر گفت: خوب است عزیزان ما آزاد شدند کسی به استقبال شان نرود؟ این جوانان هم عزیز کسی هستند
پدر گفت: لااقل بچه را نبر، خطرناک است
مادر گفت: اتفاقا باید بیاید و همین خاطره در ذهنش برای همیشه بماند. لحظه آزادی را ببیند
پدر از شرایط پیش آمده راضی نبود. زیرلب غر زد: "به من گفتند با دختر فلانی وصلت می کنی و... و..."
معمولا صحبت و بحث بین شان اینجا بالا می گرفت. اما مادر آنقدر خوشحال بود که راه رفتنش هم مثل سیندرلا ریتم داشت و انگار می رقصید، بی توجه به حرفهای پدر.
موهای یکدست کوتاه شده تا شانه را با گیره محکم از پشت سر بست. دستم را گرفت و سوار ماشین دایی شدیم.
در مسیر چند دوست دانشگاهی هم سوار شدند . همه با هم سرود می خواندند؛ شعری از محمود تابنده که چریکهای فدایی گیلان با اضافه کردن سطرهایی آن را به سرود بومی انقلابی تبدیل کرده بودند.
ترجیع بندش را که همه بلند می خواندند من هم فریاد می زدم:
"شو شو شو، شوؤ ایستیبداد دیگر نمونه
ای جان دیگر نمونه
شو شو شو، شوؤ ایستیبداد آخر سر انه
ای جان آخر سر انه "
(شب استبداد دیگر نمی ماند
شب استبداد آخر بسر می آید)
آنجا بودم میان بی سرو ته ترین ناکجا آباد. خوابی عمیق بود که یکدفعه پرت شده بودم میانه ی میدان و نمی دانستم چطور و از کجا به اینجا رسیده ام.
جمعیت بی اندازه زیاد بود. دایی و دوستانش را گم کرده بودیم. شلوار مادر را محکم در مشت داشتم که گم نشوم. هیچ راهی برای بازگشت نبود، راهی به عقب نداشتیم – که نداریم- .
تناقضی واضح بود، جنگی بین زیبایی و زشتی.
کنار باغ محتشم (پارک شهر) درختهای چنار سر بهم آورده، میوه ی انسان سوخته داده بود؛ انسانهای مثله شده را وارونه از درخت آویزان کرده بودند.
زنی چادری با صدای بلند برای دور و بریها توضیح می داد که اینجا زندان نیست، خانه ی ساواک است.
زنی با بارانی کرم رنگ گفت: "از کجا می دانی؟ ما آمده ایم چون گفتند زندانیهای سیاسی را آزاد کرده اند."
زن چادری: "دیشب دامادم و برادرش در حمله به اینجا بودند. این فلان فلان شده ها جای زندانیهای سیاسی را می دانند و هر چه شکنجه شدند، حرف نزدند."
یکی دیگر گفت: "تعلیم دیده اند نامردها، آمریکاییها به اینها تعلیم داده اند."
آن یکی گفت: "نه، قرص خارجی می خورند که درد احساس نکنند."
مردی که از هیجان پلکش می پرید گفت: "رفته اند دنبال آشپز اینجا که می داند درب مخفی کجاست تا زندانیها را نجات دهند. زمان نداریم. ممکن است زندانیها بدون و آب و غذا بمیرند."
دیگری گفت: "احتمالا جای مخفی زیر زمین است، ممکن است هوا نداشته باشند."
مردی که دندانهایش یک در میان افتاده بود گفت: "آن پیرمرد نماز خوان است، همکاری می کند."
سرم را پایین گرفته بودم که آن فاجعه و محصول خشونت را نبینم. فقط کفش مادر را نگاه می کردم و گوشه ی لباسش را محکم تر در مشتهای عرق کرده ام فشار می دادم. سرم گیج می رفت، حالت تهوع و عرق سرد امانم را بریده بود. آنقدر مشغول حال بد خود بودم که نگاهی هم به صورت مادر نیانداختم.
نمی دانم چه مدت در میان سیل جمعیت که مثل حلزون فلج شده حرکت می کرد، گیر افتاده بودیم. از یک طرف دلم می خواست زودتر جلو برویم و راهی پیدا کنیم و از جمعیت بیرون بیاییم و از طرفی با هر قدم دلم آشوب می شد، چون نزدیک درختهایی می شدیم که اجساد واژگون برآنها تاب می خورد .
زمان را نفهمیدم، مثل خواب مکان و زمان و درک من از آنها درهم می پیچید و یک گردباد زمانی فرو رونده مرا درون خود می کشید. یادم می آید نزدیک اولین درخت شدیم، برخلاف تمایلم به جسد نگاه کردم. پیراهن بر تن نداشت، موهای مجعد تنش با خون قاطی شده بود، بخشی از بدنش کبود و بخش دیگر سوخته بود.
چشمم را محکم بستم، پلکهایم را بهم فشار دادم، کلی ستاره های کوچک درخشان در تاریکی مطلق رقصید.
نمی دانم چقدر در آن وضع به جلو رفتیم. نزدیک خانه ی ساواک شده بودیم. چند مرد کنار خانه ایستاده بودند و مردم را به درون برای بازدید از دستاوردشان هدایت می کردند؛ دستاوردشان همان خانه بود، درب مخفی در میان نبود، زندان مخفی ای آنجا نبود.
از درب باز به درون خانه نگاه کردم. یک کتری لعابی زرد افتاده در حیاط تمام چیزی بود که دیدم. جمعیت کم شده بود. مادر فقط به جلو نگاه می کرد. بدون توقف از کنار خانه گذشتیم. یادم نمی آید چگونه برگشتیم، اما به یاد دارم وقتی دایی به خانه آمد گفت: "وچه خوره، امی وچه که بوخورد." (بچه خور، بچه ی ما را خورد)
بعدها فهمیدم "وچه خوره" موجودی افسانه ای در جنگلهای گیلان است که بوی زایمان را می فهمد و همزمان با وضع حمل مادر و ناتوانی اش، نوزاد را می خورد، حاصل زحمت و رنج را می بلعد و شادی را با خود می برد.
از آن روز به بعد مادر دیگر ساکت شده بود و کم کم یک دسته سفید میان موهایش نمایان شد؛ موهایی که بلند می شدند؛ موهایی که دیگر نه پشت سر محکم می بست، نه بافته دو طرف شانه می انداخت.
بعد از آن روز و آن کابوس خشونت عریان، مادر را با موهایی باز و سرگردان به یاد دارم.

منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۸، شنبه اول خرداد ۱۴۰۰ – ۲۲ مه ۲۰۲۱