نقش پذیری ستون پایه های قدرت در دیالکتیک آزادی و استبداد - عباد عموزاد

هر انسانی که وضعیت جهان امروز را می بیند، در می یابد که نه در بهار انقلاب ضد سلطنتی و نه امروز و نه هیچگاه، بدون شناختن ستون پایه های قدرت و ماهیت ﺁنها، با نوشتن چند اصل بر صفحه کاغذ و امضای توافق نامه توسط چند شخص یا چند گروه سیاسی اتحادی موفق به برانداختن یا اصلاح – که نا ممکن است - رژیم استبدادی فقاهتی و استقرار مردم سالاری، نخواهد شد. از بد اقبالی، بخشی از اهل سیاست که به دنبال جبهه یا اتحاد سازی هستند، هدف خویش را رسیدن به قدرت قرار داده اند. اینان قدرت و ستون پایه های ﺁن را نمی شناسند و بسا در صدد شناختن آن نیز نیستند. نمی دانند مشکل ایران، دولت بمثابه قدرت رها از مهار مردم است و راه حل از میان برداشتن ستون پایه های قدرت و موفق شدن در تغییر ساخت دولت که با وجود سه انقلاب، ایرانیان بدان موفق نشده اند و تحول پذیر کردن و باز کردن نظام اجتماعی است. اینان از سه تجربه، تجربه انقلاب مشروطیت ایران و ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57 نیز درس نمی گیرند. چرا که اگر از خود می پرسیدند، هرگاه شخصیتها و سازمانهای سیاسی کار بایسته را شناخت ستون پایه های قدرت می شمردند، در می یافتند که ترمیم کردن آنچه ترمیم پذیر است و تجدید ترمیم ناپذیرها، تنها مجال دادن به بازتولید استبداد است. همچنین در می یافتند که با برداشتن ستون پایه های قدرت، چون با سازمان بخشیدن به ولایت جمهور مردم همراه شود، از بازسازی رژیمی چون رژیم کنونی جلوگیری می شود.
ایرانیانی که در انقلاب ایران و باز سازی استبداد تأمل می کنند و ﺁنها که نخواهند خود را به کارهای بی فایده و بسا زیانبخش سرگرم نگاه دارند و نیز ﺁنها که نخواهند از راه اعتیاد به اطاعت از قدرت و خود زبون بینی به سراغ امریکا بروند، می توانند ببینند نقش و جایگاه مردم در رابطه با رهبری و هدف و نیز نقش اندیشه راهنما از سوئی و اندازه اعتیاد انسانها به اطاعت از قدرت از سوی دیگر، تا کجا تعیین کننده است. در حقیقت، در جامعه ای که اندیشه راهنمای مردم بیان ﺁزادی باشد، ممکن نیست ستون پایه های قدرت - چه رسد به قدرتی که محتوا و شکل استبداد فراگیر را به خود می گیرد - گذاشته شوند و استواری بجویند. دلیل ﺁن نیز اینست که بیان ﺁزادی ابتکار عمل و رهبری را به مردم می دهد. در مقابل بیان قدرت مردم را ﺁلت فعل می گرداند. بدین قرار، هرگاه بخواهیم بدانیم، در پی رفتن شاه و سران رژیم او کودتا چه وقت روی داد، نخست می باید ببینیم، در انقلاب، مردم چه نقشی داشتند و با رفتن شاه و سران رژیمش، چه نقشی پیدا کردند.
انقلاب ضد سلطنتی ایران یک جنبش همگانی خودجوش بود. این واقعیت که ﺁقای خمینی، تا مدتها بعد از ﺁغاز گرفتن انقلاب، جرأت نمی کرد موضعی بگیرد و در درون کشور، ﺁن رهبری که ترجمان جنبش همگانی باشد موجود نبود، خمیرمایه گزارش های روزنامه نگاران جهان بود. اغلب نیز انقلاب ایران را بدین خاطر که خود جوش است و ایدئولوژی و رهبری مشخص ندارد، محکوم به شکست می شمردند. بدیهی است این حکم را عقل هائی صادر می کردند که در بند فتوای نظر سازان غرب بودند. بنا بر این فتوا، جنبش های خود جوش محکوم به شکستند. اما جنبش همگانی مردم ایران پیروز شد. بدون بیان ﺁزادی، چگونه ممکن است وجدان جمعی تمامی یک ملت را به جنبش همگانی برانگیزد و جنبش را تا پیروزی رهبری کند، به ترتیبی که رهبری نیز اصول راهنما و ﺁزادیها و حقوق ملی و حقوق انسان را بر زبان و قلم ﺁورد؟ باز یادﺁور می شود که هر نوبت ﺁقای خمینی نوشته ای انتشار می داد که خود را در موضع حاکم و مردم را در موقعیت ﺁلت فعل قرار می داد، مردم ایران به ﺁن وقعی نمی نهادند و او از این که نوشته اش مورد بی اعتنائی مردم واقع شده است، نگران می شد.
به همین جهت ستون پایه های قدرت را می باید از میان برداشت. بسیاری، در دوران مرجع انقلاب ایران، این ستون پایه ها را شناسائی کرند و تدابیری برای جانشین کردن آنها با ستون پایه های حقوق سنجیدند و بکار بردند. آن تجربه در اختیار است. از رهگذر فایده تکرار، ستون پایه هائی را که باید برداشت، به فهرست زیر است:
• جانشین کردن ولایت مطلقه فقیه با ولایت جمهور مردم.
• دموکراتیزه کردن ساختار دیوان سالاری و نیروهای مسلح که، در حالا حاضر، بر اساس تمرکز و تراکم قدرت در «رهبر» سازمان یافته اند.
• استقلال قوه قضائیه و تضمین برابری نه صوری که واقعی طرفهای دعوا.
• بیرون آوردن اختیار مطلق قانونگزاری از ید «رهبر»، با الغای ولایت مطلقه فقیه حاصل می شود. اما قوه قانونگزاری و قانون وسیله صاحبان قدرت می ماند. پس این اسطوره قانون است که باید شکست و محتوای قانون است که باید تغییر داد: محتوای قانون می باید حقوق ذاتی انسان و حقوق جمعی انسانها باشد. در مواردی که محتوای قانون حقوق موضوعه می شود، نباید با حقوق ذاتی تعارض داشته باشد.
• رکنی از ارکان ولایت جمهور مردم گرداندن وسائل ارتباط جمعی که اینک در انحصار رژیم متمایل به استبداد فراگیر هستند. به ترتیبی که هر انسان بتواند واقعیت را همان سان که هست ببیند و با آن رابطه مستقیم برقرار کند. شفاف کردن فعالیت دولت و منتخب ها، عاملی از عاملهائی است که مانع از به خدمت قدرتمداری و قدرتمدارها در آمدن وسائل ارتباط جمعی می شود.
• استقلال و آزادی انسانها در دین و بی طرفی دولت.
• پایان بخشیدن به مالکیت قدرت بر انسان یا برقرار کردن اصل «انسان تنها مالک سعی خود است».
• انحلال ستون پایه ای که تار عنکبوت های پدید آمده از روابط شخصی هستند و بقصد تصاحب قدرت در اشکال مقام و ثروت و موقعیت بوجود آمده اند.
• رها کردن مردم از وابستگی به دولت و رهاکردن وابستگی دولت به اقتصاد مسلط در بودجه خویش.
• از میان برداشتن مرزهای جنسی و قومی و طبقاتی که قدرت ایجاد کرده است.
• از میان برداشتن تبعیضها.
• باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی به ترتیبی که نیروهای محرکه در رشد بر میزان عدالت اجتماعی بکار افتند. به سخن دیگر، کاستن از فرآورده های ویران گر و کاستن از بار زور، در روابط انسانها. در نتیجه، کاستن از بکار افتادن نیروهای محرکه در ویرانگری ها.
• از میان برداشتن ستون پایه ایکه دستگاه های جانشین کننده حقوق با مصلحت ها هستند. در حال حاضر، «مجمع تشخیص مصلحت» کافی نبود، شورای نگهبان پیشنهاد می کند ارگان دیگری ایجاد شود. افزون بر این مجمع، فراوان گروه های مصلحت سنج وجود دارند که کارشان جانشین کردن حقوق مردم است با مصلحتهای قدرت بدست ها.
• از اصالت و ارزش انداختن قدرت و فرآورده های غیر عقلانی و خرافی و ویرانگر آن: باز سازی اقتصاد بر اصول استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی.
• پایان بخشیدن به سلطه حزب حاکمان بر کشور، از راه آزادی تشکیل حزب.
• فعال کردن وجدان اخلاقی وقتی استقلال و آزادی و حقوق ارزشهای راهنمای آنند. و ایجاد ارتباط میان وجدانهای تاریخی و همگانی و علمی به ترتیبی که این وجدانها از راه رشد غنی جویند.
• تغییر محل عمل مردم: در حال حاضر قدرتمدارها محل رهبری را از آن خود کرده اند. مردم را در محل وسیله و آلت فعل قدرت نشانده اند و هدف را نیز خود تعیین می کنند. مردم می باید در محل رهبری بنشینند. بنیادهای جامعه محل وسیله را بجویند و هدف را نیز مردم معین کنند.

• کاستن مداوم از نقش قدرت، بنا بر این، از میان برداشتن تدریجی ستون پایه ای که ضد فرهنگ زور است، از راه غنا بخشیدن به فرهنگ استقلال و آزادی که فرآورده عقل ها و دست های انسانهای مستقل و آزاد است.
• مبارزه با دروغ و ترس و فعل پذیری و بی تفاوتی و دیگر رفتارهائی که از رهگذر اعتیاد به اطاعت از قدرت و تطبیق دادن زندگی خویش با دروغ و ترس و...، همگانی شده اند.
• پایان بخشیدن به حقی را دست آویز تجاوز به حقی کردن و حقوق را مجموعه ای که هستند دیدن و امکانات برخوردار شدن انسانها از مجموعه حقوق را فراهم کردن.

عباد عموزاد ـ شهریور 1400