آیا کودکیت را هرگز خندیده ای؟ - فتح الله کیا ئیها


آیا کودکیت را... هرگز خندیده ای ؟

اون ساکت بود و من عاشق بودم. زندگی جریان داشت ، اما نه اونجوری که من میخواستم و یا اون دوست داشت. من فقط ساکت بودم و اون... فقط عاشق بود و زندگیمون مثل شاخه های مهر گیاه تو هم پیچ خورده بود و بالا رفته بود بدون اونکه بدونیم چرا؟

پیچ جاده رو که طی کردیم... یعنی تاب خوردیم ... دوباره سر بالایی رو... رو برومون دیدیم که مثل مار چمبره خورده و بالا رفته بود. دلم هری گرفت... که نه ... یعنی هری ریخت تو قفسه ی سینه ام... درست اونجایی که دو تا کیسه ی هوا بیخودی و الکی هی پر و خالی میشدند و به هیچ کار دنیا هم کاری نداشتند...

جاده خاکی بود و هرم نفسم صورتم را می سوزاند... خواستم حرفی بزنم ... که آهی از ته دل کشید ... چه سوزناک... نه ... چه سرد و شاید هم از روی بی تفاوتی ... و ... نمیدانم چرا وقتی تفشو انداخت روی زمین ، از حرف زدن منصرف شدم.

چه فایده داشت؟... -(( حرف زدن رو میگویم))-... چه حرفی برای گفتن مونده بود؟... انگار همه ی حرفهاش ... شده بود... یه تف و افتاده بود رو زمین و یا (انداختش رو زمین) ... چه فرقی میکرد.. حاصل اون همه بگیر و به بند و الکی سگ دو زدن به اسم زندگی ... همه اش یه تف بود ... یه تف کف کرده و داغ و اون هم روی زمین...


... ولی ... من هنوز عاشق بودم... عاشق اون وقتهای خودم که جوان بودم و رنگ و رویی داشتم و میتونستم با مالیدن یک تف به موهام و پوشیدن یک شلوار جین آبی با پیرهنی یقه آرو و آستین کوتاه ... اونم ... به رنگ آبی دریا... دل هر دختری رو... هری تو سینه اش بریزم پایین.. و بعد تو رویاهای سرکشم - (( که مثل یابوی مش باقر، نزار و مردنی بود با دنده های بیرون زده از پوست قهوه ای خال خالیش...)) - غوطه میخوردم و دست رد به سینه ی - (( همه ی اون بیچاره های واله و شیدا شده))- میزدم.

شاید اگر تف نکرده بود بهش میگفتم که عاشقش هستم و براش می میرم... ولی شیب جاده نفس گیر بود و تاب و توانی برای حرف زدن نداشتم... شاید هم گرما مقصر بود یا سر بالایی جاده که مثل ماری چمبره زده و به طرف بالا خیز برداشته بود... بدون آنکه بداند برای چی؟... فقط تاب خورده بود و بالا رفته بود... درست مثل زندگی ما که شبیه بوته ی مهر گیاه دور هم تنیده شده بود و چمبره زده بود و بالا رفته بود... تا کجا؟...نمیدانم... شاید هم تا هیچ...

اون که ایستاد من هم ایستادم ... درست مثل سایه اش. کیسه تنباکوی مخملیش را - (( که مثل آبی دریا بوی تند و زننده ای میداد )) - بیرون کشید و چپقش را از پر شالش چنان چالاک که بی اختیار - به یاد فیلم رینگو تپانچه طلایی افتادم ... همون فیلمی که تو خیابون ری... درسینما رامسردیده بودم... اونم با پول کلاس تقویتی قرآن که اجباری بود - . بعدش خونسرد نشست روی تخته سنگی که منو ازش جدا میکرد... درست مثل اینکه اون... اونور دنیا بود... و من اینور . همدیگر رو می دیدیم ولی صدامون رو نمی شنیدیم. درست کنار هم ...ولی ... خیلی دور بودیم از هم. هر کدوم تو یک دنیای دیگه...

کبریتش رو انداخت طرفم تا چپقش رو چاق کنم... چپقش وارد سرزمینم شده بود ... سرزمین من. از تخته سنگ گذشته بود وتازه عین خیالش هم نبود.

روشنش کردم... از سر لج! نه اینکه بخواهم کمکش کنم ... بیشتر دلم میخواست اون چپق بی حیای متجاوز رو بسوزونم تا دلم خنک بشه.

تنباکو های خشک جیز جیزی کردند و دودی غلیظ و آبی رنگ ازشون رو به بالا پر گرفت و مثل ابرای – (( بالای پشت بوم خونه ی عمو ممدل )) - از خودش شکلک در آورد و من با حرص پرت و پلاشون کردم تا برن اون طرف مرز... تو شهر خودشون ... که یهو ناغافلی ... چپیدند تو سینه ام و سرفه ام گرفت. حالا هی سرفه کن تا جونت در آد ... اینو به خودم گفتم.

دوباره پکی زد به اون چپق لعنتی و دودشو بیرون داد... درست تو صورت من... حالم بهم خورد .. از بوی تنباکوی خشک ...

گفتم بگیرش اونور... حالم رو بد میکنه. پوز خندی زد و گفت : ( هه ... هه... هه ... اگه حالت بد میشه ... خب نفس نکش...) گفتم: مگه میشه که نفس نکشم ؟... خفه میشم ! ... گفت : خب پس غرغر نکن.

کیفور شده بود ... دوباره تفی کرد رو خاک و با انگشتش به اون بالا اشاره کرد... به طرف آسمون و گفت : میدونی که اونجا دنیای تو است ؟... اون دنیای لعنتی و مسخره ات ! ... و قبل از آنکه منتظر جوابم بماند ... ادامه داد که : من هم یه روز هایی مال اون دنیا بودم - ( و رو به من گفت )- دنیای تو... اون بالا .. درست کنار اون کلاغی که داره می پره...

پرسیدم : خب ... که چی ؟... جوابی نداد و دوباره پک زد به چپق لعنتیش..

سرم را سمت انگشتش ... بطرف آسمان گرداندم... اون بالا هیچی نبود .. جز یک کلاغ پر سر و صدا که خالی افق را می پیمود ... بی توجه به ما ... و بدون اعتنا به زندگی ای که مثل یک رودخانه جریان داشت! ... یک رودخانه ی پر از آت و آشغال که انگار زندگیم بود. سر و صدا و قیل و قال ... هیاهوی زیاد و برای هیچ. دلم هری گرفت... یعنی هری ریخت تو قفسه ی سینه ام ... درست اونجایی که دوتا کیسه هوا، هی بیخودی و الکی پر و خالی میشدند و به درد هیچ چیزی نمیخوردند ، جز پر و خالی شدن. با خودم گفتم : انگاری درست میگه ... ولی نه!... گویا از خودم پرسیدم: درست میگه؟ ... این زندگی منه ؟؟؟.

انگاری فکرم را خوانده بود. برای همین ، پک محکمی به چپقش زد و گفت : پس چی ؟... فکر کردی اون زندگی منه ؟... خوابت خوش... زندگی من خیلی وقته که تموم شده... مثه روغن ،، چراغ موشی ،، مادر بزرگ... خیلی وقته که اون چراغ به پیسی افتاده... چی گمون کردی ؟... فکر کردی هنوزم ادامه داره ؟... فکر کردی که من : هنوزم میخوام بهش ادامه بدم... اونم با اون بابای غرغرو و بد اخلاقت. زندگی من دیگه اونور نیست... خیلی وقته که نیست... زندگی من این پایینه ... و بعد به زیر پاش اشاره کرد. زیر پاش و درست اونجایی که ایستاده بود ... یه حفره بود ... چهار گوش و دراز ... مثل قبر . خاک از بغلهاش ریزش کرده و کناره هاشو با شیب ملایمی بطرف بالا پر کرده بود... خاک خاکستری و مرطوب ...درست مثل قبر.

دلم هری ریخت و نا باورانه پرسیدم : که چی ؟ یعنی میخوای باور کنم که زندگی تو اونجاست ؟ ... فکر کردی که من چقده خرم ؟

پک دیگری زد و گفت : نه بابا جون ، خر نیستی ... فقط نمیخواهی چیزهایی رو که می بینی باور کنی. اینجا زندگی منه و اون بالا مال تو... و ... برای همینه که هیچوقت همدیگر رو درک نمی کنیم.

موضوع رو عوض کردم و پرسیدم: پس این چپق لعنتی ... کی کارش تموم میشه؟...زود باش تمومش کن ... میخوام برم...ازینجا می ترسم... خیلی غمناکه...

با پوزخندی زهر آلود پرسید : کجا غمناکه ؟... دنیای من؟... یا مال تو؟

مگه فرقی میکنه؟ این رو من پرسیدم و اون در حالیکه خاکستر چپقش رو خالی میکرد گفت : آره خیلی فرق میکنه ... فر قش هشتاد سال عمره که گذشته ... از من ... ولی ...مال تو... تازه شروع شده... با همه ی اون محنت ها و در بدری ها و سختی هایی که یک عمر با من سازگار بودند... یعنی من خودم رو با اونها سازگار کرده بودم ...نه اونها با من... و لاابالانه پرسید : خوب می فهمی چی میخوام بگم ؟ و کمی مکث کرد.. و بعد انگار ی که با خودش حرف بزند ادامه داد : زندگی من!...درست مثل این چپق لعنتی که تا روشنش میکنی تموم میشه و خاکستری ازش به جا می مونه... پف!... زندگی من! ... تف! ... تف به ذاتت زندگی که تا اومدم بشناسمت ، خاکم کردی.

با دلخوری سرش داد زدم : کی میخوای این ننه من غریبم بازی رو تموم کنی ؟... انگاری نمی فهمی وقت تنگه و باید بریم... یه تکونی به خودت بده و بلند شو... فکر نمی کنی که من چه گناهی کردم که باید به پای تو بسوزم و بسازم؟ ... الانه همه ی هم سن و سال هام دارند یا بازی میکنند ویا گوشه خونه شون کپه ی مرگشونو گذاشتن و خوابیدن ... اونوقت ... من بدبخت فلک زده پا به پای تو باید بیام تا اون درخت گردوی لعنتی رو آب بدم و بر گردم... جخ که !... تازه چی بشه... ؟ یکی دیگه بیاد و گردوهاشو بر داره و به زنه به چاک !... و با خودم ادامه دادم که : اینم شانس منه...!

اون حرفی نزد... ساکت، ساکت بودو ساکت، ساکت ماند. مثل یک تکه سنگ یا چوب خشک که فقط وقتی تو آتش می اندازیش... سر و صداش در میاد... جخ که! چقدر دلم میخواست داد بزنم ... ولی نزدم.

مثل اینکه اون از من عاشق تر بود... عاشق چیزهایی واقعی تر... نه مثل من ... که فقط تو رویاهام عاشق میشدم...اونم عاشق دختر همسایه که سنش و سالش به من قد نمیداد ...چند سال بزرگتر بود و اصلن منو داخل آدم حساب نمیکرد...

فقط بلد بود شبهای تابستون... وقتی که توی کوچه و زیر نور تیر چراغ برق ادای درس خواندن را در می آوردم ... با سنگریزه های روی پشت بومشون بکوبه تو سرم و قایم بشه و هرهر کرکر کنه... درست انگاری همین دیروز بود.

چه کیفی داشت... رویاها رو میگم ... رویاهای بچه گی... که همه چی ... همون جوری که تو میخوای وآرزو میکنی قد میده و شکل میگیره... یعنی دیوه وقتی می میره که تو دلت میخواد... وپریه اون وقتی عاشق سینه چاکت میشه که تو دیگه ترس از مادر بزرگ و قصه های آخر زمون و مار غاشیه وروزی هفت هزار سال عذاب جهنم و خیلی چیز های دیگه رو فراموش کردی ... ویا به کلی دورشون انداختی... همه چیز سر وقت خودش به وجود میاد... یعنی همون وقتی که تو دلت میخواد ... نه هیچکس دیگه .

به نظر عشق اون واقعی تر می اومد... عشق به زمین ... آب... باد و آتش... درخت گردو... آبیاری دیم ... گندم ... جو... یونجه و خیلی چیزهای دیگه... عشق اون واقعی تر بود... بوی نان میداد .... بوی زندگی میداد... وبوی مرگ میداد که از همه ی اونهایی که گفتم واقعی تر بود...


چرا نباید با یک پک غلیظ به چپقش... شنگول و کیفور نشه؟... مگر زندگیش همین نبود که میخواست... آبیاری درخت گردو... ذرت ها... یونجه ها و گندم ها... تیمارداری قاطر- ((قاطرنحیف، پیر و چموش مش باقرخیارچمبر فروش...همون قاطری که یکبار ناغافلی با یک لگد جانانه دخل زانوی راستش رو آورد... بطوریکه تا همین الانه داره لنگ میزنه و به زمین و زمان فحش میده و تف می اندازه رو زمین خدا... رو زمینی که اون رو از همه چیزهای دیگه بیشتر دوست داره)) - کله ی سحر... اذان صبح... بلغور کردن چند جمله ی عربی به اسم نماز- ( که تا آخر عمرش هم نمی فهمید که چه معنی میده )- یعنی... اصلن براش مهم نبود... فقط اون کار رو انجام میداد... چون می بایست انجام بده... به غیر از اینها زندگیش معنی و مفهوم دیگه ای نداشت...برای اینکه زندگیش واقعی تر بود... زمینی تر بود... بوی پهن گاو واسب و قاطر رو میداد... بوی یونجه... چاودار... علف تازه... بوی پشگل ... پشگل الاغ یا گوسفند... چه فرقی میکرد... زندگیش پر از بو بود... پر از بو های حیات... پر از اون بوهایی که حتی ، خدا هم تو پستو های بهشتش نداشت... بوی سیب سرخ... دندان زده و کرمو... بوی نان.

آق بزرگ واقعی تر از من... عاشق بود و ساکت بود و حرفی نداشت تا توی این پیچ پر شیب ونفس گیر جاده، بزنه... اون عاشق بود و من ساکت ... وزندگی جریان داشت... جریان خودشو داشت که هیچ ربطی به چیزهایی که من میخواستم و یا اون آرزو میکرد نداشت... فقط جریان داشت ... چون می بایستی جریان داشته باشه .... درست ... مثل آق بزرگ که بایستی عاشق باشه و من ... که بایستی تو رویاهام تقاضای هر دختر واله و سر گشته ای را با یک جواب قلمبه سلمبه (نه) میدادم ... چونکه :- ((مگه مخ خر خورده بودم که تو جوونی و نه فهمی و بی پولی و خیلی چیزای دیگه خودمو اسیر یه دختر کنم... اونم دختری که از سر اجبار و برای فرار از زندان خانه پدرش ... تن به ازدواج با آدم یه لا قبایی مثل منو میده... جخ که !بدبخت بیچاره نمیدونه از چاله در میاد و می افته تو چاه... بیچاره دخترا... )) - این رو همیشه مامانم میگفت.



با دلخوری از جایم بلند شدم و راهم را بطرف شیب مار پیچ جاده پیش گرفتم. خورشید کم کمک داشت پایین میخزید و سوز سردی بدنم را مور مور میکرد. بدون آنکه به پشت سر نگاه کنم پرسیدم : راه افتادی یا نه ؟... جوابی نشنیدم... دوباره سوالم را تکرار کردم ولی باز پاسخی نشنیدم. شانه ای بالا انداخته و داد زدم : خب اگه میخوای نیایی و شب رو همینجا بمونی؟ ... بمون به من مربوط نیست ... بچه نیستی، که تر و خشک کردنت با من باشه... اگرهم میخوای ادای بچه های لجبازوننر رو در بیاری؟ ... به خودت مربوطه و باید بدونی که من حوصله این ادا و اطوار رو ندارم ... میخواهی بیایی ؟ پاشو راه بیفت ... و الا... تو رو خوش ومنو به سلامت . و با لجبازی به راهم ادامه دادم.

رفتم و رفتم... اما هیچ خبری ازش نبود... وحشت کردم ... نمیدونم بعد از چه مدت بود که به پشت سرم نگاه کردم...نه... هیچ خبری ازش نبود... شیب خاکی جاده بود که عینهوی یه مار بوآ تاب خورده و چمبره زده بود و نور دلگیر خورشید که - ((حالا بی رمق و از نا افتاده شده بود)) - پستی و بلندیهاشو پر کرده بود.

کمی اون طرف تر یک درخت گردوی کهن سال ... درست روی شیب بالای تپه ... دامن گسترده بود و پر عظمت، خودنمایی میکرد. از خودم پرسیدم : چرا تا حالا این درخت رو ندیده بودم...؟.. خیلی زود بخود آمدم و-(( نگذاشتم که سحر جاده از خود بیخودم کند)) - راهم را به عقب بر گشتم... درست کنار تخته سنگ... همون تخته سنگی که دنیاهامون رو از هم جدا میکرد... کنار تخته سنگ و توی اون چاله که حالا زیر سایه درخت گردو غرق در تاریکی بود... دراز به دراز خوابیده بود... با یک پیراهن سفید کتانی و چپق دسته بلند سنگ کاری شده اش، در کنار . دراز به دراز ... انگاری که اسب و اسب سوار کنار هم خفته باشند... با عصبانیت سرش داد زدم که : دیگه شورش رو داری در می یاری... اینجا که جای خوابیدن نیست ؟... دست از مسخره بازیت بر دار و بلند شو... من دیگه دارم میترسم...

صدای وزش باد در برگهای درخت گردو چونان نجوای ساحره ای افسونگر بگوش میرسید و ریگهای غرقه در خاک خاکستری جاده، سوگنامه ای میخواندند... دردناک و غمگین.

آتش چپق تمام شده و خاکستر آبی رنگ تنباکوهای ماکویی اش زیر وزش نسیم شامگاهی به غارت می رفت... کلاغ پیر بر فراز آسمان چونان قرآن خوانی فرتوت ... آواز ربنا سر داده بود و جهان با همه ی کوچکی اش به خواب میرفت...


دوباره نگاهی - (( از سر ترس)) - به دنیای خودم و سپس به دنیای او انداختم... همه چیز به حد ترسناک و خوف انگیزی واقعی مینمود. ریواسهایی جوان بر هم تنیده بودند و به سمت آسمان قد کشیده بودند... انگار عاشق بودند و ساکت ... درست مثل ما که عاشق بودیم و ساکت و مثل بوته ی مهر گیاه در هم تنیده بودیم و به امید دیدارآذرخش ،خالی آسمان را بیهوده به سمت بالا می خزیدیم... بدون آنکه بدانیم چرا و برای چه ؟

چونان ماری گرسنه و خوفناک ، جاده راهش را به سمت سر بالایی طی میکرد... مار پیچ و چمبره خورده... درست عینهوی دستان عاشق ما که نهال گردو را در آغوش میگرفت تا تکانهای قلبمان جوزکان به آب و گل نشسته را فرو افکند... چه سودای عبثی بود کودکی ما...!



پیرمرد آرام خفته بود و دستان مهربانی مرا از چاله ای تنگ و تار بیرون میکشید و صدایی که در گوشم میخواند:



((آیا کودکیت را ... هر گز خندیده ای !!!))